کارین ال. رویداد نزدیک به پایان زندگی (SNELE) را به اشتراک گذاشت
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

ه در بیمارستان بود. او بین واقعیت‌ها و جهان‌های مختلف در حرکت بود و آنچه را که می‌دید و تجربه می‌کرد، با صدای بلند بیان می‌کرد. او به کسی، حتی من، نمی‌گفت؛ او صرفاً این را برای خودش، با صدای بلند، تجربه می‌کرد. من به اندازه ی کافی خوش شانس بودم که در اتاق باشم و متوجه حرف‌هایش شوم. دیگران، کارکنان و خانواده ی خودم، تصور می‌کردند که او به خاطر دارو عقلش را از دست داده است. برای من، این عاقلانه‌ترین چیزی بود که تا به حال گفته شده بود. او بالاخره از شخصیتش رها شده و با وجود این که یک شاگرد و معلم معنوی در تمام عمرش بود، آشکارا تمام اشتباهات زندگی‌اش را اعلام می‌کرد. انگار زندگی‌اش به او نشان داده می‌شد و حقیقت و واقعیت بزرگتری آشکار می گردید. او هیچ چیز را پنهان نمی‌کرد. او با افشاگری‌ها و اظهاراتی مانند پیام‌هایی برای هر کسی که آنها را به عنوان حقیقت می‌پذیرفت، بیرون آمد. برای من، آنها با هر چیزی که خوانده بودم، حتی کتاب مقدس، همسو بودند. او کاملاً متفاوت از خودِ همیشگی‌اش بود، به همین دلیل بود که کاملاً واقعی به نظر می‌رسید. در آخرین روزی که با او بودم، بدنش روزها غذا نخورده و آب ننوشیده بود. چشمانش پوسته پوسته و بسته بود و هیچ کلمه‌ای نگفته بود. همانطور که بلند می‌شدم تا بروم، سرش را به سمت من چرخاند، بازوی پژمرده‌اش را بلند کرد و بازویم را محکم و محکم گرفت. این قدرتی بود که قبلاً هرگز احساس نکرده بودم-یک قدرت غیرفیزیکی-از این مرد که حالا فقط استخوان و پوست بود. از چشمان بسته و پوسته پوسته‌اش، شکافی کوچک باز شد و پرتویی از نور، مانند رگه ای از رعد و برق، مستقیماً به من رسید. بسیار درخشان، یک سفید مشعشع بود. مرا در خود غرق کرد. این احساس سورئال، گرم، روشن و درخشان بود. تنها راهی که می‌توانم آن را توصیف کنم این است که می‌دانستم «عشق» به معنای وسیع کلمه است. احساس می‌کردم مثل یک درخت کریسمس روشن شده‌ام. انگار از زمین، از واقعیت اطرافم، به فضایی کاملاً متفاوت بلند شده بودم. احساس می‌کردم مدت زیادی گذشته است، اما این گونه نبود. آنجا را ترک کردم و به خانه رانندگی کردم، انگار رعد و برقی به من خورده بود. من کاملاً حضور نداشتم. او همان شب درگذشت. به خانواده‌ام گفتم و آنها لبخندی تهی به من زدند و دیگر پاسخی ندادند. سریع فهمیدم که این موضوع را درک نخواهند کرد. سعی کردم وقتی برادر و خواهرش رسیدند، به آنها بگویم. هیچی. همه از مرگ او در آن شب ناراحت بودند، اما من به وجد آمده بودم و مانند یک لامپ می‌درخشیدم. این [مرگ] حتی بیشتر تجربیاتی را که من شاهدش بودم، تأیید، و مانند پیام‌هایی با صدای بلند آشکار می‌کرد. برای من تأیید کرد که همه ی آنها از پشت حجاب، از آن سو، از آن پادشاهی دیگر، از آن واقعیت دیگر آمده بودند. من از تغییراتی که در زندگی‌ام به این شکل اتفاق افتاده و پیام‌هایی که مستند کرده‌ام، روایت‌هایی ارائه داده‌ام. وقتی می‌فهمید هر آنچه که او گفته چقدر با نحوه ی تفکر، زندگی و باور او به چیزها در این دنیا مخالف بوده است، متوجه می‌شوید که او کاملاً دنیای دیگری را تجربه می‌کرده است. این اتفاق بین ۱ تا ۱۵ دسامبر ۲۰۱۴ رخ داد. در سال ۲۰۱۸، روح مرا ترغیب کرد تا هر آنچه را که او گفته بود با دیگران به اشتراک بگذارم، این که این فقط برای من نیست. احساس خوبی داشتم؛ این [کتاب] تکه‌های طلایی برای درک و زندگی امروز، زندگی از بهشت روی زمین در حالی که هنوز اینجا هستم، بود. بنابراین من کتابی در مورد آن نوشتم. من حتی مقدمه‌ای نوشته ی نیل دونالد والش داشتم که الهام‌بخش من برای نوشتن آن نیز بود. مشکلات و پیچیدگی‌های خانوادگی باعث شد که آن را منتشر نکنم. با این حال، به نحوی، به طور غیرمنتظره‌ای، دوباره این تلنگر را دارم که این بینش را با دیگران به اشتراک بگذارم. من هم به این سایت هدایت شدم، سایتی که قبلاً هرگز ندیده بودم. بنابراین امیدوارم اینجا جایی باشد که دیگران از این خرد و اطلاعات بسیار ساده که به گمانم از طرف دیگر داده شده است، بهره‌مند شوند.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۵/۱۲/۲۰۰۱ عناصر تجربه نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، بیماری، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، همانطور که در بالا توضیح داده شد. این هوشیاری خارج از ذهنیت عادی او بود. در واقع، آنقدر با شخصیت او متفاوت بود که تیم پزشکی و حتی خانواده ی خودم فکر می‌کردند ذهن او تحت تأثیر دارو تغییر کرده است. با این حال، برای من، این سالم‌ترین [تجربه] بود. ذهنی که تا به حال بیان شده بود. او خودش نیز آن را به عنوان حقیقت واقعی خود و زندگی‌اش تشخیص می‌داد. کاملاً متفاوت از آنچه که او اینجا روی زمین فکر می‌کرد.

