لوک پی. ارتباطات پس از مرگ (ADC)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

نخستین قسمتی که می‌خواهم توضیح دهم، یک تجربه ی نزدیک به مرگ نیست، بلکه یک تجربه ی مرگ مشترک است، فکر می‌کنم این همان چیزی است که به آن می‌گویند.

کمی پیشینه: من برای تحصیلات تکمیلی از یوتا به نیوانگلند نقل مکان کردم و چند سالی برای کار در آنجا ماندم. من همیشه با پدرم که در یوتا زندگی می‌کرد، پیوند بسیار نزدیکی داشتم. ما تجربیات عجیب و غریبی داشتیم که یکی از آنها می‌دانست باید با دیگری تماس بگیرد زیرا در وضعیت روحی بدی بودند. یک بار رویای شفافی دیدم که در آن سیگار می‌کشیدم و فقط به این فکر می‌کردم که چقدر عالی است که دوباره سیگار بکشم و از خودم می‌پرسیدم که چرا تا به حال ترک کرده‌ام. با این حال، من هرگز در زندگی‌ام سیگار نکشیده‌ بودم. روز بعد با پدرم تماس گرفتم و پرسیدم: "دیشب دوباره سیگار کشیدی؟" پس از لحظه‌ای تردید و احساس گناه، او پس از تقریباً دو سال بدون سیگار بودن، اعتراف کرد که این کار را کرده است. تا به امروز، هنوز هم هوس سیگار می‌کنم.

در ژانویه ۲۰۱۰، بدون اطلاع بقیه ی خانواده، پدرم تلاش کرد مصرف اکسی‌کانتین را که سال پیش برای آسیب جدی تجویز شده بود، به طور کامل قطع کند. متأسفانه، مانند بسیاری دیگر در اوج همه‌گیری مواد افیونی، سلامت روان او به سرعت رو به وخامت گذاشت و در شب ۳۰ و ۳۱ ژانویه خودکشی کرد. آن شب، من یک رویای شفاف دیگر دیدم. در یک مکان بسیار عمیق و تاریک بودم. مکانی پر از ناامیدی و یاس مطلق. به نظر می‌رسید که هفته‌ها یا ماه‌ها در آن مکان مانده‌ام. زمان معنای خود را از دست داده بود. سپس، به خدا فکر کردم و به محض این که این فکر به ذهنم خطور کرد، یک تونل برای مدت کوتاهی شکل گرفت. سپس به درون این نور سفید فراگیر کشیده شدم. نور مانند عشق بود، کامل‌ترین تجربه ی عشقی که تا به حال شناخته‌ام. بی‌قید و شرط و کامل. به محض این که به درون کشیده شدم، احساس کردم که به بیرون رانده می‌شوم و احساس کردم پدرم از کنارم به درون نور حرکت می‌کند. از خواب بیدار شدم. مطمئن بودم که پدرم مرده است. به محض این که جرات کردم، به مادرم زنگ زدم. آنها از هم طلاق گرفته بودند و جدا از هم زندگی می‌کردند. به او گفتم که باید حال پدرم را بپرسد. او اعتراف کرد که شب قبل او را دیده است، چون پدرم گفته بود که احساس خودکشی دارد. در آن لحظه، می‌دانستم که فقط مسئله ی زمان است تا تماسی دریافت کنم، اما بخشی از وجودم هنوز می‌خواست باور کند که اشتباه می‌کنم. در تمام طول آن روز، آن حس عشق قدرتمند را احساس می‌کردم، انگار که هنوز در حضورش بودم. آن شب بالاخره از مادرم تماس گرفتم و تأیید کرد که پدرم بر اثر خودکشی فوت کرده است.

