تجربه ی مرگ من به نوعی در مغزم حک شده است، حتی با این که بیش از ۶۰ سال از وقوع آن میگذرد.
میخواهم به جزئیات مهمی بپردازم چون احساس میکنم برای داستانم مهم است. ماجرا از جایی شروع شد که ما در آن زمان زندگی میکردیم. سال ۱۹۵۹ بود؛ هیچ تلفن همراهی در شهر نبود و فقط دو پزشک در شهر بودند. هوا ابری بود و گاهی رگبار باران میبارید. ما در منطقه ی روستایی آرلینگتون، تگزاس زندگی میکردیم. آرلینگتون امروز شهری است که بیش از ۳۰۰۰۰۰ نفر جمعیت دارد، اما زمانی کمتر از ۱۰۰۰۰ نفر جمعیت داشت. ما حداقل ۸ کیلومتر در شمال شهر زندگی میکردیم. جادهای که از روبروی خانه ی ما میگذشت، یک انبار قدیمی و بازسازیشده بود.
حدود یک کیلومتر پایینتر در خیابان، یک فروشگاه خوراک دام قدیمی بود. مادرم سیگاری و در آن زمان از پدرم جدا شده بود. هر از گاهی سیگارش تمام میشد و مرا با دوچرخهام به فروشگاه خوراک دام میفرستاد تا برایش یک بسته بخرم. فروشگاه خوراک دام سگی داشت که تازه چند توله سگ به دنیا آورده بود. وقتی به فروشگاه میرفتم، با توله سگها بازی میکردم. بزرگراه، آسفالت دو بانده با کنارهای شنی بود. مغازه روبروی خانهمان بود. من با ترافیک به سمت جنوب رکاب میزدم. معمولاً در جاده ی آسفالت رکاب میزدم تا این که متوجه آمدن ماشینی میشدم. سپس به سمت راست میرفتم تا از جاده خارج شوم.
روزی که تصادف کردم، از جاده خارج شده و روی شنها رفته بودم تا منتظر عبور ترافیک باشم. یکی از تولههای سگ مرا دید و از بزرگراه دوید. زنی که کادیلاک نو میراند، ترمز کرد و پیش از این که به توله سگ بزند، توقف کرد. خیلی خیالم راحت شد و بعد همه ی چراغها خاموش شدند.
چیز بعدی که به یاد دارم این بود که بالای سرم معلق بودم و به پایین نگاه میکردم. حداقل ده-پانزده نفر دورم ایستاده بودند و بعضی از زنها گریه میکردند. از خودم میپرسیدم که این همه آدم از کجا آمدهاند. این برای من مدت کوتاهی طول کشید. سپس، وارد زیباترین "مکانی" شدم که تا به حال در آن بوده یا دیدهام. نورهای آبی و درخشانی وجود داشت و احساس آرامش باورنکردنی بود. نمیخواستم آنجا را ترک کنم. من هرگز در زندگیام چنین چیزی را احساس نکرده بودم. در ذهنم پرسیدم کجا هستم. پاسخ برگشت، اما آن چیزی نبود که انتظار داشتم. صدایی به من گفت: "کیپ، وقت تو نیست". سپس به درون بدنم پرواز کردم.
از نگاه کردن به بالا و دیدن ابرها آگاه بودم. صدای نفس نفس زدنهای مکرر اطرافیانم را شنیدم و نشستم. سپس به من کمک شد. هیچ شکستگی استخوان یا آسیبی از هیچ نوعی وجود نداشت. همه آن را معجزه مینامیدند. اتفاقی که افتاد این بود که یک وانت که پشت سر کادیلاک بود نتوانست توقف کند، بنابراین به سمت راست منحرف و به من برخورد کرد.
ضربه، چرخ عقب را به مقابل چرخ جلو خم کرد. من تقریباً سی-چهل فوت در هوا پرواز کردم. به گفته ی ناظران، من حداقل یک ساعت بیهوش یا مرده بودم. به دلیل باران، گودال کنار جاده کمی پر از آب و زمین نرم بود. من از گودال عبور کرده و در سمت دیگر فرود آمدم. مطمئنم که این امر در عدم شکستگی استخوانهایم نقش داشت. کفشهای تنیس بنددارم روی زمین، جایی که ایستاده بودم، افتاده بودند. گفتند نبض ندارم و نفس نمیکشم. کسی قبلاً به مادرم گفته بود که تصادف کرده و زنده نماندهام.
