من دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم و حدود هفت مایل در جنوب شهری که دانشگاه در آن واقع شده است، زندگی میکردم. تا جایی که یادم میآید، یک شب هماتاقیام را برای انجام تکالیف کلاس به شهر بردم. هنگام خروج از خانه، به عنوان "تشویقی" برای توجه به تکالیف مدرسهام، یک کیسه ماریجوانا را با خودم بردم. هر کاری را که باید انجام میدادیم تمام کردیم، چند پُک ماریجوانا زدیم و به سمت خانه رفتیم. دقیقاً کیفیت ماریجوانا را به خاطر دارم. مانند انواع دیگر ماریجوانا، سرخوشی خیلی شدیدی نداشت. فقط یک سرخوشی خوب و مناسب بود. همین طور که از محدوده ی شهر خارج میشدیم، متوجه لرزشهایی در پاهایم شدم که تا حدودی همانند خواب رفتن پاها بود، اما کاملاً لذتبخش بود و آزاردهنده نبود. هر چه در بزرگراه دورتر میرفتیم، لرزشها قویتر و در بدنم پیشتر میرفتند. یادم میآید که فکر میکردم نور ستارهها روی برف تازه باریده آنقدر درخشان است که احساس میکردم میتوانم بدون چراغهای جلو رانندگی کنم. وقتی به یک بیلبورد بزرگ خیلی نزدیک به پیچ فرعی در یک جاده ی خاکی که به خانه ی ما منتهی میشد، نزدیک شدیم، چراغهای بیلبورد آنقدر روشن بودند که نمیتوانستم هیچ جزئیاتی را روی آن تشخیص دهم. به نظر میرسید یک بشقاب پرنده است که تازه فرود آمده است، و یادم میآید که به آن خندیدم چون دقیقاً میدانستم واقعاً روی بیلبورد چه چیزی نوشته شده بود. وقتی به پیچ فرعی نزدیک شدم، احساس کردم خیلی سریع رانندگی میکنم. هنگامی که در شیب تند به سمت جاده ی خاکی به چپ پیچیدم، احساس کردم که دارم وارد گرند کنیون(Grand Canyon) میشوم، اما دیدم که تنها ده مایل در ساعت سرعت دارم. در آن لحظه، لرزشها بسیار شدید بودند. چیزی که پس از آن به ذهنم رسید، این بود که حدود دو فوت بالاتر و درست در عقب ماشینم شناور بودم. میتوانستم از پشت سقف کانورتیبل ببینم، اما من و هماتاقیام کم و بیش فقط بدنهای تیرهای بودیم که با چیزی شبیه کفن پوشیده شده بودند. میتوانستم داشبورد را ببینم، اما چراغها آنقدر روشن بودند که نمیتوانستم هیچ کدام از اعداد را تشخیص دهم. فوراً فهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد و در کمال تعجب، اصلاً برایم مهم نبود. چیزی که پس از آن به ذهنم رسید این بود که حدود دویست فوت بالای مزرعهای کنار جاده معلق بودم. هیچ حس حرکتی وجود نداشت و هیچ حس لامسه ای هم نداشتم. یادم میآید به پاهایم نگاه میکردم که در همان حالتی که موقع رانندگی داشتم، جلویم "باز" شده بودند. با این حال، مانند منظره ی خودم و هماتاقیام در ماشین، نمیتوانستم هیچ جزئیاتی از بدنم را تشخیص دهم. انگار پوشیده از یک لایه ی محافظ بود. همین که به افق نگاه کردم، این فکر به ذهنم رسید که میتوانم هر جایی که میخواهم باشم، فقط با فکر کردن به آن. همین که به سمت راست و پایین ماشینم نگاه کردم، دیدم که در جاده پایین میرود. ماشین قرمز بود اما به نظر میرسید کمی درخشش دارد. همین موضوع در مورد چراغهای جلو هم صدق میکرد. در آن لحظه بود که به یاد آوردم که در حال رانندگی هستم و باید دوباره سوار ماشین شوم و فوراً این کار را کردم، دوباره بدون هیچ حس حرکتی. تنها حس دیگری که داشتم صدای بسیار ضعیفی بود که شبیه میلیاردها زنگ کوچک بود که صدایشان مانند امواج اقیانوس بالا و پایین میرفت. فقط اگر به آن توجه میکردم میتوانستم آن را بشنوم. وقتی به ماشین برگشتم، هنوز میتوانستم ارتعاشات را حس کنم و مجبور بودم برای حدود دو مایل باقی مانده تا خانه با آنها مبارزه کنم. وقتی به خانه رسیدم، به اتاق خوابم دویدم و دراز کشیدم به امید این که به حالت خروج از بدن برگردم، اما ارتعاش ظرف حدود ده تا پانزده دقیقه از بین رفت و این پایان ماجرا بود.
