< تجربه پیش از تولد پاریا 33589

تجربه پیش از تولد پاریا
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

پیش از تولد، در دنیایی پر از نور زندگی می‌کردم. همه جا نور بود، یا شاید هاله ی قدرتمندی از نور که دیدن جزئیات را دشوار می‌کرد. موجوداتی که در آنجا زندگی می‌کردند از نور ساخته شده بودند. آنها چیزی شبیه به بدن داشتند، اما بیشتر نور بودند تا شکل فیزیکی. آنها در رنگ‌های مختلفی از جمله سبز، آبی، صورتی و بنفش بودند. برخی کوچک بودند، در حالی که برخی دیگر بزرگ. ما یکدیگر را از طریق صدا، رنگ و احساس تشخیص می‌دادیم. ذات خودم زرد بود، با رگه‌هایی از سبز در اطرافم، و من کمی بلندتر از حد متوسط ​​بودم.

من با گروهی از دوستانم بودم و به صحبت‌های کسی گوش می‌دادم. دقیقاً به یاد نمی‌آورم که در مورد چه بحث می‌کردیم. شاید چیزی جدی در مورد زندگی و تأثیرات آن بود، اما مطمئن نیستم. در حالی که با هم بودیم، صدایی مرا فراخواند. چیزی مرا به سمت آن کشید. به نظر می‌رسید که این موجود صدا و احساس بیشتری نسبت به شکل یا رنگ فیزیکی دارد. این حس مانند ایستادن در نزدیکی بخاری و احساس گرمای آن بر روی پوست شما بود. من آن حس را دنبال کردم تا بفهمم چه می‌خواهد.

از دوستانم دور شدم تا این که در یک محیط کاملاً سفید با آن موجود تنها شدم. او هم جدی بود و هم مهربان، مانند یک دوست صمیمی. احساس کردم که این موجود را بدون نیاز به پرسیدن این که چه کسی بود، می‌شناسم. من آن را به عنوان نگهبان خود می‌شناسم.

نگهبان به من گفت: «باید به زمین بروی.»

پاسخ دادم: «نمی‌خواهم بروم.»

نگهبان گفت: «باید بروی. چاره‌ای نداری.»

اعتراض کردم: «نمی‌توانم این کار را بکنم. می‌دانم زمین کجاست و چه موجوداتی آنجا زندگی می‌کنند. نمی‌خواهم با آنها زندگی کنم.»

نگهبان به من گفت که به جهت دیگری نگاه کنم. موجوداتی خاکستری را دیدم که به نظر می‌رسید پوشیده از خاکستر هستند. چشمانشان قرمز و خون‌آلود بود و می‌توانستم غم و اندوه عمیقی را در چهره‌شان ببینم. به نظر می‌رسید تکه‌هایی از بدنشان مانند موم شمع ذوب می‌شود. ناگهان، یکی از آنها به تلی از خاکستر تبدیل شد.

نگهبان به من هشدار داد: «اگر امتناع کنی، به خاکستر تبدیل خواهی شد. انتخاب با توست.»

یکی از موجودات خاکستری التماس کرد: «لطفاً گوش کن. همان اشتباهی را که ما کردیم تکرار نکن. ما از انتخاب خود پشیمانیم. اگر می‌توانستیم، آن را تغییر می‌دادیم. لطفاً بپذیر.»

من شوکه و ترسیده بودم. به نگهبان گفتم: «بسیار خب. لطفا مرا به خاکستر تبدیل نکن. هر کاری که بگویی انجام می‌دهم.»

نگهبان از من خواست که نزدیک‌تر بیایم. کنارش ایستادم و گرما و نزدیکی ارتباطمان را حس کردم. سپس فهمیدم که ماموریت من بر روی زمین دریافت عشق از والدینم بود.

نگهبان به من گفت: «حالا باید والدینت را انتخاب کنی.»

