Lorraine K. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
من مادر جوانی با دو دختر کوچک بودم، یکی فقط سیزده ماهه و دیگری تقریباً سه ماهه، که تصادف اتفاق افتاد. ما خانهای در فلوریدا داشتیم و اغلب در ماههای زمستان به آنجا فرار میکردیم. در سال ۱۹۹۴، مادر شوهر آن زمانم از من پرسید که آیا دوست دارم دخترها را برای چند هفته قبل از رسیدن مهمانان مجارستانی برای کریسمس به فلوریدا ببرم. من خوشحال شدم. فکر بازی در ساحل و شنا در اقیانوس با نوزادانم مرا سرشار از شادی کرد.
دو هفته ی فوقالعاده داشتیم. رانندگی به سمت خانه تا رسیدن به بزرگراه I-95 در ویرجینیای غربی بدون حادثه ی خاصی بود. کمی بعد از ساعت ۸ صبح بود. خورشید درخشان و زیبا بود و من دعای شکرگزاری برای آفتاب را زمزمه کردم. چیزی که نمیدانستم این بود که ساخت و ساز در آن بخش از بزرگراه در حال انجام است و پیش از آن که در فاجعه ی ما جان دیگری را بگیرد، چهار نفر جان خود را از دست داده بودند. هیچ تابلویی، هیچ هشداری مبنی بر این که لاین شمالی به لاین جنوبی تبدیل شده و کل بزرگراه جنوبی بسته است، وجود نداشت.
من به جایی که فکر میکردم لاین عبور است رفتم تا از مسیر یک تریلر تراکتور کنار بروم، اما ماشینهایی را دیدم که مستقیم به سمت من میآمدند. من منحرف شدم و کنترل را از دست دادم. ماشینهای ما از روبرو با هم اصابت و به سمت راننده برخورد کردند. من صورت و چشمانش را در حرکت آهسته دیدم، در حالی که ماشینهای ما در مسیر برخوردی قرار گرفته بودند که زندگی من را برای همیشه تغییر میداد.
هر دو ماشین از زمین بلند شدند. مال ما با انفجار فرود آمد. باتری به صندلی عقب برخورد کرد و شیشهها مثل کاغذ رنگی ترکیدند. وقتی فرود آمدیم، نمیتوانستم نفس بکشم. نفسم بند آمده بود. تلاش کردم افکارم را جمع و جور کنم، حرف بزنم، فکر کنم. همینطور که سعی میکردم بپرسم آیا همه خوب هستند یا نه، احساس کردم استخوانهای تیزی در دهانم، جایی که قبلاً دندانهایم بودند، فرو رفتهاند. از دهانم خون میریخت.
بچههایم.
تقریباً دو ساعت در لاشه ی ماشین گیر افتاده بودم، در حالی که امدادگران فرزندان و مادر همسرم را به محل امنی میبردند. آنها با استفاده از فکهای نجات، فلز و آواری را که مرا داخل ماشین گیر انداخته بود، بیرون آوردند. در نهایت، تصمیم گرفتند سقف را ببرند و مرا بیرون بیاورند. در آن زمان بود که نفسهایم کمعمق شد. شنیده بودم که شخص دیگری فوت کرده است و میدانستم که من هم به همان سرنوشت دچار خواهم شد.
در زمان حادثه، من یک مسیحی تازه متولد شده بودم. من و همسرم عمیقاً در کلیسای کوچک جامعه ی خود مشغول بودیم. همانطور که در لاشه ی ماشین دراز کشیده بودم و باور داشتم که دارم میمیرم، افکارم به جایی که پس از مرگ خواهم رفت معطوف شد. به موعظههایی درباره بهشت و کتاب مقدس فکر میکردم که میگوید فرشتگان با رسیدن روح شاد میشوند.
هیچ دردی احساس نمیکردم، فقط سرما و بیحسی. همانطور که برای نفس کشیدن تقلا میکردم، به یاد دارم که میخواستم همه چیز تمام شود. با فکر فرشتگانی که ورودم را جشن میگرفتند، آرامش پیدا کردم. سپس ناگهان، مانند صدای خشخش رادیاتور، صدایی در ذهنم پیچید: "خدایی وجود ندارد. تو به زمین میروی و کرمها بدنت را میخورند."
