تجربیات خود به خودی خروج از بدن کتی (SOBEs)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من چند تجربه را به اشتراک خواهم گذاشت. این کمی طولانی است. در زمان نحستین تجربه، من به عنوان دستیار مدیر برای یک رستوران زنجیره‌ای کار می‌کردم. شوهرم مدیر بود. ما در کمک به بهبود فروشگاه‌هایی که دچار مشکل بوده یا مسئله ای داشتند، خوب بودیم. ما به ساحل رهوبوت(Rehoboth Beach) منتقل شده بودیم. وقتی برای اولین بار به آنجا نقل مکان کردم، ماه‌ها بدون مرخصی کار می‌کردم، گاهی دو شیفت در روز. به شدت افسرده و خسته بودم. واقعاً از کار کردن برای این زنجیره خسته شده بودم. به شدت احساس گناه می‌کردم چون یک پسر کوچک داشتم که در پانزده سالگی به دنیا آورده بودم. احساس می‌کردم هرگز او را ندیده‌ بودم. به شوهرم التماس می‌کردم که بگذارد کارم را رها کنم، اما او می‌گفت که ما نمی‌توانیم از پس هزینه‌هایش بربیاییم. در نهایت، افسردگی آنقدر شدید شد که می‌خواستم از این دنیا بروم. هر شب قبل از خواب، به عیسی التماس می‌کردم: «لطفاً مرا ببر. از اینجا متنفرم.» سرانجام، تصمیم گرفتم که عیسی جواب نمی‌دهد، بنابراین می‌خواستم جان خودم را بگیرم. نمی‌خواستم کسی مرا در هنگام انجام این کار ببیند، زیرا ممکن بود جلویم را بگیرند. (به پسرم فکر نمی‌کردم، مطمئن نیستم چرا) قصد داشتم در یک هتل اقامت کرده، هزینه ی سه روز را از قبل پرداخت، و به آنها بگویم که مزاحم نشوند و رگ دستم را قطع کنم. شب پیش از اقدام برنامه‌ریزی شده‌ام، به منظور آماده شدن برای خواب به دستشویی رفتم. همین که می‌خواستم خمیردندان را روی مسواک بگذارم، برای لحظه‌ای حالت تهوع گرفتم. سپس، در جای دیگری، و با عیسی بودم. می‌دانستم که این موجود همیشه بر روی زمین با من بوده و هنوز هم هست. او را ندیدم، یا شاید اجازه ندارم به خاطر بیاورم. اما شکی نداشتم که او عیسی بود. انگار سمت راست من بود. تنها چیزی که از آن فضا به یاد دارم تاریکی بود.

نمی‌دانم که آیا از به یاد آوردن آن مکان منع شده‌ام یا واقعاً فقط تاریکی بود. اما مطمئناً می‌دانم که جایی بود که پیش از تولدم روی زمین در آن بوده‌ام. من در یک شکل فیزیکی بودم چون می‌لرزیدم. بعداً، از خودم پرسیدم چرا، چون اصلاً نترسیده بودم. حالا فکر می‌کنم ممکن است ارتعاشاتی بوده باشد، مانند آنچه مردم در طول یک تجربه ی خارج از بدن تجربه می‌کنند. مدام تکرار می‌کردم: «از آنجا متنفرم. لطفاً مجبورم نکن برگردم.» توصیف این ارتباط دشوار است. تصور کنید که می‌خواهید چیزی را برای کسی توضیح دهید اما نمی‌توانید، زیرا درک شما توسط سال‌ها تجربه شکل گرفته است. سپس تصور کنید که آیا آنها می‌توانند کل مفهوم را فوراً درک کنند، گویی خودشان آن را زندگی کرده‌اند. حالا تصور کنید داستانی درباره ی گذشته ی کسی می‌شنوید، سپس ناگهان در خاطرات او غرق می‌شوید و آن را از دیدگاه او تجربه می‌کنید. این مثال‌ها کمک می‌کنند، اما به طور کامل آن را به تصویر نمی‌کشند. شما فقط "می‌دانید". آن موجود کلمات را بیان نمی‌کرد، یا شاید من اجازه ندارم آنها را به خاطر بیاورم. من افکارم را با کلمات طرح ریزی می کردم و پشت آن کلمات، همه چیز به یکباره به اشتراک گذاشته می شد. آن موجود بی‌نهایت صبور و در آرامش بود. من می‌توانستم برای همیشه آنجا بمانم و او منتظر می‌ماند تا من همه چیز را بیان کنم. سپس، خودم را در اتاق خواب پسرم یافتم. با دیدن او در خواب، گفتم: "اوه، بله، مایکل. باید برگردم." لحظه‌ای که این انتخاب را کردم، به بدنم برگشتم. شوهرم صورتم را نوازش می‌کرد و می‌پرسید که آیا می‌خواهم به بیمارستان بروم. گفتم: "نه، خوبم." افسردگی و افکار خودکشی از بین رفت. سال‌ها در مورد آن به شوهرم چیزی نگفتم. وقتی این را گفتم، گفت مطمئن نیست که حرفم را باور می کرد، چون هرگز چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود.