پرسیدم: «چه والدینی؟»

نگهبان پاسخ داد: «تو آزاد هستی هر کدام را که می‌خواهی انتخاب کنی.»

در دنیای نورها، زمان آن معنایی را که روی زمین دارد، نداشت. با این حال، برای ورود به وجود فیزیکی، باید به جایی می‌رسیدم که زمان و مکان تعریف شده بودند. انتخاب والدینم به معنای انتخاب شرایط زندگی زمینی‌ام بود.

از نگهبان پرسیدم کدام والدین برای من بهترین هستند.

نگهبان نخستین زوج را به من نشان داد و توضیح داد که آنها موفقیت، توجه و شرایط زندگی عالی را فراهم می‌کنند. آینده ی خوبی خواهم داشت، اما آنها بسیار سخت‌گیر بودند و عشقی را که می‌خواستم به من نمی‌دادند.

پدر موهای نارنجی، صورت کشیده، عینک مشکی، سبیل دسته‌دار و کمی ته ریش داشت. پیراهن چهارخانه ی قرمز پوشیده بود. مادر لباس مشکی پوشیده بود و موهای مشکی، ابروهای کمانی، صورت گرد و رنگ پوست گندمی داشت. آنها در جایی شبیه کانادا زندگی می‌کردند. زندگی آنها آرام، منظم و با دقت برنامه‌ریزی شده بود، حتی تا کوچکترین جزئیات. با این حال، زندگی خانوادگی آنها ماشینی و بدون محبت زیاد به نظر می‌رسید.

درخواست کردم زوج دیگری را ببینم.

نگهبان والدین بسیار ثروتمندی را به من نشان داد که در نهایت طلاق می‌گرفتند. آنها به سختی به من توجه می‌کردند، حتی با این که من تنها فرزند آنها بودم. مادر به دلیل خیانت شوهرش از نظر عاطفی رنج می‌برد، در حالی که پدر مرتباً سفر می‌کرد و معشوقه‌های زیادی داشت. من پول زیاد اما محبت بسیار کمی داشتم. نگهبان پیشنهاد داد که می‌توانستم با ثروت آنها عشق بخرم.

پدر موهای بور و چشمان آبی داشت و معمولاً کت و شلوار می‌پوشید. مادر موهای طلایی، چشمان آبی-سبز داشت و لباس مشکی می‌پوشید. آنها در جایی در اروپا زندگی می‌کردند. زندگی‌ای پر از جر و بحث، خیانت و تنهایی را می‌دیدم. مادر افسرده بود و من احساس می‌کردم که زندگی‌ام را تنها خواهم گذراند، در محاصره‌ی پول اما بدون عشقی که نیاز داشتم. می‌دانستم که نمی‌توانم آن را تحمل کنم.

خواستم که والدین بعدی را ببینم.

نگهبان به من هشدار داد: «اینها بدترین هستند. مادر بدخلق است و پدر همیشه بی‌رحم و خشمگین. آنها از تنبیه بدنی شدید استفاده می‌کنند و رحمی ندارند. هیچ عشقی وجود ندارد و شما در زندگی جهنم را تجربه خواهید کرد.»

پدر مرد مسن‌تری با بینی بزرگ، چشمان بادامی کشیده، موهای سفید، سر طاس و سبیل بود. او چهره‌ای روشن داشت و زیرپیراهنی بدون آستین می‌پوشید. مادر درشت اندام، با موهای قهوه‌ای روشن، ابروهای کمانی، چشمان قهوه‌ای، چهره‌ای روشن ودارای چین و چروک‌ داشت که او را عصبانی نشان می‌داد. او چادر(chador) می‌پوشید.

آنها در جایی در خاورمیانه، در خانه‌ای که به نظر می‌رسید ویرانه بود، زندگی می‌کردند. آنها قبلاً هشت فرزند داشتند که هیچ‌کدام سالم به نظر نمی‌رسیدند. مادر تقریباً بیست سال از پدر کوچکتر بود.

