< تجربه تحول معنوی یوری (STE) 33487

تجربه تحول معنوی یوری (STE)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

در ژوئن ۲۰۱۲، زمانی که ۳۵ ساله بودم، با گروه کوچکی از مردم به مصر سفر کردم. حدود پنج سال پیش از آن سفر، به مدیتیشن و اعمال مختلف باطنی علاقه‌مند شده بودم. من همچنین یک تاجر با خانواده و فرزند بودم، بنابراین این علاقه ی معنوی در کنار زندگی روزمره ی عادی وجود داشت.

حدود شش ماه پیش از سفر، من مشغول مطالعه ی اساطیر مصر باستان و سنت‌های عرفانی بودم. این سفر به عنوان یک سفر ده روزه از طریق معابد و مکان‌های باستانی مختلف برنامه‌ریزی شده بود که با بازدید ویژه از هرم بزرگ جیزه(Giza) در ۲۲ ژوئن به پایان می‌رسید. تا حدود ۱۹ ژوئن، پس از چند روز سفر، روزه گرفتن و مدیتیشن، هیچ چیز غیرمعمول خاصی را تجربه نکرده بودم. به یاد دارم که واقعاً احساس ناامیدی می کردم.

آن روز، وارد هرم بزرگ شدیم. افراد بسیار کمی در داخل بودند. من مدت کوتاهی در تابوت سنگی دراز کشیدم در حالی که اعضای گروه ما دست‌هایشان را روی من گذاشتند. انتظار نوعی تجربه ی غیرمعمول را داشتم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعداً در همان روز، از یک مجموعه ی باستانی یا معبد زیرزمینی در نزدیکی اهرام بازدید کردیم. در آنجا، ناگهان احساس ناخوشی شدیدی کردم. بیرون هوا به‌شدت گرم بود، اما این گرما با گرمای معمولی فرق داشت. ضعیف و از نظر جسمی سنگین شده و به مینی‌بوس برگشتم. پیرامون یک ساعت بعد، به هتلمان در نزدیکی اهرام بازگردانده شدم.

در هتل، دمای بدنم اندازه‌گیری شد. تا جایی که به یاد دارم، حدود ۴۰ درجه سانتیگراد بود، احتمالاً کمی بالاتر. پیشتر هرگز چنین تب بالایی را تجربه نکرده بودم. به نظر نمی‌رسید که تب به دارو پاسخ دهد. حالت تهوع گرفته و دچار اسهال شدید شدم. به یاد دارم که مدفوعم به شدت سیاه شد، تقریباً کاملاً سیاه. همچنین ممکن است چیزی تیره استفراغ کرده باشم، اگرچه در مورد این جزئیات کمتر مطمئن هستم زیرا چهارده سال گذشته است. به سختی غذا می‌خوردم و این وضعیت ساعت‌ها، احتمالاً نزدیک به یک روز کامل، ادامه داشت.

در آن زمان، ناآرامی‌های سیاسی جدی در مصر وجود داشت و من باورداشتم که دسترسی به مراقبت‌های پزشکی اورژانسی معمول بسیار محدود است. دوستی را به یاد آوردم که زمانی به دلیل عفونت روده به شدت بیمار و دچار نارسایی اندام شده بود. او تنها پس از دریافت درمان فوری در بیمارستان زنده ماند. به همین دلیل، متقاعد شدم که ممکن است چیز مشابهی برای من هم درحال رخ دادن باشد.

در مقطعی، واقعاً باور کردم که دارم می‌میرم. با مادرم در مسکو و سپس با همسرم تماس گرفته و با آنها خداحافظی کردم. فکر نمی‌کنم آنها متوجه شده باشند که چقدر این باور من جدی بوده است.

پس از این که احتمال مرگم را پذیرفتم، وضعیت هوشیاری‌ام کاملاً تغییر کرد. انگار وارد فضای دیگر یا لایه دیگری از واقعیت شده بودم. توصیف این موضوع دشوار است زیرا همچون یک رویا یا چیزی که تصور می‌کردم، نبود. در واقع، یکی از قوی‌ترین ویژگی‌های این تجربه این بود که این واقعیت دیگر، واقعی‌تر از واقعیت فیزیکی معمولی به نظر می‌رسید. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، نزدیک‌ترین توصیفی که می‌توانم ارائه دهم این است که دنیای فیزیکی عادی ما مانند یک تصویر سطحی یا لایه ی بیرونی به نظر می‌رسید، در حالی که آنچه من تجربه می‌کردم، عمیق‌تر و اساسی‌تر احساس  می‌شد.

من به روشی بسیار غیرمعمول از افراد نزدیکم آگاه شدم. چیزی شبیه به یک شعله ی آبی در هر فرد ادراک می‌کردم. من اغلب آن را به عنوان وجود داشتن در سینه توصیف می‌کنم، اما منظورم این نیست که به معنای واقعی کلمه با چشمان عادی‌ام یک شعله ی فیزیکی را در داخل بدن دیدم. بیشتر شبیه نوع دیگری از ادراک یا بینایی بود.

