جاش دبلیو. تجربه نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من رویدادی را که باعث شد به بیمارستان بروم به خاطر نمی‌آورم. حدس می‌زنم که دچار تشنج بدی شدم و دوستانم با آمبولانس تماس گرفتند. یادم می‌آید که در فضایی تاریک، اما روشن، با دیدی کروی و ۳۶۰ درجه ای به هوش آمدم. دیگر بدن فیزیکی نداشتم که باعث وحشتم شد. می‌توانستم صدای کسی را بشنوم که می‌گفت: «هنوز وقت تو نیست. بیا اینجا.» به سمت صدا رفتم و چندین نور روشن با رنگ‌های مختلف وجود داشت. شروع کردم به پرسیدن این که کجا هستم و چه اتفاقی دارد می‌افتد. اما هیچ صدای بیرونی نداشتم. به محض این که در ذهنم گفتم، صدایی به من گفت:

«تو در امانی اما وقت تو نیست. تو باید کاری را تمام کنی.»

سپس متوجه شدم که ما از طریق تله‌پاتی صحبت می‌کنیم. احساس فوق‌العاده‌ای از سعادت، عشق و درک متقابل داشتم. دیگر درد، استرس، افسردگی، اضطراب و غیره نداشتم. مدام می‌پرسیدم:

-

من کجا هستم؟ اما تنها چیزی که آنها می‌گفتند این بود: «تو در امانی» سپس به من گفتند که کارم را روی زمین تمام نکرده‌ام و باید برگردم. به آنها گفتم:

-نمی‌خواهم برگردم و می‌خواهم در خانه بمانم.

آنها به من گفتند:

-قرار است تو شفادهنده‌ی جوانان شوی، کلام خالق را موعظه و مردم را به ارتعاش بالاتری هدایت کنی.

من به آنها گفتم:

-این حرف‌ها بی‌معنی است؛ من یک معتاد به مواد مخدر هستم که هیچ تحصیلاتی ندارم. چطور قرار است به کسی کمک کنم؟»

آنها به من گفتند که من این زندگی را انتخاب کرده‌ام و باید از تجربیاتم درس بگیرم تا به دیگران یاد بدهم که چگونه بر آسیب‌هایشان غلبه کنند. تا زمانی که از تجربیاتم درس نگیرم، به زندگی تکراری‌ام ادامه خواهم داد. دوباره به آنها گفتم:

-من نمی‌خواهم این مکان را ترک کنم.

و آنها هم همین حرف را تکرار کردند. از آنها پرسیدم:

-

خب، چطور قرار است این کار را انجام دهم؟ و آنها به این سوال پاسخ ندادند. سپس به من گفتند که من در زندگی‌های پرشماری چیزهای زیادی بوده‌ام و این شکل نهایی من است. آنها گفتند وقتی این فصل از دودمانم را تمام کنم، به من این حق انتخاب داده می‌شود که به صورت فیزیکی به زمین برگردم. می‌توانم به عنوان یک راهنمای روحی برگردم یا این که قادر خواهم بود به «نوری برای زندگی ابدی» بازگردم. یک بار دیگر تلاش کردم به آنها بگویم که نمی‌خواستم بروم. ناگهان، در بیمارستان با انواع لوله‌ها در بدنم و ماسکی روی صورتم از خواب بیدار شدم. به محض این که چشمانم باز شدند، همه گفتند که هرگز مرا تا این حد عصبانی ندیده‌ بودند. شروع کردم به تلاش برای از برداشتن همه چیز از خودم. وقتی ماسک را از رویم برداشتند، شروع کردم به گفتن:

