< سندی بی. تجربه نزدیک به مرگ NDE 33418

سندی بی. تجربه نزدیک به مرگ NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

من یک هفته پیش از این تجربه ۱۶ ساله شده بودم. صبح ۲۹ آوریل ۲۰۰۹، از خواب بیدار شدم و حالم خوب نبود. بلند شدم و به سمت پدرم در ایوان جلویی رفته و به او گفتم که مشکلی پیش آمده و احساس می‌کنم باید به بیمارستان بروم. سال‌ها بود که با بیماری دست و پنجه نرم می‌کردم و تا آن لحظه، هنوز جوابی نداشتیم، اما به بیمارستان‌ها عادت کرده بودیم.

پدرم گفت: "باشه، فقط یک دقیقه صبر کن." در آن لحظه، سردرد خیلی بدی گرفتم و به دیوار خوردم و غش کردم. همین که داشتم به هوش می‌آمدم، یادم می‌آید که پدرم فریاد می‌زد و از همسایه‌مان می‌خواست کمک کند. همسایه‌مان مرا بلند و به داخل خانه و به مبلمان برد.

با گریه از پدرم می‌خواستم که کمکم کند. سردردم به سرعت به یک میگرن غیرقابل تصور دردناک در تمام سرم تبدیل شد. احساس می‌کردم سرم در حال انفجار است. از درد شروع به استفراغ و فریاد کردم. التماس می‌کردم که هر چیزی جلوی درد را بگیرد، اما درد مدام بدتر می‌شد.

در این لحظه، شروع به بیهوش شدن و از هوش رفتن کردم. یادم می‌آید که پدرم می‌گفت: "فقط صبر کن عزیزم. همه چیز درست می‌شود. حالت خوب می‌شود." می‌توانستم صدایش را بشنوم که تلفنی با مادرم صحبت می‌کرد و به او می‌گفت چه اتفاقی دارد می‌افتد و الان به او نیاز دارد. یادم می‌آید که شنیدم می‌گفت: «او زنده نمی‌ماند. باید بدون تو برویم.»

او همسایه‌ام را مجبور کرد که مرا تا کامیونش که ثبت نشده بود، ببرد. نمی‌دانم چرا با آمبولانس تماس نگرفت و مادرم هم به خاطر این کارش خیلی از او عصبانی بود. چون هنوز استفراغ می‌کردم، یک قابلمه ی بزرگ برداشت و به سمت بیمارستان که حدود ۳۰ دقیقه با آنجا فاصله داشت، رفت.

من هنوز داشتم به هوش می آمدم و بیهوش می‌شدم و شروع کردم به بالا آوردن خون در کامیونش. در مقطعی، ماشین مادرم را دید که به سمت او می‌راند، انگار که به خانه می‌رود. هر دو ایستادند و مرا به داخل ماشین مادرم بردند. او کامیونش را کنار جاده گذاشت و کنار من روی صندلی عقب نشست.

یادم هست که مدام به هوش می‌آمدم و صدای مادرم را می‌شنیدم که التماس می‌کرد فقط صبر کنم و به من می‌گفت: «من تو را دارم. حالت خوب است.» این حرف مدام تکرار می‌شد. بالا می‌آوردم، غش می‌کردم و با شنیدن صداهایی که سعی داشتند به من اطمینان دهند، از خواب بیدار می‌شدم.

برای آخرین بار به هوش آمدم، وقتی مادرم در حال نزدیک شدن به ایستگاه آتش‌نشانی بود و می‌گفت: «او زنده نمی‌ماند. ما به کمک نیاز داریم». وقتی مادرم بیرون پرید و از ایستگاه آتش‌نشانی درخواست کمک کرد، بار دیگر استفراغ کردم.

دیگر نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم. نمی‌توانستم تکان بخورم، اما یادم می‌آید که دو آتش‌نشان مرا از صندلی عقب ون مادرم بیرون کشیدند، در حالی که پدر و مادرم به من می‌گفتند که دوستم دارند و آنجا هستند. بعد از آن برای آخرین بار هوشیاری‌ام را از دست دادم. همه چیز مبهم شد. رسیدن به بیمارستان را به خاطر نمی‌آورم.

چیز بعدی که به یاد می‌آورم، آن تجربه است.

در حالی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم، ناگهان این آگاهی و رهایی را احساس کردم. احساس کردم که به بالا کشیده می‌شوم، نه به شیوه‌ای تهاجمی. انگار رها و آزاد شده بودم. ناگهان بالای بدنم بودم و می‌توانستم به پایین نگاه کرده و خودم و همه ی افراد دیگر را در اتاق ببینم. می‌توانستم صدای همه را بشنوم.