بخش دوم تجربه من جایی است که اوضاع واقعاً عجیب می‌شود. من به عنوان یک خداناباور بزرگ شدم و طبیعتاً یک شکاک هستم. سال‌ها تجربه ی مرگ مشترکم با پدرم را مخفی نگه داشتم. سپس، در سپتامبر ۲۰۱۶، از برخی مشکلات سلامتی رنج می‌بردم که باعث تاکی‌کاردی وحشتناکی، به خصوص در شب، می‌شد. آن شب با احساس بسیار ناخوشایندی به رختخواب رفتم و سینه‌ام درد می‌کرد. آن شب به خواب رفتم و بلافاصله، یا دست کم به نظر می‌رسید، به OBE منتقل شدم. از بدنم خارج شدم، در راهرو به اتاق نشیمنمان رفتم. برگشتم و از میان در به جایی که زیرزمین ما باید می‌بود، نگاه کردم. آنجا یک ردیف پله بود که به یک اتاق روشن منتهی می‌شد که بخشی از خانه ی من نبود. تمام جزئیات این فضا را با تمام ریزه کاری ها به یاد دارم؛ همه چیز خیلی واضح بود. از پله‌ها پایین رفتم و برادر بزرگترم را دیدم که روی صندلی نشسته بود. پدرم روی مبل کناریش بود. در آن لحظه، یادم نبود که او مرده است. از من خواست که کنارش بنشینم. حالم را پرسید و من گفتم: «پدر خوبم، اما خیلی خسته‌ام. می‌توانم برگردم رختخواب؟» خندید و گفت: «حتماً. اما قبل از این که بروی، می‌خواهم این را به خاطر بسپاری: «خانواده مهمترین چیز است.» گفتم: «باشه، یادم می‌ماند.» سپس از پله‌ها بالا رفتم، به خانه ی تاریکم، به اتاق خوابم، به رختخوابم برگشتم و بی‌وقفه شروع به گریه کردم، چون مطمئناً چیزهای زیادی بود که آرزو می‌کردم گفته و پرسیده بودم. دو روز بعد، با مادرم تماس گرفتم تا از تجربه‌ام برایش بگویم. او گفت: «عجیب است، برادر بزرگترت همان شب خوابی دیده که پدرت هم در آن بود، اما جزئیاتش را به خاطر نمی‌آورد.» ما لحظه‌ای شبیه به «منطقه ی گرگ و میش» داشتیم، اما پس آن را از ذهنم بیرون کردم.

دو هفته بعد، برای گردهمایی سالانه خانوادگی‌مان، شامل مادرم، خواهر و برادرهایم، و همسران و فرزندانمان، دور هم جمع شدیم. در همان کلبه ی روستایی و کلبه‌ای در یکی از جنگل‌های ملی یوتا بودیم که معمولاً به آنجا می‌رویم. اما ما در کلبه‌ای اقامت داشتیم که هرگز نرفته بودیم. پیش از آن، و می‌خواهم این را روشن کنم، من قبل از این هیچ ایده‌ای نداشتم که آن کلبه، چه بیرون و چه داخل، چه شکلی است. وقتی وارد کلبه‌ای که در آن اقامت داشتیم شدم، فوراً آن را به عنوان کلبه‌ای که در OBE خود تجربه کرده بودم، شناختم. در اتاق نشیمن آن، صندلی و مبل کوچک، دقیقاً همانطور که در خواب دیده بودم، و درست کنار پله‌هایی که به طبقه ی دوم کلبه منتهی می‌شد، قرار داشتند. فرش روی آن پله‌ها همان پشم خاکستری صنعتی با رشته‌های شل بود، دقیقاً همان جایی که در OBE خود دیده بودم. همه چیز تا کوچکترین جزئیات، همان مکان بود. وقتی برادرم شاید یک ساعت بعد رسید، خودم را در جایی جا دادم که بتوانم واکنش او را هنگام ورود ببینم. به محض ورود، چشمانش گشاد شد و سپس شروع به اشک ریختن کرد. خوابی که دیده بود به یادش آمد؛ ما همان خواب را دیده بودیم، هر دو در این مکانی که قبلاً هرگز به آنجا نرفته بودیم، با پدرمان صحبت کردیم.