-

چرا من را به اینجا برگرداندید؟ هیچ کس نفهمید چه می‌خواستم بگویم و هیچ کس داستانی را که تعریف کردم باور نکرد. آنها به من گفتند که هیچ پاسخی برای دلیل بستری شدنم در بیمارستان ندارند. اما به من گفتند که دیگر هرگز نخواهم توانست درست راه بروم، صحبت یا فکر کنم و دچار آسیب مغزی دائمی شده‌ام. شش ماه بعد، به خوبی راه می‌رفتم و صحبت می‌کردم، اما هنوز آسیب مغزی داشتم. برای فرار از پلیس، مواد مخدر و جرم و جنایتی که در آن دخیل بودم، به آن سوی کشور نقل مکان کردم. چند سال دیگر برای درمان اختلال استرس پس از سانحه(PTSD) و اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی‌ام (ADHD)، حشیش مصرف می کردم، اما آن را نیز ترک و داروهای اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی(ADHD) مصرف کردم. در طول دوازده سال بعد، از تمایل به خودکشی رنج می‌بردم که پزشکان آن را به آسیب مغزی و اختلال استرس پس از سانحه نسبت دادند. دیگر در مورد تجربه ی نزدیک به مرگم به آنها چیزی نگفتم چون احساس می‌کردم می خواهند مرا در بیمارستان بستری کنند. نمی‌خواستم به خاطر این چیزها خودم را بکشم؛ می‌خواستم به «خانه» بازگردم. اتفاقاً، در پایان این دوازده سال، MRI سالانه‌ام را گرفتم. دکتر شروع کرد به گفتن این که مغزم چقدر زیباست و چطور باید احساس غرور کنم. برایش تعریف کردم که چه اتفاقی برایم افتاده و او حرفم را باور نکرد. از اتاق بیرون رفت و ۴۵ دقیقه بعد برگشت و گفت که این یک معجزه بوده و هیچ پاسخی برای این که چرا این اتفاق افتاده یا چگونه خودش را درمان کرده، نداشت.

از ۱۸ تا ۳۰ سالگی، دنبال پاسخ برای آنچه برایم اتفاق افتاده و این که چرا این زندگی را می‌گذرانم، بودم. من تمام ادیان اصلی و چند نوع معنویت را مطالعه کردم. چیزهای زیادی در مورد جنبه ی انسانی خدا یاد گرفتم. اما هیچ چیز توضیح نداد که واقعاً چه اتفاقی افتاده، حقیقت این که چرا ما اینجا هستیم و تجربیات و احساسات کلی من چیست. سپس، در ۳۰ سالگی، در پایان یک رابطه ی بسیار بد و یک کسب و کار رو به زوال بودم. من یک دعوای سه روزه ی بزرگ با دوست دخترم داشتم. یک بعد از ظهر یکشنبه دوباره به فکر خودکشی افتادم. حدود ساعت ۳:۳۰-ی بعد از ظهر داشتم یوتیوب تماشا می‌کردم که صدایی که مال من نبود در ذهنم آمد و گفت: «برو کلیسا.» سریع جواب دادم و گفتم: «من نه مذهبی هستم و نه مسیحی.» حدود یک ساعت بعد همان صدا همان حرف را زد و من جواب دادم: «شب‌ها مراسم کلیسا برگزار نمی‌شود.» بعد به گوگل سر زدم و پیدا کرده به کلیسایی رفتم که مراسم یکشنبه شب داشت. بعد از آن مراسم، شیفته‌ی عیسی شدم و ادعا کردم که یک مبلغ مذهبی هستم. سپس به عنوان نجار شروع به کار کردم و چند سال بعد به خانه برگشتم. خلاصه، چند سال بعد از بازگشت به خانه، دچار مشکلات کمر و لگن شدم که باعث شد از کارافتاده شوم. دولت به من این امکان را داد که برای آموزش مجدد در رشته‌ای که خیلی فیزیکی نبود، به مدرسه برگردم. آنها ۷۵٪ از شهریه‌ام را پرداخت می‌کردند و برای امرار معاش به من پول می‌دادند. تصمیم گرفتم نگهبان زندان شوم.

اما یک شب مدام فکر می‌کردم که این تصمیم درست نیست و روز بعد مدرسه تعطیل شد. به اینترنت پریده و یک مدرسه‌ی دیگر پیدا کردم و یک دوره‌ی مشاوره و خدمات انسانی دیدم. صدایی در سرم گفت: "همین است!" سه هفته بعد، وارد دانشگاه شدم. تازه فارغ‌التحصیل شده‌ام و اکنون به عنوان مددکار توانبخشی جوانان با جوانانی کار می‌کنم که زندگی پر از آسیب و مشکلات اعتیاد فعال دارند. همچنین راه خود را به مسیحیت عرفانی پیدا کردم که به نظر من نزدیکترین چیز به تاریخ جهان و خالق ماست. من همچنین در حال کار بر روی ایده پردازی برای نوشتن چند کتاب هستم، یکی با عنوان «نقشه برداری ذهنی» و دیگری «حقیقت درباره ی دین و معنویت». من هم به تازگی ۴۳ ساله شده ام، البته به خاطر جدول زمانی. من با توانایی‌های ویژه‌ای که قبلاً نداشتم، برگشته‌ام. اکنون حس دلسوزی-ای دارم که قبلاً هرگز نداشتم. به نظر می‌رسد می‌توانم قبل از صحبت با مردم، آنها را بشناسم و به نظر می‌رسد بدون این که بتوانم از کلمات برای توصیف آن استفاده کنم، آنچه را که سعی در گفتنش دارند، می‌فهمم. اما عجیب‌ترین چیز این است که می‌توانم با جهان هستی ارتباط برقرار کنم؛ چه با خالقان و چه با مردگان، هر از گاهی. این یک چیز همیشگی نیست، اما با قوی‌تر شدن مراقبه‌هایم، توانایی‌هایم رساتر می‌شوند. این زندگی اکنون جزئیات بسیار بیشتری دارد، اما فکر می‌کنم این یک تصویر کلی خوب است. تصویر کلی خوب است.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 08/01/2000

