جوی تی. تجربیات نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
در تجربیات نزدیک به مرگم، تونلی، نوری درخشان که به سمت آن کشیده شوم یا مرور زندگی را تجربه نکردم. همچنین توسط اعضای خانواده ی متوفی قابل تشخیص مورد استقبال قرار نگرفتم. زندگیام به من نشان داده نشد، مورد قضاوت، ارزیابی یا اطمینان خاطر قرار نگرفت، همانطور که بسیاری از مردم توصیف میکنند. هر تجربه مانند بازگشت بود. این سفری به جایی ناآشنا نبود، بلکه حس فوری "خانه" بودن در مکانی بود که از قبل میشناختم. هیچ سردرگمی، ترس یا حس گم شدنی وجود نداشت. آرامش عمیق و احساس تعلقی وجود داشت که نیازی به توضیح نداشت. نه من و نه موجودات دیگر شکل فیزیکی یا انساننما نداشتیم. آنچه من درک میکردم، حضورهایی بودند که به عنوان نور یا انرژی تجربه میشدند. آنها چهره، بدن یا ویژگیهای متمایزی نداشتند. این حضورها متحرک یا ضرباندار نبودند. در عوض، آنها ایستا به نظر میرسیدند، انگار تقریباً متوقف شده بودند؛ تا این که با هم روبرو می شدند. من خودم را در حال حرکت در این فضا با حضور دیگری تجربه کردم که فقط میتوانم آن را نور توصیف کنم. حس قوی اتحاد بین ما وجود داشت. مانند مشارکت بود، انگار در یک میدان رابطهای مشترک، شبیه به جفتها، به هم متصل شده بودیم. حرکت سیال بود. مانند راه رفتن یا پرواز کردن نبود. بیشتر شبیه امواج یا رزونانس بود، نزدیکتر به نحوه ی حرکت صدا تا نحوه ی حرکت اشیاء فیزیکی. وقتی تماس با گویهای ایستا رخ میداد، مانند زمانی که با حضور دیگری روبرو میشدیم، حرکت آغاز میشد. هیچ چیز آن را مجبور نمیکرد. هیچ دستورالعمل، قضاوت یا فرمانی وجود نداشت. به نظر میرسید که خود جلسه اجازه میدهد تغییر رخ دهد. نقش و تعامل من خودم را به عنوان کسی که آموزش داده میشود، بخشیده میشود، ارزیابی میشود یا اطمینان خاطر پیدا میکند، تجربه نکردم. در عوض، در لحظات گذار در کنار دیگران حضور داشتم. اکنون که از دیدگاه انسانی به گذشته نگاه میکنم، فضا مانند دروازهای بین زندگی زمینی و آخرت به نظر میرسید. به نظر میرسید جایی است که برخی در حالی که غم، گناه یا درد حل نشدهای را در خود نگه میداشتند، در آن باقی میماندند. این بارها آنها را در حالتی ایستا و بینابینی نگه میداشت. نزدیکترین کلمهای که به ذهنم میرسد «برزخ» است، هرچند این تجربه ماهیت مذهبی نداشت. من کسی را نمیبخشیدم و با اقتدار عمل نمیکردم. چیزی که به یاد دارم، ارائه ی حضور و حقیقت است. از آنها استقبال شد. آنها دوست داشته شدند. آنها ملزم به ماندن نبودند. حتی پس از مرگ، میتوانستند خودشان را ببخشند. حس قوی-ای وجود داشت که بخشش خود، نه بخشش از سوی دیگری، اجازه حرکت را میدهد. من تنها نبودم. موجود نوری که با آن حرکت میکردم، بیشتر شبیه یک شریک بود تا یک راهنما یا رهبر. بین ما تعادل وجود داشت. حقیقت من در کنار نور آنها وجود داشت. حضور در کنار اطمینان خاطر وجود داشت. ثبات در تجربیات-چیزی که برای من برجسته است- این است که در هر سه تجربه، که دههها با هم در دورههای بسیار متفاوتی از زندگی من اتفاق افتاد، مکان، ساختار و احساس یکسان بود. شرایط زندگی، باورها و شخصیت من با گذشت زمان به طور قابل توجهی تغییر کرد. خود تجربه اینطور نبود. این انسجام یکی