چند هفته بعد، دخترم به یک بیماری خودایمنی بسیار نادری مبتلا شد که دهه ی بعدی زندگی ما را شکل داد. به دلیل پیامی که پدرم به من منتقل کرده بود، تا حدودی برای آن آمادگی داشتم و آماده بودم تا تغییرات لازم در زندگی‌ام را ایجاد کنم تا مطمئن شوم که در کنار دخترم هستم، او اکنون سالم و حالش بسیار خوب است. من در طول سال‌ها تجربیات مشابه دیگری در رابطه با پدرم داشته‌ام، اما این دو مورد، مواردی هستند که بیشترین ارتباط مستقیم را با NDE-ها دارند.

اطلاعات زمینه‌ای

جنسیت: مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 1/31/2010

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، بیماری، اقدام به خودکشی، این یک تجربه ی مرگ مشترک بود که پدرم با خودکشی درگذشت و به دنبال آن تجربه ی دیگری رخ داد.، سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، مرگ پدر.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، این تجربیات زنده تر و دقیق‌تر از هر چیزی بود که در دنیای بیداری تجربه می‌کنم.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ در اولین تجربه، در اواخر هوشیارترین بودم. در تجربه ی دوم، وقتی در زیرزمین بودم که زیرزمین من با پدر و برادرم نبود، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودم.

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ سریع‌تر از حد معمول

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، زمان معنای خود را از دست داد یا عمیقاً کند شد. یکی از این موارد.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ به طرزی باور نکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. در هر دو مورد، تجربیات مشترک من در مورد مرگ و تجربه ی خروج از بدن (OBE) به طرز چشمگیری زنده تر، واضح‌تر و دقیق‌تر از هر چیزی بود که پیش یا بعد از آن در حالت بیداری تجربه کرده‌ام.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. نمی‌دانم که آیا تفاوت زیادی در شنوایی خود مشاهده کردم یا نه. نمی‌توانستم به شما بگویم که آیا لب‌های پدرم هنگام صحبت کردن تکان می‌خورد یا نه. به نظر می‌رسید که تکان می‌خوردند، و سپس به نظر می‌رسید که تکان نمی‌خوردند، تقریباً انگار که فرض می‌کردم که تکان می‌خورند تا این که خلاف آن را متوجه شدم.

آیا به نظر می‌رسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه بودید؟ بله، و حقایق بررسی شده‌اند.

آیا از تونلی عبور کردید یا از آن گذشتید؟ بله، بله، تقریباً آنی بود. یک نقطه ی نورانی در دوردست وجود داشت، و سپس همه جا را فرا گرفت.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ بله، در طول تجربه ی OBE، تجربه ی بسیار دقیقی با پدرم داشتم. می‌توانستم هر فولیکول مو را ببینم و پیراهن فلانلی که او پوشیده بود را به عنوان یکی از لباس‌های مورد علاقه‌اش تشخیص دادم.

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا غیر دنیوی

آیا نوری غیر زمینی را دیدید؟ بله، نور سفید کاملی که در اعماق وجودم نفوذ کرد و به هسته ی وجودم رسید.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیر زمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیر زمینی، باز هم، قلمرو نور و عشق کامل در تجربه ی مرگ مشترک. در تجربه ی OBE/NDE، مکانی واقعی بود که فقط پس از این قسمت در دنیای بیداری با آن روبرو می‌شدم.

در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ با مرگ مشترک، در ابتدا غم و ناامیدی سرکوبگر، سپس هنگام ورود به نور، آغوش عشق کامل و بی‌قید و شرط. در تجربه ی OBE، آنقدر واضح بود که واقعاً کاملاً آگاه نبودم که واقعی نیست، یا حداقل بخشی از واقعیت بیداری نیست.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان راداشتید؟ احساس وحدت یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمیدی؟ نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌ات به تو بازگشت؟

آیا صحنه‌هایی از آینده به تو بازگشت؟ صحنه‌هایی از آینده ی شخصی من، در واقع، با تجربه ی خروج از بدن/تجربه ی نزدیک به مرگ، مکانی به من نشان داده شد که بعداً از آن بازدید می‌کردم. من این تجربه را در همان شب با برادرم به اشتراک گذاشتم. به نظر می‌رسید پدرم مرا برای وقایع زندگی که پس از آن رخ داد، آماده می‌کرد.

آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدی؟ من به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میلم به عقب رانده شدم، در حالی که پدرم در قلمرو نور ادامه می‌داد، به بدنم بازگردانده شدم.

