جینا ال. تجربیات نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من در کودکی دو تجربه ی نزدیک به مرگ داشتم؛ این اولین مورد از سال ۱۹۸۰ است.

در طول دوران کودکی‌ام، مورد آزار و اذیت جدی قرار گرفتم. در همین رابطه، دو تجربه ی نزدیک به مرگ در کودکی داشتم.

نخستین بار، پنج ساله بودم. در موقعیتی بودم که نمی‌دانستم چگونه از آن فرار کنم. ناگهان، بدنم را ترک کردم و خودم را در گوشه‌ای از اتاق یافتم. هر اتفاقی که برایم می‌افتاد را می‌دیدم، اما هیچ دردی احساس نمی‌کردم؛ واقعاً هیچ چیز. هر اتفاقی را که می‌افتاد از زاویه ی دید بالا و در گوشه ی اتاق می‌دیدم. متوجه شدم که افراد حاضر در اتاق ناراحت و وحشت‌زده شدند. جیغ و فریاد به گوش می‌رسید و دیدم که نفسم بند آمده است. در همان لحظه، به سمت بالا، عقب و دور از اتاق کشیده شدم.

سپس خودم را در نوری چنان روشن یافتم که نظیری نداشت. و با این حال کور نشده بودم. همه چیز زنده بود. درختان، گل‌ها و چمن‌ها بودند. همه چیز بسیار زنده بود و انگار همه چیز تقریباً با من صحبت می‌کرد. می‌توانستم «طبیعت» را بشنوم و آن را با شدت تجربه کردم. در عین حال، در عشقی بدون کلام بودم. فقط در آن بودن، در آن شناور بودن، کاملاً در بر گرفته شدن. عشقی بدون آغاز و بدون پایان؛ آنقدر قوی که نمی‌توان آن را در کلمات یا حتی فکر انسانی گنجاند. عشقی بود که از هر فهمی فراتر می‌رود.

با من، بسیار نزدیک و در عین حال با فاصله‌ای اندک بین ما، موجودی از نور بود. من او را دیدم، چهره‌اش را، و با این حال او در نور پنهان بود. او همیشه آنجا بود؛ و با این حال انگار من او را کشف می‌کردم. او با لبخندی دعوت‌کننده و با تمام وجودش در یک دایره ی ۳۶۰ درجه حرکت می‌کرد، گویی می‌خواست همه ی چیزهای شگفت‌انگیز را به من نشان دهد؛ همه ی آنچه زنده است، همه ی آنچه هست، و همه ی آنچه وجود دارد. در فاصله‌ای کوتاه، آنها را به عنوان نور دیدم؛ زنده و نزدیک. آنها مرا دیدند، و همه چیز از آنها فقط عشق بود. مانند جریانی بود که نمی‌توان از آن فرار کرد.

و می‌دانستم که هر چیزی که در موردش کنجکاو بودم، توضیح داده شده است. می‌دانستم، و کاملاً واضح بود. همه چیز را می‌دانستم.

با صدایی که بسیار آشنا به نظر می‌رسید، شروع به صحبت با من کرد. بدون هیچ کلامی، درونم می‌شنیدم، اما مثل پژواکی در اطراف بود.

گفت: "بیا، می‌خواهم چیزی به تو نشان دهم."

کمی گیج شدم.

"اما من از قبل همه چیز را می‌دانم."

کمی خندید، خنده‌ای عاشقانه و کمی چشمک زد.

احساس کردم دستش را روی کمرم گذاشته و مرا به جلو هدایت می‌کند. با این حال، انگار تمام مدت در همان مکان بودیم.

در مقابلم یک درخت گیلاس غول‌پیکر با شکوفه‌های کامل ایستاده بود. گل‌های جدیدی وجود داشت که دائماً در حال رشد بودند. شاخه‌ها به شکلی بسیار زنده تاب می‌خوردند؛ و همزمان، گلبرگ‌های سفید بر ما می‌باریدند.

