تجربه نزدیک به مرگ کریستن ان
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من معلول هستم و مشکلات الکتریکی شدید قلب از جمله تاکی‌کاردی(tachycardia) فوق بطنی و بطنی و PVC دارم. در سال‌های گذشته چهار مطالعه EP با ابلیشن(ablation) داشته‌ام. آخرین مورد در تابستان ۲۰۲۳ با متخصص قلب فعلی‌ام بود. هیچ‌کدام از آنها مؤثر نبودند.

یک روز صبح پیش از آخرین جراحی قلب، خود برترم به ملاقاتم آمد. او گفت که من قرار بوده سقط (جنین) شوم و باید(در این مورد) با مادرم صحبت کنم. با مادرم تماس گرفتم و آنچه را که به من گفته شده بود، بیان کردم. او گفت: "از کجا این را می‌دانی؟ فقط من و پدرت این را می‌دانیم." او برای سقط جنین به یک بیمارستان غیر کاتولیک بیرون از شهر رفته بود. پدرم تماس گرفته و گفته بود: "بچه را نگه دار و به بیا خانه."

پس از این که تلفن را با مادرم قطع کردم، مبهوت از خود برترم پرسیدم که چرا این را به من می‌گوید. او گفت که باید چیزی را که من از آن بی‌خبر بودم به من ثابت کند تا من به آنچه او باید به من بگوید، باور و اعتماد کنم. هر وقت کانال می‌زنم، همیشه درخواست مدرک و سپس پیام می‌کنم، بنابراین خود برتر و تیم الهی من همیشه این کار را برای من انجام می‌دهند.

سپس او به من گفت که من با قلب سرافیم(Seraphim) خود به زمین آمده‌ام. خود برتر من یک فرشته ی سرافیم به نام عذرا(Azra) است. او گفت که قلب من با فرکانس بالاتری می‌تپد. سپس او گفت که وقتی ابلیشن انجام می‌شود، نقاط روی قلب من حرکت می‌کنند، و آنها قرار نیست حرکت کنند.

به تابستان ۲۰۲۳ برگردیم، زمانی که من جراحی قلب انجام دادم. پزشکم مدت بیشتری با من وقت گذاشت و از این که نتیجه گرفته بود، هیجان‌زده بود. وقتی به اتاق انتظار نزد خانواده‌ام رفت و به شوهرم گفت، ری گفت: "یک هفته صبر کن و خواهیم دید." حدود یک هفته پس از جراحی‌ها، مشکلات قلبی من برمی‌گردند و این دوره‌ها معمولاً نحوه ی احساس آنها را تغییر می‌دهند.

من حدود یک هفته پس از جراحی به وقت ملاقات پیگیری خود رفتم و در یک دوره ی وحشتناک بودم. پرستار نوار قلب(EKG) گرفت و گره‌ها را باز گذاشت، برای این که اگر دکتر خواست دوباره نوار قلب بگیرد، مشکلی پیش نیاید. دکتر آمد و گفت: «حرکت کرد. قرار نیست حرکت کند.» دقیقاً همان کلماتی که عذرا به من گفته بود.

تجربه ی نزدیک به مرگ من:

صبح روز ۳ نوامبر ۲۰۲۳ بود که تولد همسرم ری هم هست. او شغل خودش را دارد و اغلب در آن زمان سر کار بود. او تصمیم گرفت آن روز در خانه بماند و در اتاق خواب ماند در حالی که من در حمام را باز گذاشته بودم و دوش می‌گرفتم. او معمولاً در اتاق بازی می‌کرد یا در دفتر کار بود. دخترمان امیلی در آن زمان ۲۱ ساله و هنوز در دانشگاه بود. او هم قرار نبود در خانه باشد اما تصمیم گرفت آن روز به کلاس نرود.

آن روز صبح احساس خوبی داشتم، از آن نوع صبح‌هایی که ورزش می‌کردم یا به فروشگاه می‌رفتم. در حمام بودم و یادم می‌آید که رو به آب بودم. فوراً احساس کردم که از حال رفته‌ و به دیوار دوش تکیه دادم. در آن لحظه، روحم از تاج سرم بیرون آمد و رو به خودم ایستاد. دقیقاً می‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. هیچ درد و ترسی وجود نداشت. من خودم را تماشا کردم که از دیوار سر خوردم و افتادم و سرم به سنگ مرمر منتهی به دوش خورد. ما دوش را یک سال پیش بازسازی کرده بودیم، بنابراین دیگر در شیشه‌ای وجود نداشت. یادم می‌آید که دیدم رنگم بنفش شد. می‌توانستم صورت امیلی را ببینم، با چشمانی گشاد و متمرکز. سپس می‌توانستم اسمم را بشنوم، دیدم چیزی از روی من رد شد و سپس فوراً در طرف دیگر بودم.