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی - مورمون، LDS نسبتاً ارتدوکس

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، نه اعمال من، اما احساس می‌کنم که پذیرای طیف وسیع‌تری از حقایق ممکن در مورد جهان هستم.

دین شما اکنون چیست؟ مسیحی - مورمون، فعال، اما دگراندیش LDS

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود، هیچ چیز نبود که با ایمان من مغایرت داشته باشد، اما هیچ چیز که به طور خاص آن را تأیید کند نیز وجود نداشت. این باعث شد احساس بازتری داشته باشم.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان داشتید؟ بله، من به زندگی پس از مرگ اطمینان بیشتری دارم و در مورد جزئیات کمتر مطمئن هستم. همچنین احساس می‌کنم که در مورد نحوه ی زندگی‌ام، اختیار دارم.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. در طول تجربه ی مرگ مشترک، به وضوح حضوری وجود داشت که حتی با وجود این که پدرم بیشتر به درون نور می‌رفت، مرا به عقب راند. در OBE، پدرم را دیدم که از هر نظر شبیه پدرم بود، فقط جوان‌تر از آخرین باری که او را دیده بودم، بدون ریش خاکستری.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، این احساسی بود که در تجربه ی مرگ مشترک وجود داشت.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، پیام پدرم در مورد اهمیت خانواده.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، حداقل برای من شخصاً، بله. در تجربه ی OBE/NDE، پدرم اهمیت خانواده و روابط را بیان کرد. من از آن زمان تاکنون این را به عنوان اصل موضوعه ی خود در نظر گرفته‌ام.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، هم ورود به قلمرو نور کامل و هم ارتباط با پدرم در طول تجربه ی OBE/NDE شامل مکان‌های واقعی بود که قبلاً هرگز ندیده بودم. این تجربه ی اخیر به طور ویژه همان چیزی است که مرا متقاعد کرد به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشته باشم. انگار پدرم سناریویی بی‌نقص ساخته بود که من نمی‌توانستم آن را با استدلال توجیه کنم.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی‌ هایمان مان اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی کسب کردید؟ نه

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد عشق کسب کردید؟ بله، باز هم، پدرم از OBE/NDE پیام روشنی در مورد آنچه باید زندگی‌ام را روی آن متمرکز کنم، ابلاغ کرد.

پس از تجربه‌تان چه تغییراتی در زندگی‌تان رخ داد؟ من در یک بحث درونی مداوم در مورد چگونگی تفسیر و به‌کارگیری تجربیاتی که داشته‌ام، بوده‌ام. پیامی که از پدرم دریافت کردم برای چالش‌هایی که در طول دهه ی آینده در زندگی‌ام پدیدار شد، بسیار مهم بود. همچنین به من کمک کرد تا به کسانی که عزیزانشان را به دلیل خودکشی از دست داده‌اند، خدمت کنم. تجربه ی من این است که خودکشی منجر به نفرین نمی‌شود. پدرم در مکانی عمیقاً دوست‌داشتنی قرار دارد. او بلافاصله پس از مرگ از یک مانع تاریک عبور کرد، اما اکنون در نور است. شاید این چیزی باشد که در مورد تجربه ی NDE/OBE توضیح ندادم: پدرم شادترین کسی بود که تا به حال دیده‌ام. او همیشه از افسردگی رنج می‌برد، اما من او را در بهترین، سالم‌ترین، شادترین و متمرکزترین حالتش در طول تجربه ی آخر دیدم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه تان تغییر کرده است؟ بله، من به خاطر آنها پدر، همسر و پسر بهتری هستم.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، من هر دو تجربه را در ابتدا تا حد زیادی برای خودم نگه داشتم، سپس آنها را با خانواده ی نزدیک به اشتراک گذاشتم. تنها در چند سال گذشته است که احساس می‌کنم وظیفه‌ی تشریح آنها را دارم به اندازه ی کافی انجام می دهم.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده اند، به یاد می‌آورم، وضوح کامل، به خصوص با NDE/OBE.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ بله، کمی عجیب به نظر می‌رسم و هنوز به همه چیز مشکوک هستم، اما به نظر می‌رسد که اکنون به راحتی می‌توانم به پیشگویی‌ها، پاسخ‌های روشن و غیره دست پیدا کنم. احساس می‌کنم به پدرم و هر آنچه که در ورای آن است، متصل هستم، به گونه‌ای که نکات و راهنمایی‌های ظریفی در مورد زندگی و آینده ی خانواده‌ام به من می‌دهد.

