سارا س. تجربه احتمالی نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من به مدت یک سال به یک ماده ی مخدر معتاد شده بودم و مصمم به ترک، چند ماه بعد نخستین و آخرین عود خود را تجربه کردم. روزی که عود کردم، دچار اختلال تجزیه‌ای شدم. «خود» به صندلی عقب پرت شد، در حالی که من داشتم بدنم را تماشا می‌کردم که با ماشین به دنبال تیر چراغ برق یا ساختمان‌هایی برای تصادف می‌گشت. آنقدر از نظر ذهنی تحت تأثیر قرار گرفته بودم که تعجب می‌کنم تصادف نکردم. حتی اکنون هم سپاسگزارم که به کسی آسیبی نرساندم. بدن و مغزم آنقدر درد داشتند که دیگر نمی‌خواستند رنج بکشند. این درد ناشی از مصرف مواد مخدر نبود، بلکه در وهله ی اول به مصرف مواد مخدر کمک کرده بود. بخشی از من که «خود» است، حدس می‌زنم خودآگاه، توانست با بخشی از من که می‌خواست خودکشی کند، به توافق برسد. یادم می‌آید بخشی از من که می‌خواست خودکشی کند، می‌توانست کلمات مبهمی را از صندلی عقب بشنود که «خود» بود و صحبت می‌کرد. به نحوی توانستم کلمات را به او منتقل تا به او پیشنهاد کنم که به جای خودکشی، درد را پایان دهد. یادم می‌آید که با منبع مواد مخدرم تماس گرفتم و کمی در مورد آنچه اتفاق افتاده بود به او گفتم و پرسیدم که آیا می‌تواند کمترین مقدار ممکن را به من بدهد. داشتم به او می‌گفتم که خیلی خوب بوده‌ام و دیگر نمی‌خواهم مصرف کنم، اما چاره‌ای نداشتم. این زندگی یا مرگ بود. بنابراین، او موافقت کرد و من به آنجا رفتم. پس از این که دوز مصرفی‌ام تمام شد، روی مبل به صورت رو به پایین دراز کشیدم و دست‌هایم را زیر سینه‌ام جمع کردم. آرامشی تمام بدن و ذهنم را فرا گرفت. می‌دانستم که خوابم برده است، اما این آرام‌ترین خواب عمیقی بود که تا به حال در زندگی‌ام داشته‌ام. احساس می‌کردم قرن‌هاست که خوابیده‌ام و سپس بدنم آغاز به شناور شدن بالای مبل کرد. سپس به سمت بالا شناور شد، مانند قایقی که به درون دریای پهناور شناور می‌شود، با این تفاوت که هیچ موج، جریان، آبی و هیچ بدنی وجود نداشت. فقط هوا، فضا و اتر وجود داشت. یادم می‌آید که مبل کوچک و کوچکتر می شد تا این که دیگر نمی‌توانستم آن را ببینم. فضایی که از آن خارج می‌شدم تاریک بود. متوجه شدم که به(سوی) یک فضای اثیری شناور شده‌ام. فضایی که نزدیک من بود، واضح و دورتر بود. مه آلود و سفید بود. احساس می‌کردم بالای زمین در استراتوسفر هستم. آن فضای مه‌آلود، سفید و اثیری تا ابد ادامه داشت. اگر ادامه می‌دادم، می‌توانستم بگویم که روشن‌تر و متراکم‌تر می‌شد. در فضایی که بودم ماندم و بازی کردم. نه تنها احساس آرامش می‌کردم، بلکه همزمان خودم هم آرامش داشتم. متوجه شدم که بالاخره به خانه رسیده‌ام. در آستانه‌ی خانه بودم. سپس چیزی با من صحبت کرد.