من فوراً گفتم: «حتی فکرش را هم نکن که من آنها را انتخاب کنم.»

نگهبان خندید و پرسید: «بسیار خب. پس چه نوع والدینی می‌خواهی؟»

پاسخ دادم: «لطفاً والدین خیلی خیلی مهربانی به من بدهید.»

نگهبان جستجو کرد و زوج دیگری را به من نشان داد و توضیح داد که آنها مهربان هستند اما هنوز تمام عشقی را که می‌خواستم به من نمی‌دادند.

من بلافاصله گفتم: «من اینها را می‌خواهم!»

نگهبان به من هشدار داد که سختی‌هایی را تجربه خواهم کرد و محبتی که دریافت می‌کنم کافی نخواهد بود. دوباره پیشنهاد داد که شاید بهتر باشد والدین ثروتمندی را انتخاب کنم که می‌توانستند آسایش مادی را فراهم کنند.

اما من اصرار کردم: «می‌فهمم، اما اینها همان‌هایی هستند که من می‌خواهم.»

نگهبان تصمیم من را پذیرفت. همچنین به من نشان داد که خانه‌ام از یک ناحیه به ناحیه ی دیگر منتقل اما در یک منطقه ی خاص باقی می‌ماند. من این را تأیید کردم و نگهبان به من گفت که آماده شوم.

اگرچه به من اجازه داده شده بود والدینم را انتخاب کنم، اما در مورد آمدن به زمین به من حق انتخابی داده نشده بود. من با چیزی روبرو شده بودم که مانند یک تصمیم وحشتناک بین نابودی و زندگی زمینی به نظر می‌رسید. در دنیای نورها، من از قبل کامل، آرام و احاطه شده توسط عشق خالص خدا بودم. من به عشقی که انسان‌ها آن را درک می‌کنند، نیازی نداشتم. اما می‌دانستم که زمین جای سختی بود که برای زنده ماندن به مهربانی انسان‌ها نیاز داشتم. برای من، آن مهربانی مانند یک لایه عایق بود که مرا از سرمای دنیای انسان‌ها محافظت می‌کرد.

همه چیز به تدریج تاریک و سپس کاملاً سیاه شد. من عمداً چشمانم را بسته و تسلیم این فرآیند شده بودم. هیچ زمان، هیچ مکان و هیچ جسم فیزیکی-ای وجود نداشت. من صرفاً آگاهی در تاریکی بودم.

سپس شروع به حرکت کردم. احساس می‌کردم که یک شهاب سنگ هستم که با سرعتی غیرقابل تصور به سمت زمین در حال حرکت است. هیچ هوایی یا صدایی وجود نداشت، فقط شتاب باورنکردنی. من توسط نور آبی و زرد احاطه شده بودم. جایی در فضای وسیع بین خورشید و زمین، چشمانم را باز کردم و یک صحنه‌ی زیبا و آشنا دیدم. می‌توانستم هاله ی آبی و زرد خودم را ببینم، همانطور که مانند یک شهاب سنگ به سمت زمین سفر می‌کردم.

دوباره چشمانم را بستم و به این فرآیند اعتماد کردم. وقتی از محیط اطرافم آگاه شدم، خودم را در یک گذرگاه باریک و تاریک گرفتار یافتم. احساس کردم که در ماده فشرده و به تدریج از ابعادی که می‌شناختم جدا می‌شوم.

چشمانم را باز کردم تا ببینم آیا درون یک بدن فیزیکی هستم یا نه. توده‌ای قرمز دیدم و از داشتن یک بدن آگاه شدم. متوجه شدم که درون رحم مادرم هستم. به زمین رسیده بودم.

