< تجربه نزدیک به مرگِ میشل‌نیا اف. NDE 33583

تجربه نزدیک به مرگِ میشل‌نیا اف. NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

من دوازده ساله بودم. دوازده سال اول زندگیم پر از سوءاستفاده ی جنسی، روانی و جسمی بود. تصمیم گرفتم که دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم، به ویژه با توجه به این که می‌دانستم خواهر و برادرهای کوچکترم ناچار بودند شاهد آنچه اتفاق می‌افتاد باشند. من خانواده‌ام را دوست داشتم و می‌خواستم آنها خوشحال باشند. در ذهنم باور داشتم که من عامل همه ی هرج و مرج ها در خانه‌مان هستم. چند هفته پیش، بدترین کتک زندگی‌ام را خورده بودم. همانطور که روی زمین دراز کشیده بودم، برای نخستین بار واقعاً باور کردم که قرار است بمیرم.

در ۱۶ نوامبر ۱۹۷۵، زادروز برادرم، تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان دهم. معتقد بودم که این کار هم خانواده‌ام و هم خودم را از رنج بیشتر نجات می‌دهد. پس از حمام پیش از خواب، تمام داروهایی را که می‌توانستم در کابینت دارو پیدا کنم، قورت دادم. به همه شب بخیر گفتم و به رختخواب رفتم. فکر می‌کردم به سادگی می‌خوابم و دیگر هرگز بیدار نخواهم شد. واقعاً نمی‌خواستم آنجا را ترک کنم، اما باور داشتم که چاره ی دیگری ندارم. ترسیده بودم، اما خیالم راحت بود که رنجم به زودی به پایان می رسد. همین که ذهنم تار شد، بالاخره به خواب رفتم.

نمی‌دانم چقدر خوابیدم، اما با درد شدیدی در قفسه ی سینه‌ام از خواب بیدار شدم. به سختی می‌توانستم نفس بکشم. به نحوی توانستم به تخت مادرم برسم. تلاش کردم او را وادار کنم که هوا را به دهانم فوت کند، اما او مرا هل داده فریاد زد: «مشکلت چیه؟» نمی‌توانستم صحبت کنم. به سمت دستشویی دویدم و بطری‌های خالی دارو را به او نشان دادم. نفس کشیدن داشت برایم به طرزی باورنکردنی سخت‌تر می‌شد. او مرا روی صندلی نشاند و کمک خواست. من به زمین خیره شده و برای کشیدن نفس دیگری تقلا می‌کردم. سرانجام، اصلاً نمی‌توانستم نفس بکشم. به جلو افتادم و به کف برخورد کردم. یادم می‌آید که ناامیدانه برای تنها یک نفس تقلا می‌کردم، اما هیچ هوایی نمی‌رسید.

سپس متوجه شدم که دارم دور می‌شوم. در آن لحظه، تصمیم گرفتم رها کنم. ناگهان چشمانم را باز کردم و دیدم که در تاریکی مطلق ایستاده‌ام. با خودم فکر می‌کردم که آیا نوری وجود ندارد یا اینکه من نابینا شده‌ام. دست راستم را بالا بردم تا ببینم می‌توانم آن را ببینم. آنجا بود، در مقابلم می‌درخشید، اما گوشتی نداشت. به بقیه ی بدنم نگاه کردم و متوجه شدم که هنوز کاملاً آنجا هستم، اما بدون گوشت و استخوان. سپس شروع به نگاه کردن به فراتر از خودم کردم. هیچ زمینی زیر پایم نبود و هیچ دیواری مرا احاطه نکرده بود. فقط فضای بی‌پایان بود.

در دوردست، نور سفید کوچکی را دیدم که شبیه یک ستاره بود. قبل از این که حتی بتوانم فکر کنم که می‌خواهم به سمت آن بروم، شروع به حرکت در جهت آن کردم. سریع‌تر و سریع‌تر پرواز می‌کردم. همانطور که نور سفید درخشان بزرگتر می‌شد و تاریکی را در بر می‌گرفت، نگران بودم که با نیروی عظیمی به آن برخورد و درد وحشتناکی را تجربه کنم. در عوض، وقتی به آن رسیدم، به آرامی در نور شناور شدم.

