< وندی اچ. تجربه نزدیک به مرگ 13539

وندی اچ. تجربه نزدیک به مرگ NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

داشتم سعی می‌کردم در رختخواب بنشینم. دچار حمله ی آسم شده بودم و نمی‌توانستم نفس بکشم. ناگهان خودم را در تاریکی مطلق شناور یافتم. ترسناک نبود؛ آرامش‌بخش و راحت بود. تاریکی آنقدر سیاه بود که نمی‌توانستم چیزی در اطرافم یا هیچ قسمتی از خودم، مثل دست‌ها یا پاهایم را ببینم. احساس می‌کردم مثل یک توپ جمع شده‌ و شناور هستم. با این که تاریک بود و نمی‌توانستم ببینم، اما حس پوچی و نیستی را نداشتم. همه چیز مخملی و نرم به نظر می‌رسید، انگار چیزی دورم پیچیده شده و مرا در آغوش گرفته بود. احساس می‌کردم در آغوش گرفته شده و در آرامش هستم.

سپس شروع به «شنیدن» کلماتی کردم که بارها و بارها تکرار می‌شدند: «همه چیز خوب است». هیچ صدایی نبود؛ بیشتر تله‌پاتی بود. به من «نشان داده شد» که پشت سرم گذشته‌ای است که همیشه بوده، و روبرویم آینده‌ای است که آن هم همیشه بوده است. من فقط اینجا در وسط بودم، و مهم نبود چه کار می‌کردم. همه چیز همان طور بود که باید باشد.

از من خواسته شد که به پایین نگاه کنم و من در تاریکی، در پایین دستم، در سمت راستم، چیزی شبیه یک تیله ی آبی را دیدم. به من گفته شد که آنجا خانه ی من بود و فهمیدم که باید به آنجا بروم. من بازگشت به بدنم را به خاطر نمی‌آورم، اما ناگهان مادرم با دستگاه بخارساز قطران زغال سنگ آنجا بود.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 00/00/1964

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نامطمئن من آسم دوران کودکی و چندین حمله ی جدی داشتم. در مواقعی که نمی‌توانستم نفس بکشم، تنها داروی موجود برای استفاده در خانه در آن زمان یک دستگاه بخارساز قطران زغال سنگ بود که شب‌ها کنار تختم می‌سوخت. بارها به یاد دارم که مادرم آن را درست جلوی صورتم می‌گرفت تا بتوانم نفس بکشم. تجربه ی من در یکی از این شب‌ها اتفاق افتاد؛ من تازه مدرسه را شروع کرده بودم.

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم چیزی که با من مانده و هنوز کاملاً واضح است، پیام «صداهایی» بود که می‌گفتند «همه چیز خوب است» و زمانی که زمین را دیدم. من کودک بسیار کوچکی بودم و آنقدر از آن زمان گذشته بود که خاطرات کمی از این دوره دارم. با این حال، این تجربه هرگز محو نشده است، بنابراین گمان می‌کنم هوشیاری من در حالت بهبود یافته‌ای بوده است.

در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد. زمان کند شده، تقریباً صبور، منتظر من تا درک کنم. زنده تر از حد معمول لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. بینایی به نظر یکسان می‌رسید، اما احساساتی مرتبط با آن داشت. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. شنوایی در درون سرم بود، نه از صداهای واقعی، بلکه با احساسات قوی.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه نه

آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نه نه

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ مکانی ناآشنا و عجیب سیاه غلیظ، تاریکی مخملی مطلق که در آن شناور بودم. با این حال ترسناک نبود؛ خوشایند بود، انگار از دیدن من خوشحال بود و مرا در امان نگه می‌داشت.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ آرامش، حیرت، شگفتی

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی شادمانی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ من احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان را داشتم. همه چیز در مورد خودم یا دیگران فهمیدم که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، همه چیز همانطور است که قرار بود باشد، پیش از من و پس از من.