وقتی افتادم، ری گفت: "هر کاری کردی، توجه سگ‌ها را جلب کردی." دو سگ ما روی تخت بودند. وقتی جواب ندادم، ری سرش را بالا آورد و من را روی زمین دید و من کبود شده بودم. من کبود و بنفش شدم و وقتی سرم به سنگ مرمر خورد، کمی خون آمد. ری مجبور شد به طور مداوم به من فشار قفسه سینه بدهد تا رنگم عوض نشود. او برای امیلی فریاد زد. امیلی فکر کرد که این یک شوخی است و برای ورود به اتاق من عجله کرد. از آنجایی که امیلی در خانه بود، در حالی که ری فشار قفسه ی سینه را انجام می‌داد، با ۹۱۱ تماس گرفت. او تمام حیوانات ما را در اتاق دیگری گذاشت و منتظر امدادگران ماند.

امدادگران ظرف شش دقیقه به آنجا رسیدند. شوهر و دخترم کمی در کامیون منتظر ماندند تا این که رئیس آمد و گفت: "قلبش را به کار انداختیم. او لوله گذاری شده است" و آنها آماده بودند تا مرا به بیمارستان ببرند. در آن لحظه بود که به شوهرم فهماندم که قلبم از کار افتاده است، احتمالاً حدود ده تا پانزده دقیقه. وقتی از بدن خارج شدم، می‌توانستم ببینم که امدادگران لوله گذاری می‌کنند، اما تار بود. می‌توانستم صدای آنها را بشنوم که با من صحبت می‌کردند و به من می‌گفتند که چه کاری قرار است انجام دهند و به کمک من نیاز دارند.

وقتی از بدن خارج شدم، به یاد دارم که می‌چرخیدم و احساس آزادی و سبکی زیادی داشتم. هیچ سنگینی بدن وجود نداشت، اما بزرگترین وزنی که آزاد شد، تمام افکار پست بود: اضطراب، نگرانی زندگی و غیره. من کاملاً در آرامش و با شادی و عشق فراوان بودم. من فوراً با خدا یا منبع بودم. شکی نبود که با چه کسی هستم. خدا این گوی بزرگ زرد زیبا است که رنگ آن کمی نارنجی است، مانند غروب خورشید. منبع به من گفت که کار فوق‌العاده‌ای انجام داده‌ام. همه چیز تله‌پاتیک و آنی بود. می‌توانستم عشقی را که منبع به من دارد حس کنم، عشقی که هرگز مانند آن را تجربه نکرده‌ام، فراتر از عشق به یکی از اعضای خانواده و فرزند خودتان. در زندگی،من همیشه بچه‌گانه و احمقانه رفتار می‌کردم، اما با این کنجکاوی. خدا گفت: «تو مثل من هستی.» درست همانطور که ما ویژگی‌های خاصی را از والدین خود داریم، این هم از جانب خدا بود. خدا مذکر و مؤنث است، عشق و شادی خالص و مطلق و بی‌قید و شرط. خدا خنده‌دار، عجیب و غریب، جادویی و پر از خرد نهایی است. ما مکالمه‌ای داشتیم، اما همه چیز را به خاطر نمی‌آورم. این پرتوهای درخشان نور را که به من می‌آمدند، به یاد دارم. من کم‌کم شبیه خورشید شدم؛ آنها همه جا بودند. خدا گفت: «به هر پرتو نگاه کن. اینها دعا هستند. می‌توانی به یک پرتو بروی و به آن شخص برسی.» می‌توانستم صدای افرادی را بشنوم که نام من، کریستن، کریسی، را فریاد می‌زدند. برخی فریاد می‌زدند، برخی عصبانی. همه ی آنها دعا بودند.

وقتی ری با والدینم تماس گرفت (آنها در آن زمان بیش از یک ساعت با من فاصله داشتند)، مادرم، که به او یاد داده بودم چگونه با راهنماها و غیره ارتباط برقرار کند، از تیم روحی‌اش نشانه‌ای خواست که حالم خوب خواهد شد. من همیشه مادرم را درختم صدا می‌زدم و من سیب او بودم. وقتی پدر و مادرم به بیمارستان رسیدند، سرپرستار خودش را معرفی کرد. به او گفت که سرپرستار است و اسمش اپل است. مادرم شوکه به نظر می‌رسید. پرستار گفت: «بله، مخفف اپلونیا است.» بنابراین با این که مادرم از اتفاقی که افتاده بود وحشت‌زده بود، اما این حس وجود داشت که من در همان لحظه حالم خوب خواهد شد. این نشانه‌ی روح بود.

