تجربه تحول معنوی جفری دی (STE)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

این داستان در پاییز ۱۹۶۵، زمانی که ۱۵ ساله بودم، آغاز شد و برای من آغازی تازه بود. امیدوارم این آغازی باشد برای این که افراد بیشتری بتوانند از این پیام بهره‌مند شوند و آن را در زندگی خود به کار گیرند. من مجبور شدم با فروپاشی کامل خانواده ی اصلیم(nuclear family) و این واقعیت که باید دست کم هیجده ماه با خانواده ی عموی پدری‌ام زندگی کنم، روبرو شوم. این رویارویی به رویدادی منجر شد که مسیر زندگیم را تغییر داد و پس از آن به سنگ محکی برای شجاعت تبدیل شد. من به کاوش و درک این تجربه از دیدگاه‌های مختلف ادامه داده‌ام. تا به امروز، از معنای آن و معنایی که برای من دارد، در شگفتم. من صمیمانه معتقدم پیامی که دریافت کردم برای هر فردی معنا و ارزش عمیقی دارد و می‌خواهم پیش از ترک این دنیا آن را به اشتراک بگذارم.

مواجهه با ترسم وقتی ترس از رها شدن مرا به نقطه ی ناامیدی مطلق رساند، و در مواجهه با آن، پیامی از زیبایی شگفت‌انگیز، تأیید عمیق و رمز و راز بزرگ دریافت کردم. ترس مانع وحشتناکی برای زندگی در شادی، شگفتی و عشق است. این تجربه مرا از تسلیم شدن در زندگی در پانزده سالگی نجات داد و به من امید و باوری پایدار به خودم بخشید. برای من، این ماجرا چیزی کمتر از یافتن معنا در خود و شجاعت مواجهه و غلبه بر ترس‌هایم نیست، هرچند زندگی آنها را به چالش می‌کشد. من متقاعد شده‌ام که هر کسی که واقعاً در مورد این داستان تأمل کند، سود خواهد برد و می‌تواند پیام آن را در طول زندگی خود به کار گیرد. این تجربه تا به امروز، بیش از شصت سال بعد، همچنان مرا به چالش می‌کشد و توانمند می‌سازد.

چگونه این داستان شروع می‌شود در سال ۱۹۶۳، پدر و مادرم از هم جدا شدند و طلاق گرفتند. کمی بعد، مادرم به همراه خواهر و برادر کوچکترم برای شروع زندگی جدیدی، آنجا را ترک کردند. من تصمیم گرفتم با پدرم بمانم، که مجبور شد دوباره در نیروی هوایی ثبت نام کند تا بیست سال خدمت فعال خود را تکمیل کرده و واجد شرایط بازنشستگی شود. من سیزده ساله بودم و باید یاد می‌گرفتم که از خودم مراقبت کنم، زیرا پست فرماندهی جدید پدرم به عنوان بخشی از برنامه ی نظامی بیست و چهار ساعته، کار شیفتی را الزامی می‌کرد. ما یک سوم مواقع در یک شیفت بودیم، اما اغلب، او به سادگی در کنارم نبود. این تا کلاس هشتم و نهم ادامه داشت. وقتی سال دوم دبیرستان بودم، او را به گوام فرستادند، جایی که هیچ فرد تحت تکفلی اجازه ی ورود نداشت. جنگ ویتنام در آن زمان در حال تشدید بود. مجبور بودم بین زندگی با مادرم که حالا با مردی ازدواج کرده بود که برایش احترامی قائل نبودم، یا با یکی از عموهایم یکی را انتخاب کنم. من زندگی با عمویم باب، همسرش و پسرعموهایم را انتخاب کردم. انتخاب آسان به نظر می‌رسید. هر چه می‌توانستیم فروختیم، برای مدت کوتاهی به دیدن مادر و خواهر و برادرهایم رفته، سپس با ماشین به سمت خانه عمویم راندیم. پس از مستقر شدن در یک اتاق کوچک، روزی فرا رسید که پدرم مجبور شد به گوام برود و من را به مدت هیجده ماه آنجا تنها بگذارد. آن صبح سرنوشت‌ساز و دشوارتر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم.

صبح روز عزیمت همه در آشپزخانه صبحانه می‌خوردند. من و پدرم چیز زیادی که بتوانم به خاطر بیاورم نگفتیم. در نهایت، او گفت که وقت رفتن است. آن صبح اکتبر، به سمت فورد استیشن واگن رفتیم و او کیفش را روی صندلی عقب گذاشت. گفتگوی کوتاهی در مورد چیزهای پیش پا افتاده داشتیم. سپس با من دست داد، شاید مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کرد. این جزئیات را خوب به خاطر نمی‌آورم. او سوار ماشین شد، از مسیر ورودی ماشین دنده عقب گرفت و رفت. دیدم که دستش را به علامت ایست تکان داد، چراغ راهنمای سمت راست روشن و ماشین پشت خانه‌ها ناپدید شد و او را از من دور کرد. هرگز تا این حد احساس تنهایی نکرده بودم.

به درون تاریکی، به داخل رفتم و خودم را در حمام حبس کردم. سد شکست؛ سال‌ها غم و تنهایی بی‌اختیار سرازیر شدند. در حالی که ترس عظیمی مرا فرا گرفته بود، برای مدتی که انگار ساعت‌ها بود گریه کردم. در عمق غم و اندوهم، تمام آگاهی‌ام را از واقعیت مشترک از دست دادم. هیچ "جفی" وجود نداشت - هیچ هویتی، هیچ داستانی، هیچ تاریخی، هیچ منیتی - فقط یک آگاهی وجودی در فضایی کاملاً سیاه، وسیع و خالی. سپس، در چشم ذهنم، یک نقطه ی نورانی دوردست در پایین با سرعتی باورنکردنی به سمت من حرکت کرد. همان طور که نزدیک می‌شد، سرعتش کم می‌شد و خود را آشکار می‌کرد. من کره‌ای را دیدم که نور سفید ساطع می‌کرد و در آن رعد و برق‌هایی با تمام رنگ‌های رنگین‌کمان بی‌وقفه حرکت می‌کردند. زیبایی‌اش فراتر از کلمات بود و چیزی بود که هرگز نمی‌توانستم تصور کنم. مکثی کرد، هم‌سطح با آگاهی من شناور شد، و سپس با لحنی آرام، واضح و کاملاً واقعی، صدایی مردانه این کلمات را گفت: «نترس: زیرا ما همیشه با تو هستیم.» منتظر ماند، گویی منتظر تأیید بود، و من حتماً سر تکان داده‌ یا به نحوی موافقت کرده‌ام. سپس، شروع کرد به افتادن، ابتدا به آرامی و سپس با شتاب به سرعت حداکثر می رسید، و دوباره به اعماق تاریک فضا فرو رفت تا این که ناپدید شد. کم کم متوجه شدم که در حمام نشسته‌ام، یک نوجوان پانزده ساله در خانه ی جدید، مطمئن نیستم چقدر زمان گذشته بود. صورتم را شستم و بیرون آمدم. موجی از غم و اندوه و اشک تا اواخر بعد از ظهر ادامه داشت. عمه‌ام که از آشپزخانه رد می‌شد، به سادگی گفت: "واقعاً سخت است، نه؟" من فقط می‌توانستم سر تکان دهم و به نشانه ی موافقت اشک بریزم. بعداً، متوجه دو دختر همسن خودم شدم که از مدرسه به خانه می‌رفتند و می‌خندیدند. از دانستن این که روز بعد به مدرسه آنها خواهم رفت احساس وحشتناکی داشتم. به طرزی باورنکردنی، آنها نخستین کسانی بودند که در کلاس انگلیسی دوره ی اولم با من صحبت کردند. من این را نمونه‌ای از چیزی می‌دانم که کارل گوستاو یونگ آن را "همزمانی" می‌نامید. یک نکته‌ی آخر و خارق‌العاده: من کاملاً از خودم بی‌خبر ماندم و فراموش کردم که وقتی از غم و اندوه بیرون آمده و دوباره وارد این دنیا شدم، دقیقاً در همان روزی که این رویداد رخ داد، چه اتفاقی برایم افتاده بود. من برای بیش از هفت سال هیچ بخشی از آن را به یاد نداشته و به خاطر نمی آوردم.

میان‌پرده ی تحصیلی گروه اجتماعی خودم را در دبیرستان پیدا کردم و عضو گروه‌های رژه و سمفونی بودم. ساز من ترومبون بود و نوازنده خوبی بودم اما هیچ‌وقت نفر اول نبودم. بسکتبال دانشگاهی بازی می‌کردم و برای بخشی از فصل گارد شروع‌کننده بودم. از نظر تحصیلی عالی بودم و بورسیه ی یک دانشگاه درجه یک را دریافت کردم. در سال ۱۹۶۸ از دبیرستان فارغ‌التحصیل شده و به دانشگاه رفتم. در سال ۱۹۷۰، ترم پاییز سال سوم دبیرستانم، شماره ملی ۵۸ را دریافت کردم. روز بعد به همراه مردان دیگری که شماره ی کمتری داشتند، در ROTC «پیشرفته» ثبت نام کردم.