مادرم بعداً در مورد مشکلات مربوط به تولدم برایم گفت. زایمان او تقریباً ساعت سه ی صبح شروع شد، زمانی که کیسه ی آبش پاره شد. او و پدرم به بیمارستان رفتند، اما بیمارستان اول به آنها گفت که هیچ متخصص زنان و زایمانی در دسترس نیست، فقط یک ماما. آنها به یک بیمارستان مرکزی رفتند، جایی که دوباره به آنها گفته شد که متخصص در دسترس نیست. در نهایت به بیمارستان اول برگشتند، جایی که بالاخره یک متخصص رسیده بود.

همچنین مشکلات حمل و نقل وجود داشت. آنها نمی‌توانستند تاکسی یا اتوبوس پیدا کنند و مجبور بودند در حالی که مادرم در حال زایمان بود، پیاده بروند. این به خصوص عجیب بود زیرا آنها در یک شهر بزرگ زندگی می‌کردند که حمل و نقل و مراقبت‌های پزشکی باید در دسترس می‌بود. این مشکلات تا حدود ساعت ۱۱ صبح ادامه داشت، زمانی که مادرم بالاخره برای مراقبت‌های اورژانسی بستری شد.

به نظرم می‌رسید که همه چیز برای جلوگیری از تولد من دست به دست هم داده است.

لحظه ی تولدم را به یاد دارم. چشمانم را در اتاق عمل باز و چراغ بزرگی را بالای سرم دیدم. روشنایی آن بسیار ناراحت کننده بود. اتاق پر از پزشک و پرستار بود که بیشتر آنها زن بودند. یادم می‌آید فقط یک مرد را دیدم که فکر می‌کنم دستیار جراح بود.

کادر پزشکی لباس‌های سبز-آبی پوشیده بودند. صورت‌هایشان ممکن است پوشیده شده باشد، اما چشمانشان را به وضوح به یاد دارم. آرام و آسوده به نظر می‌رسیدند، تقریباً انگار از این که من بالاخره به دنیا آمده‌ بودم خوشحال بودند. چشمانشان را آنقدر واضح به یاد دارم که بعداً آنها را کشیدم.

کسی مرا از شکم(abdomen) مادرم بلند کرد. یادم می‌آید که وقتی جراح گفت: "انگشت کوچک پای نوزاد را فشار دهید تا مادر احساس اطمینان کند"، مردی مرا در آغوش گرفته بود.

وقتی انگشت پایم را فشار دادند، در تمام بدنم احساس درد کردم، انگار کسی همه جای بدنم را یکباره نیشگون گرفته بود. فریاد زدم.حس وحشتناکی بود و من هرگز آن را فراموش نکرده‌ام.

بعد از آن، مرا به یک پرستار سپردند. او و یک پرستار دیگر با کنجکاوی به من نگاه می کردند و سپس مرا به محلی شبیه سینک ظرفشویی بردند تا مرا بشویند. در نزدیکی چیزی شبیه آبگرمکن و تجهیزات دیگری بود که نمی‌شناختم. آنها مرا در حوله‌ای پیچیده و به پرستار دیگری سپردند که مرا به اتاق مجاور برد.

آن اتاق را به وضوح به یاد دارم. دیوارهای سفید، یک چوب لباسی که روپوش‌های پزشکی روی آن قرار داشت و یک تخت نوزاد. کابینت‌های سفید در اتاق ردیف شده بودند و سطوح سنگی سیاه بزرگی روی آن قرار داشت. درست روبرو، یک ترازوی نوزاد و سایر تجهیزات ناآشنا قرار داشت. در سمت راست پنجره‌ای با پرده‌های عمودی بنفش بود. نور خورشید از پنجره به داخل می‌تابید، اگرچه چراغ‌های اتاق نیز روشن بودند.

من در آغوش پرستار بودم، بنابراین نمی‌توانستم آزادانه حرکت کنم یا همه چیز را ببینم. در نهایت، چشمانم را بستم.

