تجربه تحول معنوی مایک (STE) |
شرح تجربه:
من یک معتاد به مواد مخدر جوان و مصرفکننده ی تزریقی بودم. بیشتر دوستان نزدیکم هم همین گونه بودند. همه ی ما با هم در برانکس(Bronx) بزرگ و در سنین پایین به مواد مخدر قوی معتاد شده بودیم. در زمان تجربهام، تلاش میکردم ترک و زندگیام را سر و سامان بخشم، اما مهارتهای مقابله، منابع یا انگیزه ی لازم را نداشتم. لازم به ذکر است که من همه ی مواد مخدر را به هر روشی که شما بتوانید، مصرف کرده بودم، به طور مداوم با هم ترکیب و تطبیق میدادم. تجربیات بدی مانند مصرف بیش از حد و سایر مشکلات پزشکی داشتم. من همچنین تخیل و زندگی رویایی بسیار فعالی دارم. این را ذکر میکنم تا تأکید کنم که این تجربه برخلاف هر چیزی بود که تا به حال شناخته بودم.
همچنین در آن زمان، بسیار احساس تنهایی و ترحم به حال خودم میکردم. ارتباطم را با خانوادهام از دست داده و در یک بار در منطقه ی پایین شرقی منهتن کار میکردم. روزانه برای نشئه شدن، رفتن به سر کار و پرداخت اجاره بها، تقلا میکردم.
روزی که تجربهام اتفاق افتاد، صبح و بعد از ظهر را با یکی از دوستانم به نشئگی گذرانده بودم. ما در زیرزمین خانهاش کراک کوکائین(crack cocaine) میکشیدیم. هر دوی ما تأثیر بدی روی هم داشتیم. بالاخره وقت رفتن به محل کارم در بار فرارسید و سوار قطار شدم. در حالت اضطراب همیشگیم از مصرف مواد مخدر بودم و ترکیبی از پارانویا، سرخوشی و وحشت را احساس میکردم. در این حالت، سوار قطار مترو شدم تا سفر یک ساعتهام به منهتن جنوبی را شروع کنم. در نیمه راه سفرم، به خواب عمیقی فرو رفتم. این چیزی نیست که وقتی مواد مخدری که من مصرف میکردم را مصرف میکنید، اتفاق بیفتد؛ تقریباً غیرممکن است. در آن زمان بود که تجربه ی بعدی اتفاق افتاد.
در جای دیگری از خواب بیدار شدم. کاملاً هوشیار بودم، همانطور که در بیداری بودم. به نوعی احساس هوشیاری بیشتری میکردم. انگار داشتم از واقعیت آگاه میشدم. افکارم واضح بود. در این فضا، تاریکی مطلق را میدیدم. میتوانستم صداهایی را از دور بشنوم که با نگرانی در مورد چیزی صحبت میکردند. مانند وقتی بود که بچهای در حال خواب رفتن است در حالی که هنوز یک مهمانی خانوادگی در آشپزخانه در جریان است و بزرگترها در حال صحبت هستند.
در تاریکی دراز کشیده بودم و بدنم را احساس میکردم. سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم. بعد متوجه شدم که چشمانم بسته است. به همین دلیل تاریک بود. آنها را بسته نگه داشتم و فقط به صداها گوش می دادم. واقعاً به نظر میرسید که آنها در مورد چیز بسیار مهمی صحبت میکنند و عمیقاً در مورد آن بحث میکردند.از صداها حس می کردم که آنها خانواده بودند و من به نوعی آنها را میشناختم. تلاش کردم به حرفهایشان گوش دهم. بعد متوجه شدم که آنها در مورد من صحبت میکنند. آنها با دقت و نگرانی در مورد من صحبت میکردند، انگار همه ی آنها نگران من بودند. لحظهای که این را فهمیدم، کمی ترسیدم. دقیقاً در همان لحظه، یکی از صداها، صدای یک مرد را شنیدم که گفت: "صبر کنید. او اینجاست. او با ماست." سپس همه ی صداها متوقف شدند و صدای هجوم آنها را شنیدم که به سمت من میآمدند و مرا احاطه کردند.