چگونه و چه زمانی این تجربه را به یاد آوردم؟ در ماه مه ۱۹۷۲ فارغ‌التحصیل شدم و در اردوی تابستانی ROTC شرکت کردم. پس از آموزش افسری مهندسی، به ایالات متحده اعزام شدم. کمتر از سه هفته بعد، به عنوان افسر رابط مهندسی در یک رزمایش ناتو در آلمان بودم. در ارتش، مشتاقانه درباره ی فلسفه، دین، روانشناسی، یوگا و متافیزیک مطالعه می‌کردم. ادگار کیسی مرا مجذوب خود کرده بود. یک شب، هنگام خواندن آثار او، با عبارت «... نیروهای خلاق جهان» مواجه شدم. فوراً، تجربه ام در پانزده سالگی با تمام قدرت به ذهنم بازگشت. با صدای بلند فریاد زدم: «پس این چیزی است که من دیدم!» این نخستین باری بود که پس از بیش از هفت سال آن را به یاد می‌آوردم. مبهوت، جزئیات را با شگفتی مرور کردم. سال‌ها به کسی نگفتم. بعداً، آن را فقط با افراد مورد اعتمادم به اشتراک گذاشتم. اکنون، آن را به طور گسترده ارائه می‌دهم، به این امید که دیگران نیز مانند من از آن بهره‌مند شوند.

گونه ای که این داستان ادامه می یابد کارل یونگ این را «راز بزرگ» یا یک راز بزرگ می‌نامید. این یک مواجهه ی واقعی با جنبه‌ای از آگاهی بود که مهمترین رویداد زندگی من بود و هنوز هم هست. تحقیقات من در مورد آگاهی شامل آموزش و تجربه در مدیتیشن، یوگا، بیوفیدبک، نوروفیدبک، آناتومی انسان، نوروآناتومی انسان و حالت‌های غیرمعمول آگاهی است. تا به امروز، هیچ توضیح رضایت‌بخش یا درک کاملی از آنچه در سن پانزده سالگی تجربه کردم، ندارم. چیزی که می‌دانم این است که این رویداد، پایه و اساس درونی و منبع قدرتی را در من ایجاد کرد که بیش از یک بار به آن متوسل شده‌ام. با توجه به وضعیتی که بشریت اکنون با آن روبروست، ممکن است افراد دیگر این پیام را الهام‌بخش بدانند.

اطلاعات پیش زمینه‌

جنسیت: مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۸/۱۰/۱۹۶۵

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ب زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه، غم و اندوهی که به ناامیدی تبدیل شد، بیماری، تروما یا شرایط دیگری که تهدیدکننده ی زندگی محسوب نمی‌شوند.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری کمتر از حد معمول، من کاملاً از این که چه کسی بودم، کجا بودم، چه بودم یا چه زمانی این تجربه رخ داد، بی‌اطلاع بودم. من در حالت بسیار متفاوتی از غم و اندوه عمیقی بودم که به ناامیدی نزدیک می‌شد.

در چه زمانی از این تجربه، شما در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ وقتی که در تاریکی مطلق بودم و نیروهای خلاق به من نزدیک می‌شدند و همزمان از هر چیز دیگری بی‌خبر بودم.

آیا افکارتان سرعت می‌گرفت؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع یا کند می‌شود؟ نه

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ زنده تر از حد معمول

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. بینایی روزمره ی من بسیار خوب بوده است و «بینایی»-ای که تجربه کردم از مرتبه یا بُعد دیگری بود. من با چشمانم نمی‌دیدم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. شنوایی اساساً طبیعی بود.

آیا به نظر می‌رسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن عبور کردید؟ نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودی مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از وجود او آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟ نوری شفاف با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری ماوراءالطبیعه دیدید؟ بله، همانطور که قبلاً توضیح دادم، یک گوی درخشان از نور متشکل از تمام رنگ‌های رنگین‌کمان که مانند رعد و برق حرکت می‌کرد.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای ماوراءالطبیعه ی دیگری شده‌اید؟ در مکانی ناآشنا و عجیب، در یک خلأ عظیم و کاملاً سیاه بودم.

