دو رویداد جداگانه رخ داد، اگرچه این تجربه بسیار آسیبزا بود و من جزئیات زیادی از این خاطرات را از دست دادهام.
در ۱۲ نوامبر سال گذشته، با درد شدیدی در پهلو از خواب بیدار شدم. سنگ کیسه ی صفرا (Gallstones) در خانواده ی من ارثی است و هر سال چند حمله ی کیسه صفرا(gallbladder) دارم. این حملات بسیار دردناک هستند و باعث تب، حالت تهوع و درد شدید به مدت چهار یا پنج ساعت میشوند.
این بار احساس متفاوتی داشتم. تا جایی که میتوانستم تحمل کردم، اما بعد از دو روز به اورژانس رفتم. سنگ کیسه ی صفرا در من تشخیص داده شد و قرار شد چند روز بعد جراحی برای برداشتن کیسه ی صفرا(cholecystectomy) انجام دهم. جراحی من به تعویق افتاد و تا ۲۱ نوامبر این اتفاق رخ نداد.
آن نه روز جهنم مطلق بود. انگار بارها و بارها به من خنجر زده باشند.
پس از جراحی، قرار بود به خانه بروم، اما جراحم به من گفت که مشکلی پیش آمده است. او گفت تا پیش از ملاقات با من، هرگز نشنیده بود که کسی از یک کیسه ی صفرای کاملاً مرده جان سالم به در برده باشد. او به من گفت که من به شدت بیمار هستم و برای من دعا میکند.
ظاهراً قانقاریا(فساد عضو بر اثر نرسیدن خون:gangrene) پیشرفته بود و جراحی عفونت را در سراسر شکمم پخش کرده بود. فشار خونم در سطح اورژانسی بود و آنها میترسیدند که من سکته ی مغزی کنم. پرستاران شبانهروزی مرا معاینه میکردند، از جمله بررسیهای ساعتی سیستم گوارشم.
اعضای بدنم از کار افتاده بودند و هر دو ساعت یکبار آنتیبیوتیک به من داده میشد. پس از شب اول، دیگر اجازه ی مصرف داروهای مسکن قوی را نداشتم زیرا آنها به اغاز دوباره ی عملکرد اعضای بدنم نیاز داشتند و مواد افیونی این روند را کند میکرد.
در یک دستم لوله ی تنفس(breathing tube) و یک سرم(IV) داشتم. هر دو پایم به دستگاههایی متصل بودند که به گردش خونم کمک میکردند.
حدود یک روز پس از جراحی، چیزی را تجربه میکردم که فقط میتوانم آن را شکنجه توصیف کنم. نمیتوانستم بخوابم و اجازه ی مصرف داروهای مسکن قوی را نداشتم. آلارمهایم دائماً به صدا در میآمدند.
در مقطعی، با به صدا درآمدن چندین آلارم، به یاد دارم که به دیوار خیره شده و برای هوشیار ماندن می جنگیدم. در نهایت، در آن مبارزه شکست خورده و از حال رفتم.
### نخستین تجربه
بلافاصله در جای دیگری از خواب بیدار شدم. در آغاز فکر کردم خواب میبینم.
روی برآمدگی کوهی ایستاده بودم. یک جاده ی ملایم به سمت شهری پایین میرفت.
بلافاصله فهمیدم که نباید آنجا باشم. من فقط روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و برای زنده ماندن میجنگیدم. حالا جای دیگری بودم و نمیتوانستم خودم را بیدار کنم.
به خودم گفتم که دم به دم یک پرستار وارد اتاقم شده و مرا بیدار میکند. اتفاقی نیفتاد.
بیشتر صبر کردم. فکر کردم چک ساعتیام به زودی انجام و آن موقع بیدار میشوم. همچنان، هیچ اتفاقی نیفتاد.
در آن لحظه، کاملاً احساس تنهایی می کردم. به مادر و خواهرم فکر کردم و امیدوار بودم که حالشان خوب باشد. شب بود و احساس سرما و تنهایی میکردم. باور داشتم که همه چیز به پایان رسیده است.
سپس احساسی غیرقابل تحمل بر من غلبه کرد. به نوعی، میدانستم که پدربزرگ و مادربزرگم در این نزدیکی هستند.