ترس مرا فرا گرفت. با تمام وجودم فریاد زدم: "خدایا، اگر آنجا هستی و واقعی هستی، لطفا به من کمک کن."
ماهها طول کشید تا کلماتی برای آنچه بعد اتفاق افتاد پیدا کنم. توضیح این قسمت سختترین بخش بود. انگار یک بادام زمینی بودم که ترک میخورد، پوستهاش به طور کامل از وسط نصف میشد، اما دور انداخته نمیشد. خدا داشت پوستهام را میشکست تا به خود واقعیام، روحم، برسد.
تمام چیزی که دیدم نور سفید درخشانی بود. سپس متوجه شکل یک لباس سفید بلند، روان اما محکم شدم. رنگی عمیقتر پدیدار شد و به شکل یک دست درآمد. صدایی گفت: «دستم را بگیر، و بهشت را به تو نشان خواهم داد.»
همین که دستم را به سمت دست دراز کردم، از بدنم بیرون کشیده شدم. صدای تندی شنیدم، مثل هوایی که از کنارم رد میشد. به عقب نگاه کردم و صفهای طولانی در بزرگراه، ماشینهای امداد و نجات، و دو ماشین را دیدم. مردی را دیدم که بالای سرم ایستاده بود و در همان نزدیکی، ماشین دیگر واژگون شده بود. صدا به من گفت که به عقب نگاه نکنم.
همینطور که به جلو نگاه میکردم، احساس میکردم در فضا حرکت میکنم. از کنار ستارهها و رنگها پرواز کردیم. سپس سرعتمان را کم و تمرکزم به خدا تبدیل شد. ما با کلمات ارتباط برقرار نمیکردیم. روح ما به سادگی میدانست. این آگاهی کامل بود، هوشیاری کامل.
در آن زمان برای آنچه که بعداً اتفاق افتاد زبانی نداشتم، اما اکنون میدانم که این یک مرور زندگی بود. لحظاتی را دیدم که در آنها انتخابهای بدی کرده بودم. هیچ قضاوتی، هیچ شرمی وجود نداشت. هر بار که میدیدم از مسیر درست خارج شدهام، احساس غم عمیقی میکردم، نه به خاطر اینکه شکست خورده بودم، بلکه به این دلیل که فرصتهایی را برای ارزشمند کردن زندگی از دست داده بودم.
هر بار که ابراز غم میکردم، بلافاصله غرق در عشق بیقید و شرط و اطمینان از تعلق خاطری فراتر از هر چیزی که تصور میکردم، میشدم. اگر آن سطح از عشق به طور کامل روی زمین تجربه میشد، واقعاً معتقدم که منفجر میشدیم.
پیش از این که به بیمارستان منتقل شوم، بیش از یک هفته را در مرکز تروما گذراندم. وقتی رسیدم، به شدت بیمار بودم و نیاز به تزریق خون داشتم. با خانوادهام تماس گرفتند و گفتند که بیایند، چون حالم خوب نبود. پدر و همسرم به ویرجینیای غربی پرواز کردند. پدرم بچهها و مادرشوهرم را به خانه رساند در حالی که شوهرم پیشم ماند. من عمیقاً از حمایت خانوادهام سپاسگزارم.
در مجموع، شصت عمل جراحی داشتهام. استخوان ران من به پنجاه و چهار تکه خرد شده بود. پزشکان به من گفتند که احتمالاً دیگر هرگز بدون کمک راه نخواهم رفت. پایم له شده بود، صورتم بازسازی شده بود. پنج دندان جلوییام را از دست داده بودم، از جمله استخوان. لگنم له شده بود. در آن روزهای اول، اغلب شور و شوقی برای زندگی نداشتم.