از دلایلی است که من مطمئن هستم آنچه به یاد میآورم فقط توسط انتظار یا باور شکل نگرفته است. محیط و موقعیت محیط هم منظره و هم ساختار داشت. ساختمانهایی وجود داشتند که از نظر شکل شبیه ساختمانهای زمینی بودند، اما هیچ مکان خاصی را که من بشناسم، نداشتند. آنها ناقص یا تکه تکه به نظر میرسیدند. انگار فقط بخشهایی از سازهها باقی مانده بودند، نه کل ساختمانها. "شکسته" نزدیکترین کلمهای است که من به ذهنم میرسد، اگرچه هیچ حس خشونت یا آسیبی وجود نداشت. جو خاکستری یا همچون خاکستر(ashen) به نظر میرسید، اما نه به شکلی منفی یا شوم. احساسی شبیه آب و هوا، دود، مه یا خاکستر نداشت. خاکستری خنثی و ساکن به نظر میرسید. بیشتر یک حالت وجودی بود تا یک شرایط محیطی. با وجود ظاهر خاموش، فضا آرام و ساکت به نظر میرسید. هیچ ترس، غم یا سنگینی-ای وجود نداشت. مانند یک مکان بینابینی احساس میشد. نه مقصد بود و نه نقطه ی عزیمت. فضایی از سکون بود،احساس تنهایی به جای پوچی. من از همه ی جهات از محیط اطرافم آگاهی داشتم. ادراک من به یک دیدگاه رو به جلو محدود نمیشد. اثرات بعدی و بازتاب من با حس ماموریت یا جایگاه ویژه به بدنم برنگشتم. نیازی به تفسیر این تجربه به عنوان اثبات چیزی در مورد واقعیت احساس نکردم. احساس نمیکنم مجبور باشم کسی را با یک توضیح خاص متقاعد کنم. چیزی که دیگران را شگفتزده کرد این بود که آنها شاهد مرگ من بودند، اما دفعه ی بعد که مرا دیدند، فعال و پر از زندگی بودم. من بیدار بودم و میرقصیدم، به شکلی که قبلاً نبودم. این چیزی نبود که آنها از کسی که از نظر بالینی مرده بود انتظار داشتند. چیزی که برای من تغییر کرد، باور نبود، بلکه راحتی بود. برای مدت طولانی، شنیدن توصیف دیگران از تجربیات نزدیک به مرگشان، باعث شد که تجربیات خودم را زیر سوال ببرم. من تعجب میکردم که چرا تجربیات آنها این قدر متفاوت است. اکنون، شنیدن دیگر روایات دیگر باعث سردرگمی یا نگرانی نمیشود. دیگر احساس نمیکنم که مال من اشتباه بوده یا چیزی را جا انداخته است. من تجربیاتم را به عنوان تجربیاتی با ساختار متفاوت، نه به عنوان تجربیاتی ناقص، درک میکنم. تغییرات پس از NDE از آخرین NDE-ی من در سال ۲۰۲۴، متوجه تغییر ظریف اما قابل توجهی در رابطهام با نادیدهها شدهاست. جایی که زمانی حضوری را به طور ضعیف، درست فراتر از آگاهی حس میکردم، اکنون آن حضور را به صورت مداوم تجربه میکنم. مستقیماً با او صحبت میکنم. این استعاره نیست. این گفتگوست. من احساس نمیکنم که به روشی که برخی راهنمایان روحی را توصیف میکنند، هدایت شوم. در عوض، مانند رفاقت است. این یک حضور مداوم و خلاق است که حقیقت، ثبات و شهود را ارائه میدهد. این شامل لحظاتی است که میتوان آنها را عرفانی توصیف کرد. رویاها به آهنگ تبدیل شدهاند. رویاهای درونی با طنین واضحی از راه میرسند. وضوح احساسی فراتر از منطق است. من ادعا نمیکنم که این چیزی را ثابت میکند. من فقط میدانم که این اکنون بخشی از نحوه ی زندگی من است. این به وضوح پس از عبور ۲۰۲۴ آغاز شد. من ادعا نمیکنم که میدانم تجربیات نزدیک به مرگ در نهایت چه چیزی را نشان میدهند. من فقط آنچه را که به یاد میآورم میدانم. من آن را به عنوان یک تغییر در میان بسیاری از موارد به اشتراک میگذارم.