پیش از این که حتی بتوانم چشمانم را باز کنم، کاملاً غرق در عشق و آرامش شدم. هیچ کلمه ی انسانی-ای وجود ندارد که بتواند آن را به طور کامل توصیف کند. عشق کاملاً خالص و بدون هیچ نقصی بود. من هرگز چیزی شبیه آن را تجربه نکرده بودم. وقتی چشمانم را باز کردم، نور سفید درخشانی مرا احاطه کرده بود. به نظر می‌رسید که کاملاً در من نفوذ کرده و همه چیز را در بر گرفته است. هیچ ترس، درد یا ناامنی-ای وجود نداشت. تمام رنجی که در زندگی انسانی‌ام شناخته بودم، از بین رفته بود. آرامشی را تجربه می کردم که در هیچ کجای این زندگی زمینی وجود ندارد.

پیش از این که حتی بتوانم سوالی بپرسم، جواب را می‌دانستم. انگار همیشه همه چیز را می‌دانستم اما به نوعی فراموش کرده بودم. شروع به نگاه کردن به اطراف کردم و از خودم پرسیدم که کجا هستم و این مکان باورنکردنی چه می‌تواند باشد. یک چیز را با اطمینان کامل می‌دانستم. هرگز نمی‌خواستم آنجا را ترک کنم.

سپس او را شنیدم. من او را با گوش‌های فیزیکی نمی‌شنیدم و او از طریق کلمات گفتاری ارتباط برقرار نمی‌کرد. به نوعی، ما به عنوان یک نفر به هم پیوسته بودیم و من او را کاملاً درک می‌کردم. او به من گفت: "تو نمی‌توانی بمانی. باید برگردی!" من ناامیدانه به دنبال موجودی بودم که با من ارتباط برقرار می‌کرد، اما نمی‌توانستم او را ببینم. بارها اعتراض کردم: "من نمی‌خواهم برگردم!" او توضیح داد که زمان آمدن من نیست. آنقدر ناراحت شدم که پایم را به زمین کوبیدم و خواستم بمانم. او به من خندید، درست مثل پدر یا مادری مهربان که به کودکی نورس پاسخ می‌دهد.

در آن لحظه، فهمیدم که او مرا کاملاً می‌شناسد. می‌دانستم که از جانب او آمده‌ام. او همه چیز را در مورد زندگی من می‌دانست. مهم نبود چه اتفاقی برایم افتاده یا چه اتفاقی ممکن است در آینده بیفتد، او همیشه مرا بی‌قید و شرط دوست خواهد داشت. من به او تعلق داشتم و هیچ چیز نمی‌توانست این را تغییر دهد. شادی و امنیتی که در آن لحظه تجربه کردم، هرگز مرا ترک نکرده است. آنها برای همیشه در روح و ذهنم حک شده‌اند. من غیرقابل دوست‌داشتن نبودم. من کثیف نبودم. من بی‌قید و شرط دوست داشته می‌شدم. همچنین فهمیدم که وقتی زمان من فرا برسد، به سوی او باز خواهم گشت.

سپس من را برگرداندند و شروع به حرکت به جلو کردمج. همانطور که سفر می‌کردم، او چندین چیز را به من نشان داد. اول، سوراخ‌هایی در زمین دیدم. فوراً فهمیدم که آنها قبرهایی هستند که مردم در آنها دفن شده‌اند. همانطور که بالای آنها معلق بودیم، دیدم که هر قبر خالی است. ناگهان، فهمیدم که هیچ کس واقعاً نمی‌میرد! این درک، آرامش عظیمی را برای من به ارمغان آورد. می‌دانستم که خانواده‌ام و هر کسی که دوستم داشت، سرانجام به مکان زیبایی که تجربه کرده بودم، خواهند رفت.

