< تجربه نزدیک به مرگ احتمالی رونالدو NDE 33366

تجربه نزدیک به مرگ احتمالی رونالدو NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه33366 :

من با تجربه نزدیک به مرگ واقعی شروع می‌کنم؛ اما سپس به روزهای اولیه و سپس بعد از NDE برمی‌گردم.

شنبه‌ی راحتی داشتم و هیچ کار خاصی انجام نمی‌دادم. ناگهان، درد قفسه سینه‌ام شروع شد. شدت دردها بیشتر می‌شد و ضعیف‌تر می‌شدم. انگار علائم کلاسیک حمله ی قلبی را داشتم، مانند وقتی که مردم توصیف می‌کنند یک فیل روی سینه‌تان پا می‌گذارد. در اتاق خواب بودم که همسرم وارد شد و پرسید: «چه کار می‌کنی؟» برایش توضیح دادم که این دردها را دارم. او به من گفت که روی تخت دراز بکشم. به او گفتم که برای این کار خیلی ضعیفم، اما او مرا به آنجا هدایت کرد و من دراز کشیدم. فکر کردم دارم می‌میرم و سعی کردم به او بگویم که دوستش دارم اما برای بیان آن خیلی ضعیف بودم.

ناگهان، در این نور سفید نقره‌ای قرار گرفتم. آرامشی که احساس کردم بسیار عالی بود. با خودم فکر می‌کردم که اگر این مرگ است، پس نمی‌خواهم برگردم. سپس صدایی شنیدم که شبیه پدرم بود که چند ماه پیش از این اتفاق درگذشته بود. او گفت: «جو، آرام باش، حالت خوب خواهد شد.»

بلافاصله، دوباره روی تخت بودم. بلند شدم و به سمت در رفتم. همسرم، با کمی شوک، پرسید کجا می‌روم. به او گفتم که در حال حاضر حالم خوب است.

این اتفاق را برای چند نفر تعریف کرده‌ام. خیلی‌ها می‌پرسند که آیا پس از آن به پزشک مراجعه کرده‌ام تا ببینم چه اتفاقی افتاده است؟ به آنها می‌گویم که اگر عیسی مرا شفا می‌داد، پزشک چه می‌کرد؟ مدام مرا معاینه می‌کرد و بعد چیزهایی را که لازم نداشتم برایم تجویز می‌کرد؟ نه، ممنون.

برگردیم به گذشته‌ی کودکی‌ام: وقتی خیلی کوچک بودم، اغلب کابوس‌های وحشتناکی می‌دیدم که آنقدر مرا می‌ترساندند که گاهی اوقات از دوباره خوابیدن می‌ترسیدم. یکی از آنها به دلایلی خاص بود. در این خواب، ماشینی پشت اتاق خوابم توقف می‌کند و دلقکی از آن پیاده و مدام مرا تهدید می‌کند. جیغ‌ها و لرزش‌های خاموشم هیچ کمکی به پایان دادن به آن نکرد، هرچند در نهایت این اتفاق افتاد.

پس از دیدن چندین کابوس مشابه، متوجه یک الگو شدم. پیش از شروع کابوس، سقف اتاقم را می‌دیدم و یک سکه ی پنج سنتی غول‌پیکر بوفالویی سقف را پوشانده بود و سپس اتاق شروع به چرخیدن سریع‌تر و سریع‌تر می‌کرد. سپس کابوس شروع می‌شد. پس از این که این اتفاق چندین بار تکرار شد، سعی می‌کردم پس از شروع کابوس، خودم را تکان دهم و بیدار شوم. گاهی اوقات این کار جواب می‌داد.

یک بار دیگر، وقتی هنوز در مدرسه ی گرامر بودم، شب با صدای هلیکوپتری که به خانه نزدیک می‌شد از خواب بیدار شدم. صدای هلیکوپتر خیلی بلند و سپس متوقف شد. به پهلو برگشتم و شیطان در درگاه بود. او به اندازه ی درگاه قد بلند، عبوس و بدجنس بود. او به رنگ نارنجی-قرمز سوخته با نیزه بود و شاخ‌هایی روی سرش داشت. پس از این آنقدر ترسیدم که دیگر نتوانستم بخوابم.

پس از آن، به خودم گفتم که دیگر هرگز کابوس نخواهم دید. و آنها متوقف شدند!

