رایلی اچ. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
من مُردم و با خدا ملاقات کردم. قرار بود یک روز معمولی در دریاچه باشد. بدون مهمانی گرفتن، بدون شیرینکاری بیملاحظه - فقط من، خورشید، دو دوست و آب. حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود. ما پیش از تمام کردن روزمان، داشتیم آخرین سواری را انجام میدادیم. ما پیشتر از جت اسکی افتاده بودیم و داشتیم دوباره سوار میشدیم که وقتی نشسته و آماده ی حرکت شدیم، دستگاه به جلو سر خورد و از زیر من به بیرون پرتاب شد، در حالی که من بیحرکت ایستاده بودم. به چیزی برخورد نکردم. هیچ تصادمی رخ نداد. اما نیروی فشار آب هنگام برخورد با من، بدنم را از درون پاره کرد. دلم را سوزاند. این تنها راهی است که میتوانم آن را توضیح دهم. از درون پاره شده بودم و وقتی به اطراف نگاه کردم، میتوانستم خون را ببینم که در آب مرا احاطه کرده بود. متوجه شدم: درونم داشت بیرون میآمد. آنها مرا دوباره سوار جت اسکی کرده و به سمت ساحل رفتند. هر چیزی که قرار بود درون من باشد، داشت بیرون میآمد. و من آن را می دیدم. به لطف خدا، به ساحل رسیدیم. کسی پس از شنیدن فریادهای من، درخواست کمک کرده بود. آنها مرا روی یک میز پیک نیک خواباندند، در حال خونریزی، شکسته و در حالی که داشتم می لرزیدم. اما آن موقع بود که آسیب بعدی آغاز شد. ریههایم منبسط نمیشدند.
آب شکمم را پر کرده بود و به اطراف سینهام فشار میآورد. نمیتوانستم نفس بکشم. بدنم نمیتوانست نفس بکشد. اکسیژن کمی که در آن لحظه داشتم، تنها چیزی بود که میتوانستم به ریههایم وارد و خارج کنم. شروع کردم به خفه شدن. و میدانستم - که داشتم میمردم. اما عجیبترین قسمت ماجرا این است: حس ترسی نداشتم. همینطور که وحشت اطرافیانم را تماشا میکردم، آرامش سنگینی بر من حاکم شد. همه چیز ساکت شد. انگار زمان فقط برای من کند شده بود. به اطراف نگاه کردم، کاملاً هوشیار، و شروع به کنار آمدن با آنچه در پیش بود کردم. سپس آمبولانس رسید. آنها مرا به داخل بردند. و لحظهای که آن درها پشت سرم بسته شدند - من مردم. --- لحظهای که روحم رفت، من بدنم را ترک کردم. میتوانستم آن را ببینم، اما دیگر به آن وابستگی نداشتم. نه دردی بود، نه وحشتی - فقط آگاهی کامل. و سپس اتفاق غیرمنتظرهای رخ داد: من یک مرور زندگی داشتم. تک تک افرادی که تا کنون دوست داشته بودم، در برابرم ظاهر شدند. به یاد آوردم که چه بویی داشتند، چه صدایی داشتند. چهرههایی از دوران کودکیام، عزیزانی که فراموش کرده بودم، افرادی که سالها پیش درگذشته بودند. هر روحی که ردی از خود در من بر جای گذاشته بود، سیل آسا برگشت. همانطور شروع به عروج کردم، دیگر در ابرها پرواز نمیکردم. داشتم در درک و فهم خودم بالا می رفتم. تأثیر مرگم را میدیدم. به من نشان داده میشد که این چگونه قلب عزیزانم را میشکست. در همان زمان، شروع به دریافت دانش کردم - چیزهایی که هرگز مطالعه نکرده بودم، حقایقی که هرگز درخواست نداده بودم (و برخی را هم داده بودم). با کنار رفتن حجاب، حکمت زیادی در من بارگذاری گردید. و سپس... به جایی رسیدم. --- نگاهی اجمالی به بهشت. این زیباترین آرامشی بود که تا به حال شناخته بودم - نه فقط از نظر عاطفی، بلکه از نظر جسمی، دیداری، معنوی. رنگها، آرامش، حضور فراگیر عشق... بهشت بود، یا حداقل بخشی از آن. سپس... نوری ظاهر شد. در ابتدا به نظر نفسگیرترین غروب آفتابی میرسید که تا به حال دیده بودم. اما هرچه نزدیکتر میشد، میدیدم که فقط یک غروب خورشید نبود - شبحی از یک مرد بود. مردی ساخته شده از نور، عشق، آرامش، قدرت، حقیقت.