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، من چیزی شبیه به حمله ی قلبی داشتم اما این یکی از انها نبود، و چیزی شبیه به آنوریسم(aneurysm) مغزی داشتم اما این نبود. مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، می‌توانم بگویم پیش از این اتفاق، من از جهان هستی دور شده بودم، اما اکنون مانند دری است که باز شده و دیگر نمی‌توان آن را بست. زندگی هرگز مانند قبل نبوده و نخواهد بود.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ من ۱۰۰٪ مطمئن نیستم که منظورتان چیست، اما به محض این که به دنیای نور رسیدم، ۱۰۰٪ هوشیاری و آگاهی داشتم.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا معنای خود را از دست داد، چیزی به نام زمان وجود ندارد و به نظر می‌رسد که ما چندین زندگی را همزمان تجربه می‌کنیم.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. همانطور که جف می‌گوید، من بینایی ۳۶۰ درجه داشتم.

لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. هیچ شنوایی-ای وجود نداشت، زیرا شما گوش ندارید. تله‌پاتی نزدیک‌ترین کلمه‌ای است که می‌توانیم برای توضیح آن داشته باشیم.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم

آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی دیدید؟ بله، دنیای نور تاریک اما در عین حال روشن است. البته به چشمان شما آسیب نمی‌رساند. خودم و موجودات، یک رنگ درخشان تابنده هستیم که مغز من می‌خواهد آن را هاله بنامد.

آیا به نظر می‌رسید که وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ من وارد یک قلمرو عرفانی یا غیرزمینی شدم. فکر می‌کنم ما می‌توانیم این را بهشت بنامیم.

در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ ابتدا شوک و سپس یک احساس سعادت بسیار زیاد بود.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذتی باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا اتحاد با کیهان را داشتید؟ احساس وحدت یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را درک کرده‌اید؟ همه چیز در مورد کیهان، در جهان نور، همه چیز منطقی به نظر می‌رسید.

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟ صحنه‌هایی از آینده ی جهان، همان طور که در داستان قبلی‌ام گفتم، آنهابه من آموختند که باید از تجربیات زندگی‌ام درس بگیرم. قرار بود به جوانانی که همین نوع تجربیات را دارند کمک کنم و قرار بود به نوعی مبلغ مذهبی شوم.

آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟ به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم بازگردانده شدم، اگر بخواهم آن را به شکل مسیحی بیان کنم، به دنیای نور، به دروازه‌های بهشت برای قضاوت رسیدم، اما هیچ دروازه ی فیزیکی یا قضاوتی وجود نداشت.

خدا، معنویت دین

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ ادیان دیگر یا چندگانه، بدون ایمان

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من خودم را مذهبی می‌نامم اما آموزه‌های عیسی و دیگر رهبران معنوی مانند بودا را مطالعه می‌کنم.