در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ این مشاهدات من از پدرم است. طی یک دوره ی دو هفته‌ای، آمد و رفت آگاهی و هوشیاری به هر دو جهان فیزیکی و نامرئی وجود داشت. این یک سطح بالاتری از هوشیاری بود که دیگر به شخصیت معمول او متصل نبود. این امکان آگاهی از "قلمرو دیگر" را فراهم می‌کرد. بازتاب‌هایی از خود و زندگی، شناخت‌های خود و زندگی که دیده، مشاهده و تجربه می‌شدند، وجود داشت که او آنها را با صدای بلند بیان می‌کرد، نشان می‌داد و آشکار می‌کرد. او به کسی نمی‌گفت؛ او فقط تجربه ی خودش را با صدای بلند داشت. من به اندازه ی کافی خوش شانس بودم که در اتاق باشم و آنچه را که او بیان می‌کرد، مشاهده، ثبت و حتی از سایر متون، حتی کتب مقدس، تشخیص دهم.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد. یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داده بود، او به وضوح خارج از هرگونه زمان فیزیکی بود.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً دیدگاه خود را در طول تجربه با دیدگاه روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. او چیزهایی را می‌دید که برای هیچ کس دیگری در اتاق قابل مشاهده نبود. او در مورد چیزهایی صحبت می‌کرد که احتمالاً نمی‌توانست واقعاً در این دنیا ببیند. او این دیدگاه‌ها را طوری تجربه می‌کرد که انگار آنجا بود و آنها اینجا بودند. او در واقعیتی کاملاً متفاوت بود. او «همزاد» خود را، همانطور که خودش آن را می‌نامید، دید. او مسیح را دید. او شیطان را دید و خود را تحت تأثیر «شیطان» تجربه کرد. من هم این را دیدم؛ وحشتناک بود. او تصاویری از زندگی خود و این که اگر می‌دانست چگونه می‌توانست متفاوت باشد، دید. او دید که آینده ی شفا چگونه می‌تواند باشد. این که بشریت چگونه است و چگونه همه یک «کلاهبردار» هستند. او گفت: «همه ی ما کلاهبردار هستیم. من یک کلاهبردار هستم.» او گفت حتی معلم معنوی زندگی‌اش نیز یک کلاهبردار بود.

لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. او همه چیز را همزمان می‌شنید و تجربه می‌کرد. او موسیقی زیادی می‌شنید که در اتاق نبود. چیزهایی به او گفته می‌شد که هیچ کس دیگری نمی‌توانست بشنود و با موجوداتی گفتگو می‌کرد که قابل مشاهده یا شنیده شدن توسط هیچ کس دیگری نبودند.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ بله، و حقایق بررسی شده‌اند.

آیا وارد تونلی شده یا از آن عبور کردید؟ نامطمئن، او چیزی دقیقاً شبیه تونل توصیف نکرد. او بیشتر قلمروهای تاریکی، سپس قلمروهای نور، سپس قلمروهای سعادت را دید و به نظر می‌رسید زندگی‌اش همانطور که شاهد آن بود، از مقابلش عبور می‌کرد، شبیه به آنچه پس از مرگ توصیف می‌شود. او این را قبل از مرگ تجربه کرد.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم.

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، او دیدن نور زیادی را بیان کرد. به عنوان یک شاهد، من از دیدن او که درخشان‌ترین نور را به من می‌تاباند، در آخرین باری که او را دیدم، بسیار خوشبخت بودم. او روزها چیزی را تصدیق نکرده بود و چیزی نخورده و ننوشیده بود. او ساعت‌ها با مرگ فاصله داشت. او به سمت من برگشت، بازویم را با قدرت شدید گرفت و پرتوی نوری از چشمش که روزها باز نشده بود، بیرون آمد. شکاف کوچکی باز شد و این نور وصف‌ناپذیر را درست به سمت من هدایت کرد، همانطور که من برای آن روز خداحافظی می‌کردم. او همان شب درگذشت.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی، او گفت که فقط عشق وجود دارد؛ او موسیقی می‌شنید، نور می‌دید و با موجودات دیگر، چه خوب و چه بد، روبرو می‌شد. او واقعیتی کاملاً متفاوت از جایی که بود را می‌دید.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ من احساس سرخوشی، هیجان، کنجکاوی، شیفتگی و شگفتی داشتم. به نظر می‌رسید که او از حقیقت و واقعیتی که می‌دید شگفت‌زده شده است، گاهی اوقات از آنچه می‌دید غمگین می‌شد، که برخلاف باورهایش بود. گاهی اوقات لحن تسلیم‌آمیزی داشت. وقتی تصاویر تاریکی را که به عنوان شیطان توصیف می‌کرد، دید، ترس زیادی را احساس کرد و مدتی خودش هم شبیه شیطان شد. او با التماس مانند یک پسر جوان به من نگاه کرد، سپس به چهره‌ای شبیه شیطان بازگشت. در یک لحظه ترسید و ناامید شد که نمیرد. او نمی‌خواست بمیرد. در مواقع دیگر آرام، خنثی و مطمئن و گاهی اوقات متفکر بود. مثل تماشای ترن هوایی احساسات بود.

آیا احساس یک آرامش یا لذت را داشتید؟ آسودگی یا آرامش

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه

آیا یک احساس هماهنگی یا اتحاد با کیهان داشتید؟ احساس وحدت یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمید؟ همه چیز در مورد کیهان، او ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز در مورد خودش، دیگران و کیهان را می‌فهمد.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به ذهنتان خطور کرد؟ او به اتفاقات گذشته و شرایطی که حالا متفاوت می‌دید اشاره کرد. او در حال مرور زندگی‌اش بود، با پشیمانی، با دیدن این که چطور اتفاقات بر دیگران تأثیر می‌گذاشت و این که اگر زودتر این را می‌دانست، چگونه می‌توانست انتخاب‌های متفاوتی داشته باشد. او به طور خاص گفت: «عشق تمام چیزی است که وجود دارد»، «همه ی ما کلاهبردار هستیم؛ من یک کلاهبردارم»، «روح به بدن نیاز دارد»، «من هرگز روحانی نبودم؛ فقط مردم فکر می‌کردند که بودم» پس از یک عمر آموزه‌های معنوی. «اگر این را زودتر می‌دانستم، یک موسیقیدان می‌شدم، نه یک معلم» اشتیاق او ویولنسل بود. «همه چیز آسان است؛ ما فقط فکر می‌کنیم هوشمندانه است» او یک روشنفکر بود. «اگر برای شما منطقی است، پس درست است.» «رضایت روح فقط سه چیز است: عشق، قدردانی و مثبت‌اندیشی» سپس اضافه کرد: «مثبت‌اندیشی روی درختان رشد نمی‌کند.» «من باید در خودم ایمن می‌بودم؛ جامعه برای این کار خوب است.» «آنچه به آن علاقه ندارید، کنار بگذارید.» و موارد دیگری که بعداً به یاد می‌آورم.