دو تجربه ی دیگر مربوط به همین اواخر بود. کاش می‌توانستم مثل آن موجود با او ارتباط برقرار کنم، اما سال‌ها بین آنها گذشته. حدود یک سال پیش، در حمام نزدیک دوش بودم. سنگینی بی‌عدالتی در جهان مرا از غم و ناامیدی به زانو درآورد. بعد از خروج از حمام، با یک آگاهی ناگهانی روی مبل نشستم. این یک نقطه ی عطف بود، زمان بیداری. همچنین احساس کردم چیزی را که قرار بود در این زندگی یاد بگیرم، کامل کرده‌ام. بعداً، به مصاحبه‌ای در یوتیوب به کسی برخوردم که از کودکی تجربه ی خروج از بدن را داشت. نام آنها را ذکر نمی‌کنم، اما روش آنها را یاد گرفتم و تصمیم گرفتم آن را امتحان کنم. با این که از فلج خواب عصبی بودم، به شوهرم گفتم، که گاهی اوقات باعث می‌شود احساس کنید نمی‌توانید نفس بکشید. یک شب در حالی که او در دفترش مشغول بازی‌های ویدیویی بود، من آن را امتحان کردم. یک لحظه در رختخواب بودم و لحظه ی بعد، چشمانم را روی مبل باز می‌کردم. در ابتدا، گیج شدم. آیا آنجا خوابم برده بود؟ بعد یادم آمد که این روش را امتحان کرده ام و با خودم فکر کردم: «این واقعاً دارد اتفاق می‌افتد.» از خودم پرسیدم که آیا این یک خواب است یا نه، اما دقیقاً مانند بیداری بود. کسی گفته بود که فرمان دادن به هوشیاری کامل در خواب می‌تواند حالت خروج از بدن را تثبیت کند، بنابراین من گفتم: «من فرمان می‌دهم که در اینجا هوشیاری کامل داشته باشم.» بلافاصله، دوباره به رختخواب برگشتم. هیچ انتقالی وجود نداشت، فقط حرکت آنی. شوهرم داشت وارد اتاق می‌شد، بنابراین نمی‌دانم او مرا عقب کشید یا دستور من این کار را کرد. با ناامیدی پاهایم را تکان دادم. شب بعد، دوباره امتحان کردم. پس از مدتی، بی‌حوصله شدم، به پهلوی چپ چرخیدم و ناگهان خودم را روی مبل، در همان حالت، یافتم. این بار فوراً فهمیدم که از بدن خارج شده‌ام. کوتاه بود. شروع به ایستادن کردم اما پیش از این که کاملاً بلند شوم، به رختخواب برگشتم. شوهرم دوباره وارد شد. با ناراحتی دستانم را تکان دادم. از آن زمان، نتوانسته‌ام آن را تکرار کنم. اما حالا می‌دانم که مرگ واقعی نیست. می‌فهمم که چطور ممکن است کسی بمیرد و متوجه آن نشود. دقیقاً مانند بیداری بود.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 20/8/1988

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه یشما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، اقدام به خودکشی، بیماری، تروما یا شرایط دیگری که تهدیدکننده ی زندگی محسوب نمی‌شوند.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ نه خوشایند و نه ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی وهوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی وهوشیاری عادی روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی وهوشیاری عادی، مگر این که تله‌پاتی یا ارتباط با موجود را متفاوت بدانید.

در چه زمانی در طول تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی وهوشیاری خود بودید؟ من در تمام تجربیاتم کاملاً هوشیار و بیدار بودم، مگر این که منظور شما بدن فیزیکی من باشد.