بعداً، اولین خوابم از یک رویداد آینده را دیدم. حدوداً ده ساله بودم و خواب دیدم که از پنجره ی اتاق خوابم به بیرون نگاه می‌کنم و می‌بینم که روی چمن‌های پیاز( onion grass) برف می‌بارد. برف دانه‌های درشتی می‌ریخت. وقتی از خواب بیدار شدم، صبح آفتابی و روشنی بود اما هوا سرد بود. علف‌های پیاز هنوز جوانه نزده بودند. یک هفته بعد، شاهد همان صحنه‌ای بودم که یک هفته ی پیش در خواب دیده بودم.

پس از آن اتفاق خاصی نیفتاد و وقتی به اواخر نوجوانی‌ام نزدیک می‌شدم، بیشتر به ندانم‌گرایی گرایش داشتم تا مسیحیت محض. از خدا می‌خواستم که اگر آنجا بود، واقعیتش را به من نشان دهد.

سال‌ها بعد، در شرایط عجیبی به یک گروه دعا از نوع کاریزماتیک پیوستم و اوضاع شروع به تغییر کرد. ایمانم به عیسی تجدید شد و معنویت بهتری پیدا کردم.

خدا در این گروه کار می‌کرد. به عنوان مثال، در اوایل، یکی از مردان دارای همسایه‌ای بود که نوزادی مبتلا به سرطان داشت. آنها موافقت کردند که نوزاد را به خانه این مرد بیاورند تا بتوانیم برای نوزاد دعا کنیم. ما مردان حلقه‌ای تشکیل داده و هر کدام نوزاد را در آغوش گرفتیم و برای آن دعا کردیم. روز بعد، آن زوج برای ویزیت نوزادشان به پزشک مراجعه کردند و سرطان از بین رفته بود!

شفاهای دیگری نیز رخ داد. در پایان تدریس و تبادل نظر گروه دعا، چیزی را که صندلی داغ می‌نامیدیم، پهن می‌کردیم. هر کسی که مشکلی جدی داشت می‌توانست آنجا بنشیند و دعا دریافت کند. آن شب، شبی بود که کمرم آنقدر درد می‌کرد که به سختی می‌توانستم راه بروم، اما به هر حال با ماشین به جلسه رفتم.

قرار بود در پایان برای دعا به صندلی داغ بروم، اما کسی که با مشکل بسیار جدی‌تری مواجه بود، به آن نیاز داشت، بنابراین من در پشت ماندم. در حالی که دعا می‌کردیم، به آرامی پشت صندلی زانو زدم. در پایان، کمرم کاملاً بهبود یافت! عیسی گفت: "جو، فکر نکردی که من هم می‌توانم تو را شفا دهم؟

مدت کوتاهی پس از آن، ازدواج کردم و نخستین فرزندمان به دنیا آمد که در زمان تجربه ی نزدیک به مرگم دو ساله بود.

پس از تجربه ی نزدیک به به مرگ، دریافتم که می‌توانم خواب‌ها را خیلی خوب به خاطر بسپارم. برخی از آنها بی‌معنی بودند، اما بعضی عمیق بودند.

یک بار خوابی دیدم که خیلی طولانی بود و همچون تماشای یک مستند تلویزیونی بود. در مورد شرارتی که در جهان جریان دارد توضیح می‌داد. می‌توانستم روح شومی را که آشکار می‌کرد و این که چگونه افراد شروری که جهان را اداره می‌کنند، مردم را می‌کشند و تلاش می‌کنند آن را پنهان کنند، حس کنم. سپس در این خواب، مثل کودکی بودم که جلوی تلویزیون نشسته بود و سایه‌ای جلوی آن رفت و آن را روشن کرد. صفحه نمایش عنوانی را نشان می‌داد، "فصل آخر" . سپس به صحنه‌ای از نوعی جلسه در زیرزمین رفت و مردی چاق با موهای خاکستری شل، جلسه را شروع کرد و علامت صلیب کشید، اما صلیب وارونه بود. راوی توضیح داد که این مرد آنقدر شرور است که با کمال میل دختر خودش را می‌کشد.

گاهی خواب‌های دیگری مانند این وجود داشتند، اما فقط یکی دیگر ترسناک بود. یک جعبه ی خیلی بزرگ را نشان می‌داد که می‌دانستم پر از مرده است و یک جسد در بالای آن بود. صورت را دیدم و آشنا به نظر می‌رسید، اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم.