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما پیش آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

قبل از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی - سایر مسیحیان

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، آنها به مکالمات و تجربیات بسیار روزمره‌تر و عادی‌تری تبدیل شده‌اند. زندگی با این موجودات «عرفانی» به عنوان دوستان و راهنمایان واقعی حاضر، روش بسیار هدیه داده شده ای برای زندگی است.

دین شما اکنون چیست؟ مسیحی - سایر مسیحیان

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید سازگار بود و هم نبود. او کاملاً تحت تأثیر تضاد بین آنچه زندگی کرده بود و آنچه اکنون تجربه می‌کرد و در مقابل خود می‌دید، قرار گرفت. از این رو این پیام که «همه ی ما کلاهبردار هستیم، حتی او هم کلاهبردار بود، معلمان معنوی او همه کلاهبردار بودند. همه ی اینها یک توهم است» و سایر مکاشفه‌های او که در بالا ذکر شد. هر آنچه که او با آن زندگی کرده بود، اکنون متفاوت به نظر می‌رسید.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، قطعاً در تضمین باورهای من. در واقع، این تمام باورهای من را تضمین کرد. این تأییدی بر هر چیزی بود که خوانده بودم، شنیده بودم و باور داشتم. با سایر تجربیات نزدیک به مرگی که در موردشان خوانده بودم، همسو بود. تماشای پوسیدن بدنش اما نفس، روح، نیروی حیات، با تمام قدرت باقی می‌ماند، و با تمام شدن بدن، نفس جایی برای بودن نداشت و رفت. این ایده ی رفتن نفس و سپس عدم توانایی بدن برای زندگی را تغییر داد. این برعکس بود، نفس جایی برای بودن یا زندگی کردن یا ابراز خود نداشت، اما اصلاً نمی‌مرد، فقط باید بدن پوسیده را ترک می‌کرد. مانند پیام او "روح به بدن نیاز دارد".

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. بله، او از دیدن موجودات عرفانی صحبت کرد، گویی در اتاق بودند. او چند بار از مسیح، و همچنین فرشتگان، ارواح و روح خودش نام برد. او همزاد خود را دید و به نظر می‌رسید که روزها با موجودات نامرئی ارتباط برقرار می‌کرد و آنها را می‌دید.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ بله، عیسی مسیح

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟ بله، بله، کاملاً مشخص بود که او در حال تجربه ی یک جهان عرفانی، واقعیت، حقیقت یا وجودی غیر از این جهان بود. او اظهاراتی را در مورد آنچه می‌دید و تجربه می‌کرد، بیان می کرد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، روشی که در بالا توضیح داده شد، یکی بود. و پیام زندگی برای تحقق روح شما: عشق، قدردانی و مثبت اندیشی، که روی درختان رشد نمی‌کردند، بنابراین باید پرورش داده می‌شدند. او چند چیز تصادفی اما جالب گفت: «مردم خشک‌تر از گذشته هستند.» «مردم وحشی اهل برزیل هستند.» این که «مردم رنگ پوست خود را در طول زندگی تغییر نمی‌دهند.» این که «بچه‌ها به پدرشان به اندازه ی مادرشان نیاز دارند»، گویا با کمی پشیمانی از غیبت خودش. «مراقبه مهم است»، که به تکبر زمینی خودش نسبت به مراقبه اشاره دارد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، بله، او جملاتی را ارائه داد که معنای زندگی زمینی را توصیف می‌کرد. یکی از آنها این بود: «تکامل روح فقط سه چیز است: عشق، قدردانی و مثبت‌اندیشی.» و «عشق تمام چیزی است که وجود دارد.»

