رندی دبلیو. پیش از تولد
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

در سه سالگی چرت می‌زدم که خوابی مرا بیدار کرد. اتاق پر از نوری غیرمعمول بود. فوراً فهمیدم که این خواب آنقدر واقعی است که دیگر یک خواب نیست، بلکه یک خاطره است. بیشتر خواب‌ها ظرف چند دقیقه پس از بیدار شدن فراموش می‌شوند، اما من هرگز این وقایع را فراموش نکرده‌ام. در آن زمان، به کسی چیزی نگفتم. گهگاه خواب را مرور می‌کردم، اما حدود سن بلوغ تصمیم گرفتم آن را سرکوب کنم. سال‌ها با موفقیت این کار را انجام دادم. سلامتی من اکنون رو به زوال است. صدایی شنیدم که می‌گفت سلامتی من تا زمانی که خاطره و پیام‌ها را به اشتراک نگذارم، بدتر خواهد شد. وقایع زیر پیش از تولد من رخ داده اند. خاطره با روح من که یک گوی رنگارنگ بود شروع شد. من با هزاران گوی دیگر بودم، همه ی ما با بدن‌هایی که دائماً رنگ عوض می‌کردند. همه ی ما با سرعت نور در کهکشان‌ها پرواز می‌کردیم. ما شبیه یک دسته ماهی غول‌پیکر بودیم. رهبر، چرخش‌ها و پیچ و تاب‌های جسورانه‌ای انجام می‌داد و همه ی ما دنبالش می‌رفتیم. هدف این بود که از من خواسته شود رهبر باشم. سرعتش زیاد می‌شد. من هیچ علاقه‌ای به انجام هیچ کار دیگری نداشتم. در یک لحظه، یک در مربعی بزرگ در وسط فضای تاریک باز شد. با پرتوی از نور که به سمت موجوداتی که یکراست جلوی من بودند اشاره می‌کرد، روشن گردید. در ورودی، زنی قدبلند و لاغر اندام ایستاده بود که نور می‌تاباند و برای این گوی‌ها دست تکان می‌داد تا به داخل پرواز کنند. این موجودات از جمع جدا شدند و به داخل ورودی پرواز کردند. کنجکاوی‌ام بر من غلبه کرد، بنابراین دوستانم را دنبال کردم. خانم سفیدپوش به من اشاره می‌کرد که بایستم، اما من به هر حال دنبالش رفتم. وارد ساختمانی شدم که هرگز نمی‌دانستم وجود دارد. ده‌ها هزار گوی و فرشته اتاق را پر کرده بودند. همه ی ما لباس سفید پوشیده بودیم. فرشته‌ها همگی در یک ایستگاه شغلی کار می‌کردند. گوی‌ها در صف‌های مختلف بودند. من پشت سر دوستانم در صف قرار گرفتم. در حالی که منتظر نوبتمان بودیم، به من توضیح داده شد که این فضا برای ارسال و دریافت روح از و به زمین است. من نمی‌دانستم وارد چه چیزی می‌شوم، اما تمام اتاق پر از افکار مشترک در مورد این ماجراجویی بود. هر چه بیشتر در صف می‌ماندم، بیشتر در مورد ماجراجویی پیش رویمان یاد می‌گرفتم. نوبت صف من به راحتی پیش نمی‌رفت. مشاور می‌خواست بداند چه کارهای مقدماتی برای رفتن به سیاره ی دیگری انجام داده‌ام. من حقیقت را به او گفتم، اما هنوز می‌خواستم بروم. مشاور من و مسئول مربوطه هر دو احضار شدند. این موجودات تلاش کردند مرا متقاعد کنند که به پروازم برگردم. مهم نبود چه چیزی به من گفته شد، من از ترک صف خودداری کردم. ناگهان، اتاق پر از نور درخشانی شد. کورکننده نبود، اما تمام اتاق متوجه آن شدند. همه ی افکار و صداها متوقف شدند. همه به احترام ایستادند. او حدود نه فوت قد داشت و صورتی مهربان و ریش‌دار. چشمانش مهربان بود، اما می‌دانستم اگر این موجود به من بگوید از صف خارج شوم، چاره دیگری نخواهم داشت. من قبلاً هرگز او را ندیده بودم، اما می‌دانستم که او عیسی مسیح است. او از آن فرشته پرسید که چه اتفاقی دارد می‌افتد. او مرا معرفی و موارد زیر را افزود: "این روح می‌خواهد به زمین برود. او هیچ عنوانی، هیچ مقامی، هیچ آمادگی و هیچ سابقه‌ای ندارد. او تمام وقت خود را صرف گشت و گذار در کیهان‌ها کرده است. همه ی ما به او توضیح داده‌ایم که زمین یک ماجراجویی نیست و برای روح سخت است. اما او از خالی کردن صف خودداری می‌کند." عیسی به من نگاه کرد و پرسید که چرا می‌خواهم به زمین بروم. گفتم: "می‌خواهم یک جنگجوی معنوی باشم." من شنیده بودم که دیگران هم از این جواب استفاده می‌کردند. عیسی خندید. سپس پرسید: «وقتی به آن طرف روبرو شوی چه خواهی کرد؟» «اسمت را برای کمک صدا خواهم زد.» عیسی دوباره خندید. «به او هشدار داده شده و ما اراده ی آزاد داریم. دو برادر بزرگتر به او بده تا از او محافظت کنند. دو خواهر کوچکتر به او بده تا از نظر احساسی او را راهنمایی کنند. مطمئن شو که به جنگ اجباری نرود. به اندازه ی کافی به او مشکلات بده تا بفهمد دنیا چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد.» سپس رو به من کرد. «زمین چیزی بیش از یک ماجراجویی است که به دنبالش هستی. تفکر فرضی تو جواب داد، اما همه ی ما وقتی بدن زمینی می‌گیریم هدفی داریم. هدف تو به سختی هدف من نخواهد بود، اما از تو می‌خواهم که پیامی به دنیا بدهی. دوستان و خانواده‌ات تو را دروغگو خطاب خواهند کرد. این خبر در حال حاضر هیچ تاثیری روی تو ندارد، اما وقتی این اتفاق بیفتد آسان نخواهد بود. تو به روشی عاشقانه هشدار داده شده‌ای.» او به همان سرعتی که آمده بود، رفت. بنابراین آنها مرا به حال خود رها کردند. نمی‌خواهم تمام داستان زندگی‌ام را تعریف کنم، اما سخت بود. من برای زمین آماده نبودم. تمام تصمیمات مهمم را بر اساس ترس گرفتم. از ترس تنها بودن ازدواج کردم. به جای انتخاب شغلی که از روی علاقه و اشتیاق باشد، شغلی را انتخاب کردم که می‌دانستم در آن خوب خواهم بود. اکنون یک مدیر فروش بازنشسته ام که به مدیریت میانی رسیده‌ام. نیمی از عمرم را صرف ادعای ندانم‌گرایی کرده و در بیشتر موارد مردد مانده‌ام.