در این لحظه، سرم را بالا آورده و چشمانم را باز کردم. چیزی که دیدم، نوری کورکننده بود که سوسو میزد و میلرزید. خیلی در مورد این که آن نور چه شکلی بود فکر کردهام و تنها راهی که میتوانم توصیفش کنم این است که مانند نور خورشیدی بود که وقتی زیر آب عینک میزنید، به کف استخر میتابید. سفید، زرد و آبی درخشان بود: پرتوهای لرزان با شدتهای مختلف. مانند نور خورشید، درخشان به نظر میرسید، اما آن گونه که نور خورشید چشمان شما را میسوزاند، با عشق جایگزین شده بود. عشق خالص. عشق از چشمانم جاری شد و تمام بدنم را پر کرد. احساس این همه عشق که قلبم را پر کرده بود، تکان دهنده بود. مانند احساسی بود که با دوستان و خانواده میخندید، اما در هزار ضرب شده بود. پیکرها مرا احاطه کرده بودند، انگار که برای نگاه کردن به من و حضور در کنارم هجوم میآوردند. انگار میخواستند نگاهی بیندازند و برای ملاقات با من بسیار کنجکاو و هیجانزده بودند. فقط میتوانم آنها را به عنوان "موجوداتی از نور" توصیف کنم. آنها به نوعی هم پر از زندگی بودند و هم سایهنما. به نظر نمیرسید که اعضای صورتشان مشخص باشد، اما فرم داشتند و انگار ردا پوشیده بودند. یادم میآید که احساس میکردم اطرافم شلوغ است، اما عشق و شادی بیشتری از نور جایگزین هر ترسی شد که احساس میکردم. سپس از درون گروه، یک نفر بیرون آمد. زن بود. فکر میکنم بور بود. او شبیه یک فرشته ی واقعی بود، مانند چیزی که در یک فیلم یا یک نقاشی رنسانس میبینید. او پدیدار شد، بالای سرم قد علم کرد و به پایین نگاه میکرد. نور از او جاری بود. به من نگاه کرد و لبخند زد و گفت: "مایکل، نگران نباش. همه چیز درست خواهد شد." سپس مرا در آغوش گرفت و پیشانیام را بوسید. عشقی را احساس کردم که قبلاً هرگز احساس نکرده بودم. این عشق را از زمانی که عیسی را پیدا کرده و عشق خدا را در قلبم احساس کردم، احساس کردهام. عشق آنقدر شدید بود که چشمانم را باز کرده و از آن مکان بیرون آمدم. چشمانم در دنیای واقعی باز شد و قطار مترو را دیدم.
صندلیهایی جلوی من بود که مردم روی آنها نشسته بودند. صدای جیغ و هجوم مترو گوشهایم را پر کرد. سر و صدا در مقایسه با جای دیگری که بودم کر کننده بود. مترو خیلی زشت بود. بیدار ماندنم فقط یک یا دو ثانیه طول کشید. بیشتر از هر چیز دیگری دلم میخواست به آن مکان برگردم، بنابراین چشمانم را بستم و دوباره خوابیدم. توانستم فوراً به خواب بروم، اما به آن مکان برنگشتم. فقط خوابم برد. شاید پنج یا ده دقیقه بعد، از خواب بیدار شدم. میدانستم چقدر زمان گذشته است، زیرا آن خط مترو را مثل کف دستم میشناختم و میدانستم که بین خیابان ۱۱۰ و خیابان ۸۶ خوابیدهام. وقتی بیدار شدم، تجربهام را کاملاً به یاد آوردم. عشق هنوز در قلبم بود. شروع به خندیدن و گریه کردن در قطار کردم. از جا پریدم و به همه ی مردم نگاه کردم، انگار انتظار داشتم بدانند چه چیزی را تجربه کردهام. خیلی عمیق بود. آنها فقط با بیتفاوتی خیره شده بودند. یادم میآید که به این فکر میکردم که این واقعیت در مقایسه با جای دیگری که بودم چقدر کثیف، پرسروصدا و غمانگیز است و همچنین چقدر بیمحبت. همچنین، وقتی از خواب بیدار شدم، کاملاً هوشیار بودم. هیچ اثری از هیچ دارویی را احساس نکردم. وقتی به محل کارم در بار رسیدم، به همه ی همکارانم در مورد تجربهام گفتم، اما آنها آن را جدی نگرفتند. اصلاً نمیتوانم آنها را سرزنش کنم. پس از تجربهام در مورد رویاهای واضح تحقیقات زیادی انجام دادم، چون تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که ممکن است برای من اتفاق افتاده باشد.
من برای چهار ماه دیگر از مواد مخدر و الکل پاک نشدم، اما توانستم کمک بگیرم و از نوامبر ۲۰۰۵ پاک بودهام.
آن فرشته میخواست من موارد زیر را بدانم: این که نباید نگران باشم، این که همه چیز درست خواهد شد، و این که من دوست داشته میشوم و این که مردم یا موجودات به من اهمیت میدادند.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت مرد
تاریخ وقوع تجربهی نزدیک به مرگ: 07/29/2004
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، بیماری، اقدام به خودکشی، مصرف بیش از حد دارو یا مواد مخدر، بیماری، تروما یا شرایط دیگری که تهدیدکننده ی زندگی محسوب نمیشوند.