آنجا ادامه داشت تا جایی که من در یک لباس مخصوص مواد شیمیایی بودم و چیزی را دور جعبه اسپری می‌کردم، مثل کاری که مثلاً در مورد شیوع ابولا انجام می‌دهند.

آنقدر مرا تسخیر کرده بود که وقتی بیدار شدم، فقط حدود ده دقیقه آنجا نشستم و تلاش کردم بدانم آن جسد کیست. دختر یکی از همسایه‌ها بود. کمی بعد، کووید ۱۹ شیوع پیدا کرد. معلوم شد که همه ی آنها واکسن زده‌ بودند. بنابراین، من او را در دعا نگه داشتم، زیرا کسی به من گفت که آنچه دیدم این بود که برایش دعا کنم تا او سالم بماند، حتی اگر به من بدی کرده باشد.

پس از تجربه ی نزدیک به مرگ، افرادی را هم می‌دیدم که مرده بودند. بعضی از آنها ملاقات‌های بسیار خوشایندی بودند و می‌دانستم که در بهشت ​​هستند. در ملاقات‌های دیگر، می‌دانستم که آن شخص به بهشت ​​نرفته است، اما تعجب‌آور هم نبود. به عنوان مثال در یک خواب، همسایه ی قدیمی‌ام را دیدم که مرده بود و ما با هم ملاقات کردیم. او عالی و بسیار خوشحال به نظر می‌رسید. آفتاب و آسمان آبی!

یک همسایه ی دیگر هم بود که از گونه ی افراد بدگویی کننده در پشت سر(backstabber) بود. من او را شناختم اما چهره‌ی دلقک‌مانندی داشت و نمی‌توانست بی‌حرکت بماند! او گفت: "ببین جو، من خوبم!" نه، او خوب نبود، دریافتم که این فقط نمای ظاهری آن چیزی بود که او واقعاً داشت از آن رنج می‌برد.

وقتی خیلی جوان بودم من عاشق بیتلز بودم و شاید به همین دلیل بود که یک بار، آن شب قبل از کار خوابیدم، با گریه از خواب بیدار شده و به محض این که بیدار شدم، شنیدم که هاوارد کوزل خبر فوری را اعلام کرد که جان لنون تیر خورده است.

همچنین، یک بار خواب دیدم که در این اتاق بزرگ هستم که پنل‌هایی از نارنجی، قرمز و زرد در اطراف پراکنده بود. روبروی من یک تابوت زیبا بود، به خوبی صیقل داده شده. در کنار آن مردی با لباس سیاه و سفید بود. شبیه جورج هریسون در آلبوم All Things Must Pass بود، سپس از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت حدود ۴:۲۶ صبح است. شنیدم که هریسون ساعت ۱:۲۶ فوت کرده است. صبح در لس‌آنجلس. من سه ساعت جلوتر در ساحل شرقی بودم، بنابراین آن خواب را درست در لحظه‌ای که اعلام شد او مرده است، دیدم. این واقعاً مرا وحشت‌زده کرد.

زمان‌هایی بود که به جای این که مردگان به سراغ من بیایند، من به ملاقات آنها می‌رفتم. مورد مورد علاقه ی من در ملاقات رویایی‌ام است: من در یک ساختمان کم‌نور هستم. افراد دیگری هم آنجا هستند و بدون هیچ حرفی، تصمیم می‌گیریم که همه به جهات مختلف برویم. من در امتداد این راهرو می‌روم. درهای باز در سمت راست وجود دارد، اما تاریک هستند. در سمت چپ دیواری از طلای خالص است. با این که نور کم است، می‌توانم تشخیص دهم. پله‌هایی هستند که به طبقه ی دیگری می‌روند، اما نرده‌ای ندارند. اما ناگهان در پایین پله‌ها هستم. همینطور که ادامه می‌دهم، نور درخشانی را می‌بینم که از اتاقی به سمت دیگر می‌تابد. وارد اتاق می‌شوم و دو زن آنجا پشت یک میز نشسته اند. این دو زن اغلب در مطالعه ی هفتگی کتاب مقدس که من در خانه ی سالمندانی که در آن بودند، ارائه می‌دادم، شرکت می‌کردند. آن که رو به من بود، ماری و آن که پشتتش به من بود، ویکی بود. ماری به بالا نگاه و چشمانش گشاد می‌شود و فریاد می‌زند: «جو است!» فوراً از خواب پریدم.