وحشت و هرج و مرج زیادی وجود داشت، اما انگار اهمیتی نداشت، انگار برایم مهم نبود. فقط احساس آزادی و آرامش می‌کردم. می‌توانستم پزشک، پرستاران و والدینم را ببینم و بشنوم. یکی از پرستاران به والدینم می‌گفت که باید بیرون بروند و سعی می‌کرد آنها را آرام کند. والدینم گریه می‌کردند و مدام اسمم را فریاد می‌زدند. صدای «کد آبی» را شنیدم و دیدم که پزشک احیای قلبی ریوی را روی من آغاز کرد.

به نظر نمی‌رسید زمان وجود داشته باشد. در این نور بسیار درخشان شناور شدم. روشنایی از خورشید درخشان‌تر به نظر می‌رسید و بسیار گرم بود.

سپس در مزرعه‌ای پر از گل و یک درخت بزرگ ایستاده بودم. به سمت آن درخت رفتم و یک میز سفید و دو صندلی هم‌رنگ آنجا بود. توصیف آن مکان بسیار دشوار است. خورشید می‌تابید، اما بسیار روشن‌تر بود. مزرعه بی‌پایان به نظر می‌رسید، اما من از جایی که بودم ترسی نداشتم. احساس آرامش و رضایت داشتم.

با این حال، اینجا مثل زندگی واقعی نبود. سطحی از آرامش بود که فکر نمی‌کنم هیچ‌کس بتواند در زندگی آن را حس کند، و همین توضیحش را خیلی سخت می‌کند.

روی یکی از صندلی‌ها نشستم و به اطراف نگاه کردم. وقتی به جلوی خودم نگاه کردم، پدربزرگم که یک سال پیش فوت کرده بود، روی صندلی دیگر روبرویم نشسته بود. احساس شادی شدیدی داشتم و خندیدم. بلند شدم و محکم بغلش کردم. دلم برایش تنگ شده بود، اما انگار مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود.

نشستیم و ساعت‌ها حرف زدیم و خندیدیم، اما انگار زمان هم مانند قبل نبود. هرگز آن احساس آرامش، گرما و آزادی را فراموش نمی‌کنم.

رهایی از همه چیز به شکلی که هرگز نمی‌توانم توصیفش کنم.

بعد از چیزی که ساعت‌ها بودن با پدربزرگم  به نظر می رسید، او گفت: «هنوز وقت تو نرسیده. هنوز کارهایی هست که باید انجام دهی. باید برگردی.»

ناگهان، آن آرامش طاقت‌فرسا از بین رفت. احساس غم و سردرگمی کردم. نمی‌خواستم برگردم. می‌خواستم بمانم. شروع به گریه کردم و از او پرسیدم چرا. گفت که کارم تمام نشده و وقتی تمام شد، می‌فهمم.

صورتم را در دستانم گرفتم و به او گفتم که نمی‌خواهم بروم. گریه کردم، چون تمام آن احساسات شگفت‌انگیز شروع به از بین رفتن کرده و تمام درد و احساسات برگشتند. چیزی مرا مجبور کرد که به پاهای پدربزرگم نگاه کنم و این کفش‌های دمپایی گونه ی قهوه‌ای را که پوشیده بود دیدم.

دوباره به صورتش نگاه کردم و به او گفتم که دوستش دارم. او گفت که مرا دوست دارد و حالم خوب خواهد شد.

سپس این کشش را احساس کردم و به بدنم برگشتم. تمام درد را حس کردم. احساس گیجی، عصبانیت و غم داشتم. زنده بودم، اما نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم. می‌توانستم صدای صحبت اطرافیانم را بشنوم. یکی از آنها گفت که فوراً به پرواز زندگی(Life Flight) نیاز دارم. دیگری گفت که با بیمارستان کودکان تماس بگیرند. صدای پدر و مادرم را نشنیدم.

احساس ضعف و خستگی می‌کرده و درد زیادی داشتم. از حال رفتم.

پس از مدتی، توانستم کمی چشمانم را باز کنم. مرا به داخل هلیکوپتر می‌بردند و پدر و مادرم در کنارم راه می‌رفتند. یادم می‌آید که وقتی مرا به پشت بام(roof) برده و سوار هلیکوپتر کردند، گفتند: "اشکالی ندارد عزیزم. حالت خوب می‌شود! آنجا به استقبالت می‌آییم."