ناگهان متوجه چیزی شدم و قلبم به تپش افتاد. میدانستم که به نحوی قرار است هر کسی را که تا به حال از دست دادهام، دوباره به دست بیاورم. آنها نزدیک من بودند.
مرگ یعنی همین. لحظهای است که هر چیزی را که تا به حال از دست دادهاید، دوباره به دست میآورید.
به سمت جاده دویدم و به پایین دره، به سمت شهر نگاه کردم. آنقدر روشن بود که نمیتوانستم تک تک ساختمانها را تشخیص دهم. روشنایی غیرممکن به نظر میرسید.
به دلایلی، ماشین داشتم، بنابراین شروع به رانندگی به سمت شهر کردم.
رانندگان بسیار کمی آنجا بودند. افرادی که آنها هم به سمت شهر رانندگی میکردند، همگی خوشحال به نظر میرسیدند. شاید قبلاً هرگز این همه شادی را تجربه نکرده بودم.
میدانستم که تمام کسانی که میشناختم و فوت کرده بودند، آنجا منتظر من بودند. حتی یادم میآید که فکر میکردم میخواهم توپاک(Tupac) را اذیت کنم و ببینم آیا او میخواهد با من وقت بگذراند، چون من جاودانگی داشتم.
به نظر میرسید این موضوع ساعتها ادامه داشت.
در نهایت، متوجه شدم که مشکلی وجود دارد. مهم نیست چقدر سریع رانندگی میکردم، شهر هرگز نزدیکتر نمیشد.
قلبم فرو ریخت.
کمی بعد، دوباره خودم را در تخت بیمارستان یافتم. زنگهای هشدار هنوز به صدا در میآمدند. پرستاری وارد اتاق شد، پرسید که آیا حالم خوب است و زنگها را خاموش کرد.
فکر نمیکنم هیچ زمانی گذشته بود.
از اتفاقی که افتاده بود شوکه شده بودم، اما به سادگی به او گفتم که حالم خوب است.
انگار زمان به طرز چشمگیری کند شده بود، یا شاید مفهوم زمان اصلاً آنجا معنایی نداشت.
در روزهای بعد در بیمارستان، مواقع دیگری هم بود که احساس میکردم ممکن است زنده نمانم. چندین بار، برای حفظ هوشیاری تقلا کردم. همین که کمکم داشتم از هوش میرفتم، دوباره شروع به دیدن چراغهای آن شهر میکردم.
### تجربه ی دوم
من تازه بیمهام را از دست داده بودم، بنابراین بیمارستان نمیخواست بیشتر از حد لازم مرا نگه دارد.
چندین لوله ی تخلیه در نزدیکی کبدم داشتم که عفونت را از بین میبردند. در ابتدا، ترشحات به دلیل قانقاریا سبز رنگ بودند. قرار بود به رنگ نارنجی زنگزده(rusty orange)درآید.
پس از پنج روز، بالاخره به رنگ زنگزده درآمد و مرخص شدم.
پس از این که به خانه رسیدم، بلافاصله دوباره حالم خیلی بد شد. درد شدیدی داشتم و به سختی در حال رسیدن به خانه و از پلهها بالا میرفتم.
همان روز، ترشحات دوباره سبز شد. به شدت بیمار شدم. یادم میآید که روی مبل دراز کشیده بودم و از درد و بیماری گریه میکردم.
به خاطر نمی آورم بار دوم چطور از هوش رفتم.
ناگهان، خود را در جادهای شنی یافتم که به ساحل منتهی میشد.
زیباترین روزی بود که تا به حال دیده بودم. موجها ملایم بودند. گرم بودند اما داغ نبودند و نسیم ملایمی می وزید. هیچ حشرهای نبود.
این بار، دقیقاً میدانستم چرا آنجا هستم و خوشحال بودم.
یک بار دیگر، تعداد بسیار کمی از مردم آنجا بودند. مردم کمی که آنجا بودند آنقدر خوشحال بودند که واقعاً میتوانستم آن را حس کنم.
عشق، هماهنگی و حضور فراگیر خدا وجود داشت.
من از همیشه شادتر بودم، حتی شادتر از نخستین تجربهام. درد من کاملاً از بین رفته بود و احساس فوقالعادهای داشتم. نمیتوانم اغراق کنم که این احساس چقدر مهربانانه بود.