مهم‌ترین بخش این است که شعله ی آبی درون من و شعله آبی درون شخص دیگری دو شعله ی مشابه نبودند. آنها یک شعله بودند. این تمایز برای من بسیار مهم است. من فکر نمی‌کردم که همه ی افراد چیزی مشابه داشته باشند. من آن را به معنای واقعی کلمه به عنوان یک واقعیت اساسی یکسان تجربه کردم. در یک سطح، شخص دیگر من بود و من شخص دیگر بودم.

بدن‌ها، شخصیت‌ها، تاریخچه‌های شخصی، ترس‌ها، آرزوها و هویت‌های ما به نظر لایه‌های بیرونی بودند. در زیر آنها، چیزی وجود داشت که جدا از هم نبود. شعله ی آبی به عنوان عشق تجربه می‌شد، اما کلمه ی "عشق" برای آنچه من تجربه کردم بسیار محدود است. این عشق رمانتیک، دلبستگی، محبت یا حتی قوی‌ترین عشقی که قبلاً نسبت به خانواده‌ام تجربه کرده بودم، نبود. مطلق، نامحدود و طاقت‌فرسا به نظر می‌رسید. من هرگز قبلاً چیزی شبیه به آن را تجربه نکرده‌ بودم و از آن زمان تاکنون هرگز چیزی با این شدت را در آگاهی عادی تجربه نکرده‌ام.

در طول این تجربه، این عشق را به عنوان خدا درک کردم. من خدا را به عنوان یک شخص جداگانه یا موجودی خارج از ما تجربه نکردم. به نظر می‌رسید خدا خود این عشق است. شعله ی آبی، عشق و عمیق‌ترین بخش هر فرد، همگی به نظر یک چیز بودند. عشق نیز در همه جای پیرامون من حضور داشت. به نظر می‌رسید که تمام فضا سرشار از آن است.

حس قدرتمندی وجود داشت که جدایی بین افراد فقط در سطح ظاهری وجود دارد. این زمانی بود که ناگهان عبارت کتاب مقدس "همسایه ی خود را مانند خودت دوست داشته باش" را به روشی کاملاً متفاوت درک کردم. پیش از این تجربه، آن را به عنوان یک دستورالعمل اخلاقی برای رفتار با شخص دیگر مانند رفتار با خودت درک کرده بودم. در طول این تجربه، تقریباً به معنای واقعی کلمه به نظر می‌رسید. فهمیدم که همسایه ی شما، در سطحی عمیق‌تر، خودتان هستید.

من نمی‌توانم این را به صورت منطقی توضیح دهم. این یک نتیجه‌گیری فکری نبود. مستقیماً تجربه می شد. عمیق‌ترین واقعیت در شخص دیگر با عمیق‌ترین واقعیت در من یکسان بود. بدن و شخصیت مانند پوشش‌های بیرونی به نظر می‌رسیدند. شعله ی آبی، این عشق، بسیار بنیادی‌تر به نظر می‌رسید. از آنجا که همان شعله در همه وجود داشت، تمایز بین «من» و «شخص دیگر» دیگر مطلق به نظر نمی‌رسید.

در همان زمان، به درک بسیار قوی دیگری رسیدم. احساس کردم که هدف زندگی انسان را درک می‌کنم. باز هم، این یک نتیجه‌گیری فلسفی نبود. در طول تجربه، به سادگی بدیهی به نظر می‌رسید. به نظر می‌رسید هدف این است که اجازه دهیم این عشق از یک شخص به شخص دیگر منتقل شود.

من گاهی اوقات آن را به عنوان عشقی توصیف می‌کنم که از یک شعله ی آبی به شعله ی آبی دیگر منتقل می‌شود، اگرچه حتی این توصیف ناقص است زیرا من شعله‌ها را اساساً یکی می‌دانستم. بیشتر شبیه این بود که اجازه دهیم عشق آزادانه از درون ما و بین ما حرکت کند. در آن لحظه، نمی‌توانستم جز این هدف عمیق‌تری برای زندگی ببینم. هر چیز دیگری ثانوی به نظر می‌رسید.

در همان زمان، تصویر غیرمعمول دیگری را ادراک کردم. در اطراف آنچه که به عنوان شخصیت یا منیت خود درک می کردم، یک ساختار زرد دیدم. چیزی شبیه لانه ی زنبور یا یک هزارتوی پیچیده بود. این صرفاً استعاره‌ای نیست که بعداً خلق کرده باشم. در طول تجربه، من واقعاً این هزارتوی زرد را ادراک کردم، اگرچه نه با دید فیزیکی معمولی.