آن جهان یا یگانگی بود. با زبان دانستن با من صحبت کرد. با جزئیات نشان نمی‌داد که آن سوی در چیست، اما می‌دانستم که همه چیز خوب است. خانه آرامش محض و عشق ناب بود. یگانگی به من حق انتخاب می‌داد که از درگاه عبور کنم یا به زندگی زمینی‌ام برگردم. توضیح می‌داد که مهم نیست وقتی روی زمین هستم چه دردی را احساس می‌کنم یا حتی اگر بدترین بدترین چیزهایی را که ممکن است اتفاق بیفتد تجربه کرده باشم، در پایان این زندگی، همه چیز مانند کوچکترین بالن به نظر خواهد رسید. در پایان، تمام خانه در انتظار من خواهد بود. و "تمام این" چیزی که من در حال حاضر تجربه می‌کنم، فقط انرژی ساطع شده از "این" واقعی است که از آن سوی آن درگاه استعاری وجود دارد. اگر تصمیم بگیرم صبر کنم و برگردم تا زمانی که یک زندگی کامل روی زمین داشته باشم، قطعاً بعداً به خانه خواهم رفت. در ادامه توضیح داد که اگر بقیه ی سفر زمینی‌ام را از دست بدهم، ممکن است برخی از تجربیات بسیار مهم را از دست داده و دیگر نتوانم همان فرصت را دوباره به دست بیاورم. اگر به رفتن ادامه دهم، دیگر بازگشتی به بدنم وجود نخواهد داشت. با اکراه، به یگانگی می‌گویم که اگر واقعاً فکر می‌کند بهتر است برگردم، پس نمی‌خواهم هر کاری را که قرار است روی زمین انجام دهم از دست بدهم. من انتخاب می‌کنم که برگردم، حتی اگر واقعاً نمی‌خواستم این کار را انجام دهم. وقتی به بدنم برگشتم، در یک آمبولانس از خواب بیدار شدم. احساس بدخلقی و کج‌خلقی زیادی داشتم. یادم می‌آید که با خودم فکر کردم: "نه، چرا مرا بیدار کردی؟" رو به تکنسین فوریت‌های پزشکی. آنقدر عصبانی بودم که دلم می‌خواست به صورتش مشت بزنم. می‌دانستم که آن من نبودم و دارویی که به من داده بودند باعث شده بود که نسبت به آن غریبه اینقدر احساس پرخاشگری داشته باشم. نورها آنقدر زیاد بودند که چشمانم را محکم بستم. فقط می‌خواستم خودم را جمع کرده و در رختخواب فرو بروم. در آن لحظه، متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده است. فقط متوجه شدم که این مرد در یک اتاق روشن دارد مرا دیوانه می‌کند. شنیدم چه می‌گوید اما مدتی طول کشید تا مغزم آن را درک کند. بعدها، من تجربه‌ای را که داشتم به یاد آوردم، زمانی که نزدیک بود بمیرم یا شاید کاملاً مرده بودم، واقعاً نمی‌دانم. اما احساس می‌کردم که این تجربه یک هدیه بود. احساس سبکی بیشتری نسبت به قبل داشتم. دردی که داشتم هنوز وجود داشت، اما حالا آرام‌تر بود. من آرام‌تر بودم. اکنون کاملاً باور دارم که مرگ پایان نیست، بلکه انتقال به ارتعاش دیگری از هستی است. بهشتی وجود دارد، اما بیشتر شبیه یک حالت بودن و وسعت است تا مکانی مانند آنچه ما اینجا روی زمین تجربه می‌کنیم. آن مکان آرامش خالص و عشق خالص، طبیعت اصلی ما، حالت طبیعی وجود ماست. این بهشت ​​از قبل در هر یک از ما وجود دارد، همانطور که در سفر زمینی خود قدم می‌زنیم. "خانه" مسیری است که به سمت آن رشد می‌کنیم. در عین حال، چیزی است که در درون ما وجود دارد یا چیزی است که ما هستیم و می‌توانیم در طول زندگی خود روی زمین از آن استفاده کنیم. مهمتر از همه، هر اتفاقی که بیفتد، همه چیز خوب خواهد بود.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 09/02/2006

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نامطمئن، مصرف بیش از حد دارو یا مواد مخدر، به احتمال زیاد رویداد تهدیدکننده ی زندگی اما واقعاً مطمئن نیستم که مصرف بیش از حد باعث مرگ بالینی شده باشد.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، بالاترین سطح احساس گستردگی و بی‌حد و مرز بودن در حالی که سطح روزمره احساس محدودیت بیشتر و در روزهای خاص منقبض شدن.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ وقتی در قلمرو اثیری سرگردان بودم.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنایش را از دست داد، زمان تمام معنایش را از دست داده بود. زمانی وجود نداشت.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من مانند جسمی که بینایی دارد بینایی نداشتم. بینایی من آگاهی بود که در همه ی جهات گسترش می‌یافت.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من هیچ تفاوت خاصی در شنوایی یا هیچ شنوایی را به یاد نمی‌آورم، فقط یک دانستن.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است آگاه بودید؟ نه