کمی دورتر، منطقه‌ای تاریک‌تر بود که اندکی ناواضح بود. آنجا زنی را دیدم که نشسته بود. او به من سر تکان داد، مانند یک سلام. او را شناختم و فهمیدم که مادربزرگم است.

مدت زیادی آنجا ایستادیم (من آن را به این شکل تجربه کردم، هرچند زمان وجود نداشت)، و بخش‌هایی از زندگی‌ام برایم مرور شد. گذشته، حال و آینده را در بر می‌گرفت. با شخصی آشنا شدم که آن زمان نمی‌شناختم، اما خیلی دیرتر او را شناختم. زندگی اقوام را قبل از وجودم، دوران حضورم در رحم مادرم، تصمیم به تولد، وقایعی که در آن زمان و همچنین در آینده بر زندگی‌ام تأثیر می گذاشتند را تجربه کردم.

در تنه ی درخت، چیزی شبیه به یک دایره از چیزی درخشان، رنگی مانند آتش، اما واضح‌تر و با رنگ‌های قوی‌تر وجود داشت. وجود نورانی درست روبروی من ایستاده بود. او خم شد و یک گوی درخشان را برداشت. ترک خورد و تشعشع کرد. گوی مانند آتش سوزان به نظر می‌رسید، اما گرم از عشق، و نه با آتش. او گوی را به من داد و من آن را پذیرفتم. او دست‌های خودش و من را به سمت من حرکت داد و گوی جای خود را در درون من گرفت.

"تو به این نیاز داری. من در برگشت تو را دنبال خواهم کرد."

چی؟ برگشت؟ برگشت به چی؟ نمی‌فهمم.

حس کردم دوباره در بدنم هستم. حس کردم نفس می‌کشم. درد را حس کردم. و گوی را درونم حس کردم که از واقعیت، حضور و عشقی وصف‌ناپذیر می‌سوزد.

از آن زمان، این گوی دائماً درون من بوده است. و وقتی می‌توانم به خودم نزدیک‌تر باشم، به خودم وفادار باشم، به حقیقت نزدیک باشم، گوی فعال‌ترین حالت را پیدا می‌کند. این به من اجازه می‌دهد تا با آنچه که منشأ و منبع است، ارتباط برقرار کنم. سپس به آنجا برمی‌گردم. من اینجا هستم و همزمان به خانه‌ام سر می‌زنم.

دومین NDE-ی من، در کودکی، ۱۹۸۲.

اولین NDE-ی خود را در پنج سالگی داشتم و با NDE-ی دومم مرتبط است. نه به عنوان یک ادامه، بلکه بیشتر شبیه یک تجربه ی طولانی. به همان عظمت و شگفت‌انگیزی که اولی داشت، و در عین حال، بزرگتر و عمیق‌تر. همه چیز عمیق‌تر و تقویت شده است.

هفت ساله بودم. احساس کردم تنش غیرقابل تحملی در اتاق، در افرادی که در اتاق بودند و در درون من وجود دارد. فقط می‌خواستم فرار کنم، اما نمی‌توانستم فرار کنم. این یکی از بدترین و وحشتناک‌ترین لحظات زندگی‌ام بود. وحشت از سرم گذشته بود. درد شدیدی را احساس می‌کردم و این حس را داشتم که زندگی از من بیرون می‌رود، در حالی که ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شدم. تقریباً همزمان، نیرویی قوی را احساس کردم. مثل یک نشانه بود. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. فقط رها کردم. و ناگهان آنجا بودم. خانه.

این یک شناخت بود به شکلی که در ابتدا نمی‌فهمیدم. دوباره آنجا بودم. این درک به من دست داد که برگشته‌ام. و با این حال نمی‌فهمیدم. احساس شادی-ای فراتر از کلمات داشتم، زیرا در عشق احاطه شده بودم. هیچ جدایی بین من و نور وجود نداشت. من با همه چیز یکی هستم؛ و در عین حال خودم، همزمان. همه چیز غرق در نور است، در نوعی عشق ابدی که فقط هست. من فقط در آن چیزی هستم که هست. احساس تعلق بدون جدایی می‌کردم. من در همه چیز هستم. همراه با، در، احاطه شده و محصور. من همه جا هستم، اما خودم و با همه چیز. و گویی آهنگی در درون من است که با آهنگ‌های درون من، اطراف من، ارتعاش می‌کند و در عین حال همه چیز به آرامی می‌درخشد، ساکت است.