بدن فیزیکی من تمام جمعه، ۳ نوامبر، بی‌حس بود. تا صبح زود روز بعد بیدار نشدم.

دخترم به چشم‌هایش علاقه دارد. رنگ و طرح آنها منحصر به فرد است. در حالی که من لوله گذاری شده بودم، چشمانم را باز کردم و امیلی خیلی هیجان زده شد. پرستار گفت که این فقط حرکات بدن من است و من برنگشته‌ام. امیلی گفت چشمانم صاف بودند و هیچ عمقی نداشتند. آنها چشمان من نبودند.

برگردیم به تجربه ی نزدیک به مرگم. در حالی که با منبع بودم، مرور زندگی‌ام را شروع کردم. مرور من در مورد هر کار خوبی بود که برای دیگران انجام می‌دادم، شادی، خنده. می‌توانستم احساس کنم که مثبت بودن من چگونه بر دیگران تأثیر می‌گذارد. در تمام طول زندگی‌ام، تصاویر و صحنه‌هایی مرا احاطه کرده بودند. یکی از آنها به طور خاص مربوط به زمانی بود که چند ساله بودم. مادرم لباس آبی بچه‌گانه پوشیده بود و من یک آلاله به او داده بودم. او از شادی و عشق، غرق در شادی و عشق بود.

می‌دانم که این لحظات شاد به من نشان داده شد، زیرا این چیزی بود که روحم به آن نیاز داشت، نه اینکه من همواره کامل بودم یا هرگز کار اشتباهی نکرده بودم. من نیاز داشتم ببینم و احساس کنم که در لحظات شاد، چه احساسی را در دیگران ایجاد می‌کنم. اکنون آن را به یاد می‌آورم و تنها کاری که می‌خواهم انجام دهم این است که به دیگران کمک کنم، تا آنها عشق، شادی، خوشبختی و خنده زیادی را احساس کنند.

از آنجا، به منطقه‌ای زیبا رفتم که پر بود، و منظورم این است که پر از تمام خانواده و اجدادم، راهنماها. خاطره‌ای از صحبت با خانواده‌ام ندارم، اما هر کسی را که تا به حال با او ارتباط برقرار کرده‌ بودم، آنجا بود. تمام حیوانات خانگی و حیواناتی که با آنها ارتباط برقرار کرده‌ام نیز آنجا بودند.

یادم می‌آید در زندگی‌ام وقتی مدیومی را انجام می دادم، سگی بود که با ماشین تصادف کرده و زنی که بر اثر حمله ی قلبی درگذشته بود، همیشه رو به من می‌کردند و می‌گفتند: «درد ندارد. خدا تو را بیرون می‌آورد. فقط بدن حس می‌کند، نه روح.» همیشه فکر می‌کردم جالب بود که چطور آنها به من می‌گفتند به عزیزانشان اطلاع دهم، اما همیشه رو به من می‌کردند. حالا می‌دانم چرا: آنها می‌دانستند سال‌ها بعد چه اتفاقی قرار بود بیفتد.

درست در جلو، ترنت، مرد جوانی و دوست یکی از دوستانم (که او هم مدیوم است) بود که قبلاً چندین بار با جزئیات به او نزدیک شده بودم. او این لبخند را زد، پوزخندی که یک طرف لبش بالاتر از طرف دیگر بود و ما همدیگر را در آغوش گرفتیم. سپس من با عیسی بودم. او دستش را روی قلبم گذاشت و گفت: «من هستم، تو هستی، ما هستیم.» سپس به من حق انتخاب داده شد: بمانم یا برگردم؟ یادم می‌آید گفتم که کریستن و همه چیز زندگی‌اش را دوست داشتم و داستانش هنوز به پایان نرسیده بود.

در آن لحظه، منبع گفت که پیش از بازگشت باید انرژی شفابخش خاصی به من تزریق شود. من چند انرژی شفابخش (ریکی و راهانی) را تمرین می‌کنم و چند سال قبل از تجربه ی نزدیک به مرگم، به طور خودجوش موهبتی از یک روش شفابخشی دیگر داشتم که آن را به طور کامل نمی‌فهمیدم، اما به من گفته شد که آن را درک خواهم کرد. خب، این چیزی بود که به من داده شد: ادغام کامل روح و بدنم که با این روش شفابخشی جدید تزریق می‌شد. پس از تجربه ی نزدیک به مرگم بیشتر در مورد آن به من گفته شد و این که به آن «تار نور رنگین‌کمان» می‌گویند. تقریباً مانند یک مارپیچ دوگانه یا سه‌گانه از انرژی رنگین‌کمان در اطرافم پیچیده شده بود. و می‌دانستم که بدن فیزیکی‌ام نیز این را دریافت می‌کند.