فوراً فهمیدم که این نمایانگر خودخواهی یا شخصیت من است. به نظر می‌رسید که شامل ترس‌ها، منافع شخصی، غرور، رنجش، عدم صداقت، تمایل به تأیید، تلاش برای کنترل دیگران و سایر الگوهای روانشناختی من است. به نظر می‌رسید که عشق وارد این هزارتو شده و در درون آن تحریف می‌شود. به جای این که آزادانه و مستقیم از یک شخص به شخص دیگر منتقل شود، در این ساختارها گیر می‌افتد.

سپس از جنبه‌هایی از رفتار خودم که دوست نداشتم، بسیار آگاه شدم. عدم صداقت، غیرمستقیم بودن، منافع شخصی و دستکاری خودم را در روابط دیدم. شروع به گریه کردم. احساس شرم و شروع به طلب بخشش از مردم کردم. این احساس مجازات یا قضاوت نبود. کیفیت غالب این تجربه همچنان عشق باقی ماند. با این حال، از درون آن حالت، بسیاری از رفتارهای عادی انسان غیرضروری و تقریباً پوچ به نظر می‌رسید. در واقع به یاد دارم که فکر می‌کردم اگر شخص دیگری اساساً مشابه شماست، پس به راستی دارید چه کسی را فریب می‌دهید یا با او می‌جنگید؟

بخش عمده ی دیگری از این تجربه این بود که ترس من از مرگ ناپدید شد. تنها چند ساعت قبل، آنقدر ترسیده بودم که با خانواده‌ام تماس گرفته و خداحافظی کردم. در طول این تجربه، دیگر ترس نداشتم.

ادعا نمی‌کنم که دقیقاً فهمیدم بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد. نفهمیدم. اما مرگ دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید. چیزی که تجربه می‌کردم، بسیار بزرگتر از بدن فیزیکی‌ام و بسیار بزرگتر از شخصیت فردی‌ام بود. در آن حالت هیچ ترسی وجود نداشت. عشق، وحدت و حس زیبایی خارق‌العاده‌ای وجود داشت.

در عین حال، به وضوح به یاد دارم که نمی‌خواستم برای همیشه در آن حالت بمانم. خانواده، فرزندان و زندگی‌ای داشتم که باید به آن برمی‌گشتم. بنابراین ترس از مرگ ناپدید شد، اما میل به زندگی همچنان باقی ماند.

این تجربه چند ساعت، شاید دو، سه یا چهار ساعت طول کشید. نمی‌توانم مدت دقیق آن را پس از این همه سال به خاطر بیاورم. سپس به تدریج پایان یافت.

بخش دیگری از این رویداد که هنوز توضیح آن برایم دشوار است این است که تب من نیز برطرف شد. تا ۲۲ ژوئن، توانستم بلند شوم، صبحانه بخورم و در بازدید برنامه‌ریزی شده از هرم شرکت کنم. هنوز احساس ضعف می‌کردم، اما به نظر می‌رسید بیماری شدید به سرعت برطرف شده است.

پس از بازگشت به خانه، این تجربه تأثیر زیادی بر جهان‌بینی من گذاشت. پیش از مصر، به کسب توانایی‌های معنوی غیرمعمول و اعمال باطنی مختلف علاقه‌مند بودم. پس از این تجربه، بسیاری از آن ها ناگهان بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. بسیاری از طلسم‌ها(amulets) و سایر اشیاء باطنی‌(esoteric objects)ام را دور ریختم.

به درک ماهیت آگاهی، هویت و جدایی بین افراد بسیار علاقه‌مندتر شدم. بعداً، آدوایتا ودانتا(Advaita Vedanta) را کشف کردم و آثار نویسندگانی مانند نیسارگاداتا ماهاراج(Nisargadatta Maharaj) و رامانا ماهارشی(Ramana Maharshi) برخی از توصیفات آنها از عدم جدایی و ماهیت خود فردی به طرز چشمگیری به آنچه من تجربه کرده بودم نزدیک به نظر می‌رسید.

در نهایت، من از تمرین معنوی فشرده فاصله گرفتم زیرا نمی‌خواستم از زندگی عادی کناره‌گیری کنم. من خانواده، فرزندان، مسئولیت‌های شغلی و زندگی‌ای داشتم که می‌خواستم به آن ادامه دهم.

اکنون چهارده سال گذشته است، اما خاطره ی این تجربه به طور غیرمعمولی زنده مانده است. من هنوز در مورد آن فکر می‌کنم و به درک جنبه‌های مختلف آن به روش‌های تازه ادامه می‌دهم.

سخت‌ترین بخش برای توضیح، تفاوت بین گفتن "همه شعله ی آبی مشابهی داشتند" و گفتن "این همان شعله ی آبی بود" است. توصیف دوم بسیار نزدیک‌تر به آنچه من تجربه کردم است.