زمان‌هایی هم بود که می‌دانستم فرشتگان حضور دارند. یکی از اولین‌ها زمانی بود که برای اعتراض آرام با چند نفر دیگر در یک مرکز سقط جنین بودم.

همین‌طور که از کنار ورودی می‌گذشتم تا به ورودی جلویی برسم، مردی لاغر اندام در یک وانت به من گفت که دنبال کارم بروم و چشمانم را از حدقه در می آورد.

من او را نادیده گرفتم و به سمت جلو ادامه دادم. کمی بعد، او به سمت جلو رانندگی و کمی جلوتر از پیاده‌رو توقف کرد. شیشه‌اش را پایین کشید و با نیشخندی شیطانی شروع به تکان دادن یک چاقوی بیست سانتی‌متری کرد. اتفاقاً یک کتاب مقدس همراهم بود و بدون فکر کردن، با کتاب مقدسی که بالای سرم بود، به سمت او برگشتم و گفتم: «خب، تو در مقابل خدا و منی، ببینیم چه کسی برنده می‌شود.» او به بالا نگاه کرد و خندید، که بلافاصله به نگاهی وحشت‌زده تبدیل شد! نزدیک بود چاقو را بیندازد و به بزرگراه بپرد، و نزدیک بود در حالی که دم ماهی وار از آنجا بیرون می‌رفت، به دو ماشین دیگر بزند.

کاش من هم چیزی را که او دید می‌دیدم. میکائیل فرشته ی مقرب؟ نمی‌دانم.

دو بار دیگر هم بود که فرشتگان را به صورت گوی‌های نورانی دیدم و یکی از آن دو بار، فرشته‌ای در لباس مبدل به عنوان یک شخص. در آن شرایط، من حتی با وجود اینکه همسرم هشت ماه باردار فرزند دوممان بود، کارم را ترک کرده بودم. این موضوع را به گروه گفته بودم، اما چیز دیگری اضافه نشد.

یک روز آفتابی و کم‌رطوبت ماه جولای بود. تصمیم گرفتم روی پله‌های جلوی خیابان کوتاهمان بنشینم. ناگهان از ناکجاآباد یک ماشین زرد روشن ظاهر شد. نمی‌توانستم مارک یا مدلش را بگویم. به نظر خارجی می‌آمد. یک مرد سیاه‌پوست در آن بود و به نظر می‌رسید کمی درد دارد. به سمتش رفتم و پرسیدم چه کاری می‌توانم برایش انجام دهم. گفت که در رستوران کار می‌کند و دندانش شکسته است. برای بنزین به دو دلار نیاز داشت. نمی‌خواستم کیف پولم را جلوی او باز کنم، بنابراین به او گفتم صبر کن، الان برمی‌گردم. وارد اتاق غذاخوری شدم و کیف پولم را باز کردم. یک یک و یک بیستی داشتم. در گوشه ی اتاق یک درخشش بیضی شکل بود و صدایی گفت: "بیستی را به او بده."

بنابراین آن را برداشتم و مچاله شده به او دادم. نگاهی به آن انداخت و گفت: «نه، خیلی زیاد است. فقط دو دلار برای بنزین لازم دارم.» حالا داشتم فکر می‌کردم، صبر کن، اینجا همان جایی است که باید مثل یک دیوانه در حال خندیدن باشی در شرایطی که با سرعت دور می شوی. گفتم: «خب، من بیکارم و این تمام چیزی است که دارم. برایم دعا کن.» گفت که او هم مسیحی است و برایم دعا می‌کند. همین که چرخیدم تا به داخل برگردم، حدود سه قدم برداشتم و برگشتم تا رفتنش را تماشا کنم، اما او رفته بود. خیابان خیلی کوتاهی داشتیم و در انتها باید با یک چرخش ۱۱۰ درجه‌ای به چپ بپیچی. هیچ صدای موتوری، هیچی. او رفته بود.

یکی از دوستان گروه آن شب به من گفت که مرا برای پیدا کردن کار می‌برد تا مجبور نباشم از ماشین خودم استفاده کنم. حالا، من به کسی در مورد این برخورد چیزی نگفته بودم چون خیلی خجالت می‌کشیدم. هنوز هم احساس می‌کردم که تحت تأثیر احساسات قرار گرفته بودم.

