من با واحد گارد ملی در یک تمرین آموزشی در نیومکزیکو بودم. قرار بود چند روز دیگر به گواتمالا برویم. در بیابان، دچار حمله ی قلبی بیوهساز(widow-maker) شدم. ۱۰۰ درصد شریان نزولی قدامی چپم مسدود شد. من را در یک وسیله ی نقلیه قرار داده و به یک پایگاه آمبولانس در پایگاه نیروی هوایی مکگرگور(McGregor) منتقل کردند. برای درمان در بیمارستان نظامی به بیمارستان نظامی در فورت بلیس(Fort Bliss) به ال پاسو تگزاس(El Paso Texas) منتقل شدم. آنها آمبولانس را رد کردند زیرا هیچ پزشکی در حال انجام وظیفه نبود که بتواند به من کمک کند. سپس آمبولانس مرا به بیمارستان دانشگاه برد، جایی که یک پزشک و تیمش منتظر من بودند.
در طول مسیر رسیدن به بیمارستان، به پشت آمبولانس خیره شده و منتظر مرگ بودم. میدانستم مسیر چقدر طولانی است و آنقدر وقت ندارم. التماس میکردم تلفنی به من بدهند تا با همسرم تماس بگیرم، اما کسی به من تلفنی نداد.
یادم میآید که خورشید را از در عقب آمبولانس دیدم. سپس چشمانم بسته شد و در جای دیگری بودم. یک سطح جدید از وجود. خالی از رنگ و نور بود. هیچ چیز وجود نداشت. من فقط وجود داشتم. آرامشی را احساس میکردم که نمیتوان آن را با کلمات بیان کرد. عشق را حس میکردم. این احساسات در من جریان داشتند. وقتی به اطراف نگاه کردم، بدنی نداشتم. به دنبال پاهایی گشتم، اما هیچ کدام نبودند. آن موقع فهمیدم که مردهام. هیچ فکری در مورد زندگی اینجا نداشتم؛ نه همسرم، نه فرزندان و نه شغلم. هیچ چیز. هیچ فکری در مورد وجودم خارج از جایی که در آن لحظه بودم، وجود نداشت.
در ابتدا از خودم پرسیدم کجا هستم، اما متوجه شدم که اطلاعات جدیدی به دست آوردهام. انگار یک دفترچه ی راهنما دانلود کرده بودم. تازه فهمیدم. میدانستم چرا آنجا هستم، اما این حقیقت آزارم نمیداد. سپس چهره ی مادربزرگم از میان نیستی بیرون آمد. او لبخند زد و گفت: «حالت خوب خواهد شد.» دستش را دراز کرد، انگار میخواست مرا کنار بزند و من روی میزی در در اتاق اورژانس نشستم.
حواسم از هرج و مرج آنجا پرت شد. مردم با من صحبت میکردند. التماس میکردم که یک تلفن به من بدهند. یکی به من داد. کسی شماره ی همسرم را گرفت. او جواب داد. به او گفتم که دچار حمله ی قلبی شدهام، حالم خوب است و او را دوست دارم. به او گفتم که چشمانم را بستهام. تلفن را از من گرفتند و دوباره مُردم. بارها و بارها به بیمارستان برگردانده شدم. روی هم رفته، آن روز شش بار مُردم.
با ده درصد عملکرد قلب از بیمارستان مرخص شدم. ظرف دو هفته، پنجاه درصد عملکرد داشتم. پزشکان نتوانستند توضیح دهند که چرا یا چگونه این اتفاق پس از آسیب طولانی مدتی که آن روز به قلبم وارد شد، رخ داد.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 08/05/2017
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله من دچار حمله ی قلبی بیوهسازی شدم. انسداد ۱۰۰ درصدی شریان نزولی قدامی چپ من.
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کرده و خارج از آن وجود داشتم. من بلافاصله پس از مرگم هوشیار بودم.
در چه زمانی در طول تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری عادی نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به طور همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. زمان در آن قلمرو وجود نداشت. هیچ مفهومی از زمان در آنجا وجود نداشت. نه لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من در آن سطح از وجود، چیزها را به اندازهای که درک میکردم، "نمیدیدم". من مادربزرگم را "میدیدم"، اما چشمی برای "دیدن" نداشتم. او را آنجا دیدم، میدانستم که او آنجاست. نمیتوانم این را توضیح دهم جز این که بگویم میتوانم صرفاً با دانستن "ببینم". لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. این همان بینایی من بود. به نظر میرسید که فقط حرفهای مادربزرگم را میفهمیدم.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد آگاه بودید؟ نه نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم مادربزرگم پیشم آمد.