نمادگرایی برای من کاملاً واضح به نظر میرسید. زمین نمایانگر زندگی بود. آب زندگی پس از مرگ را نمایندگی می کرد.
من مابین این دو بودم، ایستاده در ساحل.
من به سادگی نمیدانستم چه کاری باید انجام دهم.
فکر میکردم جزر و مد در نهایت مرا با خود خواهد برد، اما هرگز این اتفاق نیفتاد. کمی شنا کردم، اما آب کمعمق ماند و هیچ اتفاقی نیفتاد.
من تمام روز را آنجا بودم و حالا اواخر بعد از ظهر بود.
در نهایت، دلسرد شدم. این بار، با صدای بلند صحبت کردم.
«من زندگی خوبی داشتهام. من لیاقت این را دارم که با پدربزرگ و مادربزرگم باشم. بارها و بارها برای کمک به مردم فداکاری کردهام. میتوانم دهها نفر را نام ببرم که به خاطر آشنایی با من، وضعیت بهتری دارند. من همیشه سعی کردهام اشتباهاتم را اصلاح و به فرد بهتری تبدیل شوم. من همیشه روی اصولم ایستاده و مرد عمل بودهام، حتی زمانی که این مرا وحشتزده می کرد.»
لحظهای بعد، متوجه شدم که تنها نیستم.
«تو زندگی خوبی داشته ای و من تو را دوست دارم.»
«بله، خانوادهات منتظرند و تو راه خودت را برای دیدن آنها به دست آورده ای.»
من نمیتوانستم کسی را که با من ارتباط برقرار میکرد، از نظر فیزیکی ببینم، اما حضورشان مانند پتوی گرمی بود که روی من کشیده شده بود.
نمیدانم خدا بود یا یکی از یارانش. هر کسی که بود، باستانی، خیرخواه و قطعاً زن به نظر میرسید.
احساس نمیکردم که او را میشناسم، اما او قطعاً مرا میشناخت.
ما از طریق کلمات شفاهی ارتباط برقرار نکردیم. ارتباط به روش دیگری اتفاق افتاد.
سپس مرور زندگی را تجربه کردم.
من وقایع کل زندگیام را مانند یک فیلم تماشا میکردم. به شدت ویرایش شده به نظر میرسید، اما به شکلی مثبت.
اول، به من فرصت داده شد تا به تمام افراد خوبی که در طول زندگیام میشناختم فکر کنم. این اتفاق حتی شامل افرادی میشد که دیگر با آنها صحبت نمیکردم.
خاطرات واقعاً مثبت بودند.
یادم آمد که وقتی شش یا هفت ساله بودم با همسایهام دوچرخهسواری میکردم. یادم آمد که با عمویی که وقتی کوچک بودم فوت کرد هندوانه می خوردم.
این یک تجربه ی بسیار معنوی برای من بود و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، غرق در حیرت میشوم.
حتی وقتی پسرعموهایی را دیدم که بعداً به افرادی تبدیل شدند که من آنها را خوب نمیدانستم، فقط تجربیات خوبی را که با هم به اشتراک گذاشته بودیم به یاد میآوردم.
من میتوانستم با وضوح و خیرخواهی مطلق در مورد هر کسی که در زندگی من تأثیر گذاشته بود فکر کنم.
یک چیز غیرمعمول این بود که یک احساس قدرتمند با هر تصویر و خاطره مرتبط بود، اما لزوماً احساس من نبود.
صحنههایی که میدیدم نیز از دیدگاه خودم نبودند. بیشتر حس میکردم که آنها را از دیدگاه یک مادربزرگ میبینم.
سپس شروع به مرور وقایع زندگی خودم کردم.
زمانهایی را دیدم که به بنبست رسیده و با ترسهایم روبرو شده بودم. زمانهایی را دیدم که تا جایی که میتوانستم تلاش کرده بودم تا کاری را انجام دهم. لحظاتی را دیدم که اتفاقی اشتباهی در حال رخ دادن بود و من تصمیم گرفتم اقدامی انجام دهم.
باز هم، با تماشای زندگیام، احساس شادی و غرور شدیدی داشتم. اما به نظر نمیرسید که این احساسات همیشه متعلق به من باشند.
او به من میگفت که به من افتخار میکند.
او به من نشان داد که همیشه در کنارم بوده است. وقتی در طول زندگیام شادی را تجربه میکردم، او را نیز خوشحال میکرد.
او به من نشان داد که درک میکند که من زندگی بسیار سختی را پشت سر گذاشتهام. او از مردی که به آن تبدیل شده بودم راضی بود.
حتی میتوانستم هیجان او را وقتی برخی از کارهای ماجراجویانهتری را که انجام داده بودم تماشا میکردم، حس کنم.
به نظر میرسید این مدت زمان بسیار زیادی طول کشیده است. در آن زمان، احساس میکردم که یک روز یا بیشتر در ساحل بودهام.
مرور به طور کامل مثبت نبود.
او بسیاری از کارهای احمقانهای را که هنگام نوشیدن زیاد انجام داده بودم به من نشان داد. شبهایی را در زندان دیدم، در جاهای عجیب از خواب بیدار شدم و شرمندگی بعدش را.
من خیلی بد مشروب میخوردم.
آن خاطرات با غم و اندوه احاطه شده بود. هیچ خشم یا خجالتی از جانب او وجود نداشت، فقط غم و اندوه.
از آن زمان به بعد دیگر مشروب نخورده ام. به طور کامل ترک کردم.
او همچنین خاطرات فداکاریهای زیادی را که در طول زندگیام انجام داده بودم به من نشان داد.
وقتی فهمیدم که چه تعداد چیزهایی را رها کردهام، چون فکر میکردم دارم به دیگران کمک میکنم، احساس غم و اندوه شدیدی کردم.
سپس فکری به ذهنم رسید. هیچکدام از آن افراد در بیمارستان به ملاقاتم نیامده بودند.
او مطمئن شد که من متوجه شدهام که از آن به بعد، باید رفاه خودم را در اولویت قرار دهم.
پس از آن، او به من اجازه داد تا سؤال بپرسم.
من در مورد ماهیت مرگ پرسیدم. او به من نشان داد که مرگ برای بازماندگان دردناک است، اما برای فرد در حال مرگ یک تجربه ی مثبت است.
پرسیدم که بعداً در زندگی چه اتفاقی خواهد افتاد.
بلافاصله دو چیز به ذهنم رسید.
اول، خودم را در محل کار در طول تابستان دیدم. از ناامیدی فریاد میزدم.
آن اتفاق بعداً افتاد. در ماههای ژوئن و ژوئیه، چندین جلسه با رئیسم در مورد عدم پایبندی مدیریت به قولش داشتم. در نهایت، استعفا دادم.
دوم، کوهی برفی دیدم که پوشیده از یخچالهای طبیعی بود. توفانی بود و من میتوانستم برفهایی را که از قله میوزید ببینم.
من یک کوهنورد مشتاق هستم، بنابراین آن را به عنوان قله ی یخچالهای طبیعی(Glacier Peak) در مسیر Pacific Crest Trail در ایالت واشنگتن شناختم.
من همیشه میخواستم در مسیر Pacific Crest Trail پیادهروی کنم، اما میترسیدم چون از ارتفاع خوشم نمیآید.
فهمیدم که او داشت به من می گفت بر ترسهایم غلبه کنم و این را هدف بهبودی خود قرار دهم.
آن تابستان، حدود ۵۰۰ مایل پیادهروی کردم و به مکانی که در رؤیایم دیده بودم رسیدم.
آن تابستان آتشسوزیهای جنگلی زیادی رخ داد، بنابراین در نهایت مجبور شدم برگردم. با این حال، به مکانی که از تجربهام به دست آورده بودم رسیدم و کوه را دیدم.
آن سال به اندازهای که در رؤیایم دیده بودم برف نداشت. اگر بشود، قصد دارم تابستان آینده برگردم.
این تقریباً تمام چیزی است که میتوانم به خاطر بیاورم.
این تجربه بسیار آسیبزا بود و خاطرات من خیلی خوب نیستند. ممکن است بیش از دو اتفاق جداگانه رخ داده باشد و ممکن است برخی از آنها را با هم ترکیب کرده باشم.
از زمان این تجربیات، زندگی من نیز دشوار شده است زیرا مدام به آن مکان فکر میکنم.
بخشهای کوچکی از آنچه اتفاق افتاده را برای چند نفر تعریف کردهام. برخی فکر میکنند دیوانهام. افراد آنلاین گفتهاند که فکر میکنند من این را از خودم درمیآورم.
مادرم یک قمارباز وسواسی است و من به او التماس کردهام که تا فرصت دارد، تغییر کند. میخواهم او در بهشت با خانوادهاش باشد، اما او گوش نمیدهد.
من هیچ کار غیراخلاقی در محل کار انجام نخواهم داد زیرا میدانم خدا نظارهگر است. این باعث نشده که من در نزد رئیسم خیلی محبوب باشم.
من از حقارت این دنیا خسته شدهام و آرزو دارم در دنیای بعدی با خدا و خانوادهام باشم.
نکته ی آخر این است که من باور ندارم جهنم وجود دارد.
من باوردارم که همه قبل از انتقال به زندگی بعدی شفا مییابند و شاید این شفا شامل روح نیز بشود.
من باوردارم که ما فرزندان خدا هستیم. فکر نمیکنم او بخواهد فرزندانش را مجازات کند. فکر میکنم او میخواهد ما را در حال انجام کارهای خوب ببیند.
من همچنین باوردارم بهشت جای بسیار بزرگی است زیرا فکر میکنم دو بخش مختلف از آن را دیدهام.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 21/11/2025
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله کیسه ی صفرای من برداشته شد و جراحم متوجه شد که کاملاً مرده و قانقاریایی است. برداشتن آن باعث پخش قانقاریا در سراسر شکمم شد. درد شدید باعث شد فشار خونم به حدی بالا برود که سکته ی مغزی قریبالوقوع تلقی شود.
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کرده و خارج از آن وجود داشتم. وقتی برای هوشیار ماندن مبارزه میکردم، نورهای روشن شهر را میدیدم که بر هر چیزی که به آن نگاه میکردم، سایه افکنده بودند. وقتی با قدرت برترم بودم حدس میزنم این بالاترین سطح هوشیاری ممکن باشد.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول سریعتر از حد معمول
آیا به نظر میرسید زمان سریعتر یا کندتر میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. من مدت زمانی طولانی را در آنجا تجربه کردم که در اینجا فقط چند ثانیه بود.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. تیزبین، هوشیار، رنگها زنده و روشن بودند. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. تجربه ی من بیشتر بصری بود تا شنیداری. بله، و حقایق بررسی شدهاند.
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نامطمئن زمانهای آسیبزا؛ حافظهام کامل نیست. حضور آنها را حس کردم
آیا با موجودات مردهای برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید؟ بله حس کردم پدربزرگ و مادربزرگم در شهر نور هستند. احمقانه به نظر میرسد، اما میدانستم توپاک هم آنجاست و مشتاقانه منتظر صحبت با او بودم. همچنین، افراد دیگری نیز در آنجا بودند که با من از زندگی به مرگ منتقل میشدند. نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی.
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله شهر نوری که میدانستم باید برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگم به آنجا بروم. من در ساحلی بدون جزر و مد و آب و هوای عالی، و با قدرتی بالاتر بودم. همچنین به شهر نور نزدیک شدم.
در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ رحمت، شادی، عشق، غرور، هماهنگی، غم آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی من احساس وحدت یا یکی بودن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ همه چیز در مورد خودم یا دیگران نیروی برتر من به من درک زندگی، گذشته و آیندهام را داد و چیزهای زیادی در مورد زندگی به طور کلی به من آموخت، اما نه همه چیز را. گذشتهام، به صورت خارج از کنترلی، از برابر چشمانم گذشت. نیروی برتر من رویدادها را ترتیب داد و حتی از آنها برای برقراری ارتباط و آموزش من استفاده کرد. به عنوان مثال، او با نشان دادن کارهای احمقانهای که در هنگام مستی انجام داده بودم، به من گفت که از من میخواهد نوشیدن را ترک کنم.