کمی پس از برخاستن هواپیما به کما رفتم. سه روز بعد در بخش مراقبت‌های ویژه ی بیمارستان کودکانی که به آنجا منتقل شده بودم، به هوش آمدم. پدر و مادرم کنارم بودند. آنها مرا در آغوش گرفته و گریه کردند و من در مورد همه چیز احساس سردرگمی زیادی داشتم.

حدود یک ماه را در آن بیمارستان گذراندم. وقتی آنجا بودم، پیرزنی با یک پتوی بافتنی دستباف به در اتاقم آمد و از پدر و مادرم پرسید که آیا می‌تواند آن را به من بدهد. هنوز آن پتو را دارم. آن را به فرزند اولم دادم.

وقتی بالاخره توانستم به خانه بروم، پدر و مادرم مرا در همان صندلی عقب ماشین مادرم خواباندند. حدود سه ساعت رانندگی تا خانه طول کشید و می‌توانستم بفهمم که آنها خسته و بسیار مضطرب بودند.

از من پرسیدند چه چیزی را به خاطر دارم و من به آنها گفتم که خواب عجیبی دیده‌ام. به آنها گفتم که مدتی با پدربزرگ بودم و با هم صحبت کردیم و همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید. آنها نگاهی حاکی از ناباوری یا شوک به یکدیگر انداختند و مادرم گفت: "تو رفته بودی. ما تو را از دست دادیم."

من شوکه شدم چون می‌دانستم که باید واقعی باشد. کاملاً واقعی و واضح به نظر می‌رسید و نمی‌توانستم هیچ بخشی از آن را فراموش کنم. در عین حال، ذهن شانزده ساله‌ام نمی‌توانست باور کند که ممکن است آن طرف را دیده باشم.

پدرم پرسید: «پدربزرگ وقتی با او بودی چه می‌پوشید؟»

گفتم کت و شلوار آبی تیره پوشیده بود.

پدرم گفت: «کفش‌هایش چطور؟»

گفتم کفش‌های دمپایی گونه ی قهوه‌ای عجیب و غریبی داشت.

هر دوی والدینم باورشان نمی‌شد. می‌گفتند وقتی پدربزرگ فوت کرد، او را به شوخی با آن دمپایی‌ های قهوه‌ای دفن کردند. ظاهراً این چیزی بود که پدربزرگ همیشه در موردش شوخی می‌کرد. او می‌گفت اگر او را با آن ها دفن کنند، همه ی آنها را تسخیر خواهد کرد.

او در آنها دفن شد، اما فقط بزرگسالان می‌دانستند. هیچ‌کدام از نوه‌ها نمی‌دانستند. او مراسم تشییع جنازه‌ای با تابوت باز داشت، اما فقط بالای تابوت باز شده بود. من هرگز پاهایش را ندیدم.

من مُردم، با پدربزرگم ملاقات کردم و پدربزرگم به من گفت که باید برگردم. فکر می‌کنم دیدن دمپایی‌هایش راهی برای ارائه ی نوعی مدرک بود.

صبح روز ۲۹ آوریل ۲۰۰۹، طبق گفته ی والدینم و گزارش‌های پزشکی، من با یک بحران فشار خون بالا شروع کردم. فشار خونم تقریباً ۳۰۰ روی ۱۹۰ بود. سکته ی مغزی کرده و دچار ایست قلبی شدم. تازه ۱۶ ساله شده بودم.

اکنون ۳۳ ساله ام، خانواده ی خودم را دارم و به مددکاری اجتماعی علاقه مندم. من یک بچه‌ی معمولی مغرور(stuck-up)، خودخواه(vain) و خودمحور(self-centered) بودم. پس از این تجربه، احساس کردم که باید در این زندگی کار خوبی انجام دهم. باید به مردم کمک کنم، مانند مددکارانی که به خانواده‌ام کمک کردند. باید جبران کنم.

من هرگز آن تجربه را فراموش نخواهم کرد. همیشه احساس می‌کنم که اتفاق افتاده است. می‌دانم که جایی که پس از پایان اینجا به آنجا خواهم رفت، بسیار بهتر خواهد بود.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: ۲۹/۰۴/۲۰۰۹

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده‌ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله من از بیماری‌های قلبی و خودایمنی رنج می‌بردم که در آن زمان برای پزشکان ناشناخته بود. ما برای فهمیدن مشکلم به پزشکان زیادی مراجعه کرده بودیم، اما در زمان وقوع حادثه، بیماری من تشخیص داده نشده بود. در نهایت دچار سکته ی مغزی و ایست قلبی شدم. هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. من شاهد شروع احیای قلبی ریوی توسط پزشک بوده، چیزی شبیه هرج و مرج در اتاق بیمارستان را تماشا می‌کردم. یکی سعی می‌کرد به من سرم وصل کند، دیگری به من آمپول می‌زد. والدینم و یک پرستار را دیدم که سعی داشتند به آنها اطمینان خاطر بدهند. وقتی با پدربزرگم پشت میز نزدیک درخت نشسته بودم. بالاتر بود. احساس می‌کردم از همه چیز آگاه هستم، اما هیچ چیز مهم نبود. هوشیارتر از همیشه بودم، اما فقط در آرامش. به چیزی نیاز نداشته یا هیچ احساس منفی نداشتم؛ فقط بودم و کاملاً راضی. توصیف احساساتم بسیار دشوار است. نمی‌خواستم برگردم.

