ریچارد جی. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
تجربه ی من با فروپاشی ناگهانی و کامل بدن فیزیکی ام آغاز شد. هشدار کمی وجود داشت. تقریباً سی ثانیه احساس "عدم کنترل بر بدنم" را داشتم، که منحصر به فرد بود و من هرگز پیش یا پس از آن رویداد آن را تجربه نکرده بودم. یک پرستار فشار خون مرا اندازه میگرفت. وحشت کردم و سه بار با صدای بلند سرش فریاد زدم که دکتر خبر کند. در طول این مدت، میدانستم که مشکلی پیش آمده و شدیدترین پشیمانی و غمی را که تا به حال تجربه کرده بودم، احساس کردم. سپس بی درنگ هوشیاریام از بین رفت، بدون هیچ حس خوابیدن، محو شدن یا رویا دیدن. انگار چیزی در درونم "شکست" و تمام حسهای فیزیکی، هویت و آگاهی ناپدید شدند. این گذار بصری نبود. هیچ تونلی، هیچ تاریکی-ای و هیچ ادراک خارج از بدنی وجود نداشت. در عوض، از یک حالت غیرفیزیکی وسیع که کاملاً از احساسات، شناخت و معنا ساخته شده بود، آگاه شدم. اولین چیزی که تجربه کردم چیزی بود که فقط میتوانم آن را "آهنگ" توصیف کنم. موسیقی به معنای انسانی آن نبود، بلکه ارتباطی کامل و فراگیر از پذیرش بیقید و شرط، عشق، لطف و اندوه عمیق بود. این زیباترین چیزی بود که تا به حال با آن مواجه شده بودم و بسیار فراتر از هر تجربه ی عاطفی عادی. هیچ کلامی رد و بدل نشد. نمیدانم چگونه با من ارتباط برقرار شد، اما درک من فوری و کامل بود. احساس میکردم چیزی مرا در آغوش گرفته است، به طوری که از تمام احساسات منفی و درد جسمی، روحی و عاطفی-ای که درست پیش از پایان زندگیام تجربه میکردم، محافظت میشدم. من و آن در سطحی که هنوز نمیفهمم، به هم متصل بودیم. میدانستم که در امنیت هستم و خواسته میشوم. هر چیزی که مرا در آغوش گرفته بود، مرا بسیار فراتر از توانایی درک من دوست داشت. برای اولین بار در زندگیام، لطف واقعی را احساس کردم. فراتر از ظرفیت درکم گرامی داشته میشدم و کاملاً همانطور که بودم دیده و پذیرفته میشدم. نمیتوانستم با هر چیزی که بود بجنگم، و تلاشی نکردم. با فروتنی و سپاسگزاری تسلیم آن شدم. شادی را نسبت به من ابراز میکرد. هیچ زمان و هیچ حس از مکان وجود نداشت. در هیچ نقطهای احساس ترس نکردم. به وضوح دریافتم که به من حق انتخاب داده شده است: میتوانستم در آن حالت بمانم و کاملاً در آن حل شوم، یا میتوانستم به زندگیام برگردم. این جمله به صورت کلمات "به خانه بیا" بیان شد. آنها در سرم ظاهر میشدند؛ هیچ کلمهای به صورت فیزیکی بیان نمیشد. یک عنصر عاطفی در آن وجود داشت، عشق و لطف بیقید و شرط. ماندن، گسترده، آرام و کامل به نظر میرسید. بازگشت برایم کوچک و سنگین احساس می شد، اما به طور غریزی میدانستم که کارم تمام نشده بود. مسئولیتها و افرادی بودند که هنوز مدیون بودم به آنها عشق بورزم. تصمیم گرفتم برگردم. به محض این که این تصمیم را گرفتم، احساس کردم که ناگهان به درون بدنم "سقوط" میکنم.
بازگشت تکاندهنده بود. احساس کردم قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد؛ تجربهای بسیار شدید بود. اولین چیزی که شنیدم این بود که پزشکی به پرستاری که با پاروهای شارژ شده به من نزدیک میشد، گفت: "او دوباره نفس میکشد، آنها را زمین بگذارید". من توسط یک تیم امداد و تجهیزات پزشکی احاطه شده بودم. حواسم در مقایسه با وضعیتی که از آن آمده بودم، خشن و محدود بود. درد جسمی شدیدی داشتم. در خون خودم غرق شده و بیشتر از آن را، چه مایع و چه لخته، سرفه میکردم. تنها چیزی که در ذهنم میشنیدم "آهنگ" بود و آنقدر زیبا که نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم.