اما نه فقط هر مردی. خدا بود. فوراً آن را شناختم. لازم نبود نامش را بگوید. او نام بود. حضورش همه چیز را میگفت. و سپس... او صحبت کرد. اما نه با صدای بلند. به آن نیازی نداشت. او مستقیماً با من صحبت کرد - با روحم. *"عشق یک انتخاب است. من عشق هستم. و آن زندگی در آنجا... درباره ی من بود. و تو مرا انتخاب نکردی. تو قایق را از دست دادی."* آن لحظه مرا ویران کرد. وحشت کردم. گریه کردم. با تمام وجودم توبه کردم. احساس پشیمانی می کردم - پشیمانی عمیق، دلخراش و ابدی.
و حتی در آن زمان... او مهربان بود. سپس او گفت: *"تو بر شمار کافی از مردم من تأثیر گذاشتهای... بنابراین میگذارم برگردی. اما باید بیدار بمانی. اگر نمانی - کارتها همان جایی که هستند، خواهند بود."* و درست قبل از رفتنم، او یک حقیقت آخر را به من گفت: *"تو هرگز نمیتوانی کامل باشی."* --- بازگشت به بدنم و سپس، درست همانطور که بود - من برگشتم. در آمبولانس. در حال درد کشیدن. در حال مبارزه. من به پنج ساعت عذاب بدون هیچ مسکن، بدون آرامبخش، بدون پاسخ ادامه میدادم.
من فقط، خونریزی داشتم و مقاومت میکردم. اما زنده ماندم. نه به خاطر این که خوش شانس بودم. نه به خاطر این که قوی بودم. بلکه به این دلیل که خدا مرا برگرداند. تا آگاهانه زندگی کنم. تا مردم را به سمت او هدایت کنم. تا به دنیا یادآوری کنم که این پایان نیست. مرگ پایان نیست. این عاشقانهترین گذاری است که تا هرگز تجربه خواهیم کرد - اگر او را بشناسیم. --- من این داستان را به خاطر دراماتیک بودنش تعریف نمیکنم. تعریفش میکنم چون واقعی است. من با خدا ملاقات کردم. و او یک ایده نیست. او فقط یک "قدرت برتر" نیست. او واقعی است. او عشق است. و او منتظر است. من مرده بودم و اکنون من زندهام. نه فقط از نظر جسمی - بلکه از نظر روحی. و دیگر هرگز مانند قبل نخواهم بود.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 07/01/2011
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
نامشخص، تصادف، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
هم خوشایند و هم ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، فراتر از هر چیزی بود که تا به حال تجربه کردهام. من فقط ندیدم و نشنیدم، بلکه فهمیدم. من از افرادی که سالها به آنها فکر نکرده بودم، آگاهی کامل داشتم، حقایق معنوی را که هرگز مطالعه نکرده بودم، درک کردم و وزن عاطفی انتخابها و عشق را به روشهایی که منطق را به چالش میکشند، احساس کردم. حواسم کدر نشده بودند، آنها قویتر شده بودند. مانند خواب دیدن نبود. از این زندگی واقعیتر بود. انگار تمام عمرم نیمهخواب بودهام و تنها در آن لحظه بالاخره بیدار شدم.