وجود نورانی دقیقاً آنجا بود. گویی او هرگز از من جدا نشده بود. گویی من همیشه اینجا بوده‌ام. بدیهی‌تر از هر چیز دیگری. پشت سر او سه موجود نورانی دیگر بودند. و درست در کنار آنها، تقریباً غیرقابل تشخیص، سه نفر بودند. آنها به وجود نورانی مربوط به خود تعلق داشتند، و در عین حال انگار هر چهار نفر - وجود نورانی من و من - به همه تعلق داشتند. ما یکی هستیم و در عین حال جدا. گویی همه ی ما در یک گروه نورانی فراتر از خود ادغام می‌شویم و با این حال در آنچه که هستیم اینجا هستیم.

ما بدون کلام صحبت کردیم، وجود نورانی و من.

من درخت گیلاس را دیدم. چنین احساس می شد که درخت من است. آنجا بود. من آن را با تمام وجودم شناختم. درست در پای درخت، "گوی‌های آتش" قرار داشتند. بسیاری از آنها، در اندازه‌های مختلف.

من سوالات زیادی پرسیدم. من و وجود نورانی با هم صحبت کردیم. همه ی پرسشها در هم تنیده شده بودند، همان طور که پاسخ‌ها نیز در هم تنیده بود. آنها نمی‌توانستند از هم جدا شوند. ما همه چیز را می‌دانستیم، و در عین حال همه ی پرسشها به طور همزمان وجود داشتند.

من پرسیدم سه نفر دیگر چه کسانی بودند و سه نفری که به آنها "تعلق" داشتند.

«اکنون نمی‌دانی، اما آن را خواهی دانست. در آینده‌ات. نه اینجا.»

«چه آینده‌ای؟ آن چیست؟»

«آینده‌ای که مال توست.»

ما در مورد همه چیز صحبت کردیم. من همه چیز را می‌دانستم و می‌فهمیدم. او می‌دانست که من می‌دانم و ما وجود داریم. به او گفتم که نمی‌توانم از پس کاری که باید انجام دهم برآیم. این که اشتباهات زیادی مرتکب شده‌ام. این که موفق نمی‌شوم. این که قدرتش را نداشتم. انگار همزمان هم کوچک و هم از ترس دولا می شدم.

«تو یک انسانی. صاف بایست. تو یک بچه‌ای.» «بازی کن!»

دویدم، پریدم و تاب خوردم. بچه‌های زیادی آنجا بودند. اوقات فوق‌العاده‌ای داشتیم. از تاب افتادیم، اما هیچ‌کس آسیب ندید. از همه ی درختان بالا رفتیم. حمام کردیم، همه شنا کردند. در شگفت‌انگیزترین آب‌ها شیرجه زدیم. پرواز کردیم. شنا کردیم. رقصیدیم. همه چیز با عشق انجام شد. همه چیز از همه چیز بزرگتر بود. صحبت کردیم. همه چیز را می‌دانستیم. خندیدیم و شوخی کردیم. در اطراف، افرادی همچون نور بودند که با گرمی و دقت ما را تماشا می‌کردند. بیشتر بازی می‌کردیم، ما تشویق می‌شدیم. برخی از افراد نوری دورتر بودند. می‌دانستم که آنها متعلق به من هستند، اما نه الان. آن مربوط به مدت‌ها پیش، در زمان‌های دیگر بود.

در اطراف درخت گیلاس، که درخت من بود، چند کودک راه می‌رفتند. آنها بازی نمی‌کردند. آنها درست در اطراف درخت به همراه چند موجود نوری بودند.

دیدم که آنها گوی‌های آتش را دریافت کردند. و سپس ناپدید شدند.

با موجود نوری در سبزترین و نرم‌ترین چمنی که تا به حال تجربه کرده‌ام، نشستم. من از گذشته، قبل از آن، خبر داشتم و در مورد چیزهایی صحبت کردیم که نباید فراموش کرد. این شامل زمان‌های قبل از این زندگی می‌شد؛ در مورد ماموریت‌ها، حقایق و ناحقیقت‌ها. ما از دردهایی که وجود ندارند؛ عشقی که در فضاهای خاصی وجود ندارد؛ و عشقی که تمام چیزی است که در همه ی فضاها وجود دارد، صحبت کردیم.

من کلمه‌ای نگفتم. موجود نوری هیچ کلمه‌ای نگفت. با این حال، مکالمه شدید بود. ما در فضا، تقدیس شده و حاضر در یک آگاهی نامحدود و بی‌نهایت بودیم.

آن موجود نورانی گوی آتشم را به من نشان داد. همانی که دریافت کرده بودم. او آن را تیزتر، شفاف‌تر، درخشان‌تر، ترق و تروق‌ کننده تر و مانند طلایی درخشان کرد. انگار که "انرژی" بیشتری می‌گرفت. گوی حتی زیباتر هم شد.

"همه چیز اینجاست. در تو همه چیز است. نترس. در تو، من هستم. همیشه. این مال توست. برای تو."

احساس می‌کردم همیشه می‌خواهم اینجا باشم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بتوانم آنجا با او بمانم. می‌خواستم در گفتگو، در حقیقت و در عشق بمانم.

او به من گفت: "بعداً. نه الان." دستش را روی گوی آتشم و روی من گذاشت، انگار که آن را مهر و موم می‌کرد.

و من به بدنم برگشتم. متوجه شدم که زنده‌ام. گریه می‌کنم. می‌لرزم. دستی درخشان را روی قلبم می‌بینم. مدت زیادی آنجا ماند. من عشقی را که هرگز از آن جدا نخواهم شد، شناختم و در آن دمیدم. هنوز هم وقتی به خانه می‌روم، می‌توانم دست او را ببینم.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 11/01/1980

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا یک رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، من مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتم.، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدنتان را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی هوشیاری شما در طول این تجربه چگونه با خودآگاهی هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی هوشیاری بیشتر از حد معمول، انگار فراتر از آگاهی و هوشیاری بودم، اما درست در وسط همه چیز.

در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی هوشیاری خود بودید؟ در تمام مدت، در هر دو اتفاق.

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ به طرز باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بسیار زنده تر و قوی‌تر از همیشه.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من همه چیز را به طرزی باورنکردنی واضح می‌شنیدم، اما از جایی در درون خودم و همچنین مانند یک پژواک عظیم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟ بله، و حقایق بررسی شده‌اند.

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذاشتید؟ نه.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم.

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ بله، مادربزرگم. او سال قبل فوت کرده بود. من با شخصی آشنا شدم که آن زمان نمی‌شناختم، اما بعداً در زندگی با او آشنا شدم. اجدادی که ملاقات نکرده بودم، اما می‌دانستم که زندگی می‌کردند.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟ نوری به وضوح منشأ عرفانی یا دیگر جهانی.

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، روشن‌تر از هر نوری که تا به حال دیده یا تجربه کرده‌ام. نور همه چیز را احاطه کرده بود و کورکننده نبود. تاریکی کاملاً غایب بود.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی.

در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ عشق. حضور. تعلق. شادی باورنکردنی. وصف‌ناپذیر. حضور بیشتر. به طرز باورنکردنی واقعی. و همه ی اینها به طرزی باورنکردنی قوی‌تر از آن چیزی بود که کلمات بتوانند توصیف کنند.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمیدی؟ همه چیز در مورد کیهان

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟ من اطلاعاتی در مورد پدربزرگم دریافت کردم. در مورد مادربزرگم. من مرگ او را در تصادف با یک کامیون تجربه کردم. او سال قبل دقیقاً به همین شکل درگذشت. من احساسات آنها را حس و تجربه کردم. من همچنین در دورانی که در رحم مادرم بودم، حضور داشتم. احساسات و تجربیات او را حس کردم.