آیا افکار شما سرعت گرفته بودند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد. یا زمان متوقف شد یا تمام معنایش را از دست داد، توصیف این خیلی سخت است. در طول اولین تجربه‌ام، می‌توانستم پیش از بازگشت به بدنم ابدیت را سپری کنم. مهم نبود چقدر طول می‌کشید. در طول دو تجربه ی دیگر، زمان عادی بود، مانند روی زمین.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ زنده تر از حد معمول

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من در ابتدا نمی‌توانستم چیزی ببینم، یا شاید اجازه ندارم آنچه را که دیدم به خاطر بیاورم. حداقل تا زمانی که به اتاق پسرم برده نشدم. فرقی نمی‌کرد چقدر طول بکشد. در تجربیات دوم و سوم، اتاق کمی تاریک‌تر از حد معمول بود. این با نحوه‌ی آن سازگار بود زیرا چراغ در آن اتاق خاموش بود.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من هیچ صدایی را به جز افکار خودم به خاطر نمی‌آورم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من حضور آنها را حس کردم

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نه

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ مطمئن نیستم، به نظر می‌رسد نوری را در اتاق پسرم در سمت راست، جایی که فکر می‌کنم آن موجود ایستاده بود، به یاد می‌آورم. نمی‌دانم که آیا آن موجود بود یا نور درون اتاق.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، اجازه ی دیدن آن را نداشتم.

در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ در اولین تجربه ی خروج از بدن روی مبل کمی هیجان داشتم. به غیر از آن، هیچ احساسی نداشتم. حتی وقتی به آن موجود گفتم که نمی‌خواهم به زمین برگردم، احساسی نداشتم.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ نه

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را درک می‌کنید؟ نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟ من دریافتم که پیش از این زندگی وجود داشته‌ام و در جایی که قبلاً بوده‌ام بودم.

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، می‌دانستم که نسبت به پسرم تعهدی دارم و انتخاب کردم که برگردم.

خدا، معنویت و دین

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ مسیحی- پروتستان، در آن زمان فکر می‌کردم همه به عیسی مسیح باور دارند.‌ آنها فقط در مورد آن صحبت نمی‌کردند. احساس می‌کردم که کسی همیشه آنجاست و فکر می‌کردم آن شخص عیسی بود. من خیلی مذهبی نبودم. در آن زمان به کلیسا نمی‌رفتم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، واقعی تر.

اکنون دین شما چیست؟ نمی‌دانم

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود. در آن زمان، من مسیحی بودم و هرگز به این فکر نکرده بودم که ما قبل از آمدن به اینجا زندگی می‌کرده ایم. با این حال، عیسی مسیح سازگار بود.

آیا در نتیجه ی تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان داشتید؟ بله، من بازبینی و تجدیدنظر کردم که ممکن است تناسخ وجود داشته باشد. پیش از این، معتقد بودم که مطابق با مسیحیت این تنها زندگی است.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌اید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم، با موجودی روبرو شدم که او را می‌شناسم و با او آشنا بودم. این موجود همیشه اینجا با من بوده است. من او را به عنوان عیسی می‌شناختم، و مطمئنم که یک موجود مذکر بوده است. توصیف کامل این رابطه با کلمات برایم دشوار است.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ بله، موجودی که من او را به خوبی می‌شناسم، و فکر می‌کردم او عیسی است. او به من نگفت چه کسی است. من فقط آن را می‌دانستم.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، نحوه ی ارتباط کاملاً آشکار بود، گویی ما - من و آن موجود - یکی هستیم، کاملاً به هم متصل. آنقدر که نمی‌دانم آیا آن موجود، نسخه‌ای از خودم بوده است یا نه.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، من در یک بدن متفاوت بودم. می‌دانستم که پیش از این زندگی وجود داشته‌ام.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ نه

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات زندگی در زندگی‌ شما رخ داد؟ من در مورد معنویت واقع بین تر(more objective)شدم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، توصیف ارتباط بسیار دشوار است.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، دقیق‌تر به یاد می‌آورم، هرگز آن را فراموش نمی‌کنم. محو نمی‌شود.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ بله، من چند تجربه داشتم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که به طور خاص برای شما معنادار یا قابل توجه باشند؟ همه ی آنها معنادار و قابل توجه هستند.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه

در مورد واقعیت تجربه ی خود در مدت کوتاهی (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، اولین تجربه زندگی زمینی مرا نجات داد زیرا اگر اتفاق نمی‌افتاد، صبح روز بعد خودکشی می‌کردم. دو تجربه ی دیگر به اندازه ی این که من اینجا نشسته‌ام و این را تایپ می‌کنم، واقعی بودند.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بوده است.

در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله، به غیر از مواردی که قابل توصیف نیستند، مانند ارتباط با موجود.