تجربه نزدیک به مرگ کریس
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

راننده‌ی ماشین با سرعت در حال حرکت بود. وقتی به راست پیچید، شنیدم که فحش می‌دهد و از خودش می‌پرسید که چرا ماشین به کنترلش پاسخ نمی‌دهد. ناگهان صدایی در سرم شنیدم. احساس کردم که در پشتی صندلی‌ام آرام گرفته‌ام. صدایی بسیار واضح و بیشتر شبیه صدای خودم بود که می‌گفت: «اکنون زمانیست که آن رخ می دهد.»

چیز بعدی-ای که به یاد می‌آورم بیدار شدن در درون یک موجود آگاه دیگر است که به نظر می‌رسید همزمان بیدار شده و شکل خود را در فضایی وسیع از روشنایی مطلق آشکار می‌کند. آگاهی آن در مقیاس کیهانی بود و به نظر می‌رسید که از همان آغاز هستی، آگاهی خود را تصدیق می‌کند، گویی پیش از زمان وجود داشته است، که به هر حال در آنجا وجود نداشت. اگرچه این موجود دانای کل به نظر می‌رسید، اما مانند یک موجود مثبت احساس نمی‌شد، هرچند لزوماً در دیدگاه خود اشتباه نمی‌کرد. من بلافاصله از مقیاس چیزها شوکه شدم، زیرا زمین توسط من و در ذهن او به عنوان چیزی بزرگتر از یک اتم درک می‌شد که اکنون برای ما به نظر می‌رسد.

اگرچه جرم مادی نداشت، ذهنش به سه فضا تقسیم شده بود که در آنها فکر پدیدار می‌شد و بلافاصله تلاش می کرد آن افکار را سرکوب کند. همانطور که از خواب بیدار می شد و به بالا نگاه می کرد، خود را در مقابل چیزی می یافت که آن را خدا می‌دانست. سه شکل آسمانی تاریک و مارپیچی شبیه کهکشان‌ها توسط آن موجود به عنوان خدا شناخته می شدند. واکنش خودجوش آن، طوفانی نفرت‌انگیز از احساسات و نیت‌های آسیب رسان بود که بلافاصله کوشید آن را مهار کند، به‌ویژه از قسمت جلویی ذهنش و فضاهای باقی‌مانده، زیرا کلمات و معانی از آنجا سرچشمه می‌گرفتند. سپس تلاش کرد کلماتی از عظمت را تداعی کند که با عظمت خدا و نام‌های فراوان او مطابقت داشت.

زبان، یونانی باستان بود، درسی که در مدرسه در آن افتضاح بودم. یک روز پس از تصادف، وقتی معلمی دوباره مرا در حال خیال‌پردازی دید و مرا به چالش کشید، به یونانی باستان مسلط و به طبیعی‌ترین شکل ممکن پاسخ دادم. این موضوع من و همچنین همه ی افراد دیگر کلاس را شوکه کرد.

اگرچه واقعیت روی زمین در مقایسه با احساس آگاهی کامل و تمامیت آن حالت هوشیاری، کسری بی‌معنی به نظر می‌رسید، اما پس از جلسات درمانی متعدد، دیگر مطمئن نیستم که اکنون شکاف‌های حافظه‌ای دارم یا خیر. به وضوح به یاد دارم که خدا آینده ی آن موجود بر روی زمین را به او نشان داد. واکنش‌های ناخوشایند نسبت به شکنندگی و کوچکی بشریت، به‌ویژه نسبت به وجود و شخص خودم را به یاد دارم.

با این حال، وقتی یکی از جرقه‌های سریع و درخشان حیات ظاهر شد، که در آن زمان منطقی به نظر می‌رسید، نوعی تأثیر مثبت و شگفتی از دستاوردهای «میکروب کوچک» در من ایجاد کرد، گویی که می‌توانست هدف خود را محقق یا تکمیل کند. من همچنین دیدم و خدا به من گفت که پیش از مرگ نهایی‌ام دوباره به آنجا باز خواهم گشت.

پس از آن، خدا مستقیماً مرا مخاطب قرار داد و به من گفت که بحثی را که در آنجا اتفاق خواهد افتاد به یاد نخواهم آورد. بلافاصله، دیگر چیزی که داشت گفته می‌شد را نشنیدم. وقتی بار دیگر آغاز به شنیدن کردم، خدا به آن موجود اطلاع داد که باید به زمین برگردد. در ذهن او، زمین نه تنها به کوچکی یک اتم بود، بلکه در لبه‌ی دوردست کیهان نیز قرار داشت، جایی که فقط رقت‌انگیزترین و پست‌ترین اشکال وجود در آن رخ می‌دهند. برای آن موجود، اینجا یک تبعیدگاه بود. او نمی‌خواست دوباره به خواب برود و بار دیگر هوشیاری خود را از دست بدهد، اما به دلایلی مجبور به اطاعت بود. کلمات فرمان بودند.