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده اید؟ نه نه
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا دیگر جهانی. قلمرویی بود که در آن من به سادگی وجود داشتم. بدون بدن. فقط افکار آرامش.
در طول این تجربه چه عواطفی را داشتید؟ صلح، عشق، آرامش. آرامش باورنکردنی لذت و خوشی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه دیگر احساس نمیکردم با طبیعت در تضاد هستم
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ همه چیز در مورد جهان هستی من اینجا وقت ندارم که در مورد آن سوال خاص بحث کنم، اما خلاصهاش را میگویم. خدا وجود دارد. خدا جهانی است که ما در آن زندگی میکنیم. تمام مفاهیمی که مردم میخواهند پاسخ آنها را بدانند، ساخته دست بشر هستند و به هیچ وجه فراتر از جهانی که انسان برای خود ساخته است، اهمیتی ندارند. نه
آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکنندهای رسیدید؟ نه من به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب رانده شدم. مادربزرگم مرا هل داد.
خدا، معنویت و دین:
پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی - سایر مسیحیان من خود را مسیحی میدانم، اما در کلیسا یا هیچ نوع مراسم مذهبی شرکت نکرده و نمیکنم. نه
در حال حاضر دین شما چیست؟ مسیحی - سایر مسیحیان من خودم را معنوی توصیف میکنم، اما مذهبی نیستم. میدانم که زندگی پس از مرگ وجود دارد. میدانم که قدرتی برتر وجود دارد. میدانم که کتاب مقدس واقعیت ندارد. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، اصلأ سازگار نبود. در آن زمان، من فقط چیزهایی را میدانستم که از همه ی افراد زندگیام (والدین، معلمان و غیره...) آموخته بودم. من هرگز در طول زندگیام که منجر به این رویداد شد، واقعاً به هیچ یک از این موارد تا این حد فکر نکرده بودم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله من باوردارم که مردم به تمام کمکی که دیگران میتوانند به آنها بدهند نیاز دارند. من همیشه این احساس را داشتهام، اما اکنون در مورد آن احساس قویتری دارم.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ نه بله خدا وجود دارد.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله برای من مثل این بود که یک کتابچه ی راهنمای کاربر را دانلود کرده باشم. دانش فقط آنجا بود. بله
موضوع دشوار دیگری برای این قالب، اما به طور خلاصه... انسان برای وجود داشتن ساخته شده است. انسان هیچ تفاوتی با شیر یا خرس ندارد. این حیوانات وجود دارند. این هدف آنهاست. آنها هر روز وجود دارند. آنها فرزندانی دارند که از آنها مراقبت میکنند. حیوانات احساسات دارند. انسانها احساسات دارند. ما اهمیت میدهیم، عشق میورزیم، درد میکشیم، شادی پیدا میکنیم. هر چیزی فراتر از وجود ساده، ساختهی دست بشر است. وجود هدف ماست؛ تمام استدلالهای دیگر اضافی هستند. اگر عشق میورزید، عالی است. اگر آن عشق به نفرت تبدیل شود؟ اگر خوشحال هستید؟ عالی است! بسیاری با غم و افسردگی زندگی میکنند. همه ی این احساسات میتوانند خوب یا بد باشند، اما در نهایت هر چیزی فراتر از وجود داشتن، اختراع بشر است، فرقی با یک توستر ندارد.
در طول تجربهتان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ بله وجودی پس از زندگی زمینی وجود دارد. جایی که من پس از مرگ خودم را یافتم برای همه بود (الویس، هیتلر، همه). بهشت و جهنم ساختهی بشر هستند. اختراعی برای انسان توسط انسان. بیایید جایی را که من بودم "قلمرو" بنامیم تا فعلاً همه چیز را ساده کنیم. قلمرو جایی است که همه به آن میروند. مانند یک اتاقک بینهایت است. افرادی که آنجا هستند میتوانند برای دیدن شما به اتاقک شما بیایند. شما میتوانید برای دیدن آنها به اتاقک آنها بروید. زندگی پس از مرگ شما همان چیزی خواهد بود که شما از آن ساختهاید. افکار شما. افکاری که کائنات (خدا) در آن قلمرو به شما خواهد داد. من احساس آرامش، عشق، آرامش داشتم. دیگران سنگینی گناه آنچه را که در زندگی ایجاد کردهاند، احساس میکنند. این تنها بخشی از دانشی است که در آنجا کسب کردم. پاسخ به سوالات خاص برای من آسانتر است زیرا به دلیل وسعت موضوع، بحث در مورد این دانش در قالبی باز برایم دشوار است. بله من دانش زیادی کسب کردم. خیلی زیاد است که اینجا نمیتوانم به آن بپردازم. من به چندین سوال در مورد معنای زندگی، عشق و غیره پاسخ دادهام، اما توضیح آنچه به دست آوردم در یک پرسشنامه به سادگی بسیار زیاد است.