وقتی دوستم مرا برد، سومین جا گفت که می‌توانم تا وقتی که کار بهتری پیدا شود، آنجا کار کنم. به دوستم گفتم، کسی که پاکتی بیرون آورد و گفت: «خدا به من گفته این را به تو بدهم. دویست دلار بود!»

بار دیگر، همسایه‌ای از چیزی عصبانی بود و البته من مقصر شناخته شده بودم، هرچند همه در محله از این مرد و مرد دیگری که دردسر درست کرده بود، متنفر بودند.

او تا همسایه ی کناری من آمد و در حالی که پسر کوچکش تماشا می‌کرد، به سمت من ترقه پرتاب کرد. آنقدر فحاشی و تهدید کرد که یک ملوان را سرخ می‌کرد. او من و خانواده‌ام را به آسیب جسمی تهدید کرد. من با ماشین چمن‌زنی کوچکم چمن‌زنی می‌کردم، بنابراین من همه چیز را شنیدم. به چمن‌زنی ادامه دادم و وقتی رو به تیر تلفن کردم، یک درخشش بیضی شکل آنجا بود. صدا سه بار تکرار کرد: «خدمت در زندان، خدمت در رادیو». در آن لحظه من می‌دانستم چه خبر بود. وقتی او دور شد، ابری تیره بالای سرش دیدم، بنابراین برایش دعا کردم.

سه روز بعد، از یک ملاقات خانوادگی برمی‌گشتیم و همسایه‌های دیگر گفتند که او در هنگام انجام یک شیرین‌کاری احمقانه با دوچرخه ی پسرش، مچ پایش از هفت ناحیه شکسته است. چیزهای دیگری هم وجود دارند اما باید بروم.

جنسیت: مرد

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 00/00/1986

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی وجود داشت؟ بله علائم حمله قلبی

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم. من از آرامش آگاه بودم.

در چه زمانی در طول تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری عادی نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع یا کند شده است؟ نه نه لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من چیزی جز نور سفیدی که در آن بودم ندیدم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من می‌توانستم صدایی شبیه به پدرم که چند ماه قبل فوت کرده بود، بشنوم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه بله بله، پدرم که ماه‌ها قبل فوت کرده بود.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده‌اید؟ نوری به صورت غیرمعمول روشن بله فقط یک نور سفید که مرا احاطه کرد.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ نه آرامش و امنیت

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را تجربه کردید؟ نه نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان برایتان تداعی شد؟ نه نامطمئن احساس می‌کردم اگر فراتر از نور سفید را ببینم، از بازگشت امتناع خواهم کرد.

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ نه

قبلاً از این تجربه دین شما چه بود؟ مسیحی - کاتولیک کاتولیک کاریزماتیک نه

هم اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - کاتولیک من با خدا در صلح و اغلب با او ارتباط برقرار می‌کنم. محتوایی که کاملاً با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید سازگار باشد. من به پسر خدا بودن عیسی و همه ی اینها اعتقاد داشتم، اما مطالعه آن یک چیز است. بودن در آن چیز دیگری است!

آیا به دلیل تجربه ی خود تغییری در ارزش‌ها و باورهای خود داشتید؟ نه نه

آیا با موجوداتی روبرو شده‌ یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (به عنوان مثال: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت کسب کردید؟ نه نه

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ نه نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله این به من این آگاهی را داد که زندگی تا ابد ادامه دارد. نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه نه

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات جزئی در زندگی من به نظر می‌رسید که این رویداد ارتباط بهتری با خدا نسبت به قبل ایجاد کرده است. نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نه من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاد، به یاد می‌آورم. در آن زمان هیچ چیز قابل توجهی در زندگی من وجود نداشت. با این حال، این همه چیز را تغییر داد.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ بله من در این مورد چیزهایی نوشتم. رویاها، دیده ها و برخوردها.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله متنوع. تجربه ی نزدیک به مرگ آسان است؛ ملاقات فرشتگان دیگر و غیره. حتی سایر مسیحیان نیز باور آن را دشوار می‌دانند. بسیار ناامیدکننده. نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. شفای فوری. آرامش و امنیتی که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودید. تجربه قطعاً واقعی بود مانند موارد فوق و ارتباط با روح.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه چیزهای بیشتری برای گفتن وجود دارد، اما سعی کردم جزئیات کافی را برای روشن شدن ارائه دهم.