آیا وارد یک تونل شده یا از آن عبور کردید؟ نامطمئن، من از فضایی عبور کردم که تاریک و سپس روشن بود. هیچ دیواری وجود نداشت. فقط فضایی که مدام در حال حرکت بود.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودات مرده (یا زنده) برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟ نوری به وضوح منشأ عرفانی یا ماورایی

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ نامطمئن، من نوری دیدم شبیه به این که آسمان در غروب یا طلوع روشن‌تر است. تنها تفاوت این است که در آسمان یک نقطه ی واحد وجود دارد که این نور از آن می‌آید و آن خورشید است. نوری که من دیدم بی‌پایان بود و یک نقطه ی واحد خاص وجود نداشت، اما در همه جا وجود داشت و گسترش می‌یافت. توصیف آن آسان نیست.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، عرفانی و غیرزمینی کلمات مناسبی برای فضا یا قلمرویی که من در آن بودم نیستند. احساس می‌کنم اثیری بهتر است.

چه عواطفی را در طول تجربه احساس کردید؟ آرامش و سعادت.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را درک کرده‌اید؟ نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، قطعاً به یک آستانه استعاری رسیدم که اگر از آن عبور می‌کردم، بازگشتی وجود نداشت. به من حق انتخاب داده شد که از آن بگذرم یا به زندگی زمینی‌ام بازگردم. در واقع هیچ آستانه ی فیزیکی وجود نداشت، فقط فضای اثیری که اگر تصمیم می‌گرفتم از آستانه عبور کنم، روشن‌تر و متراکم‌تر می‌شد.

خدا، معنویت و دین

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ غیرمرتبط - هیچ چیز خاصی - سکولار غیرمرتبط، در زمان تجربه، از نظر معنوی کنجکاو و پذیرای غیرمعنویت بودم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، معنویت من رشد کرده است.

در حال حاضر دین شما چیست؟ ادیان دیگر - توحیدی و سایر ادیان لیبرال، من در حال حاضر بسیار معنوی هستم.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ پیش از تجربه‌ام، من پذیرای ایده‌های مختلف در مورد زندگی، معنویت و مرگ بودم.بدون این که کاملاً با کسی مطابقت داشته باشم. به عنوان مثال، من بیشتر اگنوستیک بودم. نه منکر وجود خدا بودم و نه مدعی آن. بعد از این تجربه، هنوز هم تعریف بسیاری از مردم از خدا را قبول ندارم، بلکه یک وحدت را ادعا می‌کنم و می‌گویم که بسیار معنوی هستم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، من معنوی‌تر شدم.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی ناشناخته شنیدید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم، با یک وحدت مواجه شدم که با زبان دانستن با من صحبت کرد. کلمه‌ای برای آن وجود ندارد، اما من آن را عرفانی یا غیرزمینی توصیف نمی‌کنم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، بله، یک وحدت جهانی وجود دارد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ نامطمئن، نامشخص

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی کسب کردید؟ نامطمئن، این که این یک تجربه است. و این که اهمیتی برای آن وجود دارد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ کسب کردید؟ بله، من قطعاً می‌دانستم که وجود در آن سوی آستانه، صلح خالص و عشق خالص و هر آنچه که خوب است، بود.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله، بله، مشکلات زندگی وقتی این تجربه ی زمینی تمام شود، مانند یک بالن کوچک به نظر می‌رسند. مانند یک نیش کوچک حشره که در کودکی خورده اید و دیگر آن را به خاطر نمی‌آورید. به جز این که "به یاد نمی‌آورم" دقیقاً درست نیست، اما به یاد آوردن این که نیش حشره خارش داشته نیز درست نیست.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ نامطمئن، من از عشق خالص آگاه بودم، انگار ما و همه چیز بسیار دوست داشته می‌شویم و همچنین عشق است، اما نوع خالص عشق.

چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما پس از این تجربه رخ داد؟ نه

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نامطمئن، برای مدت طولانی، همه ی کلمات را برای بیان کامل تجربه‌ام نداشتم.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را به همان دقت سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم، نه

آیا پس از این تجربه، موهبت‌های روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ نامشخص، نه، اما وسعتی را که احساس کردم خوب به یاد دارم و ارتباط با یگانگی چیزی بود که وقتی کوچک بودم اما در ارتعاشی متفاوت احساس می‌کردم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشند؟ نه

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه‌ ی خود داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، نه

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، نه

در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه ی خود بیفزایید؟ نه

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله، برخی از کلمات موجود در سوالات محدودکننده بوده یا دقیقاً به موضوع مربوط نبودند.