من ادعا نمی‌کنم که به طور عینی می‌دانم چه اتفاقی افتاده است. من از نظر جسمی بسیار بیمار بودم، با تب بالا و علائم گوارشی. ممکن است عفونت، کم آبی یا علت فیزیولوژیکی دیگری وجود داشته باشد. من پذیرای توضیحات عصبی و روانشناختی هستم.

من همچنین علاقه‌مندم بدانم که آیا افراد دیگر نیز در طول بیماری‌های شدید یا موقعیت‌های نزدیک به مرگ، تجربیات مشابهی را توصیف کرده‌اند یا خیر. ویژگی‌های خاصی که بیشتر دوست دارم با تجربیات دیگر مقایسه کنم عبارتند از: تجربه ی مستقیم این که شخص دیگر به نوعی همان «خود» اصلی بوده است؛ درک یک شعله ی آبی یا جوهره ی مشترک بین افراد مختلف؛ تجربه ی این جوهره به عنوان عشق مطلق و به عنوان خدا؛ و این درک که «همسایه ی خود را مانند خودتان دوست داشته باشید» به معنای واقعی کلمه درست به نظر می‌رسد زیرا شخص دیگر در سطح عمیق‌تری به عنوان خود تجربه شده است.

همچنین می‌خواهم این حس که هدف زندگی انسان این بوده است که به این عشق اجازه دهد آزادانه بین افراد حرکت کند؛ درک خود به عنوان ساختاری که این عشق را تحریف یا مسدود می‌کند؛ این احساس که این واقعیت دیگر واقعی‌تر از واقعیت فیزیکی عادی است؛ و ناپدید شدن کامل ترس از مرگ در حالی که هنوز میل به زندگی پابرجاست، را مقایسه کنم.

بسیار علاقه‌مندم از محققان یا سایر تجربه‌کنندگانی که با چیزی مشابه روبرو شده‌اند، بشنوم.

جنسیت: مرد

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 2012/06/22

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نامطمئن من تب بسیار بالایی را تجربه می‌کردم، حدود ۴۰ درجه ی سانتیگراد، تا جایی که به یاد دارم، تهوع شدید، اسهال و مدفوع بسیار سیاه. علائم ساعت‌ها ادامه داشت و به نظر نمی‌رسید که دارو تب را کاهش دهد. دسترسی بسیار محدودی به مراقبت‌های پزشکی داشتم و متقاعد شدم که ممکن است در حال مرگ باشم. با مادر و همسرم تماس گرفتم تا خداحافظی کنم. با این حال، در آن زمان هیچ ارزیابی پزشکی-ای وجود نداشت، بنابراین نمی‌توانم بدانم که آیا وضعیت من به طور عینی تهدیدکننده زندگی بوده است یا نه.

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم پس از این که پذیرفتم که ممکن است در حال مرگ باشم و تجربه ی واقعیت دیگری آغاز شد. آگاهی من در دوره‌ای که شعله ی آبی، وحدت بین مردم، عشق فراگیر و ساختار زرد پیچ ​​و خم مانند اطراف شخصیتم را درک می‌کردم، واضح‌ترین حس را داشت. آگاهی من واضح‌تر، عمیق‌تر و مستقیم‌تر از زندگی عادی بود. من سریع‌تر فکر نمی‌کردم؛ در عوض، به نظر می‌رسید که چیزها را فوراً و بدون استدلال درک می‌کنم. این تجربه واقعی‌تر و بنیادی‌تر از هوشیاری بیداری معمولی به نظر می‌رسید.

در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاه تر و هوشیارتر از حالت عادی نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد. به نظر می‌رسید زمان کاملاً ناپدید شده است. من آن را به عنوان حرکتی سریع‌تر یا کندتر تجربه نکردم. احساس می‌کردم که وارد واقعیتی خارج از زمان شده‌ام، جایی که زمان تقویمی معمولی به سادگی وجود ندارد. به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. ادراک من بسیار واضح‌تر از بینایی معمولی بود، اما مانند بینایی فیزیکی معمولی نبود. من شعله‌ای آبی مرتبط با افراد و ساختاری زرد رنگ شبیه لانه زنبور یا هزارتو را در اطراف شخصیتم حس کردم. به نظر می‌رسید که این از طریق نوع متفاوتی از بینایی یا آگاهی درک شده است. کل تجربه واقعی‌تر و بنیادی‌تر از واقعیت فیزیکی معمولی به نظر می‌رسید. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من هیچ تغییر قابل توجهی در شنوایی‌ام به یاد نمی‌آورم. جنبه‌های غیرمعمول این تجربه عمدتاً بصری، عاطفی و نوعی آگاهی یا درک مستقیم بودند تا شنیداری.