چیز بعدی-ای که به یاد می‌آورم این بود که با سرعتی غیرقابل تصور و در مسافتی بسیار زیاد به داخل یک تونل کشیده می شدم. به یاد می آورم که وارد مغز شدم، جایی که خاطرات به شکل نمادین و در کسری از زمان ذخیره می‌شدند. هنگامی که پزشکی اسمم را صدا می‌زد، چشمانم را باز کردم. اولین چیزی که دیدم، تیرکی بود که پرده‌ای را نگه داشته بود، که با ایده ی یک بیمارستان عمومی در جایی روی زمین مطابقت داشت. در آن لحظه، احساس کردم که ذهنم باید برگردد و آخرین فاصله ی باقی‌مانده را تکمیل کند.

خودِ حالت ماده، شامل پرده و هر چیز پیرامونم، آنقدر مسخره و بی‌اهمیت به نظر می‌رسید که در ترکیب با هر چیز دیگری که تجربه کرده بودم، احساس فریب خوردگی، گرفتاری و ناامیدی می‌کردم. شروع به خندیدن کردم و ساعت‌ها نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، یا دست کم این گونه به نظر می‌رسید. پزشکان گفتند که من در شوک هستم. پرستاران و نظافتچی‌ها مرا سرزنش می‌کردند تا این که صبرشان را از دست داده و به کارشان برگشتند. آنها چه می‌دانستند؟

من همیشه با حس منطقم در حال کشمکش بوده ام. اکنون احساس نیمه‌دیوانگی می‌کنم. خانواده‌ی زیبایی دارم. به خاطر آوردن بچه‌ها به این دنیااحساس گناه زیادی می‌کنم، اما در عین حال عمیقاً احساس خوشبختی و برکت از جانب آنها دارم. آنها خیلی کمتر از آنچه لیاقتش را دارند از من دریافت کرده‌اند. دیگر هرگز احساس نکردم دختری هستم که آن روز در تصادف جان باخت.

نمی‌دانم آیا من صرفاً بخشی از وجود هوشیار او هستم یا اینکه حافظه‌ی عاطفی‌ام به سادگی سرکوب شده است. احساس تناقض می‌کردم، در آن روز سپتامبر در آن بیمارستان به دنیا آمدم در حالی که نسبت به والدین آن دختر احساس ریاکاری می‌کردم، به ویژه هر بار که به چشمانشان نگاه می‌کردم. انگار آنها می‌دانستند. واقعاً دیگر مطمئن نیستم که چه کسی هستم. فقط یک بار سیلوسیبین(psilocybin) کمک کرد و می‌توانم بگویم که به قضاوت یک فرد بی‌خانمان و بیمار روانی بیشتر از نظر هر متخصصی اعتماد دارم.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 9/10/1995

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، تصادف، رویداد تهدیدکننده ی زندگی، اما نه مرگ بالینی، من در یک تصادف رانندگی بودم. در صحنه پیدا نشدم و بعداً توسط شخصی که نتوانستم او را پیدا کنم، ربوده شدم.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، این آگاهی-ای بود که فرد هنگام بیدار شدن در یک حالت آشنا، که با ماهیت خود شناخته می‌شود، به دست می‌آورد. آن احساس را هزار بار دیگر تصور کنید، با این آگاهی که به جایی که همه چیز از آنجا شروع شده است، بازگشته‌اید.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ در تمام طول آن

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟ نه

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. پرپیچ و شکن، ساختگی، ناچیز

لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. نمی‌توانم

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتد آگاه هستید؟ نه

آیا به درون یا از میان تونلی گذشتید؟ بله، هنگام بازگشت

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به صورت غیرمعمول درخشان

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، بسیار درخشان

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، من کاملاً از این دنیا دور بودم. فکر می‌کنم از جهان هستی خارج شده بودم، یا شاید جهان هستی بدن من بود.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ من از طریق آگاهی دیگری مشاهده می‌کردم. عواطفی که تجربه می‌کردم، عواطف خودم نبودند.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ نه

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ نه

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمید؟ به نظر می‌رسید می‌توانستم آگاهی‌ام را با موجودی که به نظر می‌رسید از همه چیزهای هستی آگاه است، به اشتراک بگذارم.

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما آمد؟ صحنه‌هایی از آینده ی شخصی‌ام، بقیه زندگیم را دیدم.

آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ غیر وابسته - هیچ چیز خاصی - غیر وابسته ی مذهبی، من به عنوان یک مسیحی ارتدکس غسل تعمید گرفتم اما هرگز با هیچ باور مذهبی هم ذات پنداری نکردم. با این که تا جایی که به یاد دارم، اعتقاد بسیار قوی به یک قدرت برتر داشتم، احساس می‌کردم که نیازی به واسطه بین وجدان و خودم، یا بین خدا و خودم ندارم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من احترام کمتری به دین سازمان‌یافته و احترام بیشتری به رشد معنوی شخصی قایلم.

