جین بی. تجربه نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

ین ساعت یازده و سی دقیقه تا ظهر بود. من در اتاقم در بخش زایمان بودم. متخصص بیهوشی برای انجام بی‌حسی نخاعی برای زایمان آمده بود. او اوراقی که آلرژی‌های من و میزان حساسیت بدنم به دارو را شرح می‌داد، نخوانده بود. هنگام انجام بی‌حسی، به ستون فقراتم ضربه زد و یکی از پاهایم به شدت تکان خورد. از پرستار پرسیدم که این چیست، چون مانند یک شوک الکتریکی در بدنم بود. دارو مرا بی‌حس کرد، انگار که ضربه محکمی به سرم خورده باشد. پرستار به من گفت که بی‌حرکت بمانم. سپس فکر می‌کنم چیزی به من تزریق کرد که باعث شد احساس سرگیجه و حالت تهوع کنم. به پرستار گفتم. او شروع کرد مرا به پهلو بخواباند. می‌توانستم صدای بوق سریع مانیتور را بشنوم و سپس سرعت آن کم شد. می‌توانستم صدای دویدن دیوانه‌وار افراد در اتاق را بشنوم. شنیدم که پرستار گفت: "فشار خونش دارد پایین می‌آید. داریم او را از دست می‌دهیم! داریم او را از دست می‌دهیم!" آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که پرستار گفت: «فشار خونش سی روی هیچ است. تو او را کشتی، حرامزاده!» آخرین فکرم به فرزند متولد نشده‌ام بود: «آن طرف می‌بینمت.» سپس کاملاً تاریک شد. به طور مبهم به یاد دارم که بدنم را ترک کردم و آن را روی تخت دیدم. چیز بعدی که به یاد می‌آورم ایستادن در یک صحنه ی باورنکردنی شبیه پارک است. تپه‌های مواج، درختان، چمن، پیاده‌رو و گل‌ها را دیدم. رنگ‌ها بسیار شدید، زیبا و به طرز شگفت‌آوری آرام بودند. آواز پرندگان مانند چیزی نبود که قبلاً شنیده باشم. همه ی اینها زیباترین چیزی بود که تا به حال در تمام عمرم دیده بودم. زنی در کنار من در سمت راستم ایستاده بود و با من صحبت می‌کرد. یادم می‌آید که به او نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم که باید او را بشناسم، اما نمی‌توانستم به یاد بیاورم که او کیست. سپس متوجه شدم که مادربزرگم است که در سن پنجاه و پنج سالگی فوت کرده بود. او حدود هژده ساله به نظر می‌رسید. وقتی صحبت می‌کرد، توجه زیادی به او نکردم. داشتم به آدم‌ها و فرشته‌هایی که در اطراف پرواز می‌کردند نگاه می‌کردم، به صداها گوش می‌دادم و غرق در حیرت بودم. از گوشه ی چشمم، در جایی که نباید قادر به دیدن آن بوده باشم، خواهرم را دیدم که در نوزادی فوت کرده بود. حالا او به سمت من می‌آمد و پسرم را در آغوش داشت. شنیدم مادربزرگم گفت: "او نوزادت را برایت می‌آورد." آن تنها زمانی بود که فهمیدم و واقعاً به او توجه کردم. آنقدر از همه چیز شگفت‌زده بودم که اصلاً به او توجه نکردم. آواز بلندتر و بلندتر می‌شد. موسیقی در اطرافم، از درونم عبور می‌کرد و بخشی از من می‌شد. فوق‌العاده زیبا بود. آنها می‌خواندند: "او می‌آید، او می‌آید، او می‌آید." به اطراف نگاه کردم و از خودم پرسیدم چه کسی می‌آید. می‌توانستم همه چیز را در اطرافم ببینم. هنوز نمی‌دانستم چه کسی می‌آید. می‌توانستم خواهر و پسرم را ببینم که نزدیک‌تر می‌شوند، حدود ۲۰ فوت دورتر. هنوز داشتم به اطراف نگاه می‌کردم تا ببینم چه کسی می‌آید. سپس در باورنکردنی‌ترین احساس عشق و آرامشی که قبلاً یا از آن زمان هرگز احساس نکرده بودم، غرق شدم. برای نخستین بار در تمام عمرم آرامش داشته و از شدت هیجان غش کردم. باورنکردنی بود! حضوری را پشت سرم حس کردم؛ او کسی بود که عشق را منتشر می گرد. فوراً فهمیدم که این خداست و بسیار فروتن و سپاسگزار بودم. خواهرم و پسرم حالا حدود سه متر دورتر بودند، اما هم نزدیک و هم دور به نظر می‌رسیدند. فقط می‌توانستم روی عشق خدا فکر و تمرکز کنم. صدایش را خیلی واضح در گوش چپم شنیدم: «می‌خواهی بمانی یا می‌خواهی بروی؟» جواب دادم: «خب، بله، می‌خواهم بمانم.» خواهرم از راه رفتن ایستاد. به پسرم که در آغوشش بود نگاه کردم، هرچند نمی‌توانستم صورتش را ببینم. گفتم: «اما این برای او منصفانه نیست. من زندگی کرده‌ام. خوشحالم که برنمی‌گردم. این تصمیم اوست که آیا می‌خواهد برگردد، اما ما یا می‌مانیم یا با هم برمی‌گردیم. تو ما را از هم جدا نمی‌کنی.» چیزی که پس از آن فهمیدم، این بود که به بدنم برگشته بودم؛ کاملاً هوشیار و آگاه. به دلایلی، بدنم در سمت راستم بود. می‌توانستم صدای پرستاران و پزشکان را بشنوم. شنیدم که دکتر گفت: «او مرده است.» شنیدم که پرستار گفت: «حرامزاده!» شروع کردم به تکان دادن انگشتم، و پرستار حتماً متوجه شد. گفت: «ما او را برگرداندیم، تو خوش‌شانسی حرامزاده.» از این که برگشته بودم عصبانی بودم. دیگر در آن عشق مستغرق نبودم. وقتی به پرستار گفتم که مُردم و به بهشت ​​رفتم، حرفم را باور کرد. از بین افرادی که به آنها گفتم؛ دکتر، شوهرم، پدر و مادرم، برادرم باور نکردند. خواهر شوهرم حرفم را باور کرد. اطلاعات پیش‌زمینه