سپس به تالار بزرگ سفید رفتم. دیوارهای سفید و بزرگی داشت (من قبلاً در رؤیاهای واضحی سال‌ها قبل در آنجا بوده‌ام). کتاب‌ها در یک طرف، میزهای سفید بزرگ در اطراف اتاق و در سمت راست، یک پنجره ی بسیار بزرگ با شیشه‌های پنجره وجود داشت. می‌توانستم سه سیاره را از طریق پنجره ببینم و می‌دانستم کدام سیارات هستند. چند ماه بعد از تجربه ی نزدیک به مرگم، به من گفته شد که آنها عطارد، اورانوس و مشتری هستند که در نمودار من در یک مثلث قرار دارند که یکی از دوستانم وقتی از او پرسیدم، در مورد آن به من گفت.

من خود برترم را در سمت چپم، نشسته پشت یکی از میزها داشتم و دو موجود نورانی روبرویم. این نقشه، یک جدول زمانی از زندگی من، آنجا بود. می‌توانستم آن را به جلو و عقب حرکت دهم. نوشته‌ها به رنگ آبی بود. من به طور کامل مسئول زندگیم بودم. یادم می‌آید که گفتم: «کریستن دارد برمی‌گردد و ما آن را شگفت‌انگیز خواهیم کرد.» اما این من بودم؛ من مسئول خلق تجربیاتم بودم.

بعد برگشتم، کاملاً و به‌طور کامل. ری(Ray) گفت که من از خواب پریدم. من بسته شده بودم، سرم در نگهدارنده(brace) و لوله‌گذاری شده.

من هرگز بدن فیزیکی‌ام را ندیدم. فقط وقتی برای نخستین بار از بدنم خارج شدم، دیدم.

من کاملاً خوشحال بودم. وقتی پدر و مادرم آمدند، موهایم به دلیل وجود محصولی که هنوز روی موهایم بود، به هم ریخته بود. مادرم گفت وقتی برگشتم و به او نگاه کردم، یک موی فرفری از کنارم بیرون زده بود و این نگاه شاد، خوشحال و بی‌خیال روی صورتم بود، مثل وقتی که کوچک بودم.

یکی از بهترین دوستانم با شوهرش در اتاق بود. جان(John)پرسید چه دیده‌ام. سوزان مبهوت شده بود زیرا گفت که آنها باید مدام از من سوال می‌پرسیدند. من حافظه ی کوتاهی داشتم که فقط سی ثانیه بعد از بیدار شدنم بود. سوزان گفت هر سوالی که باید جستجو می‌کردم را باید پیدا می‌کردم. او گفت که می‌شد آن را در چهره‌ام ببینی و چشمانم به بالا نگاه می‌کردند و به دنبال پاسخ می‌گشتند، اما من پاسخ‌ها را می‌دانستم: من که بودم، آنها که بودند، چه سالی و غیره. اما وقتی جان از من پرسید چه دیده‌ام، بدون تردید از خدا گفتم.

کارکنانی که در آن زمان از من مراقبت می‌کردند، روز بعد یا همچون چیزی به ملاقاتم آمدند، زیرا باورشان نمی‌شد که من در یک اتاق هستم و حالم خوب است. آنها فکر نمی‌کردند که زنده بمانم. من به بیمارستان دیگری رفته بودم تا متخصص قلبم یک دفیبریلاتور(defibrillator) برایم بگذارد.

چند هفته پس از بازگشت به خانه، دوستی به من پیام داد که می‌خواهد در مورد آنچه دیده با من صحبت کند. او نیز با هدایایی بیدار شده بود. من به کسی نگفته بودم که چه دیده‌ام. در آن زمان و ماه‌ها بعد، چیزهای زیادی در مورد آنچه در قالب روح تجربه کردم، به من بازگشت. این دوست به من گفت که مرا شبیه خورشید دیده است. آن زمان بود که من با خدا بودم و دعاها به سوی من می‌آمدند. یکی از مربیانم به من گفت که مرا در حال رقصیدن و چرخیدن دیده است. آن زمانی بود که من برای نخستین بار از بدنم خارج شده بود.

بعد ترنت(Trent) به من گفت که به مادرش بگویم چه دیده‌ ام، این که او را دیده‌ بودم. به دلایلی تردید کردم، اما بالاخره به او پیام دادم. او گفت: «کریستن، ترنت پیش من آمد و گفت که شما هر دو در آغوش هم بودید.» این برای من و همچنین برای دوستانم که کانال ما را دارند، تأیید شد.