این تجربه برای همیشه مرا تغییر داد. تمام ترس از مرگ را از دست دادم. ظرفیت عاطفی من به طرز چشمگیری ژرف تر شد و یک حس درونی قوی از هدف، مسئولیت و محافظت در من ایجاد شد. خاطرهی آن «آواز» با من ماند و همچنان بر چگونگی درک من از شفقت، ارتباط و عشق تأثیر میگذارد. یک سال بعد، وقتی یکی از نزدیکانم در حال مرگ بود، همان آستانهای را که زمانی از آن عبور کرده بودم، تشخیص دادم. بدون برنامهریزی، بخش کوچکی از آنچه را که در طول تجربهی نزدیک به مرگم تجربه کرده بودم - عشق بیقید و شرط، آرامش و احساس امنیت - به تصویر کشیده و بیان کردم. او بلافاصله آرامتر و آسودهتر شد. این کار ژرفای عاطفی تجربهی خودم را دوباره آشکار کرد و با هزینهی شخصی سنگینی همراه بود، اما بدون تردید دوباره آن را انجام خواهم داد. در زمان تجربهی نزدیک به مرگم، هیچ باور مذهبی نداشتم و هنوز هم ندارم. این تجربه واقعی، مستقیم و دگرگونکننده به نظر میرسید، اما به هیچ آموزه یا خدایی وابسته نبود. ارزشهای من، درک من از خودم و ظرفیتم برای عشق ورزیدن را تغییر داد. من فردی کاملاً متفاوت از پیش از وقوع آن هستم. میتوانم وضعیت عاطفی کلی، «آواز» و آنچه تا به امروز به من منتقل شده است را به یاد بیاورم. اشک به چشمانم میآورد. من مشتاق آن ارتباط هستم؛ گاهی اوقات دردناک است، خیلی زیاد. اغلب مرا متمرکز میکند.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت:
مرد
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ:
03/08/2024
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، مرتبط با جراحی، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من آگاهی از بدنم را از دست دادم.
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟
خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، هوشیاری من در طول تجربه بسیار بیشتر از زندگی عادی بود. کاملاً زنده، گسترده و به شدت معنادار بود. احساس، درک و شناخت همزمان رخ داد. هیچ سردرگمی یا کیفیت رویایی وجود نداشت؛ واقعیتر از واقعیت فیزیکی به نظر میرسید.
در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
بالاترین سطح هوشیاری بلافاصله پس از فروپاشی فیزیکی، زمانی که از "آواز" آگاه شدم، رخ داد. آگاهی من کاملاً غیرفیزیکی، گسترده و واضحتر از هوشیاری بیداری عادی بود.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
سریعتر از حد معمول
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد، اصلاً حسی از زمان وجود نداشت. احساس، آگاهی و درک همزمان رخ میدادند. هیچ قبل یا بعدی وجود نداشت؛ این تجربه کاملاً خارج از زمان وجود داشت.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
زنده تر از حد معمول
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
من در طول این تجربه هیچ درک بصری نداشتم. آگاهی من شامل بینایی نبود.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
من در طول این تجربه هیچ شنوایی فیزیکی نداشتم. "آهنگی" که درک کردم صدا نبود، بلکه یک ارتباط عاطفی و معنادار بود. کلمات "به خانه بیا" در سرم کاملاً شکل گرفته و از نظر احساسی پربار ظاهر شدند.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟
نه
آیا به درون یا از میان تونلی گذشتید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره ی آن هستید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی
آیا نوری غیرزمینی دیدید؟
بله، من نور را به صورت بصری ندیدم، اما کاملاً توسط حضوری درخشان و دوست داشتنی احاطه شده بودم که به وضوح نور ارتباط برقرار میکرد. این نور، شکلی غیر بصری از نور بود که از پذیرش، حقیقت و وضوح عاطفی ساخته شده بود.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟
قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی، این یک مکان یا منظره ی فیزیکی نبود، بلکه قلمرویی کاملاً غیرفیزیکی از آگاهی، احساسات و معنا بود. بدون شک غیرزمینی بود.
در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
عشق بیقید و شرط، پذیرش کامل، حقیقت ژرف، غم عمیق، حیرت، قدردانی، فروتنی، شادی و حسی از شناخته شدن کامل و گرامی داشته شدن بدون قضاوت. من آرامش عمیقی را احساس کردم، در حالی که حضوری که مرا در آغوش گرفته بود، نسبت به من ابراز شادی میکرد. در هیچ لحظهای ترسی وجود نداشت.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
شادمانی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
احساس وحدت یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید که همه چیز را میفهمید؟
همه چیز در مورد خودم یا دیگران، من به دانش جهانی دست نیافتم. اما در مورد خودم - احساساتم، طبیعتم و جنبههایی از خودم که از آنها آگاه نبودم، از جمله لایه ی محافظ - وضوح کاملی را تجربه کردم. این درک آنی و کامل بود.