وقتی بالاخره به خانه برگشتم، او دچار حملههای عصبی شده بود. تا روز بعد که از خواب بیدار شدم و نمیتوانستم حرکت کنم، مطلقاً هیچ دردی نداشتم. خیلی مجروح بودم. در آن زمان و در آن دوران، شما از هیچ چیز شکایت نمیکردید. شما طوری بزرگ شده بودید که مرد باشید و نعمتهایتان را بشمارید؛ حتی در دوازده سالگی. بلند شدم و به مدرسه رفتم. به هیچکس نگفتم چه اتفاقی برایم افتاده، و پس از مرگم چه چیزی به من گفته شده بود. میدانستم که اینجا روی زمین بودم و هدفم کمک به مردم بود. از این که به عنوان یک شیاد قضاوت شوم، میترسیدم.
ده سال بعد، سریع به جلو برویم. من در اواسط دانشگاه بودم و مدرک پیشپزشکی-دندانپزشکی میگرفتم. هیچکس در خانوادهام هرگز به دانشکده ی پزشکی یا دندانپزشکی نرفته بود، اما میدانستم که این همان چیزی است که خدا میخواست. وقتی شروع به خواندن درباره ی افراد دیگری کردم که تجربیات مشابهی داشتند، همه چیز برایم منطقی شد. احتمال قبولی در رشته ی پزشکی یا دندانپزشکی در آن زمان واقعاً کم بود، اما میدانستم که این نقشه ی خداست. دانشگاهی که به آن میرفتم، روز اول احتمال قبولی را با جزئیات شرح داد. حدود ۱۰۰۰ دانشجوی پیشپزشکی- دندانپزشکی در کلاس آغازین سال نخست بودند.
مشاور دانشگاه گفت که فقط ۱۰۰ نفر فارغالتحصیل میشوند و از این ۱۰۰ نفر، فقط ۱۰ تن وارد دانشکده ی پزشکی یا دندانپزشکی میشوند. حق با او بود. وارد جزئیات نمیشوم، اما با وجود این که توسط تیم جراحی قلب در بیمارستان ساوتوست (Southwestern) استخدام شده بودم، تصمیم گرفتم به دانشکده ی دندانپزشکی بروم. از دانشکده ی پزشکی فارغالتحصیل شدم تا جراح قفسه ی سینه شوم. در سال ۱۹۷۵ از دانشکده دندانپزشکی، در سال ۱۹۷۷ از دوره ی دو ساله ی رزیدنتی پزشک عمومی و در سال ۱۹۸۰ از دوره سه ساله ی رزیدنتی پریودنتیکس فارغالتحصیل شدم. به مدت ۱۱ سال در نیروی هوایی ایالات متحده خدمت کردم. در سال ۱۹۸۴، من و همسرم یک مطب خصوصی در یک جامعه ی کوچک با جمعیت حدود ۱۵۰۰۰ نفر (که اکنون ۱۵۰۰۰۰ نفر است) راهاندازی کردیم. من در سال ۲۰۲۵ پس از ۵۰ سال خدمت در مطب بازنشسته شدم.
داستان «دیگر سو»ی خود را با صدها بیمار، به ویژه کسانی که عزیزی را از دست دادهاند، به اشتراک گذاشتهام. آنها همیشه سپاسگزار هستند. تخمین میزنم که در طول زندگی خدمتیام بیش از ۱۵۰۰۰۰ نفر را لمس کرده باشم. دعا میکنم که کافی باشد.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: ۲۰/۰۶/۱۹۵۹
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم همانطور که قبلاً ذکر کردم، احتمالاً حدود بیست فوت بالاتر از بدن بیجانم معلق بودم و به افرادی که در دایرهای اطرافم بودند نگاه میکردم. این واقعاً سخت است زیرا همه چیز در عرض چند ثانیه گذشت، با این حال اطرافیانم گفتند که حدود یک ساعت طول کشیده است، اما اگر بخواهم تخمین بزنم، حدود بیست دقیقه از تجربه گذشته بود. احساس آسمانی داشتم. مثل اسفنجی بودم که انرژی را جذب میکرد. توصیف آن واقعاً دشوار است مگر اینکه خودتان آن را تجربه کنید زیرا هیچ راهی برای توصیف این احساس وجود ندارد.