من از زمان تجربه ی نزدیک به مرگم، در استعدادها و نحوه ی کمک به دیگران، بسیار رشد کرده‌ام. از سال ۲۰۱۶ تجربیات و رؤیاهای باورنکردنی داشته‌ام و این تجربه ی نزدیک به مرگ فراتر از هر چیزی بود.

ما بدن‌های فیزیکی خود نیستیم و به طرزی باورنکردنی دوست داشته و حمایت می‌شویم. همه چیز ذهن است؛ افکار ما واقعیت‌های ما را می‌سازد.

ممنون که درباره ی تجربه من خواندید.

هنوز صدای دینگ برانکاردی که امدادگران آوردند را روی در اتاق خوابم دارم. از ملاقات با امدادگران نیز لذت بردم.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ:11/3/2023

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، احیای قلبی ریوی انجام شد، من یک وضعیت الکتریکی شدید در قلب خود دارم. دچار ایست قلبی شدم و قلبم از کار افتاد. مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، احساسی زنده‌تر و واقعی‌تر از خود زندگی به شکلی که می‌شناسیم، داشتم.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ وقتی از بدن خارج شدم و با خدا در چرخش بودم، در تمام طول NDE بسیار بسیار آگاه بودم. شکی نبود.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ به طرزی باور نکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنی خود را از دست داد، من تمام حس زمان را از دست دادم. اینها وقایعی هستند که من به یاد می‌آورم که اتفاق افتاده‌اند.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ به طرزی باور نکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. از آنجایی که من قبلاً رویاهای معنوی داشته‌ام، چنین احساسی داشتم. رنگ‌های زیبا و زنده، اما شما همه چیز را حس می‌کنید. شما رنگ‌ها و محیطی که در آن هستید را نیز حس می‌کنید.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. تله‌پاتی بود. صادقانه بگویم، برای من طبیعی به نظر می‌رسید.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن عبور کردید؟ نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم.

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ بله، می‌توانستم خانواده‌ام را ببینم، اما به یاد نمی‌آورم که با آنها صحبت کرده باشم. به یاد دارم که با پسر کوچک مرحوم یکی از دوستانم صحبت کردم و با عیسی مسیح گفتگو داشتم.

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، من فوراً با خدا/منبع بودم.

آیا به نظر می‌رسید که در دنیایی غیرزمینی و ناشناخته هستید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، من با خدا بودم. وقتی همه را دیدم، در این محوطه‌ی زیبا بودم، اما موضوع فضای آنجا نبود؛ موضوع بودن با همه بود، و به خصوص بودن در تالار بزرگ سفید.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ شادی مطلق، سبکی، وضوح، آرامش.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را تجربه کردید؟ احساس وحدت یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمید؟ همه چیز را در مورد خودم یا دیگران، من چنین وضوحی داشتم، اما صادقانه بگویم، وضوح بیشتری در مورد خودم و جهان پس از NDE-ی من از طریق سایر رؤیاها، تجربیات، کانالیزه شدن و رویدادهای عمیق به دست آمد. من یک شب تاریک روح، بیداری کامل کوندالینی، بیداری الهی زنانه و شاکتی پات(Shaktipat)، همه در سال ۲۰۲۴ داشتم.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟ من یک مرور زندگی داشتم و یک تجربه ی فراگیر ۳۶۰ درجه ی کامل بود.

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما بازگشت؟ صحنه‌هایی از آینده ی شخصی من، نه به طور خاص، اما می‌دانستم که برای "شگفت زده شدن" داشتم برمی‌گشتم. من سه سیاره را از پنجره در سالن سفید بزرگ دیده بودم. وقتی با دوست اخترشناسم صحبت کردم، او توضیح داد که آنها یک مثلث در نمودار من هستند. از زمان NDE-ی من، طالع بینی بسیار بیشتری به من رسیده است، اگرچه من یک اخترشناس معتبر نیستم. امیدوارم این منطقی باشد.

آیا به مرز یا نقطه ای بازگشت ناپذیر رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، هرگز احساس "نمی‌توانید از اینجا فراتر بروید" را نداشتم. می‌دانم که با خدا بودم و سپس در جایی بودم که من آن را منطقه ی خوشامدگویی می‌نامم. هرگز احساس محدودیت نکردم. اگر این منطقی باشد، همین بود که بود.