من فراتر از آنچه در بالا گفتم هیچ ایدهای نداشتم که همه ی این اتفاقات چه چیزی یا چرا رخ داده است. هماتاقیام گفت که در این مدت متوجه هیچ چیز غیرعادی در مورد من نشده است، اما من از ترس مسخره شدن به کسی نگفتم که چه اتفاقی افتاده بود. سالها بعد، به این رویداد توجه و موضوع تجربیات خروج از بدن را کشف کردم. متوجه شدم که احتمالاً دو تجربه ی قبلی داشتهام که گمان می رود تجربیات خروج از بدن بودهاند، که هر دو شامل این بود که خودم را در حال شناوری از پنجره ی اتاق خواب طبقه ی دومم یافتم، یک بار در حدود پنج سالگی و دیگری در سیزده سالگی. وقتی فهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد، با زنگ خطر واکنش نشان داده و به بدنم برگشتم و "بیدار" شدم. هیچ حس حرکتی در هیچ یک از این دو رویداد وجود نداشت، و من به وضوح به یاد میآورم که متوجه شدم هر چیزی که در حیاط خلوتم با آن آشنا بودم، همان جایی بود که قرار بود باشد، برخلاف خواب که هیچ چیز کاملاً آنطور که باید باشد، نبود. من تا دوازده سال بعد که ازدواج کردم، زیاد به این رویداد فکر نکردم و همسرم با تهیه ی کتابهایی در این زمینه، مرا تشویق کرد که در مورد آن یاد بگیرم. همچنین به مدیتیشن متعالی که چند سال پیش در کلاس آن شرکت کرده بودم، بازگشتم.
یک شب پس از مدیتیشن و چرت زدن، از خواب بیدار شدم و دیدم که حدود دو فوت مستقیماً بالای بدنم شناور هستم. مانند تجربیات شناوری که قبلاً ذکر شد، بلافاصله احساس کردم که باید به بدنم برگردم و این کار را کردم. وقتی این اتفاق افتاد، احساس کردم که کمی ازجلو میپرم و در رختخواب کاملاً بیدار شدم. میدانستم چه اتفاقی افتاده است و سعی کردم این تجربه را دوباره خلق کنم، اما فایدهای نداشت. اساساً چند ماه بعد از این کار دست کشیدم و به زندگیام ادامه دادم، که پس از ازدواج و زندگی در خارج از کشور در پنج کشور مختلف در سه قاره به مدت شانزده سال، فوقالعاده هیجانانگیز شد. غواصی یاد گرفتم، سفرهای اکتشافی(safaris) خودم را با ماشین در آفریقا انجام میدادم، و همچنین سفرهای اکتشافی پیادهروی را هم در آفریقا و هم در ایالات متحده انجام میدادم، و به بیش از چهل کشور در سراسر جهان سفر کردم. من تا سی و ششمین سال ازدواجم اصلاً مدیتیشن انجام نمیدادم تا این که همسرم به سرطان لوزالمعده ی مرحله ی ۴ مبتلا شد و این موضوع، مسئله زندگی پس از مرگ را به طور جدی مطرح کرد.
حدود دو سال پس از مرگ همسرم، یک روز صبح حوالی سحر از خواب بیدار شدم و به ساعتم که روی میز کنار تختم بود نگاه کردم. نمیتوانستم صفحه ی ساعت را بخوانم چون خیلی روشن بود، درست مثل تجربه ی بیلبورد در سال ۱۹۶۸. سپس به سمت راستم برگشتم و همسرم را دیدم که در تخت کنارم بود و لبخندی بر لب داشت، انگار که داشت مرا مسخره میکرد. با لحنی کمی طنزآمیز گفتم: «اینجا چه کار میکنی؟» با کمی تأکید روی کلمات «تو» و «اینجا»، که این واقعیت را تأیید میکرد که میدانستم او مرده بود، برخلاف هریک از خوابهای زیادی که در مورد او دیده بودم. چهرهاش غمگین شد و گفت: «نمیخواستم احساس تنهایی کنی.» جواب دادم و به سمتش رفتم تا ببوسمش. همین که لبهایمان به هم رسید، برای لحظهای احساس کردم دارم فولاد سرد را میبوسم، اما این حس بلافاصله به حس لذتبخش جریان الکتریکی خفیفی که از لبهایم عبور میکرد، تبدیل شد. و بعد از خواب بیدار شدم.