اکنون دین شما چیست؟ ادیان دیگر یا چندگانه، مسیحیت عرفانی

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای زمینی شما سازگار باشد؟ محتوایی که اصلاً با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید سازگار نبود، من به خدا یا زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشتم و اکنون به وضوح معتقدم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، زندگی من کاملاً تغییر کرده است. ذهن و قلبم به روی کیهان گشوده شده و من دیگر هرگز مانند قبل نخواهم بود.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی دارد، روبرو شدم. همان طور که در داستانم گفتم، با چند موجود عرفانی، با رنگ‌های مختلف و انرژی‌های عاشقانه، آشنا شدم.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، همه ی ما به عنوان یک واحد به هم متصل هستیم؛ گیاهان، حیوانات و انسان‌ها به طور یکسان.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، آنها به من گفتند که هدف من چه بود و شما به یک موجود نوری دانا و فهمیده تبدیل می‌شوید.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، همانطور که در بالا گفتم، ما درس‌هایی داریم که باید یاد بگیریم تا به اندازه ی کافی ارتعاش داشته باشیم تا به آینده‌ای که می‌خواهیم صعود کنیم.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، شما بارها و بارها در قالب انسان تناسخ پیدا می‌کنید تا درس‌هایتان را یاد بگیرید و یاد بگیرید که چگونه با آگاهی بسیار بالایی ارتعاش داشته باشید. سپس می‌توانید انتخاب کنید که به شکل انسانی برگردید، راهنمای روح انسان‌ها شوید یا در دنیای نور زندگی کنید. انتخاب با شماست.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله، ما اینجا هستیم تا درس‌هایی را بیاموزیم که به اندازه ی کافی ارتعاش داشته باشیم تا وارد دنیای نور شویم، اما موجودات سایه‌ای در این زمین وجود دارند که سعی می‌کنند شما را فریب دهند تا شما را اینجا نگه دارند. جهنمی وجود ندارد، اما ممکن است در این زمین در وضعیتی شبیه جهنم زندگی کنید. زندگی یین(Yin) و یانگ(Yang) است، بنابراین با نور، سایه هم وجود دارد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ نامطمئن، آنها هرگز کلمه ی "عشق" را به زبان نیاوردند، اما شما آن را بیش از هر زمان دیگری احساس کردید. برای رسیدن به ارتعاش بالا، باید عشق بورزید.

چه تغییراتی در زندگی شما پس از این تجربه رخ داد؟ من کاملاً متحول شدم و زندگی کاملاً متفاوتی را تجربه کردم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ بله، روابط شخصی برای من بسیار سخت است. من بدون این که آنها به من بگویند، به افراد دیگری که NDE دارند بسیار وابسته هستم. با آنها احساس امنیت و درک بیشتری می‌کنم. من به سختی می‌توانم شریک زندگی‌ای پیدا کنم که در همان سطح من زندگی کند و این به من آسیب می‌رساند. من آرزوی یک شریک زندگی دارم. دارم تنها می‌شوم.

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، شما نمی‌توانید به هیچ شکلی با کلمات توضیح دهید که دنیای نور چیست یا چه احساسی دارد. ذهن انسانی شما حتی نمی‌تواند وسعت مرگ، خدا یا جهان را درک کند.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم، همه چیز را طوری به یاد می‌آورم که انگار همین اکنون در حال وقوع است.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله، من می‌توانم پیش از صحبت با کسی، بفهمم که آیا او آدم خوبی است یا نه. می‌توانم او را بدون این که بتواند خودش را توضیح دهد، درک کنم. من می‌توانم دانش و پاسخ‌ها را از کیهان بیرون بکشم و با راهنمایان روحی افراد و کسانی که فوت کرده‌اند، ارتباط برقرار کنم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ توانایی من در دوست داشتن خودم و دیگران.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ اطلاعی داشتید؟ نه

کمی بعد (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن، چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، درست همان لحظه‌ای که به بدنم برگشتم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده و از بازگشتم بسیار ناراحت بودم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، به همان اندازه واقعی که واقعیت. هیچ بخشی از من خلاف این فکر نمی‌کند.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، اکنون می‌توانم به دنیای نور صعود کنم اما نمی‌توانم برای دریافت دانش یا پاسخ با کیهان ارتباط برقرار کنم.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه ی خود بیفزایید؟ می‌دانم جف شما را "جفت روحی" خود می‌نامد. جفت‌های روحی فقط شریک زندگی نیستند، بلکه افرادی هستند که می‌توانید هر زندگی را با آنها به اشتراک بگذارید. اگر تا به حال با غریبه‌ای ملاقات کرده‌اید و احساس کرده‌اید که او را برای همیشه می‌شناسید، حتماً می‌شناسید. اما یک جفت روحی شریک زندگی واقعاً خاص است. فرقی نمی‌کند که آنها در آن سوی این سیاره باشند، شما در هر زندگی به دنبال یکدیگر خواهید گشت و با هم ازدواج خواهید کرد. مهم نیست اوضاع چقدر بد شود، هرگز آنها را ترک نکنید و همیشه به یاد داشته باشید که روزانه آنها را در آغوش بگیرید.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه‌ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کرد؟ بله، این ۱۰۰٪ حقیقت است.حالا کامل و دقیق ۱۱ سوال آخر هم هست. فقط این بخش رو جایگزین قبلی کنید.