جف اف. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
مقدمهای بر معنویت و نامگذاری راهنمای روحم
چند سال پیش، من، همسرم و دخترم یک بازی سرگرمکننده انجام دادیم: تصمیم گرفتیم برای راهنمایان روح یا فرشتگان نگهبان خود نامی بگذاریم. احساس کردم که وجود من زنانه است، بنابراین نام او را آلیشیا گذاشتم. دلیل خاصی نداشتم، فقط از این اسم خوشم می آمد. این جزئیات بعداً در داستان من مهم خواهد شد.
من و خانوادهام همیشه در مورد معنویت باز بودهایم. حدود پانزده سال پیش، پس از این که به تدریج از تربیت سختگیرانه باپتیست خود فاصله گرفتم، واقعاً شروع به کاوش در مفاهیم معنوی کردم. مادرم، شاید ناخودآگاه، کتابی به نام «بازگشت از فردا» نوشته جورج ریچی برای من فرستاد. این اولین آشنایی من با پدیده ی تجربیات نزدیک به مرگ (NDE) بود و من بلافاصله مجذوب آن شدم. کتابهای دیگری خواندم و وبسایتهای مختلفی را که به NDE اختصاص داده شده بودند، از جمله NDERF.org، بررسی کردم. کاوش من به دیدگاههای مختلف در مورد آگاهی گسترش یافت؛ از دیدگاه مادیگرایانه ی تقلیلگرایانه ی رایج گرفته تا ایده ی رو به رشد پذیرفته شده ی مبنی بر این که آگاهی ما غیرمحلی است. طبق شواهد تجربی، به نظر میرسد آگاهی ما پس از مرگ فیزیکی زنده میماند. غرق شدن در این مباحث منجر به تغییر عمیقی در جهانبینی من شد و ممکن است به من در آماده شدن برای تجربه ی خودم در سالهای آینده کمک کرده باشد.
روز حمله ی قلبی: نشانهها، دشواری ها و کمک
در روز حمله ی قلبیام، یک دوچرخه ی کوهستان کرایه کردم، چون دوچرخهام هنوز در مغازه بود. در مسیرهای محلی که اغلب در طول فصل از آنها بازدید میکردم، دوچرخهسواری میکردم. چند ماهی از آخرین دوچرخهسواریام میگذشت. بنابراین، آن صبح شنبه، از آنجایی که احساس انرژی و آمادگی میکردم، میل شدیدی به دوچرخهسواری داشتم.
نخستین مایل به راحتی طی شد، اما سپس درد خفیفی در قفسه ی سینهام احساس کردم. این را به رفلاکس مزمن اسید معدهام نسبت دادم. در گذشته با ناراحتی مشابهی دست و پنجه نرم کرده و سالها پیش حتی یک تست استرس را با موفقیت پشت سر گذاشته بودم. فرض کردم که صبحانه مفصلم مقصر است، بنابراین به دوچرخهسواری ادامه دادم. در مایل سوم، درد بدتر شد. برای استراحت توقف کردم، اما درد فروکش نکرد. سرگیجه شروع شد. مشکوک بودم که مشکلی وجود دارد، اما سعی کردم خودم را متقاعد کنم که فقط رفلاکس اسید معده است. تصمیم گرفتم کنار مسیر بنشینم و سعی کنم با تنفس یوگا خودم را آرام کنم. تنها و در حال تقلا، به خودم گفتم: «اگر این واقعاً یک حمله ی قلبی است، آماده ی رفتن هستم. روحم خسته است و آمادهام که این دنیای دیوانهوار را ترک کنم.» من قصد خودکشی نداشتم، اما این احتمال را پذیرفتم که زمان من فرا رسیده است. با این حال، قلبم همچنان به شدت می تپید و مرا هوشیار نگه میداشت.
سه موتورسوار در حال عبور بودند و متوجه شدند که من در وضعیت بدی هستم. یکی از آنها برای کمک برگشت در حالی که دو نفر دیگر ماندند و با من صحبت کردند و مرا تا رسیدن امدادگران بیدار نگه داشتند. جالب اینجاست که مدیر فروشگاه دوچرخه کسی را فرستاده بود تا مرا معاینه کند، گرچه فقط دو ساعت از سفرم گذشته بود، به گونه ای که هنوز سه ساعت فرصت داشتم. شاید او احساس کرده بود که مشکلی پیش آمده است، یا شاید فقط مراقب بود چون من تنهایی دوچرخه سواری می کردم.
وقتی امدادگران مرا به ماشین گلف سوار کرده و به آمبولانس بردند، احساس گیجی میکردم. حتی در آن زمان، در مورد جدی بودن مشکلات جسمیام شک داشتم. اگر معلوم میشد که فقط مشکلات معده است، نگران هزینه ی آمبولانس بودم. با این حال، نوار قلب نشان دهنده ی یک حمله ی قلبی خفیف بود و به عنوان احتیاط به من قرص نیترو داده شد.
در بیمارستان: علائم، همزمانی و اولین ایست قلبی
در بیمارستان، به سرعت در بخش اورژانس بستری، به سرم وصل و از نزدیک تحت نظر بودم. همسرم حدود سی دقیقه بعد به من ملحق شد و به آرام کردن اضطراب و سردرگمی فزایندهام کمک کرد. سپس یک پرستار جوان زیبا وارد شد و خود را آلیشا معرفی کرد. او در مورد وضعیت من پرسید و روند درمان را توضیح داد. همسرم بیشتر با او صحبت کرد و پس از رفتن آلیشا، همسرم پرسید که آیا نام او را شنیدهام یا خیر. ناگهان، چیزی به ذهنم رسید: این نام بازی خانوادگی "اسم راهنمای روح خود را بگذارید" ما بود. غرق در حیرت، اشک ریختم و عمیقاً متوجه شدم که حالم خوب خواهد شد، حتی با وجود چالشهای پیش رو. قلبم نامنظم میزد و باعث اضطراب میشد. اما، در همان زمان آرامش عمیقی را احساس کردم. حس عجیبی بود.
لحظاتی پس از این درک، ناگهان "از حال رفتم" زیرا ایست قلبی را تجربه کردم. حس اولیه سریع بود، حتی بیشتر از به خواب رفتن. به طرزی باورنکردنی آرامش بخش بود. این نخستین تجربه ی نزدیک به مرگ من بود و اگرچه به ظاهر ساده بود، اما از آنچه در موردش خوانده بودم، ژرف تر بود. من تلاش میکنم تا حد امکان این تجربه را با اصالت توصیف و محدودیتهای زبان و توانایی مغزم را در پردازش آن بپذیرم.
نخستین تجربه ی نزدیک به مرگ: خلأ و آگاهی ناب
به گفته ی همسرم، قلبم حدود سی ثانیه ایستاد. از نظر ذهنی، انگار یک ثانیه یا شاید ساعتها یا روزها بود. زمان غیرخطی به نظر میرسید. من از مرگم آگاه نبودم. در آن هنگام هیچ خاطرهای از زندگی قبلیام نداشتم. من در آگاهی ناب، در تاریکی آرامشبخشی که اغلب "خلأ" نامیده میشود، وجود داشتم. احساس میکردم بیجسم هستم، مانند آگاهی ناب. به نظر میرسید این حالت جوهره ی اساسی من پیش از هرگونه تجلی ساخته ی ذهن باشد. من آن را به عنوان شرایط پیشفرض من قبل از وجود جهان توصیف میکنم. آنجا مکانی از آرامش و عشق مطلق بود، جایی که "روح" من میتوانست استراحت کند و شارژ شود؛ آرامشی که گویی در یک پتوی گرم پیچیده شده بود. من خود واقعیام یا خود برترم بودم. خدا، خالق/منبع نیز حضور داشت، با این حال احساس میشد که ما یکی هستیم. درک یا توصیف این حس دشوار است. من در سعادت بودم و نمیخواستم آنجا را ترک کنم.
بازگشت به زندگی: شوک ورود دوباره
بازگشت از این حالت، قطب مخالف مرگ بود. احساس خشونتآمیزی بود زیرا کادر پزشکی از دستگاه شوک برای احیای من استفاده کردند. هوشیاری من ناگهان به بدنم بازگردانده شد. همسرم شاهد همه ی این رویداد بود و مرا به بازگشت ترغیب میکرد. او بعداً گفت که من چیزی نامنسجم، احتمالاً از دنیای دیگر، فریاد می زدم. از دیدگاه من، فقط بازگشت خشونتآمیز و فریادم را به یاد میآورم، احساس خشم از بازگشت اجباری در حالی که از جایی که بودم کاملاً راضی بودم. اگرچه میدانستم که خانواده دارم، در آن لحظه برای اهمیت دادن به آن تلاش میکردم زیرا در این گذار مستغرق بودم. زمان برد تا دوباره با زندگی فیزیکی سازگار شوم.
تفاوتها با NDE-های معمولی
برخلاف بسیاری از گزارشهای NDE دیگر، من تجربه ی خروج از بدن (OBE) را تجربه نکردم، و نه از تونل عبور کرده و نه نور درخشانی دیدم. من به سادگی بی درنگ از یک واقعیت به واقعیت دیگر منتقل شدم. شاید آشنایی من با NDE به این معنی بود که نیازی به تجربه ی آن مراحل نداشتم، اگرچه این فقط حدس و گمان است. پس از بازگشت، گیج بودم. شبیه بیدار شدن از یک رویای واضح اما به طور قابل توجهی تقویت شده بود.
دومین ایست قلبی و NDE: چمنزار شفابخش
به دلیل نخستین ایست قلبیام، تیم پزشکی مرا برای آنژیوپلاستی آماده کرد. در نهایت چهار استنت در شریان کرونری قدامی نزولی چپ (LAD) من که ۱۰۰٪ مسدود شده بود، قرار دادند. آنها به این حالت "بیوه ساز" میگویند. به طرز عجیبی، تمام شریانهای دیگرم باز بودند. این بیماری به عنوان بیماری شریان کرونری تک رگی شناخته میشود که نادر است.
در طول آمادهسازیها، دچار ایست قلبی دیگری شدم. مطمئن نیستم قلبم چه مدت متوقف شد، اما به همسرم گفته شد که حدود یک دقیقه بوده است. در این NDE، خودم را در یک چمنزار زیبا پر از گلهای صورتی یافتم. همان آرامش قبلی را احساس کردم. هیچ گذاری وجود نداشت، فقط یک تغییر آنی از یک واقعیت به واقعیت دیگر. این بار، بیشتر از یک شکل یا بدن آگاه بودم. در حال "قدم زدن" در چمنزار بودم. روبرویم یک درخت بزرگ روی تپه بود و حدود دوازده موجود در دایرهای از صندلیهای سفید در نزدیکی نشسته بودند. افق روشن بود. من عشق بیقید و شرط و شفابخشی را از این موجودات احساس کردم. همچنین حضوری مسیحگونه را حس کردم. به طور مبهم از زمان آگاه شده و دریافتم که مردهام و پیشتر یک زندگی فیزیکی داشتهام. هیچ کلامی رد و بدل نشد، تنها احساسات و "دانلود" اطلاعات.
این بهترین چیزی بود که در زمان نوشتن این متن به ذهنم رسید:
* دیگر هیچ پا را فراتر نگذارید.
* شما بیش از آنچه تصور میکنید دوست داشته میشوید.
* ما در فرآیند بهبودی به شما کمک میکنیم.
* باید فوراً برگردید؛ کارهای بیشتری برای انجام دادن دارید.
* زندگی فیزیکی برای جهان هستی ارزشمند و حیاتی است.
* عشق قدرتمندترین نیرو در جهان هستی است.
در حال حاضر ذهن من آنچه را که دریافت کردهام این گونه تفسیر میکند. ممکن است بعداً بیشتر به یاد بیاورم، اما فعلاً همین کافی به نظر میرسد.
بازگشت دوباره: یک آرامش بازیافته
یک بار دیگر، با خشونت به زندگی بازگردانده شدم. این بار، هیچ خشمی احساس نکردم. فقط آرامش کامل و قدردانی تازهای از اهمیت وجود فیزیکی احساس می کردم. همان طور که پزشکان روی شریان من کار میکردند، با حس عمیقی از اطمینان به این که همه چیز درست خواهد شد، احساس آرامش کردم. حتی پزشک در حین انجام عمل با لهجه ی غلیظ هندی پرسید: «به من اعتماد داری؟» من با آرامش پاسخ دادم: «چارهای ندارم.» درست مانند این که واقعاً چارهای جز برگشتن نداشتم، چون به طور قطع و یقین، هنوز وقت من فرا نرسیده بود.
شفا، حساسیت و حرکت به جلو
همچنان که از حمله ی قلبی بهبود مییافتم، احساس میکردم که همچنان به دریافت بینش و راهنمایی ادامه خواهم داد. بلافاصله متوجه افزایش حساسیت به زندگی شدم. به عنوان مثال، وقتی بیرون بودم و داشتم هوای تازه میگرفتم، تلاش می کردم علف هرز باغچهام را لگد کنم تا آن را از بین ببرم. اما احساس کردم نمیتوانم به آن آسیبی برسانم زیرا یک ارتباطی با آن احساس میکردم. این احساس تا حدودی با وفق دادن خودم با زندگی روزمره کمرنگ شده است، اما امیدوارم هرگز به طور کامل از بین نرود. حتی چند هفته بعد، هنوز آن علف هرز را از بین نبردهام.
نمیدانم آینده چه خواهد شد، اما امیدوارم بتوانم در ایجاد تغییر مثبت در جهان نقشی داشته باشم. احساس میکنم جهان در حال گذار آشفتهای است و من میخواهم بخشی از این تغییر بوده و عشق و مثبتاندیشی را به هر طریقی که میتوانم گسترش دهم. باور دارم که به دلیلی برگشتهام و برای هر کسی که این را میخواند: شما هم به دلیلی اینجا هستید. میتوانم قاطعانه بگویم که هر کسی ورای درک زمینیاش، کاملآ دوست داشته میشود.
با عشق و آرامش فراوان برای همه ی شما
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: مرد
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 10/04/2025
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، حمله ی قلبی، احیای قلبی ریوی (احیای قلبی ریوی)، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من آگاهی از بدنم را از دست دادم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، متأسفانه توضیح اولین NDE بسیار دشوار است. احساس میکردم که هوشیاری خالص هستم. NDE-ی دوم معادل یک رویای شفاف بود اما با عشق و پذیرش مطلق افزایش یافته.
در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
فکر میکنم در طول هر دو NDE.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
به طرزی باورنکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داده است، واقعاً نمیتوانم آن را توصیف کنم. به نظر میرسد مغز من وقایعی را که در یک لحظه اتفاق میافتند به خاطر میآورد، اما به دلیل کیفیت هر دو تجربه، به نظر نمیرسید زمان اهمیتی داشته باشد. با این حال، اغلب بدگمان هستم که آیا بین مدت زمان توقف قلب و گذر زمان ذهنی در طول NDE ارتباطی وجود دارد یا خیر. گفتن آن دشوار است.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
به طرزی باورنکردنی زنده تر
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
جنبه ی بینایی مانند رویای شفاف بود. با این حال، این که من واقعاً در طول هر دو تجربه چه احساسی داشتم، در سطح بالاتری قرار داشت.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. عجیب بود؛ فکر نمیکنم واقعاً چیزی "شنیده باشم".
آیا به نظر میرسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
بله، موجوداتی که از دومین تجربه ی نزدیک به مرگم در دایره نشسته بودند. احساس کردم برخی از آنها عزیزان مرحوم من بودند.
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره ی آن هستید؟
نوری به وضوح منشأ عرفانی یا دیگر جهانی.
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
نامطمئن، در دومین تجربه ی نزدیک به مرگم، که شامل چمنزار بود، نوری درخشان را در افق احساس کردم اما اجازه ی نزدیک شدن به آن را نداشتم. کاملاً واضح بود که چارهای جز بازگشت نداشتم.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟ قلمرویی کاملاً عرفانی یا غیرزمینی. نخستین تجربه ی نزدیک به مرگ چیزی بود که برخی آن را خلأ مینامند. دومین تجربه ی نزدیک به مرگ شامل یک چمنزار اختری با یک درخت عرفانی بود.
در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟
پذیرش خالص، مطلق، آرام و بیقید و شرط.
آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید که همه چیز را درک میکنید؟
همه چیز را در مورد خودم یا دیگران، در نخستین تجربه ی نزدیک به مرگ، در خلأ، فکر میکنم فهمیدم که حالت پیشفرض من چگونه است. من پیش از این که پدیده ی نزدیک به مرگ خودم را داشته باشم، با آن آشنا بودم. با این حال، این تجربه واقعاً مرا شگفتزده کرد. تقریباً احساس میکردم که پیش از این که هر نوع تجربهای داشته باشم، آگاهی خالص را تجربه کردهام. پیش از این که چیزی خلق شود. کاملاً غیرمنتظره اما اطمینانبخش بود که چه میزان توسط خدا (منبع همه چیز مطلق) دوست داشته میشوم (ما هستیم). به هر حال، درک آن بسیار دشوار بود و ممکن است سالها طول بکشد تا مغزم آن را بفهمد. و حتی در آن صورت، فقط بخشی از آنچه آن تجربه بود را درک خواهم کرد. آنقدر عمیق بود که مغزم گاهی اوقات به این تجربه شک میکند، چون آن را نمیفهمد، البته اگر این منطقی باشد.
آیا صحنههایی از آینده به برای شما پیش آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهی بیبازگشتی رسیدید؟
من به یک تصمیم آگاهانهی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، حق انتخابی نداشتم. مجبور بودم به زندگی فیزیکیام برگردم.
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟
غیرمذهبی - هیچ چیز خاصی - غیرمذهبی، من مسیحی (عمدتاً باپتیست) بزرگ شدم و به آرامی با گذشت زمان از دین سازمانیافته فاصله گرفتم و به یک سفر معنوی شخصیتر روی آوردم.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟ بله، فکر میکنم باورهای معنوی من فقط تقویت شده اند.
هم اکنون دین شما چیست؟
بیدین - هیچ وابستگی خاصی ندارم - بیدین، تقریباً مثل قبل است، اما ارتباط من با خدا (منبع) و معنویت رویهم رفته افزایش یافته است.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟
بله، من فقط این یادآوری را دریافت کردم که من چه کسی هستم و این زندگی فیزیکی چقدر مهم است.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده، یا صدایی ناشناخته شنیدهاید؟
نه
آیا با موجوداتی روبرو شدید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
بله، من باوردارم که مسیح را حس کردم، اما او را به صورت بصری ندیدم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
بله
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان به دست آوردید؟
بله، فقط این که من هنوز هدفی دارم و هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن در زندگی فیزیکیام دارم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
بله، فقط این که زندگی فیزیکی بسیار مهم است. فکر میکنم پیش از NDE-هایم این را از دست داده بودم. اکنون درک تازهای از این زندگی فیزیکی دارم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، من به طور شهودی میدانم که زندگی پس از مرگ وجود دارد.
آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
بله، عشق قدرتمندترین نیرو در جهان است. وقتی در خلأ بودم، به نظر میرسید که آگاهی خالص و عشق مطلق تنها چیزی است که وجود دارد.
پس از این تجربه چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟
فکر میکنم پیش از این تجربه، در مسیر معنوی بودم. با این حال، تجربیات نزدیک به مرگ سفر معنوی من را تسریع کرد. به چه هدفی؟ هنوز واقعاً مطمئن نیستم. شاید فقط باید یک نفر را تشویق و زندگی فیزیکیام کامل شود. من فقط یک آدم معمولی هستم که سعی میکنم در حالی که اینجا هستم بهترین کار را انجام دهم. میدانم که حتی در مورد مسائل معنوی هم باید خودم را کنترل کنم.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟
نامطمئن، از آنجایی که فقط چند هفته گذشته است، فقط زمان مشخص خواهد کرد.
پس از تجربه ی نزدیک به مرگ:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، چیزی که برای من برجسته بود، احساسی بود که داشتم. واقعاً نمیتوانم آن را توضیح دهم. بدیهی است که خارج از بدن فیزیکیمان، هیچ عصبی نداریم. احساس عشق و پذیرش بسیار قدرتمند بود اما به هیچ وجه طاقتفرسا نبود. خیلی جالب بود.
این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتادهاند، چقدر دقیق به یاد میآورید؟ نمیدانم خاطراتم از این تجربه در مقایسه با خاطراتم از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتادهاند، چگونه است، مطمئن نیستم. میدانم مغزم هنوز در حال تلاش برای کنار هم قرار دادن همه چیز است. تنها چیزی که به وضوح به یاد میآورم (هرچند درک آن بسیار دشوار است) این است که واقعاً در طول هر دو تجربه ی نزدیک به مرگ چه احساسی داشتم. نمیدانستم (یا به یاد نمیآورم) که واقعاً میتوانستم چنین احساسی داشته باشم، اما در عین حال کاملاً آشنا بود. احساس میکردم در خانه هستم.
آیا پس از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟
بله، تنها چیزی که تاکنون متوجه شدهام این است که نسبت به زندگی همدلتر شدهام.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟
میدانم که آگاهی خالص احاطه شده توسط عشق مطلق چه احساسی دارد. بر اساس شواهدی که از دومین تجربه ی نزدیک به مرگم با مشاهدهی آن موجوداتی که در یک دایره نشسته بودند و به روند بهبودی من کمک میکردند، دریافت کردم. میدانم عزیزانی در آن سوی دنیا دارم که به من کمک میکنند. گمان میکنم که این بهبودی نه تنها فیزیکی، بلکه احساسی و معنوی نیز بوده است.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله
آیا پیش از تجربهتان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
بله، من مدتی به NDE-ها بسیار علاقهمند بودم. من اغلب به این وبسایت خاص سر میزدم.
کمی پس از وقوع تجربهتان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من اغلب در مورد این که مغزم چگونه این تجربه را تفسیر میکرد، تردید داشتم. با این حال، در قلبم میدانم که واقعی بود، به خصوص آنچه که باید از آن یاد میگرفتم.
اکنون در مورد واقعیت تجربهتان چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، هنوز فقط چند هفته گذشته است.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
نه
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید به طور دقیق و جامع و تجربه ی شما را توصیف می کنند؟
نامطمئن، سوالات بسیار مفید هستند. به دلیل کیفیت تجربه، فقط امیدوارم که تا حد امکان دقیق بوده باشم. با این حال، به دلیل محدودیتهای مغزم، به طور کامل به نحوه ی به خاطر سپردن این تجربه اعتماد ندارم.