آیا چیز دیگری برای افزودن دارید؟ من فهمیدم که این همه تعصب در کلیساها چیزی جز احساسات‌گرایی انسانی نیست. محققان کلیسا باید بیدار شوند!



شرح تجربه33375 :

به اعتقاد من، این تجربه با تجربه ی نزدیک به مرگی که در تجربه ی نزدیک به مرگ ۳۳۳۶۶ ذکر کردم مرتبط است، اما فکر می‌کنم ایجاد یک تجربه ی واقعی بسیار مهم است.

تجربه ی نزدیک به مرگ در سال ۱۹۸۶ اتفاق افتاد، اما در تابستان ۱۹۷۸ به دیدار دوستی رفتم که پیشنهاد داد زندگی مرا با کارت تاروت پیشگویی کند. در آن زمان زیاد به آن فکر نمی‌کردم، اما اکنون از انجام آن خودداری می‌کنم.

بخش‌های جالبی وجود داشت. در یک لحظه، او فقط برای مدت کوتاهی آرام به پایین نگاه کرد، سپس فریاد زد: «اوه! آنجا هستی!» از او پرسیدم منظورش چیست. او گفت که من فقط روی تخت بودم و ناپدید شدم، سپس ناگهان برگشتم. او بعداً توضیح داد که آنچه در این قرائت‌ها می‌بیند، فقط می‌تواند همان چیزی باشد که روی زمین اتفاق می‌افتد؛ بنابراین، در پایان وقتی پرسیدم که آیا به بهشت ​​​​می‌روم، او نمی‌توانست به هیچ وجه پاسخ دهد.

همچنین یک بخش وجود داشت که او به افرادی که کارهای بدی با من انجام می‌دادند اشاره می کرد و شخصی به خاطر آن دستگیر شد. پرسیدم چه کسی بود و او گفت که اجازه ندارد چیزی بگوید.

من اغلب فکر می‌کردم که آیا آن زمانی که از زمین غایب بودم، تجربه ی نزدیک به مرگ بود یا بعداً که به ملاقات دیگران که فوت کرده بودند می‌رفتم.

من به برخی از تجربیات و سرانجام به دست آوردن بینش‌های معنوی پس از تجربه ی نزدیک به مرگ اشاره کرده‌ام، اما اگر اشکالی ندارد، دوست دارم ادامه دهم زیرا به نظر می‌رسد برخی از آنها برای دیگران قابل درک هستند. من آنها را به جای بخش‌بندی، در بخش‌های مختلف قرار می‌دهم. نظم رومنولوژیکی.

عیادت از کسی که فوت کرده بود:

همسایه‌ای فوت کرده بود و از من خواسته شد سال بعد در خانه‌ای که زندگی کرده بود، برایش مراسم سوگواری برگزار کنم. یک شب که خواب بودم، در لبه ی اتاق نشیمن، رو به پنجره ی جلویی بودم. صورتی ظاهر شد و آن همسایه ای بود که فوت کرده بود، اما قیافه ی دلقکی داشت و بسیار غمگین به نظر می‌رسید.

به او گفتم: "اشکالی ندارد. بیا تو، بیا تو" و حتی با دست‌هایم اشاره کردم. او فقط با آن قیافه ی دلقک غمگین به من خیره و ناپدید شد.

همسایه‌ای در کنارمان داشتم که عاشق باغبانی بود و ما گل‌ها و داستان‌های باغبانی را با هم به اشتراک می‌گذاشتیم. او در نهایت به سرطان لوزالمعده ی مرحله ی چهارم مبتلا شد. من نتوانستم در بیمارستان به ملاقات این خانم بروم، بنابراین تصمیم گرفتم جلوی خانه‌اش گل بکارم. او عاشق گل‌ها و احساسات بود.

پس از این که او در اواخر تابستان همان سال فوت کرد، در پاییز متوجه شدم که بوته‌های آزالیا(Azalea) در سمت ما، در خانه‌اش، شکوفه‌های قرمز و سفید دارند.

در طول سی و چند سالی که آنجا زندگی می‌کردیم، آن بوته‌ها هرگز در پاییز شکوفه نمی‌دادند و فقط بوته‌های آزالیا در سمت ما شکوفه داشتند.