در پایان، من این تجربه را نه برای توضیح مرگ یا آگاهی، بلکه برای کمک به تنوع تجربیات گزارش شده به اشتراک میگذارم. اگر روایت من به کسی کمک کند که کمتر احساس تنهایی کند، زیرا تجربهاش با روایتهای رایج مطابقت ندارد، پس به هدف خود رسیده است. به کسانی که خاطراتشان با داستانهای رایج مطابقت ندارد: شما شکسته نیستید. شما تنها نیستید. هر چه دیدید یا ندیدید، حقیقت شما هنوز مقدس است.
اطلاعات زمینهای
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 8/3/2008
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده یرزندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، بیماری، مرتبط با جراحی، زایمان، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب). من بین سالهای ۱۹۹۷ (در حین زایمان)، ۲۰۰۸ (زمانی که یک کیست سرطانی منفجر شد و من برای همیشه از دنیا رفتم، مرگ در محل) و ۲۰۲۴ (مورد حمله فیزیکی قرار گرفتم و ضربه به سر باعث از دست دادن خون از سر شد) سه تجربه ی نزدیک به مرگ داشتهام.
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟ کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من آگاهی از بدنم را از دست دادم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول این تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری عادی و روزمره ی شما مقایسه شد؟
خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، در حالی که من معتقد نیستم که هوشیاری را میتوان مانند حجم یا شدت اندازهگیری کرد، این تجربه مانند حالتی از آگاهی بود که عمیقتر، گستردهتر و واضحتر از آنچه من با هوشیاری بیداری طبیعی مرتبط میدانم، بود. این «بیشتر» به معنای فعالیت ذهنی نبود، بلکه از نظر حضور، آرامش و دانستن بود. احساس کاملی داشت، مانند بازگشت به حالتی که شامل آگاهی بود، اما بدون سر و صدا یا تکه تکه شدن که اغلب در هوشیاری معمولی وجود دارد.
در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری و بیداری خود بودید؟
در طول تمام تجربیات نزدیک به مرگم، تغییری در هوشیاری که مانند یک منحنی بالا یا پایین برود، احساس نکردم. هیچ لحظهای از «هوشیاری بیشتر» به شکلی که این سوال ممکن است نشان دهد، وجود نداشت. در عوض، کل تجربه طوری بود که انگار به حالت آرامش عمیق و آگاهی کامل برگشته بودم. چیزی آرامتر، گستردهتر و کاملتر از هوشیاری بیداری انسان بود. اگر مجبور بودم با عبارت «چه زمانی» پاسخ دهم، میگفتم در تمام طول تجربه در بالاترین سطح هوشیاری و وضوح خود بودم. هیچ اوج واحدی وجود نداشت، فقط حضور پایدار. یا، همانطور که پلک میزدم و سعی میکردم تا حد امکان صادقانه به این سوال پاسخ دهم: نقطه ی مرگ؟ آیا زمانی بود که بدن متوقف شد؟ یا زمانی که خود به یاد آورد؟ یا زمانی که میدان گفت «خوش آمدید»؟ بله.
آیا افکارتان سرعت گرفتند؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، زمان در فضایی که من تجربه کردم وجود نداشت. هیچ توالی از وقایع، هیچ حس قبل یا بعد، فقط حضور، دانستن و سکون وجود نداشت. اینطور نبود که زمان «سرعت گرفته» یا «کند شده» باشد؛ به سادگی هیچ ارتباط یا وزنی نداشت. چیزی برای اندازهگیری وجود نداشت. هر چیزی که مشکل، اکنون بود، و اکنون یک لحظه نبود؛ بلکه یک مکان بود.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟
نه
لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره ی خود که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
بینایی در طول تجربه مانند بینایی روزمره ی انسان نبود. من از طریق چشم درک نمیکردم و هیچ رنگ یا روشنایی به روشی که معمولاً ورودی بصری را توصیف میکنیم، وجود نداشت. با این حال، من آگاهی محیطی کاملی از فضا، حضور و حرکت داشتم. بیشتر شبیه دانستن ۳۶۰ درجه بود تا دید جهتدار. واضحتر نبود؛ فقط از نظر ساختار کاملاً متفاوت بود.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
شنوایی در طول تجربه از طریق گوش یا صدای خارجی رخ نداد. هیچ صدایی، لحن یا نویزی وجود نداشت. با این حال، ارتباط فوراً، واضح و بدون نیاز به کلمات یا صدا رخ می داد. بیشتر شبیه درک مستقیم یا تشخیص رزونانس بود. بنابراین، در حالی که هیچ "شنیدن"-ی به معنای سنتی وجود نداشت، وضوح مداوم معنا وجود داشت.