آخرین تصویری که به یاد دارم بسیار متفاوت بود. همه چیز را در حال سوختن دیدم. شعله‌ها همه جا بودند و همه چیز اطرافم را در بر می‌گرفتند. فهمیدم که بشریت این ویرانی را ایجاد کرده است، نه او. احساس غم و ترس شدیدی داشتم. دیدن آنچه که ما با خودمان و با یکدیگر انجام خواهیم داد، دردناک بود. همچنین فهمیدم که اعمال ما به او آسیب می‌رساند. می‌دانم که او چیزهای دیگری را به من نشان داد. هنوز هم می‌توانم حضور آنها را در درونم احساس کنم، اما نمی‌توانم به یاد بیاورم که آنها چه بودند. انگار حجابی روی آن خاطرات کشیده شده و مانع از دیدن آنها می‌شود.

در نهایت، او از حرکت با من دست کشید و من به تنهایی به جلو ادامه دادم. همانطور که برمی‌گشتم، شروع به حرکت سریع‌تر و سریع‌تر کردم. زیر من خطوط جداگانه‌ای وجود داشت، شبیه خطوط روی یک جاده. با افزایش سرعتم، خطوط در هم محو می‌شدند تا این که به نظر می‌رسیدند یکی شده‌اند. ناگهان، دوباره به درون بدن فیزیکی‌ام برگشتم. بدنم به طرزی باورنکردنی سنگین شد، انگار که در یک پتوی ضخیم و خیس پیچیده شده بودم. تمام غم و دردی که در طول زندگی‌ام تجربه کرده بودم، منتظرم بود. بدبخت بودم. احساس جدایی از او، از آن مکان زیبا و از دانشی که تازه تجربه کرده بودم، داشتم. احساس فقدان طاقت‌فرسا بود.

چند روز بعد، از خواب بیدار شدم. با تمام وجود می‌خواستم به همه بگویم چه اتفاقی افتاده است و تلاش هم کردم. اما هیچ‌کس نمی‌خواست گوش دهد. آنها به من گفتند که این فقط یک خواب بوده است. شاید یک خواب زیبا، اما نه بیشتر. زندگی به چیزی که خانواده‌ام آن را عادی می‌دانستند، بازگشت، اما قانون جدیدی وضع شد. دیگر هرگز اجازه نداشتیم درباره تجربه‌ام صحبت کنیم.

سال‌ها بعد، بارها و بارها اقدام به خودکشی کردم، زیرا به شدت می‌خواستم به آن مکان بهشتی برگردم. اما مهم نبود چند بار تلاش کردم، دیگر هرگز به آن نرسیدم. برای محافظت از خودم در برابر خودم، در مراکز بهداشت روان بستری شدم. در نهایت، به خانه‌های کودکان مسیحی فرستاده شدم، زیرا خانواده‌ام دیگر نمی‌توانستند رفتارم را مدیریت کنند.

عصبانی شدم. چرا وقتی با تمام وجود می‌خواستم آنجا را ترک کنم، به زندگی‌ای که برایم جهنم بود، بازگردانده شده بودم؟ هر روز همچون یک طرد شدن دیگر بود. نمی‌توانستم بفهمم چرا به من اجازه داده شده بود آن عشق و دانش خارق‌العاده را تجربه، و باردیگر به یک زندگی رنج‌آور بازگردانده شوم.

یاد گرفتم هر نقشی را که لازم است برای راضی کردن افرادی که زندگی‌ام را کنترل می‌کردند، بازی کنم. هر وقت لحظات آزادی داشتم، الکل می‌نوشیدم و مواد مخدر مصرف می‌کردم تا خاطراتم را محو کنم. اما این چیزها فقط حس فقدان را تشدید می‌کردند. بسیاری از شب‌ها، به تاریکی می‌دویدم و رو به آسمان فریاد می‌زدم: "چرا؟"

نمی‌توانستم به کسی اجازه دهم که مرا دوست داشته باشد، زیرا معتقد بودم که به اندازه ی کافی خوب نیستم. احساس آسیب می‌کردم و هر وقت کسی خیلی به من نزدیک می‌شد، فرار می‌کردم. در اعماق وجودم، امیدوار بودم که روزی کسی با وجود تمام زخم‌ها و دردهای عاطفی‌ام مرا دوست داشته باشد. اما هرگز واقعاً باور نداشتم که این اتفاق بیفتد. من به همان چیزی تبدیل شدم که بیشتر از همه از آن می‌ترسیدم.