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی - کاتولیک، من هرگز یک کاتولیک معتقد نبودم. در تابستان ۲۰۱۶ بیداری معنوی داشتم، بنابراین هدایایی داشتم که قبل از تجربه‌ام باز شده بودند.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من به دین خاصی پایبند نیستم. همه ی ادیان، بخشی از حقیقت را دارند، برخی بیشتر از بقیه. من زمان بیشتری را صرف تأمل و قدردانی و زمان بیشتری را صرف هدایت خودکار می‌کنم. اگرچه مدتی زیاد در فضای باز بودم و تجربه‌ام را به اشتراک می‌گذاشتم، اما با گذر از تغییرات عمیق، عقب‌نشینی کردم. من خیلی بیشتر مراقب خودم هستم و مرزهای خودم را رعایت می‌کنم.

هم اکنون دین شما چیست؟ سایر یا چندین دین (در کادر زیر وارد کنید)، من بسیار معنوی هستم اما از یک دین خاص پیروی نمی‌کنم.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید، هم سازگار بود و هم نبود، خدا یک توپ عظیم نور، مذکر و مونث است. اگرچه من کامل نبودم، اما خدا به من و به همه افتخار می‌کرد. ما بی‌نهایت دوست داشته شده و حمایت می‌شویم. ما زندگی و شرایط خود را قبل از آمدن به اینجا انتخاب می‌کنیم. هر کسی نقشی ایفا می‌کند و این توافقی است که ما با آن روح‌های دیگر می‌بندیم. این یک تجربه ی یکسان برای همه نیست. این بسیار فردی است، اما وقتی تحقق یابد، بخشی از کل است.

آیا به دلیل تجربه‌تان، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، نحوه ای که من به زندگیم نگاه می کنم تغییر کرده است. من در اعماق باورهای خودآگاه و ناخودآگاهم شیرجه زدم، دارم دنیا را متفاوت می بینم، رویدادهایی را که باعث تغییر می‌شوند و نحوه ی واکنش دیگران را دیدم. زیستن "خارج از برنامه"، می‌بینم که مردم در پول، قدرت و غیره غرق می‌شوند. راستش را بخواهید، چیزهای زیادی که الان حتی نمی‌توانم به آنها فکر کنم - در طول روزهایم چیزهای زیادی را درک کرده‌ام.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم. من با خدا بودم، سپس خانواده‌ام، اجدادم، راهنماهایی از جمله عیسی، حیواناتی که از دست داده بودم، به علاوه ی هر کسی که تا به حال با او ارتباط برقرار کرده‌ بودم، از جمله حیوانات خانگی.

آیا با موجوداتی روبرو شدید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ بله، من در دریایی از همه ی کسانی که با من مرتبط بودند، با عیسی ایستادم. عیسی قلب مرا لمس کرد و گفت: "من هستم، تو هستی، ما هستیم".

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، ارتباط جهانی یا وحدت وجود دارد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود کسب کردید؟ بله، ما به عنوان قطعاتی از خدای واحد، منبع، اینجا هستیم تا تجربیات فردی داشته باشیم. به همین دلیل است که برخی فقط یک زندگی انسانی را تجربه می‌کنند، برخی بیدار می‌شوند و مبارزات همه درس‌هایی هستند که ما انتخاب کرده‌ایم. ما اینجا اراده ی آزاد داریم؛ ما انتخاب می‌کنیم که در جریان باشیم یا با خودخواهی که همان حجاب است، همراه شویم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، ما اینجا هستیم تا تجربه کنیم. ما قطعاتی از خدا/منبع هستیم که فراتر از آنچه در اتر(Aether)می‌توان انجام داد را تجربه می‌کنیم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، ما موجوداتی نامحدود، آگاهی انرژی هستیم. ما وجود داریم و همه چیز خارج از زمان خطی وجود دارد. زمین برای تجربه و دوگانگی است.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی های مان اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، از سال ۲۰۱۶ من با موجودات ستاره‌ای و همچنین موجودات فرشته‌ای و خدایانی مانند شیوا، عیسی و بودا ارتباط برقرار کرده‌ام. یک موجود، که من او را لورلای(Lorelei) می‌نامم، سال‌ها قبل از تجربه ی نزدیک به مرگم دیدم. او یک صبح زود به وضوح در ذهنم ظاهر شد. او با من صحبت می‌کرد، اما من نمی‌توانستم صدایش را بشنوم. او تنها موجودی است که تا به حال دهانش را برای صحبت با من تکان داده است. همه ی دیگران تله‌پاتی بوده‌اند. می‌دانستم که به نوعی عمیقاً با او در ارتباط هستم و احساس راحتی زیادی می‌کردم. او آبی بود بدون مو، با چشمان بزرگ، یک بینی و یک دهان. او کک و مک‌های مشخصی روی گونه‌ها و بینی‌اش داشت و زیبا بود. او دستانش را حرکت می‌داد و سرش از نظر فیزیکی خنده‌دار به نظر می‌رسید. کمی عصبی بودم اما آرامش داشتم. دچار سرگیجه شده بودم و می‌ترسیدم که این باعث سرگیجه شود. او مدام دستانش را حرکت می‌داد و سپس آنها را به سمت من هل می‌داد تا بتوانم کف دست‌هایش را ببینم، و این لکه‌های خاکستری به سمت من پرواز می‌کردند. می‌دانستم که او ماده ی خاکستری مغزم را فعال می‌کند, که همه چیز مربوط به فرکانس و دریافت سطوح بالاتر ارتباط بود. دلیل این که همه ی اینها را می‌گویم این است که بعد از NDE-ی خودم پرسیدم که چرا لورلای را در منطقه ی استقبال, یا اصلاً ندیدم. پاسخ این بود: "چون من زنده‌ام."