در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حالت عادی نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. واقعاً هیچ درکی از زمان نداشتم. بدون صرف وقت یا نگرانی در مورد زمان، وجود داشتم، اما احساس می‌کردم که سرعت آن نیز افزایش یافته است. وقتی به من گفته شد که باید برگردم، به نظر می‌رسید که تقریباً ۴ یا ۵ ساعت گذشته است، اما روی زمین فقط حدود ۴ دقیقه بود. زنده تر از همیشه لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. همه چیز رنگ بیشتری داشت. همه چیز پر جنب و جوش‌تر بود. رنگ‌های گل‌هایی در مزرعه وجود داشت که نمی‌توانستم توضیح دهم. آسمان آبی بود، اما آبی پر جنب و جوش‌تر بود. نور درخشان‌تر می‌تابید. احساسات نیز پر جنب و جوش‌تر بودند. انگار آرامش چیزی نیست که بتوانم بگویم می‌توانیم اینجا در زندگی تجربه کنیم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. همه چیز واضح‌تر بود. پیش از این تجربه، زمزمه ی کسی را می‌شنیدم و می‌گفتم بلند صحبت کن. در حالی که آنجا که بودم، انگار همه ی حواس تشدید شده بود. می‌توانستم همه چیز را به وضوح بشنوم، مانند نسیم ملایمی که باعث لرزش برگ‌ها می‌شد و صدای بلندتری قدم‌هایم روی زمین.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم بله من با پدربزرگم که در ژانویه ۲۰۰۸، یک سال پیش از تجربه ی من، فوت کرده بود، نشسته بودم.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی. بله نور پس از این که از بدنم بیرون کشیده شدم شروع گردید، روشن‌تر و روشن‌تر می شد و ناگهان در یک مزرعه بودم. نمی‌دانم که آیا نور مرا به مزرعه برد یا نه. نور در تمام مدتی که آنجا بودم، روشن‌تر از اینجا روی زمین می‌تابید، اما نوری که بسوزاند نبود.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی. غیرزمینی بود زیرا همه چیز از هر چیز روی زمین زنده‌تر و زیباتر بود.

در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ آرامش، دلپذیر، آزاد، آسوده، سرخوشی، خوشحالی، رضایت. در سطحی که هرگز قادر به توضیح آن نخواهم بود. بدون هیچ غصه یا نگرانی-ای. آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی دیگر احساس نمی‌کردم که با طبیعت در تضاد هستم.

آیا ناگهان همه چیز را درک کردید؟ نه نه

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدید؟ نه به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب رانده شدم. به من گفته شد که باید برگردم و من نمی‌خواستم، اما به هر حال به عقب کشیده شدم.

خدا، معنویت و دین:

پیش از این تجربه چه مذهبی داشتید؟ مسیحی - سایر مسیحیان من با اعتقاد به مسیحیت بزرگ شدم، هرچند که ما مؤمن نبودیم. خانواده ی من به ایمان مسیحی باور داشتند، اما به جز در موارد معدودی به کلیسا نمی‌رفتیم. بله از زمان تجربه‌ام دیگر به خدا اعتقاد ندارم، چون آنچه دین ادعا می‌کند که هنگام مرگ می‌بینید، آن چیزی نبود که من دیدم. پدربزرگم به من گفت که کارم تمام نشده و وقتی تمام شود، می‌فهمم. فکر می‌کنم انرژی ما با هدفی که در اعماق وجودمان از آن آگاه هستیم، تناسخ می‌یابد. وقتی آن را تمام کنیم، به سطح دیگری از وجود می‌رویم.