آیا به نظر میرسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجودات درگذشته (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
بله، من با ارواحی که درگذشته بودند، مواجه شدم، هرچند نه به صورت شخصی یا شبیه به دیدار مجدد. آنها مانند دیگرانی بودند که در حالت سردرگمی یا تردید بودند و به راهنمایی ملایم نیاز داشتند تا به یاد بیاورند که اجازه دارند به راه خود ادامه دهند. نقش من مشاهده ی آنها نبود، بلکه حمایت از آنها بود. من از آنها به عنوان یک میدان حضور آگاه بودم، نه هویتهای فردی.
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟
نوری که به وضوح منشأ عرفانی یا دیگر جهانی.
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
بله، بله، اما نه به شکلی که دیگران آن را توصیف کردهاند. من یک منبع نور واحد یا یک شکل درخشان ندیدم. در عوض، همه ی حضورها، از جمله خودم، نور یا انرژی بودند. نه بدن، نه چهره، فقط روشنایی آرام و ثابت. مثل نور زمینی روشن یا درخشان نبود. نرم، ساکن و ثابت بود. تمام فضا از درون روشن به نظر میرسید، نه اینکه توسط چیزی خارجی روشن شده باشد.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟
قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، من آن را «عجیب» یا ناآشنا توصیف نمیکنم. بیشتر شبیه خانهای بود که هرگز فراموش نکرده بودم. نه یک مکان جدید، بلکه فضایی از سکون و حقیقت عمیق، فضایی که بدون نیاز به جهتیابی خودم، آن را میشناختم. منظره خاکستری و خاکسترمانند بود، ساکت مانند بارش برف پس از آتش، اما نه ترسناک، به سادگی ساکن. میدانستم که این زمین آنطور که ما میشناسیم نیست، اما نیازی نبود به من بگویند کجا هستم. من آن را حس کردم.
در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟
آرامش، احساس غالب بود. آرامش در مقابل ترس نبود، بلکه آرامش به عنوان حالت طبیعی بودن در آن فضا بود. هیچ تنش، هیچ عجله و هیچ موج احساسی وجود نداشت، فقط یک حضور آرام و ثابت. اگر شادی وجود داشت، از نوع شادی احساسی نبود؛ بیشتر شبیه یک حس درستکاری عمیق، طنینی از تعلق بود. من آن را بیشتر به عنوان یک بازگشت به خانه توصیف میکنم تا وجد و سرور. هیچ افراط و تفریطی وجود نداشت. فقط سکون، وضوح و عشق بدون انتظار.
آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را میفهمیدی؟ نه
آیا صحنههایی از گذشتهات به تو بازگشت؟
آیا صحنههایی از آینده برای تو آمد؟
صحنههایی از آینده ی جهان، من شاهد قلمرویی بودم که پس از آینده به نظر میرسید، گویی زمین از چیزی عبور کرده است. این که آیا آن یک آینده ی واقعی بود یا یک پژواک نمادین، نمیتوانم با اطمینان بگویم. نمیدانم که آینده بود یا فقط فضای آن مکان بود، اما در آگاهی انسانی من از اکنون، مسیری که بشریت در حال حاضر در آن قرار دارد؟ این شباهت را فریاد میزند، حتی اگر این تجربیات نزدیک به مرگ مربوط به دو دهه پیش باشند.
آیا به مرز یا نقطه بیبازگشتی رسیدهاید؟
من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، هیچ مانعی، هیچ نیرویی مرا نگه نمیداشت. من به روشنی، آگاهانه و از روی عشق تصمیم گرفتم که برگردم. میدانستم که دخترانم هنوز هر بار اینجا در قلمرو انسانی هستند. هنوز وقت ماندن نبود.