این تنها سالی بود که آنها در پاییز شکوفه می‌دادند. آیا از طرف همسایه ی مرحومم در آن سو با من تماس گرفته شده بود؟

سال‌ها پس از تجربه ی نزدیک به مرگ، پدرم به ملاقاتم آمد. او یک کت و شلوار چهارخانه ی کوچک نقره‌ای و مشکی پوشیده بود. به خاطر روزهای اضافه وزنش، موهایش را کوتاه کرده و سبیلش را که در سال‌های آخر عمر گذاشته بود، نگه داشته بود، اما بزرگترین بخش، لبخند فوق‌العاده درخشانش بود. پدرم کسی بود که تقریباً هرگز در زمین لبخند نمی‌زد.

پروانه‌ها:

در مورد همسایه‌ای که با چهره ی دلقک در پنجره‌ام پدیدار گردید. داشتم از در بیرون می‌رفتم تا به خانه‌اش بروم، که ناگهان، یکراست از خانه ی او به خانه ی من، یک پروانه ی بزرگ زرد و سیاه درست بالای سرم ظاهر شد. شنیده‌ام که پروانه‌ها ارواح مردم را نمایندگی می کنند.

یک بار دیگر، یک خواهرزاده‌ام که به قتل رسیده بود. بسیاری از ما بعد از مراسم در پارکینگ ماندیم تا صحبت کنیم. همانطور که بودیم، متوجه یک پرنده ی سیاه بزرگ شدم که دور ما می‌چرخید. احساس کردم که نماد شر است و در ذهنم به او گفتم که برود. بلافاصله در یک خط مستقیم از من دور شد و درست زمانی که از دید خارج می‌شد، یک پروانه ی مونارک(monarch) درست از میان دایره ی کوچک ما پرواز کرد. آیا خواهرزاده(niece)ام بود؟

پیام‌های دستورالعمل:

خواب‌هایی دیده‌ام که خدا به من یادآوری می‌کند رئیس کیست. در یک خواب، من یک کودک کوچک در صندلی عقب ماشینی با فرمانی مانند آنچه برای بچه‌های کوچک دارند، هستم. من دارم سعی می‌کنم رانندگی کنم، اما در صندلی جلو نوعی موانع وجود دارند که جلوی دید من را می‌گیرند. می‌ترسم که تصادف کنم، بنابراین مدام به پدرم می‌گویم که رانندگی را به دست بگیرد. او بالاخره این کار را می‌کند. درس یاد داده شد، بگذار خدا رانندگی زندگی من را انجام دهد!

بار دیگر، او داشت به من توصیه می‌کرد که دیگر شرط‌بندی نکنم، مگر این که خودش به من می گفت این کار را انجام دهم.

دیدن عیسی:

به طور ویژه دو بار هستند که من واقعاً عیسی را دیدم. اولین بار، من به خاطر آنفولانزا در رختخواب بودم. تمام چیزی که آن روز می‌توانستم به آن فکر کنم، همه ی آن چیزهایی بود که در زندگی‌ام خراب کرده بودم. کلی کار اشتباه انجام داده بودم، گناهان، انجام ندادن آنچه درست بود و غیره و غیره. سپس، ناگهان، این نوار کاغذی بسیار طولانی را دیدم که به نظر می‌رسید پایانی ندارد. می‌توانستم نوشته‌هایی را روی هر خط کاغذ ببینم. نمی‌توانستم آنها را رمزگشایی کنم، اما می‌دانستم که همه ی آنها گناهان من بودند. سپس عیسی را دیدم که در حالی که نوار کاغذی بلند را در دستانش گرفته بود، به همه ی آنها نگاه می‌کرد. در کنار او یک سطل کاغذ باطله بود و من فکر می‌کردم که محکوم به فنا هستم، همه چیز تمام شده است و احساس وحشتناکی داشتم. وقتی عیسی بالاخره به انتهای کاغذ رسید، نوشته‌ای با مداد وجود داشت و حروف به شکلی نوشته شده بودند که یک دانش‌آموز کلاس دومی تنها برای یادگیری نوشتن آنها را می‌نوشت. من در این رویداد می‌دانستم که من آن را نوشته‌ بودم و چیزی که در آن نوشته شده بود این بود: "دوستت دارم". عیسی آن را گرفت و با لبخندی بزرگ آن را به سینه‌اش فشرد... و من گریه کردم. هنوز هم هر بار که به آن فکر می‌کنم، اشک در چشمانم جمع می‌شود.