آیا به نظر می‌رسید که ازاتفاقاتی در جای دیگری در حال رخ دادن بود آگاه هستید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه بله من از افراد زنده ی نزدیک به خودم آگاه شدم، اما نه به عنوان ارواح مرده یا موجودات ماوراء طبیعی جداگانه. من آنها را به روشی غیرمعمول درک می‌کردم، گویی بدن و شخصیت فیزیکی آنها فقط یک لایه ی بیرونی بود. آنچه که واقعی‌ترین به نظر می‌رسید، شعله ی آبی یا جوهره‌ای مرتبط با هر شخص بود. مهمتر از همه، این شعله‌ها جدا از هم احساس نمی‌شدند؛ به نظر می‌رسید که آنها واقعیت بنیادی یکسانی هستند.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نه بله من شعله ی آبی مرتبط با افراد را درک کردم. به نظر نمی‌رسید که نور فیزیکی معمولی باشد و من آن را با دید عادی نمی‌دیدم. مانند نوع دیگری از ادراک بود. شعله ی آبی به عنوان عشق مطلق تجربه می‌شد و در طول تجربه، آن را به عنوان خدا درک می‌کردم. مهمتر از همه، شعله در افراد مختلف جدا از هم به نظر نمی‌رسید؛ مانند یک شعله ی واحد احساس می‌شد.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی به جای یک مکان فیزیکی، لایه ی دیگری از واقعیت را حس می‌کردم. افرادی که می‌شناختم هنوز به نحوی حضور داشتند، اما من آنها را به شیوه‌ای کاملاً متفاوت درک می‌کردم. این واقعیت بنیادی‌تر، زنده‌تر و واقعی‌تر از زندگی فیزیکی معمولی به نظر می‌رسید، تقریباً انگار که دنیای عادی ما فقط یک تصویر سطحی یا لایه ی بیرونی بود. همچنین به نظر می‌رسید که خارج از زمان عادی وجود دارد.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ عشق بی‌قید و شرط، آرامش خارق‌العاده، وحدت، زیبایی و فقدان کامل ترس، از جمله ترس از مرگ را احساس کردم. در عین حال، وقتی از بی‌صداقتی، خودخواهی و شیوه‌هایی که نفس من روابطم را با دیگران تحریف می‌کرد، آگاه شدم، احساس شرم و غم عمیقی کردم. گریه کرده و نیاز شدیدی به طلب بخشش احساس کردم. این احساسات دردناک در حس غالب عشق و پذیرش وجود داشتند.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ من احساس وحدت یا یکی بودن با جهان را داشتم. همه چیز در مورد خودم یا دیگران ناگهان احساس کردم که چیزی اساسی را در مورد خودم و دیگران درک کرده‌ام: این که شخصیت‌های جداگانه ی ما فقط یک لایه ی بیرونی هستند، در حالی که در سطح عمیق‌تر، ما یک واقعیت اساسی را به اشتراک می‌گذاریم. من این را به عنوان عشق ادراک و در طول تجربه، این عشق را به عنوان خدا درک کردم. همچنین احساس کردم که هدف زندگی انسان این است که به این عشق اجازه دهد آزادانه بین مردم حرکت کند، در حالی که نفس آن را تحریف یا مسدود می‌کرد.

آیا صحنه‌هایی از گذشته ی شما برگشتند؟ نه نه

آیا به مرز یا نقطه ی بی‌بازگشتی رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم. من با مرز یا مانع فیزیکی مواجه نشدم. این تجربه فوق‌العاده زیبا بود و دیگر از مرگ نمی‌ترسیدم، اما به وضوح احساس کردم که نمی‌خواهم آنجا بمانم. می‌خواستم برگردم زیرا در اینجا خانواده، فرزندان و زندگی داشتم.

قبل از این تجربه، دین شما چه بود؟ سایر یا چندین دین در آن زمان من به دین سازمان‌یافته ی خاصی پایبند نبودم. حدود پنج سال درگیر اعمال باطنی و عرفانی مختلفی از جمله مدیتیشن و سایر اعمال معنوی بودم. پیش از سفر، اسطوره‌شناسی مصر باستان و سنت‌های عرفانی را نیز مطالعه می‌کردم. پس از این تجربه، علاقه ی من به اعمال باطنی به طور قابل توجهی تغییر کرد و بعداً به آدوایتا ودانتا(Advaita Vedanta) علاقه‌مند شدم زیرا برخی از توصیفات آن به آنچه تجربه کرده بودم بسیار نزدیک به نظر می‌رسید. بله بله. قبل از این تجربه، عمیقاً درگیر اعمال باطنی بوده و به توسعه ی توانایی‌های غیرمعمول و تأثیرگذاری بر واقعیت علاقه‌مند بودم. پس از این تجربه، این اهداف ناگهان سطحی و بی‌اهمیت به نظر رسیدند. از شر طلسم‌ها و بسیاری از اعمال باطنی قبلی‌ام خلاص شدم. به این احساس رسیدم که کار معنوی واقعی در مورد کسب قدرت‌های ویژه نیست، بلکه در مورد کاهش تحریفات نفس و اجازه دادن به ابراز مستقیم‌تر عشق بین افراد است. بعداً به آدوایتا ودانتا علاقه‌مند شدم زیرا برخی از توصیفات آن از عدم جدایی بسیار نزدیک به آنچه تجربه کرده بودم بود.