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، او در حال تجربه ی یک واقعیت بسیار واضح و متفاوت بیرون از این واقعیت بود.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ بله، «جملات یا پیام‌های» دیگری که هنوز به آنها اشاره نکرده‌ام عبارتند از: او از «روش» صحبت کرد، که می‌تواند همه را شفا دهد، دنیایی را که او گفت شفا دهد، و همه ی ما می‌توانیم تا ۱۰۰ سالگی زندگی کنیم. او آن را «روش» نامید. او بارها و بارها با حرکات کوچک رو به جلو و عقب سرش را تکان می‌داد و سپس اعلام می‌کرد که با انجام این کار او توانست تلویزیونی را که جلویش بود پاک کند. او گفت با این روش می‌تواند همه ی بیماری‌ها را پاک کند. به سادگی چیزها را پاک کنید، انگار همه چیز بسیار آسان بود. او همچنین همانطور که قبلاً گفته شد گفته بود: «همه چیز آسان است، ما فقط فکر می‌کنیم که هوشمندانه است.» او گفت تنها کاری که باید انجام دهید این است که هر چه می‌خواهید، بیماری و اشیاء را پاک کنید. پیام‌های دیگری که قبلاً ذکر شد و در ادامه خواهند آمد، نحوه ی درک جهان زمینی و بنابراین نحوه ی زندگی زمینی شما را تغییر دادند.

در طول تجربه ی خود، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، به نظر می‌رسید که او در حال تجربه ی دام‌های زندگی زمینی بود. این که چگونه فریب اینها را خورده، و خود را در نور باور کرده بود. چگونه در توهم همه چیز گرفتار شده بود. او گفت: «همه ی ما کلاهبردار هستیم. من یک کلاهبردار هستم. همه چیز یک توهم است.»

در طول تجربه ی خود، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، او در حال تجربه بود و گفت که «عشق همه چیز است.» چیزی که او هرگز در زندگی خود نمی‌گفت. وقتی این را گفت، به دوردست‌ها خیره شد، انگار که برای اولین بار این عشق را تجربه می‌کرد.

پس از این تجربه چه تغییرات زندگی در زندگی شما رخ داد؟ برای من خیلی تغییر کرد. دیگر نیازی به سوال یا جواب در مورد طرف مقابل، پشت پرده، نبود. ایمان مطلق به واقعیت نامرئی، بسیار مطلق است. این ایمان، ارتباط بسیار آسانی را با خدا و دیگر شخصیت‌هایی که همیشه در زندگی من بودند، اما به شکلی متفاوت، به ویژه عیسی، مریم و فرشته ی مقرب میکائیل، به من داده است. بعد از آن و هنوز هم مثل صحبت کردن و بودن با دوستان واقعی است. واقعاً می‌توانم دست خدا را بگیرم و با او قدم بزنم. همه ی آنها همیشه با من هستند. مانند تیمم، قبیله‌ام، شرکایم. از این رابطه احساس رضایت و اطمینان بیشتری می‌کنم. این رابطه، نحوه ی بودن من با پدرم را نیز تغییر داد. من واقعاً رابطه ی نزدیکی با او نداشتم و بعد از آن احساس کردم که او همیشه در کنار من است. احساس می‌کردم که او بالاخره "مرا" فهمیده و من و زندگی‌ام را درک کرده است. هر جا که می‌رفتم، او را می‌دیدم، در هواپیما با من، در انتهای سالن کنفرانس وقتی صحبت می‌کردم، در حالی که به من لبخند می‌زد. او هرگز لبخند نمی‌زد، همیشه خیلی جدی بود. می‌توانستم با او گپ بزنم. او در طول زندگی‌اش آنقدر غرق در «دنیای معنوی» خود بود که فراموش کرد زندگی فیزیکی‌اش، خانواده‌اش را درست روبروی خود ببیند. او یک عقل معنوی بود، اما نه واقعاً حقایق معنوی زنده. او مانند یک ریاکار معنوی بود، که بزرگ شدنش مرا بسیار عصبانی می کرد. می‌توانستم آن را ببینم. من هم از آن زمان و قبل از آن تجربیات نوری داشته‌ام. یکی تقریباً به همان اندازه کورکننده و درخشان بود، بقیه کمتر، اما همان احساس را با خود داشتند. هدف تعالیم خودم تغییر کرد. اگرچه هرگز در مورد آن به صورت بیرونی با مردم، مراجعان یا دانشجویان صحبت نکردم، اما مردم را به روشی متفاوت راهنمایی می‌کنم. با یک آگاهی متفاوت و همیشه از راهنمایی و حضور پادشاهی نامرئی استفاده می‌کنم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، همانطور که توضیح داده شد، رابطه ی من با پدر مرحومم کاملاً تغییر کرد، همانطور که رابطه ی من با خانواده‌ام که همیشه آنها را تا حدودی معنوی، آگاه و باز می‌دانستم، تغییر کرد. اکنون ترس آنها و نوعی دروغ را در تمام اعمال و گفتارشان می‌بینم. می‌بینم که دانستن چیزی که تجربه نکرده‌ای چقدر غیرممکن است، بنابراین آن را قضاوت نمی‌کنم، انتظارش را ندارم یا به کسی نسبت نمی‌دهم.