سال‌ها بعد، وقتی ۲۶ ساله بودم، فهمیدم که باردار هستم. پس از تولد پسر اولم، تنها ۱۲ ماه بعد پسر دومم را به دنیا آوردم. ناگهان، این فرصت به من داده شد که شخص دیگری را با همان عشقی که می‌دانستم وجود دارد، دوست داشته باشم. برای نخستین بار، می‌توانستم کسی را عمیق‌تر از درد خودم دوست داشته باشم.

اما سوءاستفاده‌ای که در کودکی متحمل شده بودم، همچنان بر من تأثیر می‌گذاشت و در توانایی من برای مادری که می‌خواستم باشم، اختلال ایجاد می‌کرد. وحشت داشتم که نتوانم به فرزندانم عشق و امنیتی را که شایسته ی آن هستند، بدهم. می‌دانستم که باید راهی برای التیام پیدا کنم. برای یادگیری چگونگی مادر خوب بودن به کمک نیاز داشتم، وگرنه می‌ترسیدم که به زندگی آنها به همان اندازه که زندگی خودم آسیب دیده بود، آسیب بزنم.

شروع به شرکت در جلسات درمانی، مراجعه به پزشکان، خواندن کتاب و شرکت در کلاس‌ها کردم. اما نمی‌توانستم در مورد دلیل واقعی نیازم به کمک صحبت کنم. هر وقت سعی می‌کردم در مورد کودکی‌ام صحبت کنم، گلویم گرفته می‌شد و ترس شدیدی را احساس می‌کردم. فکر می‌کردم درد یادآوری ممکن است مرا بکشد. سپس یک روز، همه چیز بیرون ریخت. انگار هزاران فریاد به یکباره از درونم بیرون آمدند. کاملاً آرامشم را از دست دادم و هیچ چیز آن را متوقف نمی کرد.

در طول سال سوم درمان، کاملاً خسته شدم. عذاب زندگی‌ام بیش از حد سنگین به نظر می‌رسید که دیگر قابل تحمل باشد. یک روز، وقتی روبروی دکترم نشسته بودم، با خودم فکر کردم: «دیگر نمی‌توانم این کار را بکنم. هر چقدر هم که پسرانم را دوست داشته باشم، هرگز به اندازه ی کافی خوب نخواهم شد. آنها لیاقت بهتر از من را دارند.»

ناگهان، سرم شروع به گیج رفتن کرد و احساس کردم دارم سقوط می‌کنم. وقتی چشمانم را باز کردم، در همان فضای تاریکی ایستاده بودم که در طول تجربه ی نزدیک به مرگ کودکی‌ام وارد آن شده بودم. اما این بار، چیزی متفاوت بود. من تنها نبودم. موجودات بی‌شماری در تاریکی در حال حرکت بودند و دردی فراتر از هر چیزی که بتوانم توصیف کنم را تجربه می‌کردند. اگرچه از آنها جدا شده بودم، اما می‌توانستم رنج آنها را حس کنم. وحشتناک بود. نمی‌توانستم بفهمم چرا این قدر عذاب وجود دارد یا این مکان چیست.

سپس ناگهان فهمیدم که او آنجاست. فهمیدم که به من حق انتخاب داده شده است. اگر واقعاً می‌خواستم بمیرم، می‌توانستم. اما همچنین فهمیدم که این مکان جایی است که بالاخره حقیقت را در مورد خودم و همه چیز خواهم آموخت. عواقب دردی را که از طریق انتخاب‌هایمان ایجاد می‌کنیم، تجربه خواهم کرد. به عظمت خود، کاری که با آن انجام داده‌ایم و این که چگونه اعمال ما بر همه چیز تأثیر گذاشته است، پی خواهم برد. فهمیدم که دیگر نمی‌توانم به زندگی زمینی برگردم تا چیزی را تغییر دهم. و همچنین نمی‌توانم وارد نور زیبایی که در کودکی تجربه کرده بودم، شوم.