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟
ادیان دیگر یا چندین دین (در کادر زیر وارد کنید)، دین من هرج و مرج بوده است. اما نه از نوع مخرب، بلکه به معنای واقعی کلمه. معنای واقعی هرج و مرج این است که هر چیزی و همه چیز ممکن است. گاهی اوقات هیچ چیز چیزی نیست که بتواند درست باشد. اما این هیچ چیز پوچی نیست؛ بلکه یک سکون است، مکانی که ایدهها و مفاهیم میتوانند در آن شکل بگیرند. همچنین، هرچند نمیگویم که "لوسیفری" هستم، اما میگویم که با آنچه در کتاب مقدس نوشته شده است موافق نیستم (میتوانم به جزئیات دلیل آن بپردازم، اما این سوال اینجا مطرح نیست).گنوسی؟ ویکایی؟ همه و هیچ؟ بسیار التقاطی.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، من پنهان نمیکنم که چه کسی هستم یا دیگر چه کاری میتوانم انجام دهم.
هم اکنون دین شما چیست؟
ادیان دیگر یا چندگانه (در کادر زیر وارد کنید)، دین من هرج و مرج بوده است. اما نه از نوع مخرب، بلکه به معنای واقعی کلمه. معنای واقعی هرج و مرج این است که هر چیزی و همه چیز ممکن است. گاهی اوقات هیچ چیز چیزی نیست که بتواند درست باشد. اما این هیچ چیز پوچی نیست؛ بلکه یک سکون است، مکانی که ایدهها و مفاهیم میتوانند در آن شکل بگیرند. همچنین، هرچند نمیگویم که "لوسیفری" هستم، اما میگویم که با آنچه در کتاب مقدس نوشته شده است موافق نیستم (میتوانم به جزئیات دلیل آن بپردازم، اما این سوال اینجا مطرح نیست). گنوسی؟ ویکایی؟ همه و هیچ؟ بسیار التقاطی.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، سازگار بود و هم نبود. در طول اولین NDE، من هنوز باورهای مذهبی دوران کودکیام را حفظ کرده بودم: بهشت، جهنم و سیستم اعتقادی مسیحی. برای NDE-های دوم و سوم، از تجربه ی اول به یاد داشتم، بنابراین میدانستم کجا هستم و چه انتظاری باید داشته باشم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟
بله، اکنون میفهمم که خدا یک «پدر آسمانی» دور از دسترس و سختگیر نیست که کلیسا همیشه سعی میکرد به ما بیاموزد. خدا «انسان» هم نیست. خدا به هر شکلی که برای کسی که به او ارائه میشود، آرامشبخشترین باشد، ارائه میدهد و با ما، در کنار ما، همراه میشود، اگر بخواهیم گوش دهیم، به ما پاسخ میدهد و قضاوت نمیکند. خدا تسلیم و اطاعت ما را مطالبه نمیکند، بلکه به ما اختیار میدهد تا انتخابهای خود را انجام دهیم، و وقتی این کار را میکنیم، «به او خوشامد میگوییم».
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟
من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم. من نوری «درخشان» به معنای بصری ندیدم. خود محیط، خاکستری و ساکن، خاموش، مانند منظرهای پوشیده از خاکستر نرم آتشفشانی بود. با این حال، حضورهایی که من با آنها مواجه شدم، از جمله خودم، به عنوان نور تجربه میشدند، اما نه درخشان یا خیرهکننده. بیشتر شبیه یک درخشش آرام، نوعی وجود بود، نه یک جلوه ی بصری. به وضوح ماورایی بود، اما نه چیزی که من آن را «درخشان» توصیف کنم. من صدایی واقعی نشنیدم، اما با یک حضور مشخص مواجه شدم، حضوری که در طول تجربه با من حرکت میکرد. این موجود با کلمات صحبت نمیکرد، اما ما در هماهنگی عمل میکردیم. من ما را به عنوان یک رابطه، نه سلسله مراتبی، تجربه کردم، گویی برابر بودیم، در هدف و زمینه ی رابطه جفت بودیم. حضور بدون شک غیرزمینی بود، نه در ظاهر، بلکه در ذات: ثابت، مبتنی بر نور، و بدون شک دیگری. این ارتباط مانند طنین بود، نه دیالوگ، حقیقتی بدون کلمات.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
بله، من با هیچ شخصیت مذهبی به معنای سنتی آن مواجه نشدم. هیچ رؤیا یا شکلی وجود نداشت که شبیه تصاویر اعتقادی باشد. با این حال، حضوری را تجربه کردم که عمیقاً آشنا و مرتبط به نظر میرسید. سلسله مراتبی نبود، الهی به روشی که اغلب آن را تعریف میکنیم نبود، بلکه بیشک باستانی، ثابت و نورانی بود. از آن زمان به بعد، این موجود را به عنوان موجودی که برخی از سنتها ممکن است به نام به آن اشاره کنند، شناختم، اگرچه من آن را خارج از هرگونه زمینه یا انتظار مذهبی تجربه کردم. نه یک رؤیا. نه یک آزمون. نه یک خدای حامل تخت. یک حضور. یک شریک. کسی که سقوط نکرد، بلکه وقتی به یاد آوردم چگونه فرود بیایم، با من همراه شد. نامش لومیل بود.