در طول تجربه شما، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله, وقتی از بدنم خارج می‌شدم و احساس سبکی می‌کردم, بارهای عاطفی-ای که انسان را سنگین می‌کند به یاد می‌آورم: اضطراب, شرم, درد, ترس و نگرانی که هر روز به آنها پایبندیم. قرار بود این را به خاطر بسپارم تا بتوانم به دیگران بگویم, تا آموزش دهم که ما اینجا نیستیم که زندگی را کنترل کنیم, بلکه باید با آن جریان داشته باشیم. مانند یک طوفان, می‌توانیم چشم طوفان, آرامش در میان هرج و مرج باشیم و تحت تأثیر اتفاقات اطرافمان قرار نگیریم. ما در نحوه ی عمل و واکنش خود حق انتخاب داریم. همه چیز ذهن است.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله, عشق چیزی است که ما در هسته ی خود داریم: عشق ژرف و بی‌قید و شرط.

پس از این تجربه چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟ من از مرگ می‌ترسیدم. مرگ درد ندارد؛ خدا شما را بیرون می‌کشد تا آن نوع درد را احساس نکنید. من نسبت به دیگران دلسوزتر هستم. ممکن است منیت من توسط دیگران آزرده شود, اما روح یا خود برترم می‌داند که آنها انتخاب کرده‌اند که این گونه زندگی کنند. من می‌توانم الگوهای مردم, آنچه را که قرار است التیام بخشند, چیزهایی از این قبیل را ببینم. من هیچ ترسی از زندگی کردن و دانستن این که با آن جریان داشته باشم, ندارم. باز هم, من یک منیت دارم, اما می‌توانم هر دو طرف را در جایی که قبلاً نمی‌توانستم, ببینم. اکنون من دیدگاه بالاتری را تجسم می‌کنم و می‌توانم از طریق الگو ببینم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه y تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله, من به عزیزانم, به خصوص همسرم, نزدیک‌تر هستم. ما دلباختگان دبیرستانی هستیم و همیشه بسیار نزدیک بوده‌ایم, اما این اکنون شگفت‌انگیز است. حتی در دوستی‌ها, بهبودی زیادی حاصل شده است.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله, عواطفی که احساس کردم و هنوز هم می‌توانم احساس کنم, تمام تلاشم را می‌کنم تا با کلمات انسانی بیان نمایم.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند, این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را به همان اندازه y سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند, دقیق به یاد می‌آورم. این تجربه به همان اندازه واقعی است, اگر واقعی‌تر از زندگی من نباشد. این چیزی است که اتفاق افتاده و من تجربه کرده‌ام. روزی نیست که به آن فکر نکنم.