رنج در این مکان فراتر از مقایسه بود. در اینجا، شما نه تنها درد خود را تجربه می کردید، بلکه رنج وحشتناکی را که به دیگران، از جمله افرادی که حتی در طول زندگی زمینی خود هرگز نمی‌شناختید، تحمیل کرده‌اید، نیز تجربه می کردید. همانطور که برای درک این مکان تلاش می‌کردم، متوجه شدم که اینجا جهنم ماست. هر چه بیشتر آنجا می‌ماندم، بیشتر احساس می‌کردم که بخشی از آن می‌شوم. به او التماس کردم که اجازه دهد بروم. من این را نمی‌خواستم!

بالاخره فهمیدم که او کسی نیست که باید متقاعدش کنم. باید خودم را متقاعد می‌کردم. فریاد زدم: «دیگر هرگز این کار را با خودم نخواهم کرد! اکنون ارزش خودم را می‌دانم و می‌دانم که قرار است چه باشم و چه چیزی را ارائه دهم!» فهمیدم که هر آنچه می‌گوییم و انجام می‌دهیم، امواجی ایجاد می‌کند که در سراسر جهان گسترش می‌یابد و به هر گوشه‌ای از هستی می‌رسد. هر یک از ما واقعاً چقدر قدرتمند هستیم. هر آنچه که قرار است به آن تبدیل شویم، از ابتدا در درون ما وجود دارد. وقتی خودمان را نابود می‌کنیم، به دیگران نیز آسیب می‌رسانیم و در هدف خود دخالت می‌کنیم.

ما قرار است هر کسی که زندگی‌اش را لمس می‌کنیم، دوست داشته باشیم و ارتقا دهیم. همین. چیزی بیشتر و کمتر از این از ما خواسته نمی‌شود. ما زندگی می‌کنیم تا زیستن را تجربه کنیم، عظمت خود را کشف و آن را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم. ما تلوتلو خواهیم خورد و خواهیم افتاد، اما همچنین برخواهیم خاست و اجازه خواهیم داد نورمان بدرخشد. این زندگی هدیه‌ای است که به ما امکان می‌دهد تا کشف کنیم که ما واقعاً چه کسی هستیم.

من نمی‌دانم در نهایت چه اتفاقی برای موجوداتی که در مکانی که من آن را «مکان شناخت» می‌نامم، هستند، می‌افتد. اما می‌دانم که آن مکان جهنم است. من تعجب کردم که آیا آن موجودات برای همیشه در آن وضعیت وحشتناک آنجا خواهند ماند یا خیر. پاسخ مستقیمی دریافت نکردم، اما این تصور به من داده شد که همیشه آنجا نخواهند ماند. برای اولین بار در زندگی‌ام، فهمیدم که چه کسی هستم و چه چیزی در درونم وجود دارد. فهمیدم که قدرت زنده ماندن را دارم. من موجودی سعادتمند بودم. هرگز تنها نبودم و هرگز آنقدر آسیب ندیده بودم که دوست داشته نشوم. فهمیدم که انتخاب با من بود.

سپس از آن وضعیت رها شدم. در حالی که روی زمین مطب پزشک دراز کشیده بودم، از خواب بیدار شدم. تغییر کرده بودم. احساس آرامش می‌کردم. پیش از اتمام درمانم، چند سال دیگر به درمان ادامه دادم.

امروز، بالاخره می‌توانم در زمان حال زندگی کنم. ارزش خودم را می‌دانم و استعدادهای درونم را می‌شناسم. ذهنم آزاد است تا کاوش کند، یاد بگیرد و رشد کند. روح من به منبع آرامش من تبدیل شده است. در طول زندگی‌مان، درست و غلط، عشق و نفرت، و خوب و بد را تجربه می‌کنیم. چیزی که ما را زیبا می‌کند، انتخاب ما برای انجام آن تجربیات است.