در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول به طرز باورنکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به طور همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنایش را از دست داد حدود یک ساعت برای من مثل چند ثانیه بود. لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من به یک ماشین نگاه میکردم، صدای جیغ لاستیکها را میشنیدم و بعد هیچ چیز. من از ارتفاع حدود بیست فوتی بالای بدنم به پایین نگاه میکردم و سپس نور سوسو زننده ی باورنکردنی را در همه جا دیدم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. سکوت مطلق، سپس زنان در حالی که به پایین نگاه میکردم گریه میکردند. من واقعاً تعجب کردم که چرا آنها گریه میکنند زیرا من در آرامش بودم، یک حس کامل رفاه... مانند این که بالاخره به خانه رسیده بودم.
آیا به نظر میرسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است آگاه هستید؟ نه نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه نه
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده است؟ نوری به وضوح منشأ عرفانی یا ماورایی بله نور آبی سوسو زننده در همه جا
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی نورهای آبی سوسو زننده
در طول تجربه چه عواطفی را داشتید؟ نمیخواستم برگردم! آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه نه
آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکنندهای رسیدید؟ نه نه
خدا، معنویت و دین:
پیش از تجربهتان چه دینی داشتید؟ مسیحی - پروتستان با توجه به سن کمم، میتوانم بگویم که به این فکر نمیکردم که از چه دینی پیروی کنم؛ فقط به خدا اعتقاد داشتم. نه
دین شما اکنون چیست؟ مسیحی - پروتستان من یک مسیحی قوی هستم. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید اصلأ سازگار نبود. من آنقدر جوان بودم که هیچ باور قویای نداشتم.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟ نه
آیا با موجوداتی روبرو شده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ نه نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا کسب کردید؟ بله با این که هیچ موجود خاصی را ندیدم، میدانستم که آن صدا خداست. آنقدر احساس امنیت و عشق میکردم که می خواستم ترک کنم.
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ نه بله استنباط منطقی من وقتی خدا میگوید "کیپ، وقت تو نیست" این است که به هر دلیلی، ماموریت من روی زمین هنوز به پایان نرسیده است.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله اگر بهشتی وجود دارد، پس اینجاست! نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ نه ن
بعد از تجربهتان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگی من باید بدانید که من در زمان وقوع این اتفاق ۱۲ ساله بودم. من یک فرآیند تفکر مستقل ایجاد نکرده بودم. سالها طول کشید تا بالاخره از این تجربه سر در بیاورم، اما میدانستم که هر چه خدا برای من در نظر گرفته است، شامل کمک به مردم بود. نه
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله پاسخ بالا را بخوانید من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. من هرگز آنچه را که آن روز اتفاق افتاد فراموش نخواهم کرد. من آنچه را که دیدم و احساس کردم با جزئیات دقیق به یاد میآورم.
آیا پی از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه دیگری دارید که قبل از تجربه نداشتید؟ نه
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله همانطور که قبلاً گفتم، من ۱۲ ساله بودم که این تجربه را داشتم و تا حدود ۲۲ سالگی که فهمیدم بقیه تجربیات مشابهی دارند، با دیگران به اشتراک نگذاشتم. من شروع به اشتراک گذاری با دیگران که به آنها اعتماد داشتم و سپس با بیمارانم کردم. نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. همانطور که قبلاً گفتم، در کودکی از به اشتراک گذاشتن آن میترسیدم. 10 سال طول کشید تا احساس راحتی کنم.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. این تجربه در شکلگیری حرفه و روابط من با دیگران نقش داشته است. با این حال، من هنوز هم در به اشتراک گذاشتن این اطلاعات با همه محتاطم، به این صورت که فقط با کسانی که احساس میکنم میتوانند مفید باشند، صحبت میکنم. من نمیفهمم، اما میتوانم احساس کنم که چه زمانی زمان مناسبی برای مطرح کردن این اطلاعات است. نه
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله شما در سوالات خود کاملاً دقیق بودید، حتی اگر برخی از آنها بعضی از موارد مشابه را تکرار کردند. امیدوارم این به مجموعه تجربیات شما افزوده شود همان طور که برای من چنین بود.