آیا صحنههایی از آینده آمد؟ من ناراحتی آینده را در محل کار دیدم که ۱۰۰٪ به حقیقت پیوست و یک پیادهروی طولانی را دیدم که باید انجام دهم، اما اکنون زمان مناسبی نیست زیرا قرار است زمانی اتفاق بیفتد که برف بیشتری وجود دارد. بله به دلایلی نتوانستم از آن عبور کنم؛ اقیانوس مرا نپذیرفت، بنابراین در ساحل گیر افتادم.
آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟ به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم بازگردانده شدم. اولین بار، تلاش کردم به سمت نور بروم، اما نتوانستم نزدیکتر شوم. بار دوم، سعی کردم از آن عبور کنم، اما مطمئن نبودم چگونه، و اجازه نداشتم. فکر میکنم قدرت برترم میخواست زندگی پربارتری نسبت به نسخه ی قبلیام تجربه کنم. قطعاً سعی کردم بحث کنم.
قبل از این تجربه چه دینی داشتید؟ غیرمذهبی - اگنوستیک خانواده ی من مسیحی و کاتولیک هستند، اما اکثر آنها خیلی مذهبی نیستند. من همچنین با افرادی از ادیان مختلف بزرگ شدم. بله من همیشه از خدا به خاطر کمکش تشکر و سعی میکنم او را سربلند کنم. فکر نمیکنم مراسم های مذهبی واقعاً مهم باشند، اما کیفیت زندگی شما مهم است. من غیررسمیتر هستم.
اکنون مذهب شما چیست؟ بدون نظر من قطعاً به خدا اعتقاد دارم و میدانم تا زمانی که زندگی خوبی داشته باشم، او از من حمایت میکند. فکر نمیکنم دین واقعی اهمیتی داشته باشد، مادامی که اصولی محکم و شجاعت عمل کردن را داشته باشید. محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود. من برخی از رویدادهای کلیشهای قابل توجه را تجربه کردم که تا زمانی که آنها را تجربه نکرده بودم، به آنها اعتقاد نداشتم. اکنون منطقی است زیرا این داستانهای دیگر همان مکانها را توصیف میکردند، بنابراین تجربیات باید شباهتهایی داشته باشند.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟ بله من قبلاً به طور مبهم به خدا اعتقاد داشتم. اکنون میدانم که او مرا دوست دارد و تا زمانی که من پشت او باشم، او پشت من است! من با یک موجود یا صدایی مشخصاً با منشأ عرفانی یا غیرزمینی روبرو شدم. نمیتوانستم او را ببینم، اما حضورش را احساس کردم. خیرخواه، خردمند، قدرتمند، باهوش و دوستداشتنی.
آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نامطمئن نامش را نپرسیدم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نامطمئن میدانم که زندگی دیگری پس از این یکی وجود دارد، بنابراین کاملاً مطمئنم که چیزی بیش از این وجود داشته است. بله متوجه شدم که همه ی ما فرزندان خدا هستیم. او همه ی ما را دوست دارد و میخواهد که ما خوب عمل کنیم. اساساً، همه ی ما یکی هستیم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله من مردن را تجربه کردم! فکر میکنم قرار است از این دانش برای آرامش دادن به مردم یا الهام بخشیدن به دیگران برای غلبه بر ترسهایشان و به حداکثر رساندن وجودشان استفاده کنم. متاسفانه من هم باوردارم که الان برای دیگران کمی عجیب هستم. همچنین، در مورد مسیرم مطمئن هستم و به کیفیت خودم به عنوان یک انسان اطمینان دارم. به علاوه، میدانم که خدا پشت و پناهم است. بله زندگی یک هدیه است! خداوند از ما میخواهد هر کار مفیدی را که در زندگی احساس میکنیم باید انجام دهیم، به انجام برسانیم. وقت آن است که بر ترسهایم غلبه کنم، خودم را به چالش بکشم و بهترین خودم باشم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله دیگران با شادی فراوان درست جلوی من از آنجا عبور میکردند. من فقط به این دلیل از این اتفاق جان سالم به در بردم که یک قدرت بالاتر به من کمک کرد. قدرت بالاترم به من گفت که وقتی زمانش برسد، با خانوادهام خواهم بود و میتوانستم پدربزرگ و مادربزرگم را در نزدیکیام احساس کنم. همچنین توانستم چند سؤال بپرسم که این را تأیید کرد. مرگ لحظهای است که تمام کسانی را که از دست دادهای، دوباره به دست میآوری. بله خدا میخواهد از خودمان لذت ببریم! ما حتی اجازه داریم چند شیطنت کوچک انجام دهیم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ بله بیشتر مردم نمیتوانند با خدا صحبت کنند یا بفهمند که پس از مرگ چه اتفاقی میافتد. به نظر میرسید قدرت برتر من از این که ارتباط با زندگی زمینی آسانتر نیست، ناامید شده است. این بخش از حافظه ی من مبهم است. او همچنین از این که ما به خاطر از دست دادن عزیزانمان اینقدر از هم میپاشیم، ناراحت شد. در واقع، مرگ تقریباً یک پاداش به نظر میرسد. بله میزان عشقی که خدا با آن احاطه شده، فراگیر و بسیار زیاد است. احتمالاً این مهمترین جزئیات کل این تجربه است. سوالاتی که میپرسید، همه در مورد تجربه ی من صدق میکند، بنابراین حدس میزنم داستانهای مشابهی شنیدهاید.
