ونسا اس. تجربه احتمالی نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

بعد از چند هفته خونریزی و گرفتگی شدید، اولین بارداری خارج رحمی من تشخیص داده شد. از جراحم پرسیدم که آیا می‌توانم به بیمارستان بهتری پرواز کنم. او گفت: «نه، این یک وضعیت اضطراری است.» پرسیدم که آیا می‌تواند جنین را نجات دهد. او به من گفت که به دلیل شکنندگی لوله فالوپ نمی‌تواند این کار را انجام دهد.

همانطور که بیهوشی به من داده می شد، جراحم برای شستشو و آماده شدن به اتاق کناری رفت. من متوجه شدم که دیگر نمی‌توانم چشمانم را باز کنم. با وجود این که شنوایی‌ام تحت تأثیر قرار گرفته بود، شنوایی‌ام همچنان برقرار بود. دریافتم که جراحم برگشته و با صدای خفه با پرستاران صحبت می‌کند. سپس احساس کردم که او شکمم را فشار می‌دهد و من وحشت کرده و به خودم گفتم که او می‌خواهد مرا ببرد، بنابراین باید تلاش کنم بیشتر بخوابم. فکر می‌کنم در آن لحظه تحت بیهوشی بیشتر پایین رفتم.

پس از مدتی، با درد طاقت‌فرسا از خواب بیدار شدم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما نمی‌توانستم. به خودم گفتم: «از این بدتر نمی‌شود.» سپس بدتر شد و هوشیاری‌ام را از دست دادم.

این زمانی بود که شروع به تجربه ی خودم کردم. اولین احساسم این بود که خیلی سریع در یک فضای خالی تاریک سفر می‌کنم. یک نور سفید زیبا در پیش رو بود. من نترسیدم. من از وسعت و زیبایی فضا شگفت‌زده شده بودم.

سپس به سینه‌ام نگاه کردم و متوجه شدم که فقط فضایی وجود دارد که سینه‌ام باید در آن می‌بود. با خودم گفتم: "من مثل یک تخم‌مرغ هستم!" سپس نور کوچکی را در مقابل خود دیدم که آن هم به سمت نور حرکت می‌کرد. می‌دانستم که این نوزاد من است، زیرا شنیدم که گفت: "مرا نجات دهید!" احساس پریشانی زیادی کردم و سعی کردم توضیح دهم که نمی‌توانم او را نجات دهم و خیلی متاسفم. سپس عشقی که به شوهرم دارم و این که او به من نیاز دارد را به یاد آوردم. توانستم برگردم و باد یا نیروی بسیار شدیدی را احساس کردم که به من فشار می‌آورد. به یاد دارم که مدتی با تمام قدرت فشار آوردم تا برگردم.

چیز بعدی-ای که تجربه کردم این بود که پس از عمل جراحی توسط پرستاران روی تختم بلند شدم. می‌توانستم صدای خفه ی شوهرم را بشنوم که به آنها کمک می‌کرد. وقتی جراحم روز بعد به ملاقاتم آمد، به او گفتم که وقتی می‌خواست برش خود را شروع کند، از آن آگاه بودم و پیشنهاد دادم که شاید بخواهد کمی بیشتر صبر کند تا بیهوشی اثر کند. او گفت: «از این بابت متاسفم. عمل جراحی موفقیت‌آمیز بود، هرچند قطعاً لحظاتی بود که روی تخت می‌جنگیدید.»

حدود پنج سال بعد، تجربه ی دیگری داشتم که در آن احساس کردم می‌توانم فرزند مرحومم را ببینم و با او صحبت کنم. آرزوی بچه ی دیگری داشتم و شوهرم اخیراً دعای مخصوصی برای برکت فرزندان به من یاد داده بود که می‌توانستم آن را روی تسبیح‌هایم تکرار کنم. شوهرم در یک سفر کنفرانسی بود. بعد از یک روز طولانی تدریس، خسته روی تختم دراز کشیدم. اما چیزی به من گفت که بلند شوم و آخرین نمازم را بخوانم. وضو گرفتم و سپس روی سجاده کنار تختم نماز خواندم.