من او را در کلیسا یا در هیچ دین خاصی پیدا نمی‌کنم. او را در درون خودم پیدا می‌کنم. روح من ارتباط من با او و حقیقت است. او همچنین در اطراف ما وجود دارد. ما فقط باید واقعاً به دنبال شناخت او در زیبایی همه چیز باشیم. ما می‌توانیم با او صحبت کنیم، و او ما را می‌شنود و پاسخ می‌دهد. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که ذهن خود را آرام و برای پاسخ‌های او به روح خود گوش دهیم. گاهی اوقات ممکن است حقیقت آن چیزی نباشد که ما می‌خواهیم بشنویم، اما من معتقدم که این همیشه حقیقت درست است. روح او در همه چیز زندگی می‌کند. ما فقط باید به درون خود نگاه کنیم و گوش دهیم.

من هیچ چیز دیگری را در این زندگی حقیقی‌تر نمی‌دانم. و بدون شک می‌دانم که روزی، وقتی زمانم فرا رسد، همانطور که او به من قول داده است، به سوی او باز خواهم گشت.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 16/11/1975

عناصر NDE:

در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم در نور ناگهان پیش از اینکه فکرتان را تمام کنید، جواب را خواهید دانست، انگار همیشه می‌دانستید اما فراموش کرده بودید. در بدن، نمی‌توانید احساس کنید یا بدانید که آنجا چه می‌کنید. ذهن و بدن در اینجا سنگین و مه‌آلود هستند.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر می‌شود؟ به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد هر دو در زمان‌های مختلف در طول تجربه.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. کامل لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. کامل نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نامطمئن فضای سیاه بی‌نهایت. من حضور آنها را حس کردم

آیا با موجودات مرده‌ای روبرو یا از آنها آگاه شدید؟ بله انسان‌ها نمی‌میرند، همه ی روح وجود دارد.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی بله نور سفید خالص در حال ساطع شدن، سپس درمی یافتم که نور داشت از او می آمد.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی من این دنیا را ترک و به دنیای دیگری رفتم.

در طول تجربه چه عواطفی را داشتید؟ در ابتدا، سردرگمی، سپس هنگام قرار گرفتن در نور عشق و آرامش بی‌قید و شرط خالص. آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ همه چیز در مورد جهان پیش از این که بتوانید فکرتان را به پایان برسانید، پاسخ را می‌دانستید. همچنین می‌توانستید انتخاب کنید که چه کاری می‌خواهید انجام دهید. نه

آیا صحنه‌هایی از آینده آمدند؟ مردم نمی‌میرند، جهان در آتشی است که انسان‌ها باعث آن شده‌اند. چیزهای دیگر، اما نمی‌توانم آنها را به خاطر بیاورم، فقط می‌دانم که انجام دادم. نه

آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟ من به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم. وقتی کودک بودم و به نور رفتم، نمی‌خواستم برگردم. در تجربه ی خروج از بدن، وقتی به مکان تاریک رفتم، تصمیم گرفتم برگردم زیرا نمی‌خواستم آنجا بمانم.

پیش از تجربه‌تان، چه دینی داشتید؟ غیر وابسته - هیچ چیز خاصی - غیر وابسته ی سکولار بله من مدیتیشن می‌کنم، به فرکانس‌ها گوش می‌دهم و به تنهایی در فضای باز وقت می‌گذرانم. خودم را با پاهایم به زمین می‌چسبانم. می‌ایستم و در تمام هدایایی که او آفریده است، به دنبال او می‌گردم! این گونه است که تا حد امکان در اینجا دوباره ارتباط برقرار می‌کنم.

اکنون دین شما چیست؟ ادیان دیگر یا متعدد معنویت‌گرا محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، اصلأ سازگار نبود. این که من دوست‌داشتنی نبودم! این که به هیچ جایی تعلق نداشتم. این که انتخاب‌های من بر همه چیز تأثیر می‌گذارد. این که مکانی فراتر از این زندگی وجود دارد که ما ناگزیر به آن باز می‌گردیم، جایی که هیچ درد، بیماری یا غمی وجود ندارد.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله من می‌خواستم بمیرم. من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم. نور سفید از آن موجود می‌آمد. ما نه به صورت کلامی، بلکه در فکر با یکدیگر ارتباط برقرار کردیم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ بله در طول تجربه ی خروج از بدنم، من موجودات بی‌شماری را در مکان شناخت احساس کردم. بله این که ما نمی‌میریم، ما تبدیل می‌شویم. این که ما حق انتخاب داریم که چگونه زندگی های مان را زندگی کنیم و این که در این انتخاب‌ها ما در اینجا مسئول چگونگی تأثیر آن بر تمام زندگی هستیم. این که از طریق روح خود به این موجود برتر متصل هستیم و او به ما. این که ما از طریق تجربیات زندگی رشد می‌کنیم و می‌توانیم بهترین یا بدترین درسی باشیم که از آنها آموخته‌ایم. این که باید برای بهترین خودمان تلاش و آن را به جهان ارائه دهیم. این که ما بدون قید و شرط دوست داشته می‌شویم!