در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ در حالت غم و اندوه عمیقی بودم که به ناامیدی نزدیک می‌شد. احساس می‌کردم که می‌خواهم از این دنیا دست بکشم. احساس رها شدن می‌کردم، حتی اگر این گونه نبوده باشد.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ نه

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با جهان را داشتید؟ نه

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمید؟ نه

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به ذهنتان بازگشت؟

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما پیش آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی- پروتستان، من در یک فرقه ی خاص مسیحی غوطه‌ور نشده بودم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، بله، من در درون خود اطمینانی دارم که دیگران ندارند. ما در اصل بخش‌هایی از یک وجود واحد هستیم که برای تمام هستی اساسی است.

اکنون دین شما چیست؟ ادیان دیگر یا چند دین، من تمایل دارم خودم را یک عارف Zen (فرقه ی بودایی طرفدار تفکر و عبادت و ریاضت)علمی توصیف کنم.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، اصلا سازگار نبود. باورهای من به عنوان یک نوجوان ۱۵ ساله، در نگاه به گذشته، ساده‌لوحانه و بدوی بودند. آنها اساساً مبتنی بر شرایط خانوادگی و اجتماعی پیشین بودند. این تجربه کاملاً خارج از هرگونه باور یا تجربه‌ای بود که من از آن آگاه بودم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، من قطعاً باور دارم که تجربه ی انسانی یا «سطح وجود» تنها بخش کوچکی از سطوح بی‌نهایت هستی است.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. همانطور که به من نزدیک می‌شد، شروع به کند شدن کرد و جزئیات ساختار آن آشکار شد: کره‌ای که نور سفید ساطع می‌کرد و در آن رعد و برق‌هایی با تمام رنگ‌های رنگین‌کمان بی‌وقفه حرکت می‌کردند. این زیبایی فراتر از کلمات بود و چیزی بود که هرگز نمی‌توانستم تصور کنم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، با قاطعیت و وضوح کامل به من گفته شد که یک حضور یا وجود متعالی همیشه با من بوده است.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ نامطمئن، تا جایی که پس از بازگشت به آگاهی عادی، آن تجربه را کاملاً فراموش کردم، نه. تنها پس از بازیابی خاطره ی آن تجربه بود که احساس کردم چیزی منحصر به فرد یا خاص برای به اشتراک گذاشتن با دیگران داشتم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، با توجه به این حضور درونی که با من بوده، هست و همیشه خواهد بود، نباید بترسم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

پس از تجربه‌تان، چه تغییرات زندگی در زندگی شما رخ داد؟ این تجربه، حتی اگر به مدت هفت سال "گم" شده بود، برای ادامه دادن این دوره ی زندگی اساسی بود. تغییرات زیادی وجود دارد که می‌توانم به این تجربه نسبت دهم، به ویژه علاقه ی مادام‌العمر به آگاهی، روانشناسی، متافیزیک و فلسفه.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ بله، با گذشت زمان، من بسیار همدل‌تر شده‌ و دریافته ام که خدمت به دیگران، در تمام اشکال آن، بزرگترین نقشی است که می‌توانیم در این سیاره ایفا کنیم.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، بیان تأثیر عمیق آن بر من و زیبایی باورنکردنی نورهایی که نیروهای خلاق را تشکیل می‌دادند، غیرممکن است.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. پس از بازیابی تجربه و محتوای آن، خاطرات من از زمان سپری شده در کلرادو از نظر دقت، جزئیات و تأثیر بر زندگی‌ام قابل مقایسه بودند. این تجربه به عنوان مهمترین لحظه در این زندگی برای من است.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته‌اید؟ نه

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه بوده باشد؟ پیام «نترسید» قطعاً مهمترین بخش این تجربه بود.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی نبود، من به مدت هفت سال پس از وقوع آن مطلقاً هیچ آگاهی یا خاطره‌ای از آن تجربه نداشتم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، تجربه ی من در حالت تجربه فردی و ذهنی رخ داد. واقعیت آن را می‌توان با تأثیر آن بر زندگی من سنجید. من تجربیات اساساً متعالی دیگری با مواد روانگردان خاصی داشته‌ام. با این حال، پیام «نترسید» همچنان یک تجربه و باور اصلی در وجود من است.

در هیچ زمانی از زندگی‌ شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ من باور دارم که برخی افراد می‌توانند و از این تلاش‌ها برای رساندن یک پیام متعالی که در درون خودشان زندگی می‌کند، بهره‌مند خواهند برد.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله، ثبت تمام جزئیات و حالت وجودی که من تجربه کردم غیرممکن است.