در طول این تجربه، در چه زمانی در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری بودید؟
لحظهای که بدنم را ترک کردم و خودم را در آمبولانس دیدم. از آن لحظه به بعد، در طول مرور زندگی، عروج و ملاقاتم با عیسی، هوشیارتر، آگاهتر و خودآگاه تر از همیشه در زندگیام بودم. مانند این بود که برای نخستین بار از خواب بیدار شوم.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
به طرزی باورنکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنایش را از دست داده است، زمان به شکلی که ما اینجا تجربه میکنیم وجود نداشت. گذشته، حال یا آیندهای وجود نداشت. من همه چیز را تجربه کردم؛ تمام زندگیام، تمام کسانی که دوستشان داشتم، حقایق عمیق و حضور خدا - همه در همان لحظه ی ابدی. انگار زمان در عشق گره خورده بود و من به سادگی در تمام آن به طور همزمان حضور داشتم. هیچ عجلهای، هیچ انتظاری، هیچ ساعتی، وجود نداشت، فقط آگاهی کامل .
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
به طرز باورنکردنی زنده تر
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی من در طول این تجربه فراتر از هر چیز زمینی تقویت شده بود. فقط بینایی نبود، بلکه دانستن نیز بود. میتوانستم افرادی را ببینم که سالها ندیده بودم با کوچکترین جزئیات. فقط چهرهها را تشخیص نمیدادم؛ بوها، صداها و حتی انرژی عاطفی را به خاطر میآوردم. رنگها و نوری را که در طول بخش بهشتی این تجربه دیدم غیرقابل توصیف بود. مثل این بود که برای نخستین بار با هر دوی چشم و روحم ببینم.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من با گوشهایم نشنیدم. با درک کردن شنیدم. خدا با صدای بلند صحبت نکرد؛ کلمات او با وضوح و اقتدار به درون روح من رسید. این صدا از هر صدایی که تا به حال تجربه کرده بودم، صمیمیتر و قدرتمندتر بود. همچنین صداهای گذشتهام، صداهای افرادی که دوستشان داشتم را به وضوح میشنیدم، حتی کسانی که مدتها پیش فوت کرده بودند. انگار هر صدایی معنایی فراتر از کلمات داشت.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد، آگاه بودید؟
بله، و حقایق بررسی شدهاند.
آیا به درون تونلی وارد یا از آن گذشتید؟
بله، تونلی با نور بود.
آیا در تجربهتان هیچ موجودی را دیدید؟
حضورشان را حس کردم.
آیا با هیچ موجودی درگذشته(یا زنده)ای برخورد کردید یا از آن آگاه شدید؟
بله، بله. در طول مرور زندگیام، به وضوح از افرادی که در طول زندگیام دوستشان داشتم، از جمله کسانی که فوت کرده بودند، آگاه شدم. افرادی را به یاد آوردم که از زمان نوزادی به آنها فکر نکرده بودم. پدربزرگ و مادربزرگ، دوستان دوران کودکی و حتی افرادی را دیدم که نمیدانستم به همان اندازه عمیق بر من تأثیر گذاشته بودند. میتوانستم چهرههایشان، صداها و حتی احساسی که در من ایجاد میکردند را به خاطر بیاورم. آنها را دیدم و احساس کردم. حضورشان مرا به یاد هر عشقی که تا به حال شناخته بودم، انداخت.
آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟
نوری آشکارا با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی.
آیا نوری غیرزمینی دیدی؟
بله، نمیدانم چگونه توضیح دهم.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، بله. انگار وارد مکانی شده بودم که از زمین واقعیتر بود. من در محاصره ی آرامش، نور، زیبایی و حس سکونی کاملاً الهی بودم. آنجا فقط یک مکان نبود؛ فضایی از تمامیت کامل بود. نور اطرافم پر از معنا بود، رنگها شبیه هیچ چیزی که تا به حال اینجا دیده بودم نبودند، و عشق در آن مکان فقط احساس نمیشد، بلکه زنده بود. من در میان آن قدم نزدم. من بخشی از آن شدم. مانند این بود که وارد خانه ی اصلیام، که فراموش کرده بودم از آن آمده بودم شده ام.