اکنون دین شما چیست؟ سایر یا چندین دین در حال حاضر به هیچ دین سازمان‌یافته ی خاصی تعلق ندارم. پس از این تجربه به آدوایتا ودانتا علاقه‌مند شدم زیرا برخی از توصیفات آن به آنچه تجربه کرده بودم بسیار نزدیک به نظر می‌رسید. بعداً از تمرین معنوی رسمی فاصله گرفتم، اما این تجربه همچنان بر نحوه ی تفکر من در مورد آگاهی، عشق، زندگی و مرگ تأثیر می‌گذارد. محتوایی که هم سازگار بود و هم با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید سازگار نبود. من معتقد بودم که آگاهی و واقعیت ممکن است پیچیده‌تر از زندگی مادی معمولی باشد، زیرا چندین سال درگیر مراقبه و اعمال باطنی بودم. از این نظر، این تجربه تا حدودی با علایق قبلی من سازگار بود. با این حال، محتوای واقعی آن با آنچه انتظار داشتم بسیار متفاوت بود. من به کسب توانایی‌های غیرمعمول و قدرتمندتر شدن از نظر معنوی علاقه‌مند بودم. پس از این تجربه، این اهداف بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. پیام اصلی وحدت، عشق و نفس به عنوان یک مانع، چیزی نبود که من به مصر رفته و آن را انتظار داشته باشم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان داشتید؟ بله ارزش‌های من پس از این تجربه به طور قابل توجهی تغییر کرد. پیش از آن، من به شدت به اعمال باطنی، توانایی‌های غیرمعمول و قدرتمندتر شدن از نظر معنوی علاقه‌مند بودم. پس از آن، آن اهداف ناگهان بی‌اهمیت به نظر رسیدند. من بیشتر بر عشق، صداقت، ماهیت آگاهی و رابطه ی بین افراد متمرکز شدم. این تجربه همچنین ترس من از مرگ را تا حد زیادی کاهش و نحوه ی درک من از معنای زندگی را تغییر داد. نه

آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نه بله بله. این یکی از قوی‌ترین بخش‌های تجربه بود. من شعله‌ای آبی را در خودم و در افراد دیگر درک کردم، اما اینها شعله‌های جداگانه یا صرفاً مشابه نبودند. آنها مانند یک شعله ی واحد، یک واقعیت اساسی احساس می‌شدند. در عمیق‌ترین سطح، به نظر می‌رسید تمایز بین «من» و «شخص دیگر» از بین می‌رود.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله من با خدا به عنوان یک موجود یا شخص جداگانه روبرو نشدم. من خدا را به عنوان عشقی بی‌نهایت و فراگیر تجربه کردم. شعله ی آبی که در خودم و در افراد دیگر درک کردم، این عشق بود و به نظر می‌رسید همان عشق در همه جا در اطراف من وجود دارد. در طول این تجربه، من خودِ این عشق را به عنوان خدا درک کردم.

در طول این تجربه، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله من حسی قوی از دانش مستقیم داشتم تا درک فکری. احساس می‌کردم که وحدت اساسی بین انسان‌ها، ماهیت عشق و هدف زندگی انسان را درک می‌کنم. این دانش در طول این تجربه بدیهی به نظر می‌رسید. بله من فهمیدم که تنها هدف واقعی زندگی انسان این است که اجازه دهد این عشق آزادانه از یک شخص به شخص دیگر جریان یابد. به نظر می‌رسید که وقتی نفس دخالت نمی‌کند، یک کانال مستقیم عشق می‌تواند بین افراد وجود داشته باشد. در طول این تجربه، به نظر می‌رسید که این تنها هدف واقعی زندگی است. هر چیز دیگری فرعی به نظر می‌رسید. این مانند یک ایده یا باور فلسفی نبود؛ بلکه مانند دانش مستقیم بود.