آنچه مرا در این مسیر همراهی میکرد، ملاقاتهای شبانه از طرف مقابل بود. یک شب، با زیباترین گروه فرشتگان که بالای سرم آواز میخواندند از خواب بیدار شدم. آنجا دراز کشیدم و در عشق شفابخش آنها غرق شدم.
زندگی من آسان نبوده است. تحمل این آگاهی که انسان دیگری در آن حادثه جان خود را از دست داده، بسیار دردناک بود و به سالها درمان و بهبودی نیاز داشت. امروز، زندگی من پر از شادی است. من به طرزی باورنکردنی خوشبخت هستم. سه دختر زیبا و بالغ دارم و یک شغل پردرآمد به عنوان مربی، و تنها یک سال تا بازنشستگی.
من امروز مذهبی نیستم. معتقدم جایی برای دین وجود دارد، اما خودم را معنوی میدانم. مدتها، بین دو جهان زندگی میکردم، هر کدام به اندازه دیگری واقعی. بارها به من اطمینان داده شد که خدا دستم را گرفته و رها نمیکند. سی و یک سال بعد، هنوز دست خدا را گرفتهام و کاملاً به او توکل میکنم.
در دنیای آشفتهای که در آن زندگی میکنیم، داستان من لنگر من است. این داستان مرا محکم نگه میدارد و به من اطمینان میدهد که مرگی وجود ندارد. وقتی مسابقه ی خود را تمام و از خط پایان عبور میکنیم، به سادگی چشمان خود را باز میکنیم و متوجه میشویم که در خانه هستیم. ترس، تمرکز ما را از حقیقت دور میکند، اما ترس چیزی است که ما در اذهان خود ایجاد میکنیم. وقتی آن را رها میکنیم و دست خدا را میگیریم، آنجاست که آرامش و حقیقت یافت میشود.
از شما به خاطر فضایی که برای داستان من فراهم کردید متشکرم.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 12/23/1994
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، تصادف، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)، من در ماشین مُردم. وقتی برگشتم، آنها به سینهام میکوبیدند. تاپم را درآورده بودم، گردن بندی به گردنم بود و فریاد میزدند "گرفتیمش، گرفتیمش." سپس از من سوالاتی پرسیدند و فریاد زدند "ادامه بده لورین، پیش ما بمان!"
محتوای تجربه خود را چگونه ارزیابی میکنید؟ هم خوشایند و هم ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح هوشیاری و بیداری شما در طول تجربه چگونه با هوشیاری و بیداری روزمره ی شما مقایسه شد؟ هوشیاری و بیداری بیشتر از حد معمول، در حالی که در ماشین بودم، بیش از حد آگاه بودم. هر صدایی را میشنیدم؛ انگار شنواییام کامل بود. همچنین در حال انجام یک گفتگوی درونی بودم که انجام آن دشوار نبود.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی وهوشیاری خود بودید؟ من کاملاً هوشیار بودم تا اینکه تنفسم دچار مشکل شد و سپس مُردم. مطمئن نیستم چه مدت از دنیا رفتم، اما به من گفته شد که اگر به من خون نمیدادند، مرده به مرکز تروما تحویل داده میشدم. یادم میآید که روی برانکارد فلزی دراز کشیده بودم و صدای پزشک را میشنیدم که فریاد میزد آنها حتی دین من را نمیدانند و میپرسیدند چه کسی اجازه ی دادن خون را داده است. چیزهای زیادی را به یاد دارم، به جز زمانی که بدنم را در ماشین جا گذاشتم.
آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا معنای خود را از دست داد، اصلاً زمانی وجود نداشت. حتی مد نظر هم نبود.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ زنده تر از حد معمول
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. احساس میکردم واقعاً حضور دارم و با هر اتفاقی که میافتاد، هماهنگ هستم.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. هیچ چیز متفاوتی به جز این که میتوانستم همه چیز را به وضوح بشنوم، مشخص نبود.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد آگاه بودید؟ نه
آیا وارد تونلی شدید یا از آن گذشتید؟ بله، وقتی برای اولین بار شروع به صعود کردیم، میتوانستم زیر پایم، از جمله ماشینها و امدادگران را ببینم. وقتی به من گفته شد که به عقب نگاه نکنم، وارد جو متفاوتی شدیم. حتی نمیتوانم بگویم که بالا بود. احساس پرواز با سرعت زیاد را داشتم. سپس متوقف شدیم و من مرور زندگی را تجربه کردم. سپس از یک تونل باریک عبور کردیم. کمی خاکستریتر بود و مرا به یاد سفر در فضا میانداخت.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه
آیا با موجودی مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آن آگاه شدید؟ نه
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟ نوری به وضوح بامنشأ عرفانی یا دیگر جهانی.
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، این اولین چیزی بود که بعد از فریاد زدن دیدم. یک نور سفید درخشان وجود داشت. منظورم درخشان است! نگاه کردن به بالا چشمهایم را اذیت نمیکردمثل خورشید بود، اما عمق نور همه جا را فرا گرفته بود. نور تمام وجودم را پر کرد و مرا از بدنم بیرون کشید.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، مطمئناً در قلمرو دیگری بودیم! نمیدانم کجا و حتی از جهت آن مطمئن نیستم.
در طول این تجربه چه عواطفی را داشتید؟ درست قبل از تجربهام، از فکر این که چیزی فراتر از زندگی وجود ندارد، پر از ترس بودم. داشتم با میل به فکر کردن به کرمهایی که بدنم را میخورند مبارزه میکردم که فریاد کمک سر دادم. وحشتزده بودم. سپس وقتی بدنم باز شد، احساس آرامش و سرخوشی کردم.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ نه
آیا یک احساس شادی داشتید؟ نه
آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ نه
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را میفهمید؟ نه
آیا صحنههایی از گذشتهتان به ذهنتان بازگشت؟
آیا صحنههایی از آینده برای شما پیش آمد؟ نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟ نه
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه، چه دینی داشتید؟ مسیحی - پروتستان، من در یک خانواده ی کاتولیک غیرمذهبی متولد شدم. در سن 18 سالگی، تجربه ی تولد دوباره داشتم و عیسی را در زندگیام پذیرفتم. در زمان تصادف، من یک مسیحی با تولد دوباره بودم. ایمانم را در ماشین از دست دادم و کمی پس از آن، دین سازمانیافته را ترک کردم.
آیا از زمان تجربه تان، اعمال مذهبی شما تغییر کرده است؟ بله، من معتقد نیستم که دیگران حق دارند به شما بگویند چه چیزی را باور کنید. این بین شما و خداست. تمام.
اکنون دین شما چیست؟ سایر یا چندین دین (در کادر زیر وارد کنید)، امروز باوردارم که ما موجوداتی معنوی هستیم که یک تجربه ی انسانی داریم. اکنون میدانم که ما بدنهایمان نیستیم، ما موجوداتی با روح هستیم. بارها میخواستم باور کنم که پس از مرگ چیزی وجود ندارد. با این حال، دیگر هرگز نمیتوانم این کار را انجام دهم. اکنون فراتر از سایهای از شک میدانم که یک خالق الهی وجود دارد که هدفی برای زندگی ما دارد. من به کلیسا نمیروم. من دعا میکنم، مراقبه میکنم و با این حکم زندگی میکنم که هر وقت با کسی روبرو میشوم، میخواهم او را در شرایط بهتری نسبت به قبل از ملاقات با خودم قرار دهم. همه ی ما میتوانیم با رهبری با عشق این کار را انجام دهیم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، اصلأ سازگار نبود، من زندگیام را طبق کتاب مقدس زیستم. بهشت خیابانهایی از طلا داشت. خدا بسیار متفاوت از آنچه تصور میکردم به نظر میرسید. خدا قاضی بیرحمی در آسمان نیست که منتظر انجام کار بدی از سوی شما باشد. مرگ وجود ندارد؛ ما به سادگی از خواب بیدار میشویم، بنابراین دیگر از مرگ نمیترسم. من قبلاً از مرگ میترسیدم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شده است؟ بله، نحوه ی نگاه من به خدا و این که ما به عنوان انسان چه کسانی هستیم، کاملاً تغییر کرده است. من دیگر به کلیسا نمیروم. ایمانم را از دست ندادم؛ فقط بعد از تصادف بسیار تغییر کرد.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، خدا هم با کلمات و هم بعداً به صورت روح با من صحبت کرد.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نامطمئن، در یک لحظه، ما متوقف شدیم و این سؤال پرسیده شد: "خسته هستید؟ آیا میخواهید به خانه برگردید یا ادامه دهید؟" از کنار لباس سفید درخشان، عکسی از شوهر آن زمانم و دو دختر کوچکم بیرون آمد. این عکسی نبود که از آنها داشته باشم، اما به من کمک کرد تا آنها را بشناسم زیرا همه چیز را در مورد زندگیام روی زمین فراموش کرده بودم. وقتی به عکس نگاه کردم، متوجه شدم که دختران کوچکم به من نیاز دارند که با آنها باشم. سپس تصمیم گرفتم برگردم.