پس از نماز، نماز اضافی را با استفاده از تسبیح‌هایم خواندم. سپس تسبیح‌ها را زمین گذاشتم و فقط روی زانوهای خم شده‌ام نشستم و به کف دست‌هایم نگاه کردم. ناگهان احساس کردم چیزی در اتاقم است. از ترس دزد، به در اتاق خوابم نگاه کردم و دیدم که هنوز بسته است. به ترسم خندیدم و تصمیم گرفتم یک بار دیگر مراقبه و به دست‌های باز خود نگاه کنم. سپس احساس عجیبی داشتم که تنها نیستم و به بالا نگاه کردم و دیدم سیاهی بیضی شکلی جلوی من ظاهر شده و بخشی از در را که هنوز بسته بود، پوشانده است. هنوز می‌توانستم تختم را در سمت راست و کمدم را در سمت چپ ببینم. یک چراغ خواب هم هنوز نزدیک تختم قابل مشاهده بود.

آن بیضی لبه‌ای نرم داشت اما کاملاً بخشی از در را پوشانده بود، حدود دو فوت عرض. به آن خیره شدم و دیدم که نور سفید زیبایی در سمت چپ بیضی ظاهر می‌شود. سپس به وضوح دیدم که شخصی با لباس‌های بلند به سمت من می‌آید و دست کودکی را گرفته است. هر دوی آنها در مقابل نور شدید شبح مانند بودند، بنابراین نمی‌توانستم اجزای صورتشان را ببینم. آنها چندین قدم در امتداد یک مسیر برداشتند و سپس ایستادند. مسیر به پایان رسیده بود و یک ورطه ی تاریک، واقعیت من را از جایی که آنها ایستاده بودند جدا می‌کرد. می‌دانستم که نمی‌توانم از آن عبور کنم. شروع به لرزیدن و گریه کردم، غرق در تصویر. فقط می‌توانستم به دستانم نگاه کنم. عمیقاً احساس کردم که آن کودک، نوزادی است که از دست داده‌ام و به من نیاز دارد تا با او صحبت کنم. با گریه سعی کردم به او بگویم که کاش می‌توانستم نجاتش دهم. برایش تعریف کردم که پدرش چه مرد خوبی بوده و چطور تلاش می‌کند در کارش به مردم کمک کند. آنقدر غرق در حیرت بودم که سرم را بالا آوردم. اما وقتی این کار را کردم، واضح‌ترین تصویر را دیدم. فرد بالغ برگشت و به آرامی دستش را روی پشت کودک گذاشت، سپس هر دو به سمت نور رفتند. خیلی سریع بیضی سیاه محو شد و فقط درِ اتاقم را باقی گذاشت. خیلی گریه کردم و سعی کردم آنها را برگردانم. سپس روی تختم نشستم و همه چیز را نوشتم تا بتوانم تجربه‌ام را با همسرم و والدینم به اشتراک بگذارم.

می‌دانم که خواب نمی‌دیدم و این تجربه با دانستن این که فرزندم یک سرپرست مهربان دارد، مرا بسیار آرام کرد. همچنین هرگونه ترس از مرگی را که ممکن بود داشته باشم از بین برد.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ:1/6/1985

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، مربوط به جراحی، رویداد تهدیدکننده ی زندگی، اما نه مرگ بالینی

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، نگاه کردن به پایین و فقط دیدن فضا به جای سینه‌ام، و همچنین احساس نیروی قوی یا باد هنگام بازگشت.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ وقتی متوجه شدم که بدنی ندارم اما روحم هنوز کاملاً من است.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنایش را از دست داد، نمی‌توانستم مطمئن باشم که چقدر باید با باد بجنگم تا برگردم.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ به طرزی باور نکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من قبلاً از وجود بدنم آگاه بودم و سپس نمی‌توانستم سینه‌ام را ببینم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من ارتباط تله‌پاتیک با فرزندم را تجربه کردم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتد آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای روبرو شده یا از آنها آگاه شدید؟ بله، فرزند من از بارداری خارج رحمی