آیا صحنههایی از آینده برای شما پیش آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، هیچ مانع فیزیکی وجود نداشت، اما یک نقطه ی انتخاب واضح وجود داشت. فهمیدم که اگر در آن حالت پذیرش و آرامش کامل بمانم، به زندگیام برنخواهم گشت. هیچ چیز مرا هل نداد یا به عقب نفرستاد. من تصمیم آگاهانهای برای بازگشت گرفتم زیرا نسبت به افراد زندگیام، به ویژه فرزندانم، احساس مسئولیت میکردم. عشق و وضوح این تجربه بسیار زیاد بود، اما میدانستم که زندگی زمینیام تمام نشده. تصمیم به بازگشت عمدی بود و با خود حس هدفمندی به همراه داشت، حتی اگر هیچ هدفی به من داده نشده بود.
خدا، معنویت و دین
پیش از تجربهتان چه دینی داشتید؟
بیدین - اگنوستیک، در زمان تجربه، هیچ باور مذهبی-ای نداشتم. من این رویداد را از طریق هیچ چارچوب معنوی-ای تفسیر نکردم. NDE-ی من به هیچ خدایی یا آموزهای احساس ارتباط نمیکرد؛ تجربی، احساسی و ساختاری بود تا مذهبی.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه تان تغییر کرده است؟
نه
اکنون دین شما چیست؟
غیر وابسته - اگنوستیک، تجربه ی نزدیک به مرگ من مرا به هیچ مذهبی متمایل نکرد. من هنوز هیچ اعتقاد مذهبی ندارم، اما حس عمیقتری از ارتباط، شفقت و معنا دارم. این تجربه ارزشهای من را مشخص کرد اما آموزههای معنوی مرا معرفی نکرد.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که اصلأ با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، سازگار نبود. پیش از این، من به هیچ شکلی از زندگی پس از مرگ، هوشیاری مداوم یا تجربه ی غیرفیزیکی باور نداشتم. آنچه اتفاق افتاد کاملاً خارج از هر چیزی بود که من به آن اعتقاد داشتم. هیچ چیز در مورد این تجربه با جهانبینی قبلی من مطابقت نداشت.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟
بله، باورهای من در مورد هوشیاری، مرگ و ارزش زندگی عمیقاً تغییر کرد. من دیگر از مرگ نمیترسم و اکنون باور دارم که آگاهی میتواند فراتر از بدن ادامه یابد. من همچنین بسیار دلسوزتر، از نظر احساسی پذیراتر و در مورد آنچه واقعاً مهم است، مصممتر شدم. این تجربه حس هدف و نحوه ی ارتباط من با دیگران را تغییر داد.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟
صدایی شنیدم که نمیتوانستم آن را تشخیص دهم. ارتباط از طریق انتقال عاطفی و معنادار، نه صدا، رخ می داد. آن حضور، نسبت به من ابراز شادی، پذیرش و درک میکرد، اما موجودی جداگانه با شکل یا هویت نبود.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
نه
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، در طول تجربه، من کاملاً بدون بدنم، با آگاهی و هویت کامل وجود داشتم. همچنین فهمیدم که اگر تصمیم بگیرم که برنگردم، در آن حالت ادامه خواهم داد. این یک آگاهی مستقیم بود، نه یک باور یا تفسیر.
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، من عشق بیقید و شرط و پذیرش کامل را به روشی بسیار فراتر از احساسات انسانی تجربه کردم. این به طور مستقیم بیان کرد که عشق میتواند کامل، بدون قضاوت و فراگیر باشد. این اطلاعات فکری نبود، بلکه دانش تجربی مستقیم بود.