پس از تجربه ی نزدیک به مرگ:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، آنچه که او اعلام می‌کرد، می‌گفت و تجربه می‌کرد، را نوشتم. ۱۳ جمله بسیار واضح وجود داشت که او گفت و من می‌توانستم ببینم که او آنها را تجربه می‌کند. بعداً آنها را به عنوان پیام دیدم. او به صورت بیرونی، واضح و تأملی می‌دید و بیان می‌کرد و هر آنچه را که در مورد زندگی، خودش و این جهان فکر می‌کرد، تغییر می‌داد. آخرین تجربه‌ای که با او داشتم، برای من خارق‌العاده‌ترین و غیرقابل توصیف‌ترین بود. یک میله یا پرتو «نور» از چشم بسته و پوسته پوسته شده‌اش (که روزها بسته بود) بیرون می‌آمد و مستقیماً، از طریق من، به وضوح به من نفوذ می‌کرد. واقعاً هیچ کلمه ی بسنده ای برای توصیف یا توضیح آن وجود ندارد. امروز که به آن فکر می‌کنم، می‌توانم آن را حس کنم، انگار که تازه اتفاق افتاده است. احساسی دارد که تنها می‌توان آن را به عنوان عشقی که قبلاً هرگز تجربه نکرده‌ام توصیف کرد.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. پدرم فوت کرد، بنابراین نمی‌توانم به جای او به این سوال پاسخ دهم. من می‌توانم از طرف خودم به عنوان شاهد این مکاشفه‌های خارق‌العاده در حال مرگ و تجربه ی «نور» خارج از این دنیا که از طریق او داشتم، به آن پاسخ دهم. با مشاهده ی این که او این تجربه را پشت سر گذاشت، هنوز هم می‌توانم پدیده‌های آن را مانند همین الان احساس کنم. مانند تجربه ی زندگی کردن کلمات کتاب مقدس که در مقابل من اجرا می‌شدند. او در آستانه با شیاطین کشتی می‌گرفت و از طرف دیگر عیسی و موجودات نورانی را می‌دید. او چیزی را که من بارها خوانده بودم، به عنوان یک واقعیت واقعی تجربه شده اعلام می‌کرد. او این واقعیت را نشان می‌داد.جلوی چشمانم. فقط باید به این فکر کنم و به خصوص به پرتو یا میله ی نوری که به سمت من هدایت شده بود و احساس می‌کنم که انگار همین الان در حال اتفاق افتادن است. هنوز یک احساس احشایی کاملاً تجسم یافته است. هنوز کاملاً مرا در بر می‌گیرد. قلبم را به طرز خوبی به تپش می‌اندازد و شور و هیجان در من جاری می‌شود. انرژی من افزایش می‌یابد و احساس می‌کنم که کاملاً در واقعیت دیگری هستم.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله، من توانایی بیشتری برای حاضربودن با روح، فراخواندن آسان‌تر و ملموس‌تر خدا و نور و عشق داشته‌ام. من فرکانس‌ها و طنین آن را در حضور مراجعین احساس می‌کنم و این زمانی است که شفاها و الهامات برای آنها اتفاق می‌افتد. دانستن(Knowing) این واقعیت نامرئی با یک K-ی بزرگ بدون هیچ سوال یا شکی، امکان وقوع به اصطلاح "معجزات" و آگاهی از آنها را فراهم می‌کند.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما معنادار یا مهم باشد؟ دانستن این که این واقعیت نامرئی همین جا در کنار من است و نه در جای دیگر یا فقط به این شکل ملموس و در لحظه ی حال وقتی می‌میریم در دسترس ماست، دیدگاه ما را نسبت به واقعیت زمینی و میزان وابستگی به آن تغییر می‌دهد. این امر به شما امکان می‌دهد تا با لنزی بسیار وسیع به هر آنچه در جسم و بینایی وجود دارد نگاه کنید.