در طول تجربه تان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟ نامطمئن، وقتی خدا از من پرسید که آیا میخواهم به خانه بیایم، فکر میکنم که آنجا وحدتی وجود دارد. من به اندازه ی کافی پیش نرفتم چون وقتی عکس فرزندانم را دیدم، تصمیم گرفتم برگردم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، اکنون با اطمینان کامل میدانم که خدایی وجود دارد و زندگی پس از مرگی هم هست. تا به امروز، هنوز احساس میکنم که بین دو جهان زندگی میکنم. از زمان تصادفم، اکنون و همیشه، به راحتی با طرف دیگر ارتباط برقرار میکنم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، از من پرسیده شد که آیا میخواهم به خانه برگردم یا برگردم.
آیا اطلاعاتی در مورد نحوه ی زندگی کردن به دست آوردید؟ نه
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ نه
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، همه چیز در مورد عشق است! دخترانم مرا مسخره میکنند و میگویند که من هیپی هستم. حقیقت این است که من آگاه هستم که آنچه برای موفقیت در این زندگی لازم است انجام دهیم، رهبری با عشق است.
پس از این تجربه چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟ من از شوهرم طلاق گرفتم، و پدر و مادر و برادرم فوت کردهاند. من کتابی با عنوان «هدیهای در خرابه» نوشتم که داستان من را روایت میکند. ایمان من امروز کاملاً متفاوت از پیش از حادثه است.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربهتان تغییر کرده است؟ بله، ازدواج من تحمل این فشار را نداشت. شوهرم مدام به من میگفت که من تغییر کردهام و او میخواهد همسرش برگردد.
پس از NDE
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، همانطور که گفتم، ماهها طول کشید تا کلماتی پیدا کنم. مدام با خودم کلنجار میرفتم و میگفتم: «نه، اینطور نیست.» هیچ کلمهای اینجا روی زمین برای توضیح این تجربه وجود ندارد زیرا ما اینجا آنها را نداریم.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟ من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند به یاد میآورم، مدام کلماتی پیدا میکنم تا آن را آشکار کنم یا به درک تجربهام ادامه دهم. همانطور که گفتم، وقتی در مورد چیزی با این عظمت صحبت میکنیم، کلمات بسیار محدود هستند.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟ بله، من یک استاد ریکی و بسیار شهودی هستم. در طول جلسات، پیامهایی از روحهای دیگر و راهنمایان روح افراد دریافت میکنم. اکنون یک ویژگی همدلی بسیار قوی دارم که قبلاً هرگز نداشتم. انرژی دیگران را صرفاً با نگاه کردن به آنها حس میکنم.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله
آیا قبل از تجربهتان، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربهتان چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، خدا هرگز پس از حادثه مرا رها نکرد. وقتی بیدار و هوشیار بودم، تجربیاتی با قلمرو آسمانی داشتم.
اکنون در مورد واقعیت تجربهتان چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، من و آنچه امروز هستم را متحول کرده است. واقعی بود.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید؟
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله