< جوزف ای. تجربه نزدیک به مرگ NDE 33404

جوزف ای. تجربه نزدیک به مرگ NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

من دو دوستم، ریتا و کایل، را به ملک خانوادگی‌ام بردم تا بتوانیم در رودخانه شناور شویم. در انتها یک سد سنگی مصنوعی در پایین دست رودخانه وجود دارد که جاده در امتداد آن قرار می‌گیرد.

ما در رودخانه شناور بوده و اوقات خوبی را سپری می‌کردیم. در یک لحظه، وقتی برای کشیدن سیگار روی خاکریز توقف کردیم، رتا تیوب داخلی‌اش را به قلاب ماهیگیری‌اش انداخت. او روی پای دوست پسرش کایل نشست، اما آنها درگیر یک دعوای احمقانه شدند. کایل شکایت می کرد که نمی‌تواند ببیند کجا می‌رود، او کمکی نمی‌کرد و این کار خیلی سخت بود.

کایل به سمت خاکریز رفت، ریتا بلند شد و آنها به بحث خود ادامه دادند. ما تمام مدت در سمت خاکریز رودخانه ماندیم که امن بود، اما در نهایت مجبور شدیم از رودخانه عبور کنیم تا به محل به آب انداختن قایق در زمین خانوادگی مان برسیم. ما در سمت امن رودخانه بودیم و در سمت دیگر آن ملک خانوادگی ما بود.

کایل سوار تیوب داخلی خود شد و شروع به برگشت به سمت ماشین کرد و ریتا را در سمت امن گذاشت. به او گفتم که او را با شنا برمی گردانم و او می‌تواند از تیوب داخلی من استفاده کند. من قبلاً در رودخانه شنا کرده بودم، اما هرگز در آن مکان و هرگز در حالی که کسی را با تیوب داخلی یدک می‌کشیدم، این کار را نکرده بودم.

به او گفتم که باید حدود ۲۰۰ یارد از سد سنگی به سمت بالادست پیاده‌روی کنیم، زیرا من به فضای بیشتری نسبت به کایل نیاز داشتم؛ به خصوص که قرار بود به او در عبور از رودخانه کمک کنم. او به من گفت که از آب عمیق می‌ترسد و آغاز به وحشت کرد. به همین دلیل پیشنهاد دادم که او را با شنا از رودخانه عبور دهم و تیوب داخلی خودم را به او بدهم تا وحشت نکند.

ما در جهت مخالف جریان آب حرکت کردیم و او روی تیوب داخلی نشست و من شروع به عبور او از رودخانه کردم. تقریباً در نیمه ی راه، جریان آب بسیار قوی‌تر شد. متوجه شدم که خیلی سریع‌تر از آنچه می‌خواستم به سمت پایین رودخانه کشیده می‌شویم و او اصلاً کمکی نمی‌کرد. او فقط آنجا نشسته بود. از آنجایی که او پیشتر به من گفته بود که از آب عمیق وحشت دارد، من محکم‌تر شنا کردم.

وقتی حدود ۲۵ فوت از خاکریز فاصله گرفتیم، متوجه شدم که در جریانی گرفتار شده‌ایم که ما را از ساحل دور می‌کند. اینجا جایی بود که رودخانه باریک می شد و جریان آب سرعت می گرفت. دقیقاً جایی بود که نمی‌خواستم آنجا باشیم. ما قبلاً محل به آب انداختن قایق را از دست داده و من خسته شده بودم.

از آنجایی که آنها را به ملک خانواده‌ام دعوت کرده بودم، احساس مسئولیت می‌کردم که مطمئن شوم هر دوی آنها حالشان خوب است. به رتا گفتم: «باید نفس بکشم، اما درست پشت سرت خواهم بود. می‌خواهم از من جدا شوی تا به سمت خاکریز حرکت کنی و من همزمان تو را هل خواهم داد.» به او گفتم نگران نباشد چون درست پشت سرش خواهم بود.

او این کار را کرد. کمی عقب رفتم، اما او فقط چند قدم جلو رفت. فکر می‌کردم خیلی بهتر از این خواهد بود.

در آن لحظه، تمام توانم را صرف نگه داشتن سرم بالای آب می‌کردم. سپس متوجه شاخه‌ای شدم که از آب بیرون زده بود. به سمت آن به سمت سد شنا کردم؛ فکر می‌کردم می‌توانم نفس بگیرم و سپس بقیه راه را شنا کنم.

پاهایم را روی شاخه ی پایینی گذاشته و در حالی که شاخه ی بالایی را گرفته بودم، بدنم را از آب بیرون کشیدم. با بالا کشیدن خودم، وزن زیادی روی شاخه ی پایینی انداختم و شکست. وقتی شکست، وحشت کردم. دستم تکان خورد و شاخه‌ای را که گرفته بودم، جدا کردم. شاخه ی باقی مانده خیلی زیر آب بود و نمی‌توانست به من کمک کند.

به نقطه‌ای رسیده بودم که هر بار نفسم را بیرون می‌دادم، غرق می‌شدم. مهم نبود چقدر کم هوا بیرون می‌دادم. داشتم غرق می‌شدم و نگه داشتن چانه‌ام بالای آب سخت می‌شد.

با خودم فکر کردم: "باید نفس عمیقی بکشم و ضربان قلبم را آرام کنم." می‌توانستم ضربان قلبم را که به دنده‌هایم می‌خورد، حس کنم. فکر کردم اگر اینجا درختی هست، پس کف رودخانه نمی‌تواند آنقدرها دور باشد. پایین می‌روم، کف را هل می‌دهم، به سطح آب برمی‌گردم و بالاخره نفس عمیقی می‌کشم. از وقتی وسط رودخانه بودم، نفس عمیقی نکشیده بودم چون نمی‌خواستم رتا وحشت کند.

به کف رودخانه رفتم و سعی کردم از زمین بلند شوم، اما پاهایم دیگر کار نمی‌کردند. از کمر به پایین فلج شده بودم.

با تمام قدرت به سمت بالا شنا کرده و سطح آب را شکستم. نگاه کردم و رتا را دیدم که چهار دست و پا روی خاکریز می‌خزید. با خودم فکر کردم: «خوبه. خوشحالم که موفق شد.»

بعد متوجه چیزی شدم. اگر نمی‌توانستم با پاهایم دوام بیاورم، بدون آنها هم نمی‌توانستم.

به این بخش افتخار نمی‌کنم، اما وقتی این را فهمیدم، تسلیم شدم. دیگر برای زندگی‌ام نجنگیدم. خودم را به پایین هل دادم و پذیرفتم که کارم تمام است.

همین‌طور که داشتم تسلیم می‌شدم، ریتا به عقب نگاه  و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. نمی‌خواستم تسلیم شدنم را ببیند. نمی‌خواستم با آن تصویر زندگی کند. درست پس از این که این فکر را کردم، زیر آب از هوش رفتم.

چیزی که پس از آن می دانستم این بود که در جهنم بودم.

نخستین واکنشم خشم بود. با خودم فکر کردم: «چرا اینجا هستم؟ من جان کس دیگری را به قیمت جان خودم نجات دادم. این باید مثل یک کارت آزادی از زندان یا چیزی شبیه به آن باشد.»

لحظه‌ای که این فکر را کردم، ذهنم پر از هر کار بدی شد که تا به حال انجام داده بودم. انگار به من نشان داده می‌شد: «نه. به همین دلیل است که اینجا هستی.» فهمیدم که اشتباه، اشتباه است و گناه، گناه است. هیچ چیز بیشتر از چیز دیگری ارزش ندارد.

مثلاً دزدیدن یک بسته آدامس به ارزش ۲۵ سنت در مقایسه با آسیب رساندن به افرادی که دوستشان دارید به خاطر الکل. هر دو عمل یک حقیقت را در خود داشتند: من گناه کرده بودم.

من جفت کرده بودم، به معنای واقعی کلمه جفت کرده  بودم و آنقدر ترسیده بودم که نمی‌توانستم حرکت کنم. من هرگز قبل یا بعد از آن چنین ترسی را تجربه نکرده بودم.

جهنم شبیه یک لوله ی گدازه بود. غاری بود با دیوارها، کف و سقف‌هایی که مانند زغال‌های آتشین می‌درخشیدند و از قرمز به نارنجی تغییر رنگ می دادند. درخشش همه چیز را روشن می‌کرد و به من اجازه می‌داد تا ببینم جهنم چقدر وسیع است. بی‌پایان به نظر می رسید.

زمان آنجا متوقف شد.

من به اندازه ی کافی وقت داشتم تا در مورد زندگی‌ام فکر کنم. به خاطر کارهایی که با دیگران کرده بودم، احساس وحشتناکی داشتم. نمی‌دانستم که به اندازه‌ای که داشت به من نشان داده می‌شد، بد هستم. احساس حقارت می‌کردم. تنها چیزی که می‌خواستم انجام دهم این بود که از تمام اشتباهاتم عذرخواهی و طلب بخشش کنم.

پس از این که همه چیز به من نشان داده شد، می‌دانستم که هرگز خودم را به خاطر کارهایی که انجام داده بودم، نخواهم بخشید. با این حال، برای فرصت دوباره التماس می‌کردم. گفتم: "مهم نیست چه کاری باید بکنم. هر کاری را که لازم باشد انجام خواهم داد." درست همان موقع، شروع به سرفه کردن آب روی خاکریز کردم.

نشستم و این زیباترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم. همه ی گیاهان هاله‌های خاص خود را داشتند. هر گیاه، تاک و حتی پوست درختان با نور فلورسنت می‌درخشید. این زیباترین چیزی بود که تا به حال در زندگی‌ام دیده بودم.

کایل و رتا مرا محکم در آغوش گرفتند و گریه کردند.

رتا به من گفت: "ممنون که همه چیز را آنقدر آرام به من گفتی تا وحشت نکنم، حتی با این که می‌دانستی چقدر خطرناک است."

احساس کردم مسئولیت من این است که مطمئن شوم حالشان خوب است. کایل قبلاً به سمت ماشین برگشته بود، بنابراین هنوز دقیقاً نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است. به نحوی او وارد رودخانه شد و مرا بیرون کشید. کایل ۱۷۰ سانتی‌متر قد و حدود ۱۴۵ پوند وزن دارد. من در آن زمان ۱۸۰ سانتی‌متر قد و حدود ۱۲۰ کیلوگرم وزن داشتم. او به نحوی وزنم را از رودخانه بیرون کشید و در حالی که با جریان آب مبارزه می‌کرد، مرا نجات داد.

وقتی تسلیم شدم، کمتر از ۱۰۰ یارد تا افتادن روی سد سنگی فاصله داشتم. اگر مجبور باشم حدس بزنم، شاید ۷۵ یارد یا حتی کمتر. نمی‌دانم چطور توانست من را بیرون بکشد. فکر نمی‌کنم حداقل تا ۳۰ دقیقه بعد، حس کامل پاهایم را دوباره به دست آورده باشم.

پس از آن تجربه، رابطه‌ای را با خداوند آغاز و از او به خاطر نجاتم تشکر می‌کنم؛ هرچند در آن زمان و هنوز هم گناهکار بوده و هستم. فکر می‌کردم یکی از دلایلی که من را برگرداندند این بود که به دیگران بگویم جهنمی وجود دارد، زیرا من آن را دیدم. نمی‌خواهم کسی به آنجا برود. به خاطر اتفاقی که برایم افتاد، صحبت کردن در مورد آن برایم سخت است. می‌دانم که شروع به لرزیدن خواهم کرد و صدایم خواهد لرزید. اما احساس می‌کنم باید به دیگران هشدار دهم. این یک توهم نبود. من وضوح ذهنی کاملی داشتم.

من اینجا داستان‌هایی خوانده‌ام که در آن افراد فقط تاریکی را تجربه کرده‌اند. از قضا، این باعث می‌شود که گاهی اوقات باور کنند که پس از مرگ چیزی وجود ندارد. اما آنها نمی‌دانند که هنوز در جایی، حتی در تاریکی، هوشیاری دارند. فقط ممکن است مقصد نهایی آنها نبوده باشد.

جنسیت: مرد

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 23/08/2010

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نامطمئن بله، من با دو دوستم بودم. آنها حرف می زدند که دعوایشان شد. او وی را در سمت اشتباه رودخانه رها کرد، زیرا تیوب داخلی‌اش ترکید. او گفت که از آب عمیق وحشت دارد و فکر می‌کنم با تیوب داخلی مشکلی نداشت و آنجا امن بود، اما به دلیل درگیری سان و رها شدن او در آن سمت بدون تیوب داخلی، وحشت‌زده شده بود. ما در سد سنگی مصنوعی در لایو اوک(Live Oak, CA)، کالیفرنیا هستیم. به او گفتم که می‌تواند از مال من استفاده کند، من او را با شنا از آن طرف عبور می‌دهم. در نهایت در جریان گیر افتادیم و کشیده شدیم.

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. بخشی که آدرنالین من از ترس غرق شدن هر دوی ما یا افتادن روی سد سنگی ترشح شد. فکر می‌کنم به دلیل آدرنالین، باعث شد تمرکز بیش از حد داشته باشم و بتوانم خیلی سریع‌تر در مورد وضعیت و راه‌های خروج فکر کنم. وقتی بعد از شکستن شاخه‌ها هیچ گزینه‌ای نداشتم و پاهایم از کار افتادند، بالاخره پذیرفتم که چه اتفاقی قرار است بیفتد و آدرنالینم پایین آمد و آن موقع بود که زیر آب بیهوش شدم.

در طول این تجربه، در چه زمانی در بالاترین سطح خودآگاهی خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع‌تر یا کندتر شده است؟ به نظر می‌رسید همه چیز یک باره اتفاق می‌افتاد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنی‌اش را از دست داد. زمان آنقدر کند می‌شد که واقعاً معنایی نداشت، زیرا چیزی که ساعت‌ها به نظر می‌رسید، فقط چند دقیقه بود که به سرفه کردن آب رسیدم. نه لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی من تا زمانی که روی خاکریز آب سرفه می‌کردم، تغییر نکرد. آن زمان بود که هاله‌های حیات گیاهی را دیدم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. شنوایی من اصلاً تغییر نکرد.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ نه نامطمئن مطمئن نیستم جایی که بودم تونل محسوب می‌شود یا نه. شبیه یک دالان گدازه‌ای است، یک نقطه ی بزرگ و توخالی که انگار فقط برای شما ساخته شده، و خاکسترهایی روی آن بود تا بتوانید تا ته آن را ببینید، و انگار هرگز تمام نمی‌شد.

آیا در این تجربه موجودی را دیدید؟ نه نه

آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده‌اید؟ نه نه

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی من در جهنم بودم.

در طول این تجربه چه عواطفی داشتید؟ ابتدا خشم، سپس جفت کردن، به معنای واقعی کلمه جفت کردن، ترس از حرکت در غاری که در حال سوختن بود، و سپس احساس گناه را تجربه کردم. نه

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه گذشته‌ام از جلوی چشمانم گذشت، به صورتی خارج از کنترلم. وقتی خودم را در جهنم یافتم، دیوانه شدم، چون جان کس دیگری را نجات داده بودم و خدا با به تصویر کشیدن تمام کارهای بدی که تا به حال انجام داده بودم، به من اطمینان داد که «اینجا جایی است که به آن تعلق داری».

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدی؟ نه نه

خدا، معنویت و دین:

پیش از این تجربه چه دینی داشتی؟ غیر وابسته - اگنوستیک من مسیحی بزرگ شدم. کمی قلب یاد گرفتم و آنجا صبح زود حدود ساعت ۴ یا ۵ صبح با مادربزرگم می‌نشستم و کانال شبکه شپرد(Shepard) را تماشا می‌کردم که تا ۶ سالگی‌ام ادامه داشت، چون از آن زمان بود که تمام روز به مدرسه می رفتم. بله می‌خواستم خالقمان را بشناسم، بنابراین کتاب مقدس شاه جیمز را خواندم و عیسی گفت که او راه، حقیقت و زندگی است؛ هیچ کس به پدر نمی‌رسد مگر از طریق من.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - سایر مسیحیان نمی‌دانم به کدام گروه خاص مسیحی تعلق دارم. من کتاب مقدس شاه جیمز را می‌خوانم و معتقدم آنچه در آن است، کلام الهام شده ی خدا و وعده‌های او به نوع بشر است که ما هنوز تحت قانون(شریعت) هستیم؛ عیسی آن را تحقق بخشید، او برای لغو آن نیامد. محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید سازگار بود و هم نبود. فکر می‌کردم شیاطین ما را شکنجه می‌دهند، به جای آن، این گناه خودم بود، به خاطر کارهای اشتباهی که انجام داده بودم و من می خواستم به خاطر همه چیز عذرخواهی کنم و نمی توانستم، و می‌دانستم که هرگز خودم را به خاطر کارهایی که انجام داده‌ام نمی بخشیدم.

آیا به دلیل تجربه‌تان، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله حالا مطمئن بودم که یک زندگی پس از مرگ، خدا و شیطان وجود دارد. وقتی برای نخستین بار در جهنم بودم، از این که آنجا بودم عصبانی بودم و معتقدم که این خدا بود که ذهنم را با هر کار بدی که تا به حال انجام داده بودم پر کرد تا به من اطمینان دهد، اساساً داشت می  گفت: "نه، به همین دلیل است که تو اینجا هستی."

آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نه نه

در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله وقتی در جهنم بودم، فکر می‌کردم باید برای نجات جان یک نفر دیگر، کارت آزادی از زندان بگیرم. فوراً به خاطرم آورده شد که چرا به آنجا فرستاده شده‌ام، انگار این روش خدا برای صحبت با من بود تا درک کنم. درباره ی زندگی زمینی ما غیر از دین: نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ نه بله من به خاطر خودم در جهنم بودم. برای افرادی که فقط تاریکی، تنها تاریکی را می‌بینند، هنوز آگاهی دارند زیرا آنها از تاریکی آگاه هستند.

آیا اطلاعاتی در مورد نحوه ی گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ بله این که گناه، گناه است، این که هیچ چیز بدی از چیزی دیگر بدتر نیست. اگر کار بدی کردی، کار بدی کردی، ساده، و سرراست. همین امر در مورد خوبی هم صدق می‌کند؛ می‌توانی یک میلیون دلار اهدا کنی و شخص دیگری می‌تواند ۵ دلار اهدا کند، و هر دو ارزش یکسانی خواهند داشت، زیرا این یک کار خوب بود. نه

در طول تجربه‌ات، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردی؟ نه تغییرات بزرگی در زندگیم

آیا روابطت به طور خاص به دلیل تجربه‌ات تغییر کرده است؟ نه پس از تجربه ی نزدیک به مرگ: نامطمئن بعضی چیزها وجود دارند، امیدوارم مردم درک کنند که سعی در گفتن چه چیزی را دارم.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم. من آن را به خوبی به یاد می‌آورم چون خیلی برایم آسیب‌زا بود.

آیا یک یا چند بخش از تجربه‌تان وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟ جهنم یک زنگ بیدارباش بود و وقتی برگشتم، دیدن هاله‌های گیاهان، زیباترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم. بله به صورت آنلاین به برخی افراد گفتم و به من گفته شد: "من همه ی آنها را نمی خوانم" و برخی نیز مرا دروغگو خطاب کردند. چند نفر پرسیدند که آیا شهادت می‌دهم و من گفتم که می دهم.

آیا پیش از تجربه‌تان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه تجربه قطعاً واقعی بود. من وضوح کامل داشتم، مانند این که همین الان چگونه هستم. نه تنها در جای دیگری بودم، بلکه می‌توانستم فکر کنم، بفهمم کجا هستم، استدلال کنم که چرا اینجا هستم، و به روشی که درک می کردم، به من نشان داده شود.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌ات چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. مطلقاً هیچ چیزی نمی‌تواند نظر مرا تغییر دهد. اتفاقی که آن روز افتاد یک هشدار بود، و من احمق خواهم بود که هشدار خداوند را نادیده بگیرم، وقتی که برای فرصت دوباره التماس می‌کردم.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ نه بله بله. اگر به چیزی نیاز دارید یا سوالی دارید، به من ایمیل بزنید.