حالا سلامتی‌ام رو به زوال است. روده ی بزرگم را از دست دادم و به دلیل عوارض ناشی از ذات‌الریه ی بیمارستانی تقریباً زندگیم را از دست دادم. در بیمارستان یک بیداری معنوی داشتم و اکنون دارم تلاش می‌کنم مردی باشم که خدا از من می‌خواهد باشم. سلامتی‌ام رو به زوال است، اما صدایی شنیدم که به من می‌گفت دو پیام به جهان بدهم. می‌خواهم شفاف باشم. افراد زیاد دیگری نیز هستند که این پیام‌ها را دریافت کرده‌اند. اگر این را می‌خوانید، از شما اکنون خواسته شده که این خبر را منتشر کنید. احساس می‌کنم در این انجمن برای دسته ی سرایندگان موعظه می‌کنم، اما از هر کسی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشته می‌خواهم که آن را با جهان به اشتراک بگذارد. گالیله در سال ۱۶۳۳ به دلیل ادعای این که زمین مرکز جهان نیست، زندانی شد. کلیسای کاتولیک تا سال ۱۹۹۲ درستی گفته‌ی او را نپذیرفت. اکنون دفاتری از دانشمندان تحصیل‌کرده وجود دارد که اعلام می‌کنند هوشیاری ما از بین نمی‌رود. خدا نمی‌خواهد ما ۳۰۰ سال صبر کنیم تا جهان با شواهد موافقت کند. اکنون نیاز است تا از مدارس، دولت‌ها و کلیساها خواسته شود که این حقیقت که یک زندگی پس از مرگ وجود دارد را به رسمیت بشناشند. پیام دوم در مورد هر یک از اهداف ما بر روی این سیاره است. عیسی در دعای ربانی گفت: «پادشاهی تو می آید، اراده‌ی تو بر زمین انجام می شود، همانطور که در آسمان است.» این دعا اشتباه درک شده است. این دعا به جای تلاش برای تبدیل زمین به بهشت، مردم را در انتظار عیسی نگه می‌دارد. خدا می‌گوید ما به زودی فناوری لازم برای تبدیل سیاره‌مان به بهشت ​​را خواهیم داشت، اما برای تحقق این تغییر، به همه ی ما نیاز است. ما می‌توانیم فقرا را سیر کنیم، می‌توانیم بیماران را درمان کنیم و برای انجام این کار باید از شر طمع و فساد خلاص شویم. در بهشت، رهبران تنها در صورتی نقش خود را ایفا می‌کنند که مهربانی، صداقت و درک داشته باشند. اگر قرار است دنیا تغییری را که خدا برای ما در نظر گرفته است، ایجاد کند، این باید اینجا اتفاق بیفتد.

به من گفته شده که به خاطر به اشتراک گذاشتن خاطراتم مورد تمسخر قرار خواهم گرفت، اما این چیزی است که از من خواسته شده است.

اطلاعات پیش زمینه‌

جنسیت: مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 14/08/1959

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه، تجربه ی تولد دوباره، سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، رویای خاطره‌ای از سه سالگی

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ نه

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، در بهشت، دانش در دسترس داشتم.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ پایان

لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی رنگارنگ‌تر بود.

لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. افکار تله‌پاتی بودند.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری آشکارا با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی دیدید؟ بله، همه ی نورها از درون روح‌ها می‌آیند.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، من در فضا پرواز می‌کردم. همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید.

در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ هیجان و عشق.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

خدا، معنویت و دین

دین شما پیش از این تجربه چه بود؟ مسیحی-پروتستان، من متدیست بودم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من بعد از بیداری‌ام همه ی اشکال دین را بررسی کردم. امانوئل سوئدنبرگ را پیدا کردم.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی-پروتستان، پیرو سوئدبورگیانیسم

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، من با عیسی مسیح روبرو شدم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ بله، عیسی مسیح به عنوان نوری درخشان با چهره‌ای درخشان و مهربان ظاهر شد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، هدف ما ایجاد همان عشقی است که در بهشت وجود دارد.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، کلمات نمی‌توانند کاملاً توضیح دهند که من کجا بودم.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم. ۶۷ سال گذشته است و من هنوز آن تجربه را به وضوح به یاد دارم.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشتید؟ بله، من یک همدل هستم و از احساس نفرت و خشم دیگران متنفر بودم. همیشه می‌توانستم بفهمم چه کسی دروغ می‌گوید. برخورد با جمعیت وحشتناک بود.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟ من و همسرم چند ثانیه پیش از وقوع تصادف از یک تصادف شاخ به شاخ بیرون کشیده شدیم. فکر می‌کردم معجزه است.

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، سال‌ها بعد تصمیم گرفتم که یک رویا بوده است. دهه‌ها بعد، وقتی با مرگ روبرو شدم، آن را به عنوان واقعیت به یاد آوردم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ این تجربه احتمالاً واقعی بود، خدا از من خواسته است که این تجربه را به اشتراک بگذارم. من می‌دانم که واقعی است.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه شما را توصیف کردند؟ بله، کامل بودند.