در طول این تجربه، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی به دست آوردید؟ بله در طول این تجربه فهمیدم که مرگ پایان هستی نیست. من زندگی پس از مرگ خاصی را ندیدم یا جزئیاتی در مورد آنچه پس از مرگ اتفاق می‌افتد دریافت نکردم، اما وجود را به عنوان چیزی بسیار بزرگتر از بدن فیزیکی و شخصیت فردی تجربه کردم. با اطمینان کامل احساس کردم که هیچ دلیلی برای ترس از مرگ وجود ندارد. نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی کسب کردید؟ بله من یک ساختار زرد لانه زنبوری یا هزارتو مانند را در اطراف آنچه که به عنوان شخصیت یا منیت خود ادراک می‌کردم، درک کردم. فهمیدم که ترس، غرور، خودخواهی، بی‌صداقتی، کینه و سایر جنبه‌های منیت، جریان طبیعی عشق بین افراد را تحریف یا مسدود می‌کنند. به نظر می‌رسید که عشق همیشه وجود دارد، اما ساختارهای شخصیت در بیان آزاد آن دخالت می‌کنند. بله عشق واقعیت اصلی کل تجربه بود. این یک احساس معمولی انسانی نبود. بی‌نهایت، بی‌قید و شرط و اساسی‌تر از خود واقعیت فیزیکی به نظر می‌رسید. من این عشق را به عنوان خدا تجربه کردم. به نظر می‌رسید که در درون افراد به عنوان همان شعله ی آبی و همچنین در همه جا در اطراف من وجود دارد. فهمیدم که هدف زندگی صرفاً این است که اجازه دهد این عشق آزادانه بین افراد جریان یابد، بدون اینکه توسط نفس تحریف شود.

پس از این تجربه چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگی من پس از این تجربه، علایق معنوی من به طور قابل توجهی تغییر کرد. پیش از آن، من به شدت بر روی اعمال باطنی و توسعه ی توانایی‌های غیرمعمول متمرکز بودم. پس از آن، این اهداف بیشتر اهمیت خود را برای من از دست دادند. من به ماهیت آگاهی، حس خودِ جداگانه، عشق و رابطه ی بین افراد خیلی بیشتر علاقه‌مند شدم. بعداً آدوایتا ودانتا را مطالعه کردم زیرا برخی از توصیفات آن بسیار نزدیک به آنچه تجربه کرده بودم بود. با گذشت زمان، از تمرین معنوی فشرده فاصله گرفته و توجه اصلی خود را به خانواده، فرزندان، تجارت و زندگی عادی برگرداندم. با این حال، این تجربه همچنان یکی از مهمترین رویدادهای زندگی من است و هنوز هم بر نحوه ی تفکر من در مورد مرگ، عشق و آنچه بیشتر اهمیت دارد است، تأثیر می‌گذارد. بله بله. این تجربه نحوه ی نگاه من به روابط با افراد دیگر را تغییر داد. من از عدم صداقت، دستکاری، منافع شخصی و راه‌هایی که نفس می‌تواند روابط را تحریف کند، بسیار آگاه‌تر شدم. فهمیدم که در سطحی عمیق‌تر، شخص دیگر واقعاً از خودِ من جدا نیست، و این موضوع نحوه ی تفکر من در مورد صداقت، عشق و مسئولیت نسبت به دیگران را تغییر داد.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله بله. دشوارترین بخش برای توضیح این است که شعله ی آبی در افراد مختلف، احساس مشابه یا جداگانه‌ای نداشت. احساس می‌کردم که شعله‌ای واحد هستم، انگار عمیق‌ترین بخش وجود شخص دیگری و عمیق‌ترین بخش وجود خودم یکی بودند. بیان عشق فراگیر، وحدت و این حس که این واقعیت واقعی‌تر از دنیای فیزیکی است، نیز به زبان عادی بسیار دشوار است. من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. بخش‌های مرکزی این تجربه پس از چهارده سال به طور غیرمعمولی زنده باقی می‌مانند: شعله ی آبی، این حس که در افراد مختلف شعله ی یکسانی بوده است، عشق و علاقه ی شدید، ساختار زرد پیچ ​​در پیچ مانند، فقدان زمان و ناپدید شدن ترس از مرگ. برخی از جزئیات معمولی در مورد بیماری و زمان دقیق آن کمتر قطعی هستند، اما خود تجربه ی اصلی به طرز فوق‌العاده‌ای واضح باقی می‌ماند.

آیا پس از تجربه ی خود، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ نه

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله من خیلی زود پس از وقوع آن، شروع به اشتراک گذاشتن این تجربه با دیگران کردم. در طول سال‌های بعد، این موضوع را با اعضای خانواده، دوستان، افراد درگیر در اعمال معنوی و چندین نفر که آنها را معلم معنوی می‌دانستم، در میان گذاشتم. واکنش‌ها متفاوت بود. برخی علاقه‌مند بودند، اما من اغلب احساس می‌کردم که درک بخش اصلی این تجربه برای دیگران دشوار است، به خصوص این واقعیت که شعله ی آبی در افراد مختلف صرفاً مشابه به نظر نمی‌رسید، بلکه به عنوان یک واقعیت واحد تجربه می‌شد. نمی‌دانم که آیا تجربه ی من افراد دیگر را به طور قابل توجهی تغییر داده یا نه. بله پیش از این تجربه، تمام کتاب‌های رابرت مونرو را خوانده و به حالت‌های تغییر یافته ی هوشیاری و تجربیات خارج از بدن علاقه‌مند بودم. من با این ایده که هوشیاری ممکن است مستقل از بدن فیزیکی وجود داشته باشد، آشنا بودم، اما این ایده‌ها را به روشی بسیار متفاوت درک می‌کردم و انتظار نداشتم که اتفاق مشابهی برای من شخصاً رخ دهد. تجربه ی خودم نیز با آنچه خوانده بودم بسیار متفاوت بود. تقریباً هیچ تطابق مستقیمی با توصیفات مونرو وجود نداشت. من یک سفر معمولی خارج از بدن، یک تونل، بستگان متوفی یا یک نور سفید روشن را تجربه نکردم. ویژگی‌های اصلی تجربه ی من در عوض حس بی‌زمانی، درک شعله ی آبی یکسان در افراد مختلف، تجربه ی مستقیم وحدت، عشق فراگیر و درک این عشق به عنوان خدا بود. به همین دلیل، فکر نمی‌کنم مطالعه ی قبلی من الگوی روشنی برای آنچه بعداً تجربه کردم، ارائه دهد.