آیا در طول تجربه تان، در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله فکر میکنم پاسخ این سوال را در پاسخ قبلیام توضیح دادم. ما توسط کائنات ساخته شدهایم تا وجود داشته باشیم. شیرها، خرسها، فکها همه وجود دارند. ما میخواستیم ماشین برانیم و در خانههای بزرگ با تلویزیون و سیستمهای آبپاش در باغهایمان زندگی کنیم. انسان جهانی را خلق کرده است که در آن پول خداست. حیوانات به پول نیاز ندارند. ما از ابتدا به پول نیاز نداشتیم. کسی یک توستر اختراع کرد. همه برای درست کردن نان تست به توستر نیاز داشتند و بقیهاش دیگر تاریخ است. حالا اگر پول برای توستر یا هر وسیله ی راحتی دیگری که بشر ساخته است را نداشته باشید، (در رویارویی) با چالشها و سختیهای زندگی، مثلاً نداشتن ماشین، کولر، توستر و غیره، رنج خواهید برد. بله باز هم، عشق یک ساختار ساخته ی دست بشر مانند زمان است.
پس از تجربهتان چه تغییراتی در زندگیتان رخ داد؟ تغییرات متوسط در زندگیام من معتقدم که اکنون بیشتر از قبل میفهمم. همیشه احساس میکردم خدایی وجود دارد. من در مناطق روستایی آرکانزاس بزرگ شدم. همه طوری بزرگ میشوند که به خدا و کتاب مقدس اعتقاد داشته باشند. من همیشه آدم خوبی بودم. فقط تا قبل از اتفاق خودم، هرگز واقعاً به چیزهای عمیقتر فکر نکرده بودم.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربهتان تغییر کرده است؟ نه پس از تجربه ی نزدیک به مرگ: بله توضیح دادنش برای کسی که تجربه مشابهی نداشته، بسیار دشوار است.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع تجربه رخ دادهاند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟ من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. من دقیقاً به یاد دارم که وقتی مُردم چه اتفاقی برایم افتاد. تقریباً چیزهایی را که منجر به آن لحظه شد به یاد دارم، اما میتوانم بگویم که پس از مرگ وضوح بیشتری داشتم. بله من یک غیبگو نیستم. من آینده را نمیگویم و به گویهای کریستالی نگاه نمیکنم. احساساتی دارم که اغلب اتفاق میافتند. من فقط احساس میکنم که با جهان هستی هماهنگتر هستم.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ کنار آمدن با این واقعیت که در حالی که آنجا بودم، هیچ فکری در مورد همسر و فرزندانم نداشتم، برایم سخت است. من همسرم را دوست دارم. او آخرین فکری بود که پیش از رویدادم داشتم و نخستین فکری بود که وقتی برگشتم، به ذهنم رسید. جای شگفتی است که من در آن حوزه به او فکر نکردم.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله من بلافاصله با مردم به اشتراک گذاشتم. برخی از مردم پذیرا بودند. برخی نه. من هرگز ندیدم کسی به خاطر آنچه گفتم تغییر کند. بله من چند نفر را در تلویزیون دیده بودم که در مورد تجربهای که داشتند صحبت میکردند. هرگز توجه زیادی نکردم، اما فکر میکردم که آن افراد برای مدتی در تلویزیون واقعا داشتند داستانهای بزرگی را تعریف میکردند.
کمی پس از وقوع تجربه ی خود (چند روز تا چند هفته) چه اعتقادی در مورد واقعیت آن داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. من میدانستم که این اتفاق افتاده است.
اکنون چه اعتقادی در مورد واقعیت آن تجربه دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. من هنوز هم میدانم که این اتفاق افتاده است.
در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه بله این یک پرسشنامه ی عالی است. من صادقانه و بدون هیچ گونه اغراقی پاسخ دادم.
چیز دیگری برای افزودن؟ فکر میکنم بخش زیادی از آن را پوشش دادهام.