چه تغییرات سبک زیستنی پس از تجربهتان در زندگی شما رخ داد؟
تجربه ی من به ژرفی نحوه ی درک من از آگاهی و جایگاهم در زندگی را تغییر داد. پیش از NDE باور نداشتم که چیزی پس از مرگ ادامه یابد و اصلاً هیچ باور معنوی نداشتم. این تجربه مستقیماً به من نشان داد که آگاهی میتواند کاملاً جدا از بدن فیزیکی وجود داشته باشد. در حالی که هنوز به خدا یا مفاهیم مذهبی باور ندارم، اکنون معتقدم نوعی آگاهی مداوم واقعی است. دیگر از مرگ نمیترسم. آرامش، پذیرش و عشق بیقید و شرطی که تجربه کردم بسیار فراتر از هر چیزی در زندگی عادی بود و این همه ترس وجودی را از بین برد. همچنین در زندگی روزمرهام ترس کمتری احساس میکنم. این تجربه به من حس عمیقتری از دلسوزی نسبت به دیگران، صبر بیشتر و تمایل قویتری برای درک مردم به جای قضاوت در مورد آنها داد. تمرکز من در زندگی به سمت تبدیل شدن به یک انسان بهتر، صادقتر، در لحظه ی حالتر، مرتبطتر و مسئولیتپذیرتر در برابر اعمالم تغییر کرده است. من ماموریت یا هدفی دریافت نکردم، اما با حس واضحتری از این که چه کسی هستم و چقدر برای یکدیگر اهمیت داریم، بازگشتم. این تجربه زنده تر از خاطرات معمولی برجای می ماند و همچنان بر تفکر، احساسات و نحوه ی ارتباط من با دیگران تأثیر میگذارد.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟
بله، من دلسوزتر، درک بیشتری از دیگران و از نظر احساسی بازتر شدم. من با صبر و مراقبت عمیقتری نسبت به قبل از این تجربه با افراد ارتباط برقرار میکنم. ارتباط با دیگران در سطحی ژرف تر از رویه ای(superficial) را بسیار آسانتر میدانم.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، همه چیز در مورد این تجربه بسیار "واقعیتر" از زندگی روزمره بود، با احساسات عمیقتر، وضوح بیشتر و ژرفای معنایی-ای که برای آن کلمات کم داریم. نمیتوانم بدون نوشتن هزاران کلمه آنچه را که اتفاق افتاد توصیف کنم، و حتی در آن صورت هم متن به طور کامل آن را پوشش نمیدهد. «آواز»ی که احساس کردم یک نمونه است: به شدت مثبت، پذیرا و شدیدتر از هر عشقی بود که تا به حال احساس کردهام، حتی نسبت به فرزندانم که آنها را عاشقانه دوست دارم. آنی و کامل بود و میتواند در عرض چند ثانیه یک فرد را از نظر احساسی از هم بپاشد.
در مقایسه با سایر تجربیات زندگی که در زمان وقوع تجربه رخ داده اند این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن رخ دادهاند، به یاد میآورم. این تجربه با وضوح فوقالعادهای نگهداری میشود. جزئیات عاطفی و تجربی آن بسیار واضحتر و فراموشنشدنیتر از خاطرات معمولی است. من آن را با دقت بیشتری نسبت به سایر رویدادهایی که در همان دوره اتفاق افتادهاند، به یاد میآورم.
آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟
نه
آیا یک یا چند بخش از تجربه شما وجود دارد که برای شما معنادار یا قابل توجه باشد؟
معنادارترین بخش، آهنگ بود، ارتباط فراگیر عشق بیقید و شرط، پذیرش و شناخت. این حس شنیداری نبود، بلکه یک آگاهی مستقیم بود که من کاملاً دیده، درک و گرامی داشته شدهام، بدون قضاوت. حضوری که مرا در خود جای داده بود، شادی را به من ابراز میکرد و آرامش و وضوح فراتر از هر چیزی بودند که در زندگی شناخته بودم. لحظهای که فهمیدم حق انتخاب دارم که برگردم یا بمانم نیز عمیقاً مهم بود.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود. کمی پس از وقوع آن، فهمیدم که واقعی است. وضوح، شدت و حقیقت عاطفی-ای داشت که هیچ رویا یا توهمی تا به حال نداشته است. از هوشیاری در حالت بیداری واقعیتر به نظر میرسید. هیچ سردرگمی یا کیفیت محوی وجود نداشت؛ این تجربه از همان ابتدا زنده و منسجم باقی ماند.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من هنوز هم معتقدم که این تجربه کاملاً واقعی بود. وضوح، عمق عاطفی و تغییرات دائمی که در من ایجاد کرد، برخلاف هر چیز خیالی یا عصبی است. این یکی از زنده ترین و معنادارترین رویدادهای زندگی من است و اثراتش از آن زمان تاکنون هر روز با من مانده است.
آیا تا به حال در زندگیتان هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
نه
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید؟
این تجربه مانند این بود که اصیلترین نسخه از خودم آشکار شده باشد - عمیقتر از شخصیت، آسیب یا فکر. این تجربه با از بین بردن ترس، روشن ساختن آنچه مهم است و نشان دادن به من که آگاهی بسیار گستردهتر از آن چیزی است که من باور داشتم، مسیر زندگیام را تغییر داد. من هر روز از بابت آن سپاسگزارم، حتی اگر پردازشش پس از آن بسیار طاقتفرسا بود.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟
بله، پرسشنامه به من این امکان را داد که ماهیت احساسی و غیر بصری تجربهام را به وضوح توصیف کنم. بیان برخی از جنبهها دشوار بود زیرا تجربه فراتر از زبان بود، اما ساختار پرسشنامه به من کمک کرد تا عناصر اساسی را منتقل کنم.