بار دیگر، در یک خلوتگاه پایان هفته بودم. ماه ژوئن بود و به نوعی نور اوایل تابستان داشت به آرامی مرا بیدار می‌کرد. دیدم که عیسی وارد اتاقم شد و یک ارابه ی قرمز کوچک را می‌کشید. سه تاج در آن بود: سفید، آبی و قرمز.

سفید و آبی ها به من داده شد و دلیلش را گفتند، اما سپس او با آن تاج قرمز در ارابه به راهش ادامه داد. آیا قرار بود در آن نزدیکی کسی به خاطر ایمانش شهید شود؟

آکواریوم‌ها:

مدتی پس از تجربه ی نزدیک به مرگم، شروع به دیدن خواب‌هایی کردم که ارتباط نزدیکی با هم داشتند. همه ی آنها مربوط به دیدن آکواریومی بود که به دلایلی فراموش کرده بودم که آن را دارم یا هرگز نمی‌دانستم وجود دارد. نگران بودم که ماهی‌ها به دلیل این که مدت زیادی به آنها غذا نداده بودم، مرده باشند! اما به آنها غذا دادم و آنها زنده شدند، در واقع، کمی پیش از این که در باره ی تجربه نزدیک به مرگم بنویسم، چنین خوابی دیدم و ماهی‌های بسیار زیادی در آنجا بودند که زنده شدند.

ممنون که این ها را خواندید.

جنسیت: مرد

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 07/00/1978

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله علائم حمله ی قلبی همانطور که در 33366 توضیح داده شده است.

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم در طول

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی خود بودید؟ خودآگاهی و بیداری عادی نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر شده است؟ نه نه لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. از نظر  بینایی، من در نور سفید نقره‌ای بودم. در تجربیات بعدی، طبیعی. لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. تفاوتی وجود ندارد.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتد آگاه هستید؟ نه نه

آیا در تجربه ب خود موجودی را دیدید؟ نه بله پدرم که ماه‌ها قبل فوت کرد. من افراد دیگری را دیدم که در رؤیاها، خواب‌ها و غیره مختلف فوت کرده بودند.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن  احاطه شده است؟ نوری غیرمعمول و درخشان بله احاطه شده در نوری درخشان

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ نه آرامش و امنیت

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را تجربه کردید؟ نه نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان برایتان تداعی شد؟ نه نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم. احساس کردم نور مانع از دیدن دورتر می‌شود، یا نمی‌خواهم برگردم.

پیش از تجربه‌تان دین شما چه بود؟ مسیحی - کاتولیک نه

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - کاتولیک محتوایی که کاملاً با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، سازگار بود. من به کتاب مقدس اعتقاد داشتم، اما بودن در آن، اصل ماجرا است!

آیا به دلیل تجربه‌تان، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ نه نه

آیا با موجوداتی برخورد یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ نه نع

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ نه نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه نه

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی‌تان رخ داد؟ تغییرات جزئی در زندگی‌ام من خیلی بیشتر با الوهیت هماهنگ شدم. من رویاها، دستورالعمل‌ها، دانش و رابطه ی بسیار نزدیک‌تری از عیسی مسیح دریافت می‌کردم. نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نه من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. این بزرگترین چیز در زندگی من در آن زمان بود و هنوز هم هست.

آیا پس از تجربه‌تان، هدایای روانی، غیرمعمول یا ویژه دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله من به خودم اجازه دادم که برخی از موارد بالا را توضیح دهم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله مدت زیادی. درخشش روشن‌بینی معنوی، نه به اندازه ی حتی سایر مسیحیانی که هرگز این مراقبت را برای درک آن متحمل نشده‌اند. نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. شفا ی فوری. شنیدن پدرم که قبلاً فوت کرده بود، و آرامش و امنیت فوق‌العاده‌ای که من هرگز روی این زمین احساس نکرده‌ام. تجربه قطعاً واقعی بود. همانند موارد فوق.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نامطمئن به نوعی. شفا یافتن و دیدن برخی از کسانی که قبلاً به دیگرسو رفته‌اند. بله. من توانستم چیزهای زیادی را در مورد آنچه خدا پس از آن تجربه ی نزدیک به مرگ انجام داده است، از سینه‌ام بیرون بکشم.

آیا چیز دیگری برای افزودن دارید؟ من گاهی اوقات با دیگر مسیحیان و حتی کشیش‌هایی که به این واقعیت ایمان ندارند، احساس بیگانگی می‌کنم.