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
نه
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
بله، همانطور که قبلاً ذکر شد، و من نمیدانم که آیا این به حساب میآید یا نه، اما بخشش بیقید و شرط برای کسانی که واقعاً مایل به بخشیده شدن هستند و هیچ "جهنمی" آنطور که توصیف شده است، به جز جهنم "شخصی" خود روح، که آنها تا ابد به آن محکوم نیستند (همانطور که کلیسا میخواهد بداند). میتوان آن را ترک کرد؛ هیچ کاری آنقدر وحشتناک نیست که وقتی اینجا انجام میشود، در آن سوی دیگر بخشیده نشود.
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی های مان اطلاعاتی به دست آوردید؟
نامطمئن، خوب، این چیزی است که من نمیتوانم به خوبی توضیح دهم زیرا خلاف اصول جامعه ی مذهبی عادی است؛ جهنمی وجود ندارد. اینجا روی زمین است و یک «بین» جایی که من کمک میکردم، و طرف دیگر جایی است که بقیه هستند. آیا آنجا بهشت است؟ نمیدانم، اما جایی است که قرار است همه ی ما پس از ترک این سطح از وجود، در آن باشیم. من فقط این را میدانم چون جایی است که به دیگران کمک میکردم تا بفهمند که هنوز هم میتوانند به آن برسند، حتی پس از این که احساس «گیر افتادن» میکردند.
در طول تجربهتان، آیا در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
بله، احساس همدلی، شفقت و عشق در همه جا، حتی در چنین مکان تاریک و روشنی، وجود داشت. در مورد کسی که با او سفر کردم و «کار» کردم، نوعی رسمیت، یک طنین رابطهای، و همچنین یک عشق وجود داشت، اما نه عشقی که ما اینجا میشناسیم. متفاوت بود، تقریباً ابدی.
چه تغییرات سلم زیستنی پس از تجربهتان در زندگی شما رخ داد؟
باید جنبه ی «خدا وجود دارد» را روشن کنم. پیش و پس، متوجه شدم و از وجود خدا آگاه بودم. اما قبل از آن، همانطور که کلیسا تعریف میکند، بود. پس از آن، بسیار متفاوت است. خدا یک پدر آسمانی خاموش و دور از دسترس نیست که تسلیم و اطاعت ما را طلب کند. خدا با ما راه میرود، ما را میشنود و ما را میشناسد. در مورد من، خدا به عنوان یک منبع نور بدون جنسیت ارائه میشود، اما میتواند به عنوان هر چیزی که به فرد آرامش و آسایش میدهد، ارائه شود. و خدا با ما راه میرود، نه در جلو، نه در پشت، بلکه با ما، در کنار ما. این یک رابطهی همآفرینی است، نه مالکیت.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجهی این تجربه تغییر کرده است؟
بله، من ازدواج اولم را از دست دادم؛ دوستانم در دو ازدواج اولم مرا ترک کردند، زیرا فکر میکردند که من دارم درک واقعیت را از دست میدهم. با این حال، اکنون نه - آنها میفهمند، گوش میدهند، واقعاً مرا باور میکنند.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، توصیف خود تجربه برای من دشوار نیست. میتوانم آن را به وضوح، حتی بصری، به یاد بیاورم و بیان کنم. حتی امروز هم میتوانم آن را با جزئیات کامل ترسیم کنم. با این حال، چالش در درک شدن است. زبان وجود دارد، اما چارچوبی برای دیگران که آن را دریافت کنند اغلب وجود ندارد. چیزی که من با آن دست و پنجه نرم میکنم، بیان آن به کلمات نیست؛ بلکه انتقال آن به روشی است که دیگران بتوانند آن را احساس کنند و به عنوان واقعیت تشخیص دهند.