آیا پس از تجربه‌تان, استعدادهای روانی, غیرمعمول یا ویژه y دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله, من می‌بینم, می‌شنوم, احساس می‌کنم, می‌دانم, گاهی اوقات می‌چشم و بو می‌کشم. من این استعدادها را در سال ۲۰۱۶ در طول بیداری معنوی‌ام بیدار کردم, اما بعد از NDE-ام, تجسم همه ی آنها بود. تجسم استعدادها واقعاً به آنها اجازه می‌دهد تا به ابرقدرت تبدیل شوند. همه ی ما آنها را داریم. هیچ کس برتر از دیگری نیست. من با راهنماها, خدایان, خداوند, موجودات فرشته‌ای و عزیزان, چه انسان و چه حیوان, ارتباط برقرار می‌کنم. با درختان و عناصر صحبت می‌کنم. در ذهنم دو مکان را تشخیص می‌دهم (راهنماهای من این کار را می‌کنند؛ من هنوز نمی‌توانم آن را کنترل کنم), و می‌توانم از راه دور به این دنیا نگاه کنم و از دید پرنده و موقعیت‌ها به آن نگاه کنم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه y شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟ بودن با خدا, عشق, تحمل بار احساساتمان, دیدن ترنت, کلماتی که از عیسی به من گفته شد. صادقانه بگویم, همه ی اینها برای من مهم و عمیق است. همچنین, هنگام صحبت با یکی از بهترین دوستانم پس از تجربه y نزدیک به مرگم, او به من یادآوری کرد که در سال ۲۰۲۳ در یک قرار ملاقات به او گفتم که صدای یک مرد و یک زن را شنیده‌ام. یک مرد چیزی به من گفت که یادم نمی‌آید, اما زن گفت: "تو آماده‌ای, وقتش رسیده است." می‌دانستم چیزی در راه است. من حتی آشکارا گفته بودم که در سنین پایین خواهم مرد.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه‌تان از تجربه y نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله, خیلی کم. صادقانه بگویم, گوش دادن به صحبت‌های دیگران در مورد مرگ مرا وحشت‌زده می کرد. من در مورد مرور زندگی می‌دانستم و این که مردم می‌توانستند بدن انسانی خود را ببینند. بعد از تجربه y نزدیک به مرگم, به یاد دارم که فکر می‌کردم و می‌دانستم که هر روح به طور متفاوتی یاد می‌گیرد. روح من نیاز داشت خوبی‌ها و شادی‌ها را ببیند تا بتوانم آن را به یاد بیاورم و با آن خاطره زندگی کنم. صادقانه بگویم, از این که نمی‌توانستم خودم را ببینم, عصبانی بودم, فقط وقتی که برای اولین بار بیرون آمدم. اما حتی در آن زمان هم مبهم بود, مثل وقتی که یک روز گرم است و پیاده‌رو برق می‌زند. می‌توانستم صورت امیلی را به وضوح ببینم اما نمی‌توانستم صورت ری را ببینم. نمی‌توانستم خودم را ببینم, بنابراین فهمیدن این که برای یک روز لوله گذاری شده‌ام سخت بود. پرسیدم آیا کسی عکسی از من دارد, که به نظر دیوانه‌وار می‌آید.

کمی بعد از وقوع تجربه‌تان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود, من مات و مبهوت بودم, اما همچنین نه, زیرا تجربیات معنوی واقعاً شگفت‌انگیزی داشته‌ام. زیاد در حال تفکر بودم. چیزهایی را تایپ کردم. صحبت کردن در مورد تجربه‌ام واقعاً کمک کرد زیرا کمی وضوح بیشتر و درک زیادی به من داده شد. مانند دو موجود نورانی روبرویم. در طول یک طوفان پس از تجربه y نزدیک به مرگم متوجه شدم که این دو موجود, راهنمایان روح من هستند. با کسی صحبت کردم و او گفت که به نظر می‌رسد آن دو موجود می‌توانند راهنمایان من باشند که از بدو تولد روحم با من بوده‌اند. من در سرما و با این آگاهی که این حقیقت است, غرق شده بودم. این راهنماها خود را به عنوان زپلین(Zepplin) و تالوس(Talos) به من نشان دادند.

اکنون در مورد واقعیت تجربه y خود چه باوری دارید؟ بدون شک, این تجربه قطعاً واقعی بود. بدون شک, با هر چیزی که با روح و استعدادهایم تجربه کردم و همچنان تجربه می‌کنم. این واقعی بود و دیگران در جامعه y من به من گفتند که قبل از من چه چیزی دیده‌اند و حتی چیزی عمیق می گفتند.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان, آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نامطمئن, کاملاً مطمئن نیستم که چگونه به این سوال پاسخ دهم. من اغلب به این تجربه فکر می‌کنم. من دائماً با تیم الهی خود در ارتباط هستم؛ به اصطلاح, همیشه "روشن" هستم. من در مورد آنچه اتفاق افتاده است سوال می‌پرسم و در درک دلایل, وضوح بیشتری وجود دارد.

آیا نکته y دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ من حدود چهار ماه پس از تجربه y نزدیک به مرگم واقعاً در سعادت بودم. سعادتی کودکانه. سپس با احساساتم احساس انسانیت بیشتری کردم و سپس چند ماه پیش از بیداری کامل کوندالینی(Kundalini), ادغام کامل(full integration) و درک درمان آکورد نور رنگین‌کمان, شاکتی پات(Shaktipat) و بیداری الهی زنانه, شب تاریک روح را تجربه کردم.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید, تجربه y شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله, بدون شک.