پنی جی. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
در ۱۹ ژانویه ۱۹۷۴، از سر کار بیرون آمده، دوست پسرم را سوار کردم تا شام بخوریم. پس از آن، او را به خانه بردم و بعد خودم به خانه رفتم. نیمهشب بود و باران میبارید. در گوشه ی یک تقاطع شلوغ رانندگی کردم. چراغ راهنمایی از همه طرف قرمز بود. من در لاین وسط بودم و با یک موستانگ ۱۹۶۸ مستقیم میرفتم. یک کامارو در لاین چپ کنار من بود. وقتی نوبتمان شد، ادامه دادیم. کامارو به چپ پیچید و من مستقیم رفتم. راننده ماشینی را دید که از سمت چپ با سرعت به سمت او میآمد و برای جلوگیری از آن سرعت گرفت. من از پهلو به دیوار آجری یک بار محلی کوبیده و به آن برخورد کردم. ماشینی که به من زد مشکی بود و بدون چراغ جلو رانندگی میکرد. راننده و سرنشینان آن یک مرد، همسر و فرزندش بودند. یک افسر پلیس رسید و مرا به نوشیدن متهم کرد، در حالی که من این کار را نکرده بودم. افسر دیگری به او گفت که برود. اما افسر پلیس اول به نوشتن جریمه برای من اصرار داشت و ادعا می کرد که من مقصرم. صدای گریه ی کودکی را شنیدم. از جراحاتم گیج شده بودم و پرسیدم که آیا کودکی را کشتهام یا نه.
ناگهان، بالای ساختمان ایستاده بودم و همه چیز را در زیر تماشا میکردم. زنی را دیدم که از ساختمان بیرون دوید و فریاد زد که من مردهام. افسر مرگ مرا اعلام کرد و خدمه ی آمبولانس آن را تأیید کردند. پخش کننده ی نوار من مدام آهنگ "فصلها در آفتاب" را تکرار میکرد. دوستی که قبلاً مرا در شام دیده بود، به صحنه رسید. او با عجله میپرسید که دوست پسرم کجاست، غافل از این که من او را به خانه برده بودم. صحنه آشفته بود. سپس، متوجه شدم که من داشتم با مردی که کنارم بود صحبت میکردم. قیافهاش معمولی بود و من او را نشناختم. پرسیدم: «چی شده؟ من مردم؟ من فقط ۱۶ سالمه!» او پاسخ داد: «بله، تو مُردی، اما نباید میمردی.» من گیج شده بودم. او توضیح داد که تصادف بخشی از برنامه ی زندگی من نبوده است. راننده ی دیگر انتخاب وحشتناکی کرده و مسیر زندگی مرا تغییر داده بود. او به من فرصتی داد تا برای بررسی دوباره ی برنامه ی زندگیام با او برگردم، اما من جوان تر از آن بودم که منظورش را بفهمم. گفتم: «من ۱۶ سالمه. نمیخوام بمیرم.» او پرسید که آیا مطمئن هستم؟ وقتی اصرار کردم که بمانم، به من گفت که اگر نظرم عوض شود، آنها در اطراف خواهند بود. فوراً، من به بدنم برگشتم. افسر فریاد زد؛ او هنوز مچ دستم را گرفته و احیای قلبی ریوی انجام نداده بود. ماشین له شده بود، درها قفل شده بودند. من به هوش آمدم و درخواست کردم که از ماشین پیاده شوم. او امتناع کرد و گفت که من مُردهام. به او گفتم: «نه، من برگشتم.» از او خواستم عینکم را پس بیاورد. به او گفتم که آنها روی داشبورد ماشین دیگر هستند. او از گرفتن عینک من از ماشین دیگر برگشت. گیج شده بود و پرسید من از کجا میدانستم عینک کجاست. به او گفتم: «وقتی مرده بودم آنها را از پشت بام دیدم. حالا که زندهام، به سختی میتوانم ببینم.» او مرا بلند کرد و من او را به خاطر سنجاق کراوات خوکشکلش مسخره کردم. در ماشین گروهان، آهنگ «فصلها در آفتاب» دوباره پخش میشد. نگاهی رد و بدل کردیم و او رادیو را خاموش کرد. در بیمارستان، برای هشت ضربه ی مغزی و دو شکستگی استخوان ترقوهام تحت درمان قرار گرفتم. از سر تا پا کبود بودم. افسر پیش من ماند و حتی بعد از ترخیصم به ملاقاتم می آمد. من در مورد تجربهام به او گفتم، چیزی که هرگز با هیچ کس دیگری به اشتراک نگذاشتم زیرا در آن زمان طبیعی به نظر میرسید. بهبودی ده هفته طول کشید. ترس از رانندگی تا سال ۲۰۲۱ مرا آزار میداد، زمانی که یک حمله ی قلبی منجر به یک رویداد معنوی دیگر شد. شش ماه بعد، در عرض ۴۸ ساعت دو عمل جراحی قلب باز انجام دادم. یک NDE دیگر را تجربه کردم. همچنین در دهه ی بیست زندگیام یک NDE مشترک داشتم. در طول سالها، رویدادهای معنوی زیادی رخ داد، اما تا ۲۰۲۱ هرگز به آنها فکر نکردم.
مردی که در سال ۱۹۷۴ با من صحبت کرد، در لحظات کلیدی دوباره ظاهر شده است، مانند هشدار دادن به من برای تماس با آمبولانس در طول حمله ی قلبیام. با نگاه به گذشته، این تجربیات همیشه طبیعی به نظر میرسیدند. من هرگز فکر نمیکردم که عجیب باشند. اکنون، آخرین NDE من، دلیل داشتن این تجربیات را برایم روشن کرد.
اطلاعات پیش زمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۹/۰۱/۱۹۷۴
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، تصادف، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
نه خوشایند و نه ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و در خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری عادی، هیچ
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
وقتی به بدنم برگشتم، خیلی در موردشکل فرآیند گیج شده بود. من واقعاً هرگز آنجا را ترک نکردم. هیچ تونلی ندیدم یا خانوادهای منتظرم نبود. فقط با مردی که آنجا بود تعامل داشتم.
آیا افکارتان سرعت گرفت؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد، میتوانستم همه چیز را در اطراف بدنم ببینم. اما وقتی با آن مرد صحبت کردم، به نظر میرسید زمان متوقف شده است.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
زنده تر از حد معمول
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی من در زمان مرگم بسیار بهبود یافته بود. من متوجه این موضوع شدم زیرا معمولاً به عینک نیاز دارم. با این حال، عینکم را در ماشینی که به من زد دیدم. فکر میکنم به او گفتم: "هی، من میتوانم بدون عینکم ببینم." در مورد بینایی ذهنی یا معنوی، من در سن ۱۶ سالگی نفهمیدم که این به چه معناست.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
بدون هیچ تفاوتی از نظر ذهنی یا جسمی
آیا به نظر میرسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن آگاه شدید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟
نه
آیا نوری غیرزمینی دیدید؟
نه
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟
نه
در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
کمی ناراحت بودم که در چنین سن کمی مرده بودم. در مورد آنچه آن مرد در مورد بازگشت با او یا ماندن به من میگفت، بسیار گیج شده بودم. یادم میآید که فکر میکردم، "برنامه ی زندگی چیست؟ چه کسی به آن اهمیت میدهد؟ من فقط میخواهم زندگی کنم و خوش بگذرانم."
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آسودگی یا آرامش
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
نه
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
نه
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را درک میکنید؟
نه
آیا صحنههایی از گذشتهتان به ذهنتان خطور کرد؟
آیا صحنههایی از آینده به ذهنتان خطور کرد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم. آن مرد به من گفت که برنامه زندگیام بدون هیچ تقصیری از جانب خودم به هم ریخته است. او به من گفت که احتمالاً باید با او برگردم و در مورد برنامهام تجدید نظر کنم. به او گفتم "نه" من برای مردن خیلی جوان بودم. میخواستم زندگیام را بکنم و خوش بگذرانم. او گفت که احتمالاً برنامهام به دلیل اتفاقی که افتاده نمیتواند به مسیر درست برگردد. من از منظور او غافل بودم، که اکنون عجیب به نظر میرسد. اما این گونه بود.
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟
ادیان دیگر یا چندگانه، من هرگز به دین سازمانیافته اعتقاد نداشتم و همیشه احساس میکردم که "یکتا" و معنویت وجود دارد.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
نه
هم اکنون دین شما چیست؟
ادیان دیگر یا چندگانه، تقریباً همانهایی که در کودکی به آنها اعتقاد داشتم. من به هیچ دینی تعلق ندارم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهای سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، کاملاً ناسازگار بود. من ۱۶ ساله بودم، زندگی خوبی داشتم، هیچ دینی در خانوادهمان نبود، مادر و پدر و خواهر و برادرهای خوبی داشتیم. ما از نظر مالی ثروتمند یا فقیر نبودیم. من لباس برای پوشیدن، غذا برای خوردن و عشق فراوان داشتم. بنابراین فراتر از آن، من چیزی در مورد هیچ یک از اینها نمیدانستم و هرگز حتی به آن فکر هم نکرده بودم. بیشترین چیزی که انجام دادم تصور این بود که وقتی کوچک بودم، ارواح را در اتاق زیر شیروانی دیده بودم.
آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
نه
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟
من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. من با مردی بودم که جثه ی معمولی و حدود ۵۰ سال سن داشت و ردایی ساده با رنگی خنثی پوشیده بود. من او را از روی ظاهر نشناختم. نمیدانستم او کیست؛ فقط میدانستم که او آنجاست.
آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
نه
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
بله، من فهمیدم که یک برنامه ی زندگی احتمالاً به این معنی است که من به دلیلی اینجا هستم، اما نمیدانستم برنامه ی من چیست. به من نشان داده نشد، فقط این که من قادر به دنبال کردن آن نخواهم بود.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، آن مرد به من گفت که باید برگردم و برنامه ی زندگیام را دوباره تنظیم کنم زیرا برنامه ی فعلیام توسط تصمیم شخص دیگری نابود شده است. این برنامه قابل اصلاح نیست.
آیا در مورد نحوه ی گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی به دست آوردید؟
بله، به من گفته شد که ما در پیروی از برنامه ی زندگیمان آزادی انتخاب داریم. او همچنین به من گفت که مردی که مرا زد، تصمیم وحشتناکی گرفت که بر برنامه ی زندگی من تأثیر گذاشت. اوگفت که آن مرد به آن تصمیم پاسخ خواهد داد، اما من باید الان تصمیم بگیرم که چه کاری میخواهم انجام دهم. باز هم، من هیچ ایدهای نداشتم که هیچ یک از اینها به چه معنا بود.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
نه
پس از تجربهتان چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟
من واقعاً به خدا فکر نمیکردم. اکنون، سالها بعد، به خدا فقط به عنوان نامی برای "آن یکتا" فکر می کنم، که یک شخص نیست. در مورد این که چگونه زندگیام تغییر کرده، از آن زمان تاکنون رویدادهای معنوی زیادی داشتهام. به نظر میرسد که بسیار شهودیتر شدهام. همچنین مشخص شد که روح ما به زندگی ادامه می دهد و این فقط یک لحظه ی گذرا در زمان است.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، من سالها پیش طلاق گرفتم و تصمیم گرفتم مجرد بمانم. من معتقدم که این موضوع به تجربیات نزدیک به مرگ و وقایع مربوط میشود.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
نه
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم، میتوانم چشمانم را ببندم و تمام جزئیات رویداد را به خاطر بیاورم. از آن زمان رویدادهای دیگری برای من رخ داده است. من جزئیات زیادی را قبل یا بعد از رویدادها به یاد نمیآورم.
آیا پس از تجربه ی خود، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟
بله، تجربیات خروج از بدن، سایر NDEها، در مرگ عمهام از فاصله ۱۰۰ مایلی نقش داشتند. پیش از وقوع اتفاقات، بدانید که قرار است اتفاق بیفتند، اما هیچ چیز جدی نیست. آنها ممکن است پیشگویی باشند.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم هستند؟
فقط بخشی که مربوط به یک برنامه ی زندگی است.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من میدانستم که واقعی است. من میدانستم که آن را تجربه کردهام. اما آن را نفهمیدم و هنوز در حال بررسی آن هستم.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، واقعی بود و من هنوز در مورد بخشهایی از آن گیج هستم. مطمئن نیستم که چرا در طول حمله ی قلبیام توسط موجودی نجات یافتم که میتوانستم ببینم که او با متخصص قلب من برای نجات من همکاری میکند. مطمئن نیستم که چرا بسیاری از ارواح پس از عمل جراحی مانع از ورود من به نور شدند. کاملاً در مورد برنامهام که چه بود، چرا نمیتوانم آن را تکمیل کنم و تأثیر آن، سردرگم هستم.
آیا تا به حال در زندگیتان هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
نه
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید؟
من احساس میکنم از تجربیاتم تأیید شده است که دین سازمانیافته، کتاب مقدس و سایر اقلام مذهبی ساخته ی دست بشر هستند و فقط برای کمک به ما در برنامههایمان برای رشد معنوی روی زمین وجود دارند. اما در واقعیت، همه ی ما یکی هستیم و همه انرژی هستیم.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟
بله، من رویدادهای زیادی داشتهام، برخی بسیار زنده، یکی مرده بدون ضربان قلب، یکی نزدیک به مرگ با ضربان قلب، و یکی که قلبم برای چند ثانیه ایستاد. بنابراین راههای مختلفی برای تجربه ی نزدیک به مرگ وجود دارد، که احساس میکنم این چیزی است که آموختهام.