در طول تجربه تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله ما از خالق خود آمده‌ایم و همیشه به او متصل هستیم. بله من موجودی را تجربه کردم که همه چیز بود، خالق من، و من از او آمده‌ام.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود کسب کردید؟ بله شما فکری را شروع می‌کنید و پاسخ را می‌دانید. بله همانطور که قبلاً توضیح داده شد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ کسب کردید؟ بله این که ما هرگز نمی‌میریم. روح یا روان ما بدن انسان را ترک می‌کند. ما زندگی هایمان را در بدن به یاد می‌آوریم، ما از شکل روحی خود همانطور که در بدن بود آگاه هستیم. بله ما قرار است این زندگی را تجربه کنیم، این یک هدیه است. می‌توان گفت، کاوش برای رسیدن به عظمتی که در درون هر یک از ما وجود دارد و بخشیدن آن به همه ی موجودات زنده. ما در شکل انسانی نقص داریم اما از آن نقص‌ها یاد می‌گیریم. اگر چیزی برای جدا سازی آنها از یکدیگر نداشته باشی، نمی‌توانی درست را از غلط تشخیص دهی، در مورد همه ی احساسات نیز همینطور.

در طول تجربه ی خود، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله آنها درس‌هایی هستند که ما از آنها برای رسیدن به بالاترین پتانسیل خود یاد می‌گیریم. بله این که ما به عنوان انسان قادر به دانستن معنای واقعی و عمق عشق نیستیم! عشق در آنجا بی‌حد و حصر و بدون قید و شرط است. صرف نظر از این که در نور باشید یا در جایگاه شناخت. من آن را در نور احساس کردم. من آن را در جایگاه شناخت فهمیدم.

پس از تجربه تان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگیم پس از آن، با تلاش‌های مکرر و استفاده از الکل و مواد مخدر، بسیار به خودکشی تمایل پیدا کردم. من خود تخریب گر، عصبانی و گیج بودم. با افزایش سن و پس از تجربه ی خروج از بدن، کل دیدگاه من نسبت به زندگی‌ام معکوس شد. بله من نمی‌توانم از دیگران متنفر باشم، ناتوانم! می‌توانم از اعمال آنها متنفر باشم و از آنها فاصله بگیرم، اما نمی‌توانم احساس نفرت کنم.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله توصیف انسان نمی‌تواند این تجربه را با کلمات به اندازه ی کافی وصف کند. من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. من این تجربه را خالص‌ترین و واضح‌ترین خاطره نسبت به هر تجربه ی دیگری در تمام عمرم می‌دانم.

آیا پس از این تجربه، موهبت‌های روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله من مرگ دیگران را کمی قبل یا حتی مدت‌ها بعد در مکان‌های خاصی احساس می‌کنم. در چند مورد، روح دیده‌ام.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله چند مورد. نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. من می‌دانستم که واقعی است، اما هیچ کس دیگری نمی‌خواست در مورد آن بداند. این تجربه قطعاً واقعی بود. از آنجا که بالاخره با آن روبرو و برای فهمیدنش تلاش کردم، به من هدیه‌ای داده شد. قدرت زنده ماندن، عشق ورزیدن، رشد کردن.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

چیز دیگری برای افزودن؟ خخخ. من اینجا زندگی خواهم کرد تا زمانی که زمان رفتنم به خانه‌ فرا برسد.