دوباره به ساعتم نگاه کردم که این بار میتوانستم آن را به خوبی بخوانم. باید به این تجربه فکر میکردم تا تصمیم بگیرم که آیا خواب بوده یا یک تجربه ی خارج از بدن. یکی از چیزهایی که متوجه شدم این بود که هنگام حرکت در رختخوابم، ملافه را حس نکرده بودم وهیچ حرکتی را حس نمیکردم. وقتی تصمیم گرفتم او را ببوسم، انگار همین لحظه ی بعد بود که این کار را انجام میدادم. همه ی این چیزها مرا متقاعد کرد که او در واقع به ملاقات من آمده بود و من به دلیل وضعیتی که در آن بودم توانستم با او تعامل داشته باشم.
در طول سال گذشته، به مدیتیشن متعالی بازگشتهام با این امید صریح که بتوانم تجربه ی خروج از بدن را تکرار کنم، نه فقط برای دیدن همسرم و به این امید که تعامل طولانی مدتی با او داشته باشم، بلکه برای دنبال کردن آنچه که میدانم تجربیات فوقالعاده جالبی خواهند بود. من به آن نزدیک میشوم، اما هنوز پس از کار کردن روی آن از طریق مدیتیشن متعالی، تجربه ی خروج از بدن کاملی را نداشتهام.
جنسیت: مرد
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۵/۱/۱۹۶۸
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه، تجربه ی من هیچ ارتباطی با تجربه ی نزدیک به مرگ نداشت. سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، من در یک شب زمستانی با کنترل کامل بر کاری که انجام میدادم، در حال رانندگی به سمت خانه بودم.
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، میتوانستم بدون تجربه ی حرکت یا زمان حرکت کنم. چندین درک شهودی داشتم که پیشبینی آنها غیرممکن بود.
در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ تقریباً ساعت ده شب به طرزی باور نکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به طور همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، من به مسئله زمان برگشتهام و با به یاد آوردن افکارم، اختصاص یک ثانیه به هر کدام و سپس جمع کردن آنها، زمان تجربه ی خروج از بدن را محاسبه کردم. برخی شاید دو ثانیه طول کشید، در حالی که برخی دیگر شاید شش تا هشت ثانیه طول کشید. به طرزی باور نکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من یک حسی از بینایی داشتم که به طور معمول کاملاً واضح بود، اما وقتی به جزئیات میرسید، تا حدودی مبهم بود. برای مثال، من هرگز در هیچ یک از این تجربیات نمیتوانستم پاهایم را کاملاً تشخیص دهم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تات که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. من هیچ حس شنوایی نداشتم، به جز در تجربه ی سال ۱۹۶۸ که لحظهای بود که فکر کردم میتوانم صدای ضعیف میلیاردها زنگ کوچک را بشنوم که صدایشان مانند امواج اقیانوس بالا و پایین میرفت.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ بله، و حقایق بررسی شدهاند. نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم بله، همسر مرحومم را در رختخواب کنار خودم یافتم.
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟ نوری غیرمعمول و روشن نه
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟ نه
آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان را داشتم. همه چیز در مورد جهان، میدانستم که یک تجربه ی خروج از بدن دارم و اصلأ با آن مشکلی نداشتم. میدانستم که میتوانم فقط با فکر کردن به آن به هر جایی سفر کنم و این را با بازگشت به بدنم پس از داشتن این فکر که باید این کار را انجام دهم، به طور عملی ثابت کردم.
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟ نه نه
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ غیر وابسته - اگنوستیک، در این مرحله از زندگیام، خودم را به عنوان یک کاتولیک منحرف طبقهبندی میکنم. من تا سن ۱۶ سالگی که کلیسا را ترک کردم، در یک مدرسه ی راهنمایی کاتولیک و مراسم هفتگی عشای ربانی شرکت میکردم. حدود ۳۵ سالگی، پس از اینکه من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که فرزندانمان باید تجربه مستقیمی با یک دین سازمانیافته داشته باشند تا بتوانند در مورد وابستگی مذهبی خود تصمیم بگیرند، به کلیسای کاتولیک بازگشتم. نه
اکنون دین شما چیست؟ غیرمرتبط - اگنوستیک محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، اصلأ سازگار نبود، این واقعیت که احساس میکردم میتوانم فقط با فکر کردن به آن به هر جایی که میخواهم بروم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، اکنون هیچ شکی در مورد وجود زندگی پس از مرگ ندارم و این را با همه ی موجودات زنده به اشتراک میگذارم. بنابراین، احساس میکنم همه ی موجودات زنده به اندازه ی من حق دارند از زمان خود روی زمین لذت ببرند.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه بله، احساس کردم که آگاهی جهانی است و من بسیار خوش شانس بودم که این واقعیت را تجربه کردم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، اکنون معتقدم که آگاهی یک ماده ی جهانی است که در همه ی موجودات زنده و احتمالاً در موجودات غیر زنده یافت میشود. نامطمئن، در حالی که در مورد وجود زندگی پس از مرگ مطمئن بودم، هیچ دلیل منطقی در مورد معنا یا هدف زندگی تجربه نکردم.
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله بله، اکنون باور دارم که آگاهی یک ماده ی جهانی است که در همه ی موجودات زنده و احتمالاً در موجودات غیر زنده یافت میشود.
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ نه بله، در تجربه با همسرم، احساس کردم که میدانم عشق جاودانه است و مهمترین احساسی است که میتوان درک کرد.
پس از تجربهتان چه تغییراتی در زندگی شما رخ داده است؟ من هرگونه احساس نفرتی را که قبلاً داشتم از دست دادهام. نه
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، وقتی این اتفاق در ابتدا افتاد، حتی در مورد تجربیات خروج از بدن چیزی نشنیده بودم. برای چند سال فکر میکردم که ممکن است دچار توهم شده باشم. در معدود مکالماتی که در مورد این تجربیات با افرادی که آنها را تجربه نکردهاند داشتهام، احساس کردهام که آنها معمولاً مرا درک نکرده یا حتی باور نکردهاند. من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. هر تجربه با جزئیات دقیقی به یاد آورده میشود.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ نامطمئن، احساس میکنم میتوانم اعمال را بدون نیاز به توضیح آنها درک کنم، اما این معمولاً فقط حدس و گمان است.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. در تجربه ی سال ۱۹۶۸، میتوانستم ماشینم را ببینم که در جاده در حال حرکت است، بدون این که احساس کنم در آن هستم. در تجربه با همسرم، مکالمه ی ما به گونه ای بود که انگار هر دو از آنچه اتفاق میافتاد آگاه بودیم، برخلاف خوابهایی که به نظر میرسد از یک رویداد پیشبینی نشده به رویداد دیگری منتقل میشوند. این تجربه قطعاً واقعی بود، من در مورد آنچه میتوان به عنوان رویدادهای ماوراءالطبیعه از آن یاد کرد، مطالعه ی زیادی انجام داده، و همچنین مطالعات قابل توجهی در مورد مکانیک کوانتومی انجام دادهام. این سطحی است که من باور دارم این اتفاقات در آن رخ میدهد.
در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، من اکنون سه تجربه ی خروج از بدن بسیار کوتاه داشتهام که یکی از آنها توسط مدیتیشن القا شده است. دو مورد دیگر طولانیتر بودند و هیچ چیز نظرم را در مورد آنها تغییر نداده است. با نزدیک شدن به تولد ۷۸ سالگیم، میخواهم مطمئن شوم که خانوادهام آنچه را که برایم اتفاق افتاده است، درک میکنند. وقتی فرصتی برای صحبت با دیگران در مورد این تجربیات پیش بیاید، آنها را توضیح خواهم داد به این امید که آنها نیز همان باورهای مرا داشته باشند.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله، اگرچه من فهرستی از تمام مطالعاتی که انجام دادهام و تمام زمانی که صرف تفکر و تحلیل این وقایع کردهام را ارائه نکردهام، اما فکر میکنم نتایج تجربهام به خوبی خلاصه شده است.