آیا صحنه‌هایی از گذشته ی شما دوباره زنده شدند؟ نه نامطمئن به من گفته شد که به پایین نگاه کنم، زیرا آنجا جایی بود که باید می‌رفتم. خانه.

آیا به یک مرز یا نقطه ی بدون بازگشت رسیدید؟ نه

پیش از این تجربه دین شما چه بود؟ مسیحی - پروتستان کلیسا فقط برای مناسبت‌های خاص و رویدادهای اجتماعی بود. نامطمئن البته، در آن زمان نه، اما از زمانی که آن را کاملاً به یاد آوردم، به رشد معنوی خود و کاوش در حالت‌های تغییر یافته ی آگاهی از طریق صدای خالص علاقه‌مند شده‌ام.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - پروتستان من یک مسیحی فرهنگی هستم که به عیسی مسیح اعتقاد دارم، اما به کلیسا نمی‌روم. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، اصلأ سازگار نبود. من یک کودک خردسال (بزرگترین فرزند از سه فرزند) بودم و اغلب توسط والدین پرمشغله‌ام نادیده گرفته می‌شدم. چیز زیادی نمی‌دانستم؛ دنیای من کوچک بود. اکنون می‌بینم که این تجربه، آگاهی مرا گسترش داد. دری را به منبع تغذیه ی الهی باز کرد که در بزرگترین فقدان‌هایم مرا حفظ کرده و باعث ایجاد تاب‌آوری و نشاط شده است.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله می‌دانستم که تنها نیستم. من بخشی از چیزی بزرگتر از خودم بودم. صدایی شنیدم که نمی‌توانستم آن را تشخیص دهم. مثل یک صدای تله‌پاتی، شاید صداهای زیادی اما همه با هم صحبت می‌کردند و باعث می‌شدند بفهمم داشتند به من چه می‌گفتند.

آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه بله من همیشه وجود داشته‌ام و اکنون اینجا هستم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ نامطمئن فهمیدم که من فقط بدن فیزیکی‌ام نیستم؛ من در چیزی بزرگتر از خودم بودم. نه

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله این که ما موجوداتی ابدی هستیم. اینکه زمین فعلاً خانه ی ماست. این که همه چیز آنطور که باید اتفاق می‌افتد. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله من فهمیدم که همیشه وجود داشته‌ام، و زمان پشت سر من و جلوی من وجود داشته، و من بر آن تأثیری نداشته‌ام. نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله به من گفته شد که همه چیز خوب است، که من این را به این معنی گرفتم که نیازی به نگرانی در مورد زندگی نیست. اکنون نمی‌دانم که آیا این به من داده شده است زیرا من کودک بسیار مضطربی بودم، به همین دلیل آسم داشتم. بله من از عشقی شدید به خودم، عشقی پرورش‌دهنده و صبور، آگاهی یافتم.

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگ در زندگی‌ام این تجربه را سرکوب کردم و یاد گرفتم که در مورد آن صحبت نکرده تا مادرم را ناراحت نکنم، زیرا ظرفیت ترک بدنم به دلخواه و دیدن تصاویر زیادی از خلاء را در خود پرورش دادم. وقتی سعی کردم در مورد آن صحبت کنم، خانواده‌ام آن را دوست نداشتند، بنابراین رهایش کردم. در اواخر نوجوانی‌ام به عنوان حساسیت بیش از حد به افراد و محیط‌ها دوباره ظاهر شد، بنابراین به من آرام‌بخش دادند و سعی کردم در آن جا بیفتم، اما ناموفق بودم. سپس، در دهه ی پنجاه زندگی‌ام، از دست دادن فاجعه‌بار خانه‌ام را تجربه کردم. در اعماق ناامیدی‌ام، دوباره پدیدار شد، زندگی‌ام را از نو تعریف کرد و هنوز هم مرا با خود می‌برد. نامطمئن احتمالاً، من به مادر یا خواهر و برادرهایم نزدیک نیستم. من با آنها متفاوتم.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله یادم می آید که در آن زمان زیاد با پدر و مادرم مشکل پیدا کردم، چون به مردم می‌گفتم «اهمیت نمی‌دهم». می‌دانم که مدام این را می‌گفتم و فکر نمی‌کردم اشتباه باشد. حالا فکر می‌کنم این روش من در تلاش برای بیان چیزی بود که به عنوان حقیقت درک کرده بودم: این که نباید نگران باشم، چیزی برای نگرانی وجود ندارد، چیزی برای ترسیدن نیست. «همه چیز خوب است.» من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. این به دلیل احساسی که در من ایجاد کرد، برجسته است.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشتید؟ بله با بزرگتر شدنم، متوجه شدم که حساسیتم به صدا و تصویر افزایش یافته است و می‌توانم از آنها برای ورود آسان به حالت‌های تغییر یافته ی هوشیاری استفاده کنم. گاهی اوقات اشکالی از نور را در اطرافم می‌بینم. همچنین دسترسی آسان به چیزی که من آن را «آرامش پویا» می‌نامم، وجود دارد، حضوری که به من کمک کرده تا به سرعت از آسیب‌های جدی بهبود یافته و فضایی برای بهبودی دیگران فراهم کنم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله تقریباً پنجاه سال طول کشید تا در مورد آن صحبت کنم! من در یک دوره ی رهبری زنانه ی الهی بودم و در طول یک واحد در مورد انرژی مادر، معلم من دریافت که من نمی‌توانستم در طول بحران‌های زندگی‌ام از مادرم حمایت زیادی دریافت کنم زیرا او از نظر عاطفی غایب بود، با این حال من در مواجهه با سختی‌ها چنین انعطاف‌پذیری شادی را نشان داده بودم. او پرسید که من از کجا تغذیه می‌کنم. او از من خواست که در مورد آن مراقبه کنم، که من هم انجام دادم، و البته می‌دانستم که این جهان هستی است، اما برای اولین بار عظمت هدایایی را که در آن تجربه به من داده شده بود، درک کردم. من آن را با گروه در میان اشک‌ها به اشتراک گذاشتم، که کاتالیزوری برای رساندن آن به آگاهی کامل شد. برای اولین بار در زندگی‌ام از سوی آن گروه شنیده شده و حمایت و پذیرش دریافت کردم. به من گفته شد که الهام‌بخش هستم. نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. فکر می‌کنم آن را پذیرفتم، اما نمی‌خواستم در مورد آن فکر کنم؛ آن را پس زدم. احتمالاً به این دلیل که به شکل متفاوتی با آن رفتار می کردم، از عبارت جدید "اهمیت نمی‌دهم" به اندازه ی کافی استفاده می‌کردم که مرا به دردسر می‌انداخت، و بنابراین نمی‌خواستم در مورد آن مورد پرسش قرار گیرم. تجربه قطعاً واقعی بود. از آنچه از آن زمان آموخته‌ام، انرژی زنانه ی الهی اغلب به صورت یک نور سیاه، تاریکی پرورش‌دهنده ی رحم کیهانی، ظاهر می‌شود. این تمام چیزی بود که من دیدم: نه نور سفید یا طلایی، فقط تاریکی ملایم مطلق. برای من منطقی است که این جنبه ی پرورش‌دهنده ی خدا در آغوش گرفتن یک کودک دچار سوءتغذیه بود، زیرا این احساسی بود که من داشتم و احتمالاً چیزی بود که مورد نیاز بود. فراموش کردم قبلاً بگویم که در طول چند ماه بعد، آسم من بهتر شد و تا بیست سالگی دیگر هرگز آن را تجربه نکردم.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه چالش برانگیز و احساسی بود و خیلی بیشتر از ۴۵ دقیقه طول کشید.

آیا چیز دیگری برای افزودن دارید؟ من از این که این تجربه در متن یک عمر چقدر کوچک بود، شگفت‌زده‌ام، اما اثر آن هنوز مانند رعد و برق طنین‌انداز است.