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
هم خوشایند و هم ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
نه
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، احساس حضور بیشتری نسبت به روش معمول تفکر من در آن زمان داشتم.
در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
در تمام مدت احساس هوشیاری داشتم، اما شروع آن ملموستر بود. گوش دادن به صداها یک احساس آشنا بود.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سریعتر یا کندتر شده است؟
نه
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
زنده تر از حد معمول
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی من یکسان بود، اما رنگها و نور زنده تر و غیرقابل توصیفتر از زندگی روزمره بودند.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
در جای دیگر بسیار ساکت و آرام بود. میتوانستم صداها را بشنوم و هیچ صدای دیگری وجود نداشت. وقتی بیدار شدم، مترو کر کننده بود و واقعیت برای من بسیار بلند به نظر میرسید.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره ی آن هستید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی
آیا نوری غیرزمینی دیدید؟
بله، پرتوهای درخشان نور مانند کف استخر شنا
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی، مکانی آرام پر از موجودات و پرتوهای نور درخشان که عشق را ساطع میکردند.
در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
گیجی اولیه، سپس ترس، سپس راحتی و عشق و آرامش شدید.
آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
نه
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را درک کردهاید؟
نه
آیا صحنههایی از آینده به ذهنتان آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
نه
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟
غیرمرتبط - اگنوستیک، من در کودکی مذهبی (کاتولیک) بودم اما در چهارده سالگی پس از این که مواد مخدر و الکل را کشف کردم، از آن فاصله گرفتم.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟ نامطمئن، من عمیقاً تحت تأثیر این تجربه قرار گرفتم اما هنوز به یک سنت مذهبی یا معنوی خاص پایبند نبودم.
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی - مسیحی دیگر، من مسیرهای معنوی مختلفی را بررسی کرده و اکنون با اطمینان مسیحی هستم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید هم سازگار بود و هم نبود، به نظر میرسید که به من نشان می داد که یک سطح دیگر از هستی وجود داشت. چیزی معنوی بود، نه از این دنیا، و پر از موجوداتی است که عمیقاً به ما اهمیت میدهند.
آیا به دلیل تجربه تان تغییری در ارزشها و باورهای شما ایجاد شد؟
بله، احساس میکردم که داشتم توسط موجودات خیرخواه مشاهده میشدم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربه ی خود، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
نه
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
نه
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
نه
آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟
نه
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟
بله، یاد گرفتم که نباید به اندازه ای که هستیم در مورد چیزها در این زندگی نگران باشیم.
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
نه
پس از تجربه تان چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟
تجربه ی من مرا تشویق کرد که برای اعتیادم کمک بگیرم.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه تان تغییر کرده است؟
نامشخص، نامطمئن.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدهاید، یا صدایی ناشناخته شنیدهاید؟
من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. گروهی از موجودات در مورد "پرونده"ی من صحبت میکردند. یک فرشته ی مادر از گروه به سمت من آمد تا به من بگوید که حالم خوب خواهد شد.
آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
نه
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
نه
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، توضیح موجودات نورانی دشوار بود.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده است، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را به همان دقت سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم، همیشه این تجربه را به یاد خواهم داشت.
آیا پس از این تجربه، تواناییهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری را دارید که پیش از تجربه نداشتید؟
نامطمئن، از زمانی که هوشیار شدهام، گاهی اوقات پیشگوییهایی را دریافت میکنم که مردم با من تماس خواهند گرفت و در نهایت آنها زنگ میزنند.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟
این حس قوی که وقتی با موجودات ملاقات کردم، آنها واقعاً مرا میشناختند. این برخلاف هر کس دیگری در زندگی من بود که مرا میشناخت؛ حتی مانند مادر، خواهران یا شریکهای عاشقانهام.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله
آیا پیش از تجربهتان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
بله، من فیلمها و تصاویر تلویزیونی را دیده بودم، اما تجربه ی من چیزی نبود که بتوانم به خاطر بیاورم.
کمی بعد (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع تجربهتان، چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من ماهها بعد عمیقاً تحت تأثیر آن قرار گرفتم. واقعی و عمیق به نظر میرسید.
اکنون در مورد واقعیت تجربهتان چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من هنوز هم معتقدم که واقعی بود.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
بله، نور خورشید بسیار شدید قبل از غروب آفتاب، مانند این که چیزها را در آن نوع نور میپوشاند. همچنین، زدن عینک ایمنی و نگاه کردن به نور خورشید در کف استخر. در مورد عشقی که احساس کردم، تنها چیزی که به آن نزدیک شد، پذیرش عیسی در قلبم و احساس عشق بیقید و شرط خدا برای اولین بار بود.
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید کنید؟
نه، فکر میکنم همه چیز را پوشش دادم.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟
بله