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، یک نور سفید درخشان در دوردست

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، من با سرعت زیاد در خلائی از فضا با نوری درخشان در دوردست سفر کردم.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ اول، شادی و حیرت از تجربه ی سفر در فضا بدون بدن، و سپس ناراحتی از این که نتوانستم نوزادم را نجات دهم.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آسودگی یا آرامش

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ شادی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را تجربه کردید؟ نه

آیا ناگهان به نظر رسیدید که همه چیز را فهمیده‌اید؟ نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان برایتان تداعی شد؟ عشقی را که به شوهرم داشتم و این که چقدر به بازگشت من نیاز داشت، به یاد آوردم.

آیا صحنه‌هایی از آینده برایتان تداعی شد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بی‌بازگشت رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، از نظر فیزیکی برگشتم و مجبور شدم با تمام قدرتم در مقابل یک باد شدید مقاومت کنم تا برگردم.

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟ مسلمان، من دو سال قبل، پس از یک تربیت وابسته به کلیسای مشایخی پروتستان(Presbyterian) دوست‌داشتنی، به اسلام گرویده بودم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، می‌دانم که خداوند به من این امکان را داد که تجربه ی نزدیک به مرگ و رؤیای فرزندم را تجربه کنم. تلاش می‌کنم به یاد داشته باشم که برای هر روز سپاسگزار بوده و دیگران را تسلی دهم.

هم اکنون دین شما چیست؟ مسلمان، من باور دارم که مردم از همه ی ادیان فرصت رفتن به بهشت را دارند و خداوند در همه ی ادیان دست دارد.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید، هم سازگار بود و هم نبود، من همیشه باور داشتم که زندگی پس از مرگ وجود دارد، اما هرگز انتظار نداشتم چنین تصویری را از فرزند مرحومم زنده و سالم در بیضی سیاه ببینم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، دیگر به خاطر بچه‌دار نشدن دچار افسردگی نشدم. بعداً به فرزندخواندگی پذیرفتم، اما احساس می‌کنم که روزی می‌توانم اولین فرزندم را در بهشت ببینم.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی ناشناخته شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. نوزاد من نیز جلوتر از من سفر می‌کرد و مرا برای نجاتش صدا زد.

آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می کردند و در ادیان نیز با ذکر نام از آنها یاد شده است(مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نامطمئن، شخصیت بزرگسال در تجربه ی بعدی من ردایی داشت و همانند عیسی بود، اما می‌توانست یک فرشته ی نگهبان باشد.

در طول تجربه تان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، مسیری که پیکره ها در آن قدم می‌زدند بسیار واضح بود، به اندازه ی کافی پهن که بتوانند به راحتی در آن قدم بزنند، از نور درخشان می‌آمد و در پرتگاه متوقف می‌شد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود کسب کردید؟ بله، من هدف خاصی برای بازگشت به سوی شوهرم داشتم زیرا او به من نیاز داشت. همچنین، بعداً، وظیفه ی من بود که با وجود اشک‌هایم تلاش کنم با فرزندم ارتباط برقرار کنم.

در طول تجربه تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، من احساس قوی داشتم که فرزندم تقریباً به همان اندازه که من به او نیاز داشتم، به ارتباط با من نیاز داشت.

در طول تجربه تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، بله، دیدن فرزندم و سرپرست به وضوح درک من را تأیید کرد که زندگی در قلمرو دیگری وجود دارد.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی‌ هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله، متوجه شدم که جنین در حال مرگم وقتی احساس کردم می‌گوید "نجاتم بده!" برای کمک گریه می‌کرد.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، عشق همسرم و بعداً نیاز به شناخت من توسط فرزندم را احساس کردم.

چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربه‌تان رخ داد؟ احساس می‌کنم که این یک هدیه بود، هدیه‌ای که خیلی‌ها دریافت نمی‌کنند. وقتی به خانواده و دوستان مورد اعتمادم می‌گویم، با این نیت است که ترس آنها از مرگ را کاهش دهم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من در شصت و هشت سالگی به تدریس ادامه می‌دهم زیرا هدف قوی‌ای در عشق ورزیدن به دانش‌آموزانم احساس می‌کنم. من در هفته به بیش از چهارصد کودک آموزش و روزانه حدود سی آغوش به آنها می‌دهم و دریافت می‌کنم. این بهترین شغل موجود است!

پس از تجربه ی نزدیک به مرگ:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، مبارزه با باد چیزی بود که هرگز روی زمین تجربه نکرده بودم.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم، تا به امروز تمام جزئیات را به خاطر دارم.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از این تجربه نداشته اید؟ بله، بعد از فوت پدرم، کمی پس از مرگش صدای آه کشیدنش را شنیدم. در خانه ی پدر و مادرم بیدار بودم و وقتی دستانم را دراز کردم، صدای آه کشیدنش را در پایین تختم با دو نت شنیدم. احساس کردم که او به من می‌گوید روحش زنده است. چند سال پیش، وقتی از جدایی احتمالی از شوهرم پریشان شدم، هنگام عبور از اتاق نشیمن، حضور والدینم را احساس کردم. به پایین نگاه کردم و گفتم: "خوب خواهم شد." فکر می‌کنم این یک تصویر ضعیف بود زیرا به یاد آوردم که پدرم را در سمت چپ مادرم ایستاده دیدم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟ دیدن این که فرزندم هنگام رفتن، دست آرامش‌بخش را دریافت می‌کند.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه

در مورد واقعیت تجربه ی خود کمی (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، هر دو تجربه ی من با هر خوابی که تا به حال دیده‌ام متفاوت بود. می‌توانستم به وضوح ببینم که هیچ بدنی ندارم و می‌توانستم احساس کنم که در حال مبارزه با باد شدید هستم. تجربه ی بیضی سیاه نیز برای من بسیار واقعی بود زیرا هنوز می‌توانستم اشیاء را در اتاق خوابم در اطراف بیضی ببینم. تصویر فقط چند دقیقه با من ماند و با محو شدن آن، فهمیدم که تمام مدت بیدار بوده‌ام.

در مورد واقعیت تجربه ی خود در حال حاضر چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، هر دو تجربه با وجود این که تقریباً چهل سال پیش اتفاق افتاده‌اند، بسیار واقعی بودند. احساس می‌کنم آنها هدیه‌ای از جانب خدا بودند که به تسکین قلب دردناک من که آرزوی فرزند داشت، کمک کردند. به اشتراک گذاشتن داستان‌ها دشوار است زیرا اغلب احساساتی می‌شوم، زیرا آنها بسیار قدرتمند بودند. من زمانی مادربزرگ عزیزی داشتم که ترس خود را از مرگ ابراز می‌کرد. او قبل از تجربیات من درگذشت. من داستانم را به اشتراک می‌گذارم چون می‌خواهم دیگران نترسند.

آیا در هیچ زمانی از زندگی‌تان، هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، من باوردارم که ممکن است وقتی صدای پدرم را شنیدم و باور کردم که والدینم نیز برای آرامش من آنجا هستند، آگاهی نزدیک‌تری از مرحوم داشته باشم. من تلاش نمی‌کنم این ارتباطات را دنبال کنم زیرا باور دارم که قرار است فعلاً در این دنیای زیبا بمانیم.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ اگر بیضی سیاه دوباره ظاهر شود، من در برابر آن مقاومت نخواهم کرد. این یک تجربه ی فوق‌العاده شگفت‌انگیز بود. اما فکر می‌کنم ممکن است یک هدیه ی واحد بوده باشد و من تا ابد سپاسگزار خواهم بود.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف می‌کند؟ بله، سوالات شما به من کمک کرد تا همه ی موارد را پوشش دهم و خوب بود که دوباره همه چیز را به خاطر آوردم.