اکنون دین شما چیست؟ سایر یا چندین دین (در کادر زیر وارد کنید)، من باور دارم واقعیت فراتر از این حالت وجودی وجود دارد. من انتخاب می‌کنم که به چیزی بزرگتر فراتر از این قلمرو ایمان داشته باشم، اما اگرچه به حالات متعالی و به خیر بشر اعتقاد دارم، خودم را فردی مذهبی نمی‌دانم.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای زمینی شما سازگار باشد؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید کاملاً ناسازگار نبود، من هرگز نمی توانسته ام چنین چیزی را تصور یا به آن اعتراف کنم. دانش و بزرگی این چیزها هنوز برای من غیرقابل تصور است. یک بار حتی یک کد، مانند یک الگوریتم، را به خاطر آوردم که به یاد آوردم مشابه مرگ من است. بلافاصله به زمین افتادم، دچار تشنج صرع شدم، زندگی‌ام را برعکس دیدم، خودم را خیس کردم و متوقف کردن آن بسیار دشوار بود. من هرگز تجربه قبلی صرع نداشتم.

آیا به دلیل تجربه تان تغییری در ارزشها و باورهای خود داشتید؟ بله، من در بیشتر عمرم هیچ شناختی از ترس نداشتم، اما حالا برعکس شده است. اعتماد به نفسم را از دست داده و احساس ضعف و شرمندگی می‌کنم. قبلاً به عنوان یک شخص نترس، مغرور و قوی بودم.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضوری عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی ناشناس شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، یک موجود والاتر، و چیزی که من آن را خدا می‌دانستم.

آیا موجوداتی روبرو یا از آن‌ها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) آگاه شده‌اید؟ نه

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ نه

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه‌تان، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، من از موجودی که به نظر می‌رسید از همه چیز آگاه است، آگاهی پیدا کردم.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، انگار ما نوعی ظرف هستیم که هدف خود را دنبال می‌کنیم. از طرف دیگر، ما انسان‌ها باید ماموریت شخصی خودمان را به پایان برسانیم. این می‌تواند یک ماموریت معنوی باشد. برای همه یکسان است، اما به اندازه ی شخصیت ما منحصر به فرد است. نمی‌دانم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، از آنجایی که خودم را به یاد می‌آورم، این حس را داشتم که پایانی وجود ندارد. پس از تصادف رانندگی، نمی‌دانم به چه شکلی، اما احساس می‌کنم چیزی آنجا با من مرد.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ بله، فکر می‌کنم در مقطعی، اگر تمدن خود را نابود نکنیم، باید متوجه شویم که باید با یکدیگر همکاری و رمزگشایی کنیم که دقیقاً در این مکان و وضعیتی که زندگی و هستی نامیده می‌شود، چه می‌گذرد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ نه

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من تقریباً از همه چیز کناره‌گیری کردم.

پس از تجربه ی نزدیک به مرگ:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، احساسات غیرقابل تصور بودند. شما نمی‌توانید برای هیچ فرد عاقلی توضیح دهید که به دست آوردن هوشیاری شخص دیگری و سپس بازگشت به هوشیاری خودتان، ظاهراً چگونه است.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. این قوی‌ترین خاطره‌ای بود که تا به حال داشته‌ام. اما من نوعی درمان فشرده را پشت سر گذاشتم و احساس می‌کنم که ممکن است به اندازه ی گذشته زنده نباشد، نه با همان شدت.

آیا پس از تجربه ی خود، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ نامطمئن، از زمانی که به یاد می‌آورم، تجربیات غیرمعمول داشته‌ام. نه چندان بعد از دوران نوجوانی و تصادف، اما به ندرت، بله. به عنوان مثال، من هرگز به سیاست علاقه نداشتم، اما پس از کووید، رویای وضعیت اوکراین و چگونگی سوق دادن دولت روسیه به آن را در سر می‌پروراندم. من همچنین پیش از این که نتانیاهو حتی به صحنه سیاسی برگردد، خواب نتانیاهو و غزه را دیده بودم. آنچه در آنجا می‌گذرد برای جهان بسیار مهم است. من آن را ذکر می‌کنم زیرا فکر می‌کنم مردم باید بیشتر توجه کنند. هر چه می‌گذرد، بازمی‌گردد، و این بار ممکن است همه ی ما را نگران کند. بی‌عدالتی بزرگی است...

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که به طور خاص برای شما معنادار یا قابل توجه باشد؟ لطفاً ترجیح می‌دهم آن را برای خودم نگه دارم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، کنجکاو بودم، اما در آن زمان اینترنت وجود نداشت و من هنوز در مدرسه بودم.

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، من در پذیرش این واقعیت مشکل داشتم. نمی‌توانستم به چشمان مردم نگاه کنم، فکر می‌کردم آنها "زنده" نیستند. آنها مانند چهره‌های یک بازی هستند.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، احتمالات بی‌نهایت از آنچه واقعیت می‌تواند باشد وجود دارد. سوال این است که هر احتمالی چقدر می‌تواند در رابطه با دیگری واقعی باشد. تجربه ی من برای من واقعی بود.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، من همیشه بچه می‌خواستم، اما وقتی باردار شدم، هم توانایی‌هایم به عنوان والد و هم اخلاقی بودن بچه‌دار شدن در این دنیا را زیر سوال بردم.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ نه

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله، سوالات به خوبی ساختار یافته بودند.