آیا تا کنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، من مجذوب زندگی پس از مرگ و آنچه که به "نیروی حیات" کمک می‌کند، بودم و درباره ی NDE شنیده بودم. تنها پس از آن بود که شروع به خواندن روایت‌های زیادی کردم و همه ی آنها توصیفات یکسانی داشتند و زبان برای توضیح کافی آنها دشوار بود.

کمی پس از وقوع تجربه ی خود (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، آنقدر واقعی بود که یکی از "واقعی‌ترین" رویدادهای زندگی من بود. هیچ چیز با آن قابل مقایسه نبود. هیچ چیز آن را کم‌رنگ نمی‌کرد. من هرگز آن را مانند دیگران زیر سوال نبردم. آنقدر واضح و ملموس و «واقعی» بود که با تمام وجودش مطابقت داشت و همه چیز در مورد آن سوی دیگر، واقعیت نامرئی، برایم توصیف شده است.

در مورد واقعیت تجربه‌تان اکنون چه باوری دارید؟ همانطور که در بالا ذکر شد، تجربه قطعاً واقعی بود.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، از آن زمان تاکنون تجربیات نوری دیگری داشته‌ام، بله. آنها یکسان نبودند، اما جوهره ی یکسانی دارند. من آن میله ی نوری را تجربه و معنای شخصی جدیدی در مورد آن برای خودم احساس کردم، یا به من داده شد.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ من می‌دانم که این تجربه ی نزدیک به مرگ من نبود، و نه یک تجربه ی نزدیک به مرگ واقعی، زیرا پدرم واقعاً درگذشت. من فقط شاهد این تجربه ی مردن بودم که او را بین دو واقعیت، پشت پرده و پس آن، قرار می داد و او همه چیز را به صورت بیرونی بیان می‌کرد. این امتیازی بود که من نسبت به آن بسیار سپاسگزار و فروتن هستم. نوری که به من عطا شد، خارق‌العاده‌ترین و غیرمنتظره‌ترین چیزی بود که می‌توانست از این بدن کاملاً بی‌رمق و پوسیده ناشی شود، و با این حال این هدیه‌ی آسمانی نور به من هدایت شد. چه می‌توانم بگویم؟ وای! حالا که سال‌ها بعد این را می‌نویسم، دوباره از عظمت همه چیز، از موهبتی که بود، و به نوعی مسئولیتی که اکنون دوباره برای به اشتراک گذاشتن آن با دیگران احساس می‌کنم، مبهوت و شگفت‌زده شده‌ام. این هدیه فقط برای من نبود. دوباره این را کاملاً احساس می‌کنم.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله، فکر می‌کنم همینطور است، بله. توضیح و توصیف این چیزها در واقع آسان نیست؛ کلمات بسیار محدود و تکراری به نظر می‌رسند. بنابراین روش‌های مختلفی که شما سوالات مشابهی پرسیده‌اید، برای یافتن و ارائه روش‌های گوناگون برای بیان تقریباً یک چیز مفید بود.