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 01/05/2000



عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، زایمان، مصرف بیش از حد دارو یا مواد مخدر، احیای قلبی ریوی (CPR)، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه در مقایسه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما چگونه بود؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، می‌توانستم چیزهایی را از دور ببینم که معمولاً به دلیل دید محدود چشمان زمینی‌ام هرگز نمی‌توانستم ببینم. در اینجا، می‌توانستم تیغه‌های چمن، گلبرگ‌های گل‌ها، بال‌های فرشتگان و هر پر را ببینم. رنگ‌ها فوق‌العاده پر جنب و جوش بودند، مانند آنچه قبلاً هرگز ندیده بودم. صدای آواز، موسیقی‌ای بود که واقعاً می‌توانستم حس کنم و ببینم. می‌توانستم همزمان خیلی دور و خیلی نزدیک را ببینم. می‌توانستم همه چیز را ببینم به جز آنچه که درست پشت سرم بود.

در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری بودید؟ در تمام مدتی که پارک (بهشت) را می‌دیدم.

آیا زمان به نظر سرعت گرفته یا کند شده بود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا همه ی معنای خود را از دست داده بود، این که خواهرم چقدر از من دور بود، تا چقدر به من نزدیک شد، در این دنیا به طور عادی غیرممکن بود.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ به طرز باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. در آن زمان، نمی‌توانستم فاصله ی دورتر از 20 فوت را ببینم؛ همه چیز تار بود. وقتی رانندگی می‌کردم، می‌توانستم چیزهای تار را ببینم و فرض می‌کردم یا ماشین بود یا گاو. نمی‌خواستم به هیچ کدام بزنم. اما وقتی در بهشت بودم، می‌توانستم یک تیغه ی علف را از فاصله ۳۰۰ فوتی ببینم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. به گمانم شنوایی من یکسان بود. اما همه چیز شیرین‌تر، بلندتر و زیباتر بود.

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نامطمئن، به یاد نمی‌آورم که بدنم را ترک کرده و به بهشت رفته باشم. به طور مبهم حس یک سیاهی و نوری را دارم، اما مطمئن نیستم که این به چه معناست.

آیا با موجودات مرده(یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ بله، من مادر مادرم، خواهر کوچکترم را دیدم، و تعداد زیادی فرشته و افراد دیگری را دیدم که به نظر می‌رسید تازه مرده بودند.

آیا نوری فرازمینی دیدی؟ نامطمئن، من یک نقطه دیدم، و آنچه من در بهشت دیدم، نور بیرون از این جهان بود.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردی؟ عشق، آرامش، حیرت

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتی؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتی؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتی؟ احساس کردم با جهان یکی یا متحد شده‌ام.

آیا به مرز یا نقطه‌ای بی‌بازگشت رسیدی؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، خدا از من پرسید که آیا می‌خواهم بمانم یا بروم. وقتی جواب دادم: «بله، می‌خواهم بمانم»، تصمیم را به پسرم واگذار کردم. پس از این که گفتم تصمیم با اوست، حتی یک ثانیه هم طول نکشید که دوباره به بدنم کوبیده شدم.



خدا، معنویت و دین

پیش از تجربه‌ات چه دینی داشتی؟ غیروابسته - ندانم گرا، به عیسی مسیح اعتقاد دارم، فقط به دین اعتقاد ندارم.