کمی پس از وقوع (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود در روزها و هفته‌های بعد، شکی نداشتم که خود تجربه واقعی است. کاملاً متفاوت از یک رویا یا تخیل معمولی بود. در واقع، در طول تجربه آن واقعیت، واضح‌تر و بنیادی‌تر از واقعیت فیزیکی معمول به نظر می‌رسید. نمی‌دانستم چه چیزی باعث آن شده یا چگونه می‌توان آن را توضیح داد، اما در مورد خود تجربه تردیدی نداشتم. تجربه قطعاً واقعی بود. من هنوز هم خود تجربه را بدون شک به عنوان یک تجربه ی واقعی می‌دانم. چهارده سال بعد، ویژگی‌های اصلی آن به طرزی استثنایی واضح باقی مانده‌اند. من علت نهایی آن یا آنچه را که به طور عینی در مورد واقعیت ثابت می‌کند، نمی‌دانم. بیماری شدید من، تب بالا، کم آبی بدن یا تغییرات در عملکرد مغز ممکن است در آن نقش داشته باشد. من همچنان پذیرای توضیحات مختلف هستم. چیزی که در مورد آن مطمئن هستم، واقعیت و شدت خود تجربه است، نه تفسیر علت آن.

در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟ نه بله بله، به طور کلی. پرسشنامه به من اجازه داد تا بیشتر جنبه‌های مهم تجربه را توصیف کنم. سخت‌ترین بخش برای برقراری ارتباط، درک مستقیم این است که شعله ی آبی در افراد مختلف صرفاً مشابه نبود، بلکه به عنوان یک واقعیت واحد تجربه می‌شد و این که در این سطح عمیق‌تر، تمایز بین خودم و شخص دیگر ناپدید می شد.

چیز دیگری برای افزودن؟ یکی دیگر از پیامدهای مهم این تجربه، تغییر در نحوه ی درک من از خود معنویت بود. پیش از آن، من بر تکنیک‌های باطنی، توانایی‌های غیرمعمول و روش‌های تأثیرگذاری بر واقعیت متمرکز بودم. پس از آن، همه ی اینها برای من مانند فعالیت در رویه ی سطحی به نظر می‌رسید. چیزی که بسیار مهم‌تر به نظر می‌رسید، سطح عمیق‌تری بود که تجربه کرده بودم: وحدت، عشق و نحوه‌ای که این عشق می‌تواند مستقیماً بین افراد منتقل شود، زمانی که توسط نفس تحریف نشده باشد. من احساس کردم که کار معنوی واقعی در مورد کسب قدرت‌های ویژه نیست، بلکه در مورد چگونگی بیان این واقعیت عمیق‌تر از طریق روابط عادی انسانی است. در طول سال‌ها، دوباره به طور فزاینده‌ای در زندگی مادی عادی، تجارت، مسئولیت‌ها و نگرانی‌های روزمره جذب شدم. اخیراً متوجه شده‌ام که به این تجربه بازگشته‌ و در حال بررسی مجدد معنای آن و این که چگونه می تواند در زندگی عادی ادغام شود هستم. یکی از دلایلی که این گزارش را ارائه می‌دهم این است که خیلی دوست دارم با افراد دیگری که چیزی واقعاً مشابه را تجربه کرده‌اند، ارتباط برقرار کنم، به خصوص بی‌زمانی کامل، درک مستقیم این که افراد مختلف خود یا ذات اساسی یکسانی دارند، عشق فراگیری که به عنوان خدا تجربه می‌شود، و این حس که این واقعیت بنیادی‌تر از زندگی فیزیکی معمولی است. همچنین علاقه‌مند به صحبت با محققانی هستم که تجربیات وحدت‌بخش، غیر دوگانه یا نزدیک به مرگ را مطالعه می‌کنند و مایل به پاسخ به سؤالات اضافی یا شرکت در تحقیقات هستم.