اکنون دین شما چیست؟ بی‌دین - بی خدا من الان و  از آن زمان به خدا اعتقاد ندارم. توضیح احساسات واقعاً دشوار است، زیرا اصلأ احساسی شبیه به آنچه در اینجا در زندگی احساس می‌کنید، نداشت. تجربه ی من باورهای مذهبی را از بین برد و آنها را با باورهای دیگری جایگزین کرد. من معتقدم که ما به سطح دیگری از وجود، موازی با این، می‌رویم و انرژی یا روح ما تناسخ می‌یابد. محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید، سازگار بود و هم نبود. در آن زمان، من به خدا اعتقاد داشتم و همیشه به من گفته می‌شد که وقتی می‌میریم، عیسی و دروازه‌های مروارید را می‌بینیم، که این چیزی نیست که من دیدم یا تجربه کردم. همیشه به من گفته می‌شد که صلح‌آمیز است، که کاملاً همینطور بود.

آیا به دلیل تجربه‌تان، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله من از اعتقاد به خدا دست کشیدم زیرا هیچ خدایی ندیدم. چیزهای وحشتناک بیشتری در جهان دیدم و شروع به باور این کردم که ما اینجا هستیم با هدف انجام کارهای خوب برای یکدیگر و سیاره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. نه

آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ نه نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه نه

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی‌تان رخ داد؟ تغییرات متوسط ​​در زندگی‌ام من اعتقاد به دین را کنار گذاشتم و زندگی‌ای را شروع کردم که از نظر اخلاقی درست است، نه بر اساس باورهای مذهبی، بلکه بر اساس تلاش برای انجام کارهای خوب برای دیگران، زیرا این کار درست است. من از مرگ نمی‌ترسم، فقط امیدوارم که دوباره دردناک نباشد. من باوردارم که ما با هدفی که از قبل تعیین شده است به این زندگی می‌آییم و پس از پایان آن، به آن سطح دیگر از وجود برمی‌گردیم. نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله کاملاً. من هرگز نمی‌توانم آن را به طور کامل توصیف کنم، زیرا هیچ راهی برای وجود ندارد. چیزی که من تجربه کردم چیزی نیست که زندگی انسانی آن را تجربه کند. خیلی متفاوت است. فکر می‌کنم بهتر از چیزی است که مغز انسانی ما الان قادر به درک آن است. من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. این اتفاق زمانی افتاد که ۱۶ ساله بودم، اکنون ۳۳ ساله ام و هنوز هم آن را به وضوح به یاد دارم. چیز زیادی از آن زمان به یاد نمی‌آورم زیرا همه چیز خیلی آشفته بود و والدینم مشکلاتی داشتند، اما هرگز ملاقاتم با پدربزرگم یا آنچه را که احساس کردم و دیدم فراموش نخواهم کرد.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ نه

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله من در طول سال‌ها آن را با افراد مختلفی به اشتراک گذاشته‌ام. بسیاری از آنها مرا باور نداشتند زیرا معتقدند که ما هنگام مرگ خدا یا عیسی را می‌بینیم و این تجربه ی من نبود. خانواده‌ام همیشه به من باور داشته‌اند. یک نفر دیگر هم هست که تحت تأثیر این تجربه قرار گرفته و باعث شده است که او در مورد آن کنجکاوتر شود و بیشتر به مرگ و آنچه اتفاق می‌افتد فکر کند. او علاقه‌مند است که بفهمد اکنون چه اتفاقی می‌افتد. او به من گفت که باید آن را به صورت عمومی به اشتراک بگذارم تا بتوان آن را به صورت علمی مطالعه کرد. نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ احتمالاً این تجربه واقعی بود. احساس می‌کردم که باید واقعی بوده باشد زیرا بسیار واضح بود. مانند یک خاطره بود. من هم در مورد آن احساساتی شدم. از آنجایی که مانند یک خاطره بود و من از آن مکان به عقب کشیده شدم، فکر می‌کنم برای آن سوگواری کردم. من غمگین، عصبانی و احساساتی بودم چون می‌خواستم آنجا با آن احساسات شگفت‌انگیز باشم و من و پدربزرگم از آنجا دور شده بودیم. مدتی به خاطر احساساتی که داشتم با خودم کلنجار رفتم که آیا واقعی است یا نه. اما این یک خاطره است، نه یک رویا، بنابراین اتفاق افتاد.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه فکر می‌کنید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. این یک خاطره است. من هنوز آن را طوری به یاد می‌آورم که انگار اتفاق افتاده است. من خارج از بدن فیزیکی‌ام در مکانی زیبا، آرام و غیرقابل توصیف "زندگی" کردم. هنوز دلم برای آن مکان تنگ شده. می‌دانم که اتفاق افتاده است، من آنجا بودم. نه

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله همه چیز در این دقیقاً همان چیزی است که من از تجربه‌ام در 29 آوریل ۲۰۰۹ به یاد می‌آورم. نه