خیلی بعدتر در زندگی‌ام، چیز دیگری را تجربه کردم که باوردارم به ماموریت اصلی من مرتبط بود. احساس کردم ماموریت من برای دریافت عشق از والدینم از قبل به پایان رسیده بود. وقتی زمان ترک زمین فرا رسید، با نیرویی مواجه شدم که من آن را فرشته ی مرگ می‌نامم.

خودم را در یک خلاء تاریک بین زندگی و مرگ گرفتار یافتم. آن نیرو سعی کرد جانم را بگیرد، اما من به شدت مقاومت کردم و به آن اجازه نمی دادم که کنترل بدنم را به دست گیرد.

از من پرسید: "چرا با من نمی‌آیی؟ تو که می‌دانی انسان‌ها چگونه‌اند."

فهمیدم که داشت به اکراه من از آمدن به زمین پیش از تولدم اشاره می کرد.

توضیح دادم که دلیلی برای ماندن در اینجا داشتم. اگرچه ماموریت اصلی من کامل شده بود، اما اکنون  داشتم به انتخاب خودم بر روی زمین می‌ماندم زیرا می‌خواستم به مردم کمک کنم.

نیرو پرسید: "چگونه؟"

پاسخ دادم که می‌خواستم از توانایی‌هایم برای پیشرفت علم، بهبود زمین و کمک به بشریت استفاده کنم.

پاسخ داد: "بسیار خوب، هر جور راحتی."

سپس بدون گفتن چیز بیشتری آنجا را ترک کرد. می‌توانستم احساس کنم که از پاسخ من راضی بود.

من هرگز از انسان‌ها متنفر نبوده‌ام. چیزی که از آن متنفر بوده‌ام، آسیبی است که مردم به یکدیگر وارد می‌کنند. من هرگز از خود بشریت منزجر نبوده، بلکه از اعمال انسان منزجر بوده‌ام. من تصمیم گرفتم که روی زمین بمانم نه به خاطر آنچه انسان‌ها اکنون هستند، بلکه به خاطر آنچه که پتانسیل تبدیل شدن به آن را دارند.

من به انسان‌ها عشق می ورزم. من به زمین عشق می ورزم. من عاشق هر چیزی هستم که خدا آفریده است.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 11/11/1919

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه نه

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر شده است؟ نه نه لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده‌اید؟ نه بله دوستان من.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ نه

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ نه نه

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ من احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه نه

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدید؟ بله بدن، وقتی به زمین می‌آییم. نه

خدا، معنویت و دین:

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ بدون نظر نه

اکنون دین شما چیست؟ بدون نظر محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود. در زمان تجربه، پیش از تولد، هیچ باور زمینی مشروط یا مفاهیم سفت و سختی وجود نداشت، زیرا آگاهی در حالت آگاهی خالص و بدون قید و شرط وجود داشت. بنابراین، این تجربه باورهای قبلی انسان را تأیید یا نقض نمی‌کرد؛ بلکه کاملاً از آنها فراتر رفت و واقعیتی بسیار وسیع‌تر و عمیق‌تر از هر مفهومی را که بعداً در دنیای فیزیکی با آن روبرو می‌شدم، آشکار کرد.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ نه نه

آیا با موجوداتی روبرو یا از وجود آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نامطمئن بله، کاملاً. در طول تجربه، یک آگاهی عمیق و غیرقابل انکار وجود داشت که من مدت‌ها قبل از این زندگی وجود داشته‌ام. من احساس یک موجود تازه خلق شده را نداشتم؛ بلکه احساس می‌کردم یک آگاهی ابدی، یک ناظر یا جرقه‌ای از منبع هستم که به سادگی آماده می‌شود تا وارد یک لباس مأموریت جدید، یک بدن، شود. نامطمئن هیچ مفهوم مذهبی سنتی از خدا وجود نداشت، بلکه یک آگاهی غیرقابل انکار و فراگیر از یک منبع عالی یا همه چیز وجود داشت. این نه به عنوان یک موجودیت جداگانه، بلکه به عنوان تار و پود اساسی وجود، خرد و عشق که همه ی ما از آن ظهور می‌کنیم، احساس می‌شد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله بله. من همه چیز را می‌دانستم و به هیچ چیز نیاز نداشتم. من شاد و سرشار از آرامش بودم. من در قلب آگاهی زندگی می‌کردم. بله به جای یک درس شخصی بزرگ برای خودم، هدف بیشتر رابطه‌ای و قلب محور به نظر می‌رسید. من آگاهی قوی-ای داشتم که آمدن به اینجا تا حدودی هدیه‌ای از عشق به والدینم است، تا آن فرکانس خاص عشق را به زندگی آنها وارد کنم و به آنها فضایی برای تجربه و ابراز کامل آن بدهم. من آنجا برای والدینم بودم.