هم اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - مسیحی دیگر، من پیرو مسیح هستم.

آیا تجربه‌ات شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای زمینی‌ات سازگار باشد؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه‌ات داشتی سازگار بود و هم نبود، من همیشه به عیسی مسیح باورداشته و به خدا اعتقاد داشتم، اما بیشتر به شیوه‌ای که در مذهب کاتولیک بزرگ شده بودم. من به صورتی حقیقی باور نداشتم؛ من به خاطر این موضوع تا پای مرگ نمی‌رفتم. اگر مردم او را پیامبر می‌نامیدند و نه پسر خدا، با آنها مخالفت نمی‌کردم. هر کس نظر خودش را داشت. من واقعاً به بهشت و جهنم باور نداشتم؛ فقط یک چنین طرز فکری داشتم که تو می مُردی و همه چیز تمام بود.

آیا به خاطر این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، من معتقدم که خدا، بهشت و جهنم وجود دارد و وقتی بمیرم به بهشت خواهم رفت.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید یا صدایی ناشناخته می شنوید؟ من با موجودی مشخص، یا صدایی که آشکارا منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. مادربزرگم را ملاقات کردم. او با من صحبت می‌کرد، اما من واقعاً بی توجه به او با خدا صحبت کردم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ بله، من با خدا صحبت کردم. من او را ندیدم، اما او را حس کردم و عشق و آرامش را احساس کردم. صدای او صدایی عمیق و مردانه بود که عشق خالص را در خود داشت.



در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، عشق خدا را احساس کردم. لحظه‌ای که در پارک بودم، می‌توانستم آرامش و عشق را احساس کنم. قبل از آن هرگز در تمام عمرم در آرامش نبودم. با این حال، وقتی آنجا بودم، می دانستم آرامش چیست. سپس وقتی خدا واقعاً رسید و با من صحبت کرد، هزار برابر آرام‌تر بود. نمی‌توانم آن را توصیف کنم.

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ من متوجه شدم که مردم نمی‌خواهند به خدا ایمان داشته باشند. مردم نمی‌خواهند در مورد چیزی مثل مرگ صحبت کنند. من به این باور رسیدم که وقتی با چنین چیزی روبرو می‌شوید، مردم طوری به شما نگاه می‌کنند که انگار یک دیوانه ی مذهبی هستید و یاد گرفتم چیزی نگویم. اما همچنین یاد گرفته‌ام که با افرادی که می‌دانم قرار است بمیرند، تماس بگیرم و با آنها در مورد آن صحبت کنم. تعداد زیادی از مردم از من در مورد بهشت سوال کرده‌اند و آن افراد دیگر اینجا با ما نیستند، بلکه در بهشت هستند.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه ی تان تغییر کرده است؟ بله، خانواده‌ام با من بدجنس‌تر شده‌اند. آنها از زمانی که این اتفاق افتاده، زندگی مرا بدتر کرده‌اند. آنها بی‌اعتنا، بدجنس هستند و طوری رفتار می‌کنند که انگار من احمق هستم و دروغ می‌گویم و مطلقاً هیچ ارزشی ندارم.



پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، رنگ‌ها و موسیقی؛ نمی‌توانم آنها را توصیف کنم، کلمه ای وجود ندارد. احساس عشق فراتر از این دنیا بود.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. تنها چیزی که برایم سوال است، زمان بین هنگامی است که از بدنم جدا شدم و وقتی که در بهشت بودم. این تنها چیزی است که در موردش گیج هستم و فکر می‌کنم به این دلیل است که برایم مهم نبود که مرده‌ام. از بودن در بهشت و احساس عشق و آرامش خسته شده بودم. بی‌صبرانه منتظر بازگشت هستم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشند؟ آرامش، احساس آرامش و عشق خدا. باورنکردنی بود، اما بیشتر احساس آرامش.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه‌تان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نامشخص، ممکن است در کودکی چیزهایی شنیده باشم، اما واقعاً چیزی در مورد آن نمی‌دانستم.

کمی(چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن، در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، می‌دانستم که اتفاق افتاده و می‌دانستم که نمی‌توانم در مورد آن صحبت کنم، که مرا درهم شکست.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، می‌دانستم که اتفاق افتاده است. من همیشه می‌دانستم که وقتی بمیرم به بهشت می‌روم و می‌دانم که بالاخره در آرامش و عشق خواهم بود. بی‌صبرانه منتظرم.

در هیچ زمانی از زندگی‌ شما، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ زیبا و آرام بود. حتی نمی‌توانم توضیح دهم که چقدر آرام بود، و عشق و رنگ‌ها - همه چیز بسیار شدید بود.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ نامطمئن، هیچ کلمه‌ای در زبان انگلیسی برای توصیف آنچه دیدم وجود ندارد.