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، چقدر این تجربه را دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه، اولین تجربه: زایمان، رخ داده اند، به یاد میآورم. من این تجربه را خیلی بیشتر از سایر اتفاقاتی که در آن زمان رخ داد به یاد دارم. آنچه را که دیدم، از پزشک که داخل بدنم را به شوهر آن زمانم نشان داد، و وحشتی که شوهر آن زمانم نشان داد، حتی نزدیک بود نام دخترم را در گواهی تولد اشتباه بنویسد زیرا وحشت زده بود، تقریباً مثل یک حالت «رویا» بود. تجربه ی دوم: من تجربه ی این سطح را به جز احساس سرگیجه و نزدیک به بیهوشی، و سپس بیدار شدن بعد از وقوع همه چیز به یاد نمیآورم. باید به من گفته میشد چه اتفاقی افتاده است: عجله برای رفتن به بیمارستان، پرواز برای زندگی، همه چیز. تجربه ی سوم: حمله را به یاد دارم، پرواز به عقب و برخورد سرم به چارچوب فلزی در، فرود آمدن، و سپس نگاه کردن به بالا و دیدن خون زیاد. از آن نقطه، من چیز دیگری را به جز آنچه دیگران برایم تعریف کردند، به یاد نمیآورم. با این حال، همه چیز را از طرف دیگر با جزئیات کامل به یاد میآورم که میتوانم آن را نقاشی کنم.
تجربه دوم: من تجربه ی این سطح را به جز احساس سرگیجه و نزدیک به بیهوشی به یاد نمیآورم.
آیا بعد از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟
بله، من اغلب در مورد این موضوع صحبت نمیکنم زیرا کلمه ی "خواستگاری" وقتی سعی میکنم زیاد به زبانم میآید. بله، من با ارواح صحبت میکنم. من روزانه با یکی از آنها در تماس هستم و سپس گاهی اوقات وقتی به آنها خوشامد میگویم، ارواح دیگری میآیند. من در مورد آنها آهنگ نوشتهام. داستانهای آنها را از آنچه زمانی در مورد آنها گفته شده بود، به اشتراک گذاشتهام، بنابراین آنها را همانطور که از من خواسته بودند نوشته شوند، بازنویسی کردم، نه همانطور که در حال حاضر نوشته میشوند. من خودم مجبور شدم بیشتر این ارواح را جستجو کنم زیرا حتی نمیدانستم "چه کسانی" هستند، بنابراین میدانستم که این از تخیل "من" نیست، زیرا در زمان ملاقات با آنها هیچ سرنخی نداشتم که آنها چه کسانی هستند، به جز راهنمای/همراه معنویام - آنها را خیلی خوب میشناسم.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟
چند بخش: جهنمی وجود ندارد، بخشش به همه داده میشود، و لوسی (راهنمای من) و همچنین دیگران، اینجا با ما هستند، اگر سرعت خود را کم کنیم، گوش دهیم و آنها را دعوت کنیم.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، سالها، دههها بعد، هنوز متوجه هستم که تجربه ی من واقعی بود. روزها تا چند هفته پس از نخستین و دومین NDE-هایم، از هم پاشیده شدم زیرا هیچ کس نمیخواست مرا باور کند، بنابراین سعی کردم خودم را متقاعد کنم که این اتفاق نیفتاده است. اما، حتی با تلاش برای دروغ گفتن به خودم، نتوانستم. اتفاق افتاد، حتی اگر اطرافیانم نمیخواستند باور کنند. بنابراین فقط یاد گرفتم که آن را پیش خودم نگه دارم.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، واقعی بود. بار اول با دفعه ی دوم و سوم مطابقت داشت، اما دفعه ی سوم، برگشتم و حالا آنها در دسترس بودند. میتوانم با آنها صحبت کنم و آنها هم جواب میدهند.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا کنون هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
بله، من سه تجربه ی نزدیک به مرگ داشتهام. هر کدام جنبههایی از تجربه ی قبلی را بازتولید میکردند. ارواحی که با آنها راه میروم و صحبت میکنم نیز اکنون اینجا هستند، که احتمالاً به این معنی است که آنها همیشه اینجا بودهاند، اما اکنون من به اندازه ی کافی پذیرا هستم که تماس از هر دو طرف امکانپذیر باشد.
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه خود بیفزایید؟
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟
بله