در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟
حیرت. آرامش. سکون. پشیمانی. عشق فراگیر. اعتقاد. احترام. آرامشی را احساس کردم که هیچ معنایی نداشت، مخصوصاً در بحبوحه ی مرگ. وقتی عیسی را دیدم، عشق کامل و تمام عیاری را احساس کردم، اما در عین حال از این رو که من او را به طور کامل در زندگی زمینیام انتخاب نکرده بودم غم و اندوه و پشیمانی را نیز احساس کردم. با تمام قلبم توبه کردم. احساس کردم عمیقاً شناخته شده، کاملاً دیده شده و به طرز ناسزاوارانه ای دوست داشته شدهام. این احساسی به مقدسترین شکل ممکن بود.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا اتحاد با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یگانگی با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید که همه چیز را میفهمید؟
همه چیز در مورد جهان. بله در آن قلمرو، ناگهان چیزهایی را فهمیدم که قبلاً در مورد آنها هرگز حتی سوال هم نکرده بودم. مانند به دست آوردن اطلاعات جدید نبود؛ مانند به یاد آوردن چیزی باستانی و مقدس بود. من از هدف، خلقت، جاودانگی، عشق، درد و وزن هر روح آگاهی داشتم. میدانستم چرا اتفاقات خاصی در زندگیام رخ داد. ارتباط بین مردم، رویدادها و حقیقت معنوی را به گونهای درک میکردم که کلمات نمیتوانند آن را توضیح دهند. انگار حجاب کنار رفته بود و من معماری هستی را از طریق چشمان خدا میدیدم.
آیا صحنههایی از گذشته به شما برگشت؟
بله. در طول مرور زندگی، لحظات شاد و فراموششدهای از زندگیام را باردیگر تجربه کردم، اما همه ی آنها با وضوح احساسی کامل به من نشان داده شدند. مانند تماشای یک فیلم نبود. مثل تجربه ی مجدد آنها با درک کامل از چگونگی شکلگیری من و دیگران توسط آن لحظات بود. همه ی لحظات مهم بودند، مانند احساسی که در مردم ایجاد کردم، عشقی که دادم یا دریغ کردم. هر لحظه ی منفرد وزنی ابدی داشت.
آیا صحنههایی از آینده به سمت شما آمد؟
صحنههایی از آینده ی جهان، به من نشان داده شد که جهان بدون خدا در آن چگونه خواهد بود.
آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟
به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم، بله. وقتی در حضور خدا ایستادم، میدانستم که در یک نقطه ی عطف بودم. نمیخواستم برگردم، اما وقتی او گفت "قایق را از دست دادم"، میدانستم که نمیخواهم به جایی بروم که او نبود. بنابراین وقتی او به من گفت که روی شمار کافی از مردمش تأثیر گذاشتهام که اجازه میداد برگردم، خیالم راحت شد. او گفت: «باید بیدار بمانی. اما اگر نمانی، کارتها سر جای خودشان خواهند ماند.» آن لحظه فقط یک بازگشت به زندگی نبود؛ بلکه یک مأموریت بود. او همچنین چیزی به من گفت که هر توهم تلاش را در هم می شکست: «تو هرگز نمیتوانی کامل باشی.» این (احساس)گناه نبود که مرا به زندگی برگرداند. این لطف و دعوت به متفاوت زیستن بود.
خدا، معنویت و دین
پیش از تجربهات چه مذهبی داشتی؟
غیروابسته - هیچ چیز خاصی - مذهبی غیروابسته، گیج و مردد بودم، بدون هیچ رابطهای با مذهب.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، من یک مؤمن و پیرو کامل و از صمیم قلب هستم.
هم اکنون دین شما چیست؟
مسیحی - مسیحی دیگر، من اکنون عمیقاً به ایمانم پایبند هستم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهای سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید هم سازگار بود و هم نبود. راستش را بخواهید، من نمیدانم به چه چیزی اعتقاد داشتم. فقط میدانم که هیچ رابطهای با خدا نداشتم. هرگز با او صحبت نکردم.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
بله، من ماهها بعد به محض این که از بیمارستان مرخص شدم، نجات یافتم.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدای ناشناختهای شنیدید؟
من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، بله، او با روح من صحبت کرد.
آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟
بله، پدربزرگ و مادربزرگ.
در طول تجربهتان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا یگانگی اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، بهشت واقعی است.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟
بله، او وقتی پرده را برداشت، چیزهای زیادی را آشکار کرد.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
بله، این یک آزمایش است.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، قطعاً نگاهی اجمالی به آنچه در انتظار ماست به من نشان داده شد.
آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان دست آوردید؟
بله، نمیدانم از کجا شروع کنم. چیزهای زیادی وجود داشت.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟
بله، چیزها به عنوان بخشی از آزمایش سخت و سنگین است.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
بله، خیلی مهم است.
پس از تجربهتان چه تغییراتی در زندگیتان رخ داد؟
همه چیز تغییر کرد. پیش از تجربه ی نزدیک به مرگم، نمیدانستم به چه چیزی اعتقاد دارم، اما خدا را انتخاب نکردم. فکر میکردم وقت داشتم. فکر میکردم کنترل دارم. اما بعد از دیدن خدا و شنیدن این جمله از او که «تو مرا انتخاب نکردی»، فهمیدم که چقدر از زندگیام را صرف تمرکز روی خودم کرده بودم. از زمان برگشتن، ایمانم دیگر یک مفهوم نیست، بلکه پایه و اساس من است. من متفاوت زندگی میکنم. متفاوت صحبت میکنم. مردم را متفاوت میبینم. از مرگ نمیترسم. میدانم چه چیزی در انتظارم است. و حالا...ماموریت من کمک به دیگران است. من کامل نیستم. سالها سکوت کردم. اما حالا دارم میگویم و با هدف پیش میروم، چون میدانم به دلیلی به زندگی بازگردانده شدهام. زندگی معنوی من فقط به این دلیل که همه چیز است، برایم مهم نیست.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟
بله، خیلی معنادارتر.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، هیچ کلمهای وجود ندارد که بتواند به طور کامل این رویارویی مرا توصیف کند.
این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، چقدر دقیق به خاطر میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به خاطر میآورم. این برای من واقعیتر از زندگی امروزم است.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟
بله، بله. از زمان تجربهام، حساسیت معنوی بیشتری داشتهام. گاهی اوقات درد، بار و حتی نگاههای اجمالی به این که افراد فراتر از ظاهرشان چه کسانی هستند را میبینم. من همچنین رویاهای واضحی دارم که اغلب حاوی معنا یا بینش هستند، گاهی اوقات حتی پیش از این که اتفاقی بیفتد. من آن را به عنوان یک پدیده ی روانی توصیف نمیکنم. من آن را به عنوان بیداری بیشتر نسبت به قلمروی معنوی توصیف میکنم. من به دنبال آن نمیگردم؛ فقط آنجاست. احساس میکنم بیشتر با صدای خدا هماهنگ هستم و از حالات عاطفی و معنوی مردم آگاهترم.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که به طور خاص برای شما معنادار یا قابل توجه باشد؟
معنادارترین بخش زمانی بود که خدا گفت: "عشق یک انتخاب است. من عشق هستم. و تو مرا انتخاب نکردی." این حرف مرا به صادقانهترین و عاشقانهترین شکل ممکن خرد کرد. متوجه شدم که طوری زندگی کرده بودم که انگار او اختیاری بوده است. آن لحظه همه چیز را برای من تغییر داد.
آیا تا کنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟
من فوراً فهمیدم که این تجربه قطعاً واقعی بود.
اکنون در مورد واقعیت تجربه تان چه باوری دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، واقعیتر از این است که من اکنون اینجا زندگی میکنم.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا کنون هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید؟
بله. خدا به من نشان داد که وقتی میمیریم، واقعاً "آنجا" نیستیم. من هنوز میتوانستم بشنوم که روی زمین چه اتفاقی در حال افتادن بود، اما در بدنم نبودم. من با او بودم. متوجه شدم که مرگ ما فقط یک لحظه ی پایان نیست. این یک عمل نهایی عشق است. او از نحوه ی ترک این دنیا توسط ما برای رسیدن به افرادی که هنوز در آن هستند استفاده میکند. چه کسانی که دست ما را گرفتهاند، نام ما را صدا میزنند، چه امدادگرانی که برای نجات ما میجنگند، خدا از رفتن ما برای جذب قلبها به سمت خود استفاده میکند. حتی مرگ نیز بخشی از ماموریت نجات اوست.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟
بله، بله، اما فقط در یک سطح ظاهری.