در طول تجربه تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ نه نه

در طول تجربه تان، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله بله، آنها در مورد والدینم به من هشدار داده بودند. آنها در مورد انتخابی که کردم به من هشدار دادند. اما من آنها را انتخاب کردم. بله عشق به عنوان جوهره ی اصلی و نیروی محرکه ی همه چیز آشکار شد. من آگاهی عمیقی داشتم که عشق فقط چیزی نیست که دریافت یا احساس می‌کنیم، بلکه پلی است که بین روح‌ها می‌سازیم. برای مثال، ورود به این زندگی مانند یک عمل عاشقانه‌ی مشترک بود، نه فقط برای رشد خودم، بلکه برای بیدار کردن و گسترش ظرفیت عشق در اطرافیانم، مانند والدینم. من آنها را با عشق مرتبط می‌کنم.

چه تغییراتی در زندگی شما پس از این تجربه رخ داد؟ نامطمئن نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله آنها هرگز نمی‌توانند با کلمات توصیف شوند، زیرا به چیزهای محدودکننده‌ای مانند زبان محدود نمی‌شوند... من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. از آنجایی که این اتفاق قبل از تولد یا در اوایل نوزادی رخ داده است، هیچ رویداد زندگی زمینی معمولی از آن زمان برای مقایسه با آن وجود ندارد، زیرا خاطرات اولیه معمولاً فراموش می‌شوند. با این حال، خود خاطره‌ی پیش از تولد، برخلاف ردپاهای حافظه‌ی استاندارد، به طرز چشمگیری واضح، شفاف و جاودانه باقی می‌ماند.

آیا پس از تجربه‌تان، موهبت‌های روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟ نه

آیا یک یا چند بخش از تجربه‌تان وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ بله، درک اصلی عشق خالص و بی‌قید و شرط و درک وجودم نه صرفاً به عنوان یک سفر شخصی، بلکه به عنوان یک مأموریت آگاهانه یا عشق و یک هدیه ی معنوی به والدینم برای گسترش ظرفیت عشقشان. بله به مادرم گفتم. او هیچ واکنشی نشان نداد و فقط گوش داد. همین...

آیا پیش از تجربه‌تان، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه تجربه قطعاً واقعی بود. حتی اگر چارچوب شناختی برای بیان کامل آن بعداً به وجود آمد، جوهره ی اصلی تجربه کاملاً غیرقابل انکار بود و تأثیر عمیق و معتبری بر آگاهی نوظهور من گذاشت. (بدن)

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. حالت قبل از تولد غیرقابل انکار است. نمی‌توانم فراموشش کنم... دلم برای خانه‌ام تنگ شده...

در طول زندگی‌تان آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ خیر بله پرسشنامه چارچوبی عمیق و ساختارمند برای بیان لایه‌های اصلی آگاهی پیش از تولد من ارائه داد. از همه چیز متشکرم.

چیز دیگری برای افزودن؟ بله. من این تجربه را به طور کامل مستند کرده‌ام، از جمله عناصر بصری و تصاویری که به وضوح جوهره ی آن تجربه ی پیش از تولد را به تصویر می‌کشند. .