آیا یک یا چند بخش از تجربه شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ همه ی اینها قدرتمند بود. من عاشق دانستن این هستم که پدرم چه نوع عشقی را تجربه کرده است. من حتی بیشتر دوست داشتم که بتوانم سال‌ها بعد با او تعامل داشته باشم و او را در بهترین حالتش ببینم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، من این اصطلاح را می‌دانستم. می‌دانستم که آنها اغلب شامل یک تونل نور یا چیزی شبیه به آن می‌شوند. همین. فراتر از آن، همیشه فقط شنیده بودم که آنها را نادیده می‌گیرند یا با شک و تردید شدید با آنها برخورد می‌کنند و بنابراین هرگز واقعاً به فکر بررسی بیشتر آنها نیفتاده بودم. من واقعاً شاید تا سال ۲۰۲۰ نفهمیدم که آنها چه بودند و چگونه از بسیاری جهات با تجربه ی من مطابقت دارند.

کمی بعد (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن، چه باوری در مورد واقعیت تجربه خود داشتید؟ تجربه احتمالاً واقعی بود، مثل این بود که بدانید چیزی وجود دارد اما نمی‌خواهید به آن نگاه کنید. تجربیات بسیار واضح بودند، اما من فقط نمی‌دانستم چگونه آنها را پردازش یا با آنها کنار بیایم. من یک نویسنده ی حرفه‌ای هستم، اما نمی‌توانستم کلمات مناسبی برای توصیف آنها پیدا کنم. بالاخره از کافی بودن دست کشیدم و اکنون فقط تمام تلاشم را در محدوده ی زبان خام و ناکافی خود انجام می‌دهم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، پس از مدتی مجبور شدم با هر دو تجربه حساب کنم. شما فقط می‌توانید چیزی شبیه به آن را برای مدت کوتاهی پیش خودتان نگه دارید. وقتی بالاخره آنها را به اشتراک گذاشتم، با تأمل در مورد آنها و اهمیتشان، احساس اعتماد به نفس بیشتری کردم. من در آن زمان می‌دانستم که آنها واقعی هستند و از آن زمان تاکنون نیز می‌دانستم، اما آنها تأثیر کاملی بر زندگی من نداشتند تا این که تصمیم گرفتم واقعاً بنشینم و با اهمیت آنها دست و پنجه نرم کنم.

آیا تا به حال در زندگی‌تان چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، بله، همانطور که اشاره کردم، من تجربیات کم‌اهمیت‌تری داشته‌ام که حس مشابهی داشته‌اند. من چند تجربه ی خروج از بدن (OBE) داشته‌ام (حتی یکی در حالت بیداری) که آن حس ارتباط با همه چیز، بخشی از آن حس عشق و آن حس کامل دیدن، احساس کردن و درک جهان اطرافم را به من بازگردانده است.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ من آماده ی صحبت با محققان هستم. مطمئن نیستم که هر یک از این تجربیات چقدر رایج هستند. من چند ویدیو تماشا کرده‌ام که در آن افراد NDE-های خود را بازگو می‌کنند، اما هنوز چیزی در مورد چیزهایی که دقیقاً شبیه تجربیات من باشند نشنیده‌ام. دوست دارم بدانم آیا افراد دیگری هم تجربه ی مرگ مشترک یا چیزی شبیه به آن را با پویایی عجیب OBE/NDE تجربه کرده‌اند، مثلاً یک مکان واقعی که قبلاً هرگز ندیده‌اید یا تجربه‌ای که با یکی از عزیزان زنده‌تان به اشتراک گذاشته‌اید.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله، همانطور که زبان می‌تواند، بله.