پس از تجربهتان چه تغییرات زندگی در زندگی شما رخ داده است؟ تغییرات بزرگی در زندگی من من همه را دوست دارم و اکنون میتوانم مردم را بهتر درک کنم. میدانم که همه ی ما فرزندان خدا هستیم، بنابراین کمی از او را همه ی ما در خود داریم. این به من اعتماد به نفس زیادی میدهد که میتوانم در کارهایی که میخواهم انجام دهم موفق شوم. من ترس بسیار کمتری دارم و عموماً باور دارم که همه چیز درست خواهد شد. من واقعاً در ماههای جولای و آگوست ۵۰۰ مایل پیادهروی کردم! همچنین، من همیشه یک انسان بشردوست بودهام، اما باید مطمئن شوم که اولویت شماره ی یک خودم هستم. بله من نمیتوانم در کنار افراد نادرست باشم.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله نیروی برتر من بدون کلمات ارتباط برقرار کرد و توصیف آن دشوار است. من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. این رویدادها بسیار خاطرهانگیز بودند و در آن زمان من به بدترین شکل ممکن بیمار بودم، بنابراین نمیتوانم رویدادهای خارج از این را خوب به خاطر بیاورم.
آیا بعد از تجربهتان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا خاص دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ نامطمئن من در پیشبینی رفتار دیگران و تعیین انگیزههای رفتاری بسیار خوب بودهام.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ من احساس میکنم یه جورایی فریب خورده ام، زیرا خیلی به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم نزدیک بودم. آنها حدود ۲۵ سال پیش فوت کردند و حالا باید مدت زیادی منتظر بمانم تا آنها را ببینم. اما میتوانید شرط ببندید که من رفتار خوبی خواهم داشت.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ نامطمئن من تلاش کردم، اما مردم فکر میکنند که من دیوانه ام که در مورد آن صحبت میکنم. بله من قبلاً سریال اسرار حل نشده را تماشا میکردم و به طور مبهم یک بخش از NDE را به یاد دارم.
کمی پس از وقوع تجربه ی خود (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. میدانستم که واقعی است، شکی در آن ندارم. چیزهایی که به من گفته شد برای من منطقی هستند و خاطرات من واقعی بودند. تجربه قطعاً واقعی بود. من هرگز قبل یا بعد از این رویداد توهم نداشتم. همچنین، فکر نمیکنم توهم کردنِ تمام وقایع یک روز در کسری از ثانیه امکانپذیر باشد.
آیا هیچ چیزی در زندگیتان تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله فکر میکنم عمیقاً از مرگ تقریبی آسیب دیدهام، بنابراین گاهی اوقات بر فکرم غلبه میکند. اما در واقعیت، من آن دو رؤیای آینده را داشتم و یکی از آنها کاملاً اتفاق افتاده بود. دومی در حال انجام است، اما من به نقطهای در واشنگتن که در رؤیایم دیدم رسیدم. فقط سال اشتباهی است زیرا کوه در رؤیای من برف بیشتری داشت. بله به نظر بسیار کامل بود.
چیز دیگری برای افزودن؟ به مردم میگویم، اگر آنچه را که من میدانم میدانستی، رفتارت را درست میکردی زیرا پاداشی وجود دارد که نمیخواهی از دست بدهی.