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما آمد؟ صحنه‌هایی از آینده ی جهان، من بخشی از آنچه را که روی زمین اتفاق خواهد افتاد تجربه کردم. بخشی از آنچه آینده ی خودم شامل خواهد شد.

آیا به مرز یا نقطه ی بی بازگشتی رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟ مسیحی-پروتستان، من فقط پنج سال داشتم. احساس می‌کنم پیش از این تجربه با خدا در ارتباط بودم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، به عنوان یک کشیش، دائماً در این مورد تأمل می‌کنم. باید ارزیابی کنم که چگونه می‌خواهم خود را ابراز و چه چیزی مهم است. در خلوت، زندگی معنوی بسیار بزرگتر و غنی‌تری دارم.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی-پروتستان

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید هم سازگار بود و هم نبود. من یک کودک، پنج و هفت ساله بودم. درک بسیاری از آنچه تجربه کردم از دیدگاه یک کودک دشوار است. در عین حال، مشخص است که چگونه واقعاً آن را در رابطه با چشم اندازهایم از جهان درک می کردم. با منابع یک کودک، همه چیز را بدیهی می‌دانستم و فکر نمی‌کردم که غیرمعمول باشد یا این که همه این تجربیات را نداشته باشند. خیلی دیرتر فهمیدم که همه تجربه و واقعیت حاصل از آن را که در NDE هایم تجربه کردم، به اشتراک نمی‌گذارند.

آیا به دلیل تجربه‌تان، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شده است؟ نامطمئن، تغییرات عمده‌ای که در نگاه به گذشته درک می‌کنم. در عین حال، من تمام عمرم با تجربیاتم زندگی کرده‌ام و این یک امر بدیهی بوده است. از زمانی که آگاهانه آن را درک و شروع به صحبت در مورد آن کردم، دگرگون‌کننده‌تر شده است.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌اید، یا صدایی ناشناخته شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، با یک چهره ی نورانی دیدار کردم. من صدا را شناختم، اما نه از یک شخص روی زمین. آن چهره ی نورانی یک مرد بود. من چهره ی او را دیدم، اما نه به دلیل نور.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (به عنوان مثال: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟ بله، همه چیز به هم متصل است. هیچ چیز از چیز دیگری جدا نیست. هیچ جدایی-ای وجود ندارد، فقط وحدت. همه چیز، واقعاً همه چیز، در یک منبع، منبعی از عشق و قدرت خلاق وجود دارد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان به دست آوردید؟ بله، کاملاً. این هنوز در حال جمع آوری است و من باید کلمات مناسبی برای توصیف آن پیدا کنم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی به دست آوردید؟ بله، این که وظیفه ی ما به عنوان انسان زندگی در عشق و حقیقت است. این که ما قرار است به یکدیگر کمک کنیم تا عشق را درک و در آن رشد کنیم و همچنین عشق را دریافت کنیم. این رشد هدف زندگی ما در اینجا بر روی زمین است.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی به دست آوردید؟ بله، در تجربه ی من، زمانی وجود نداشت. زمان از بین می‌رود. در این بی‌زمانی، همه چیز وجود دارد، همه چیز به طور همزمان وجود دارد. من اکنون در بدن زمینی‌ام زندگی می‌کنم. آگاهی من همچنان وجود دارد. من، از جمله، مادربزرگم را ملاقات کردم که سال پیش از تجربه ی من فوت کرده بود. من با افرادی آشنا شدم که روی زمین بوده‌اند و اکنون وجود دارند، نه در بدن‌ها، بلکه در آگاهی بزرگتر، منشأ مشترک ما، منبع، نیروی خلاق، عشق.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، اطلاعات زیادی. اما هنوز به اندازه ی کافی برایم واضح نیست که بتوانم با کلمات توصیف کنم. تجربه ی من همچنان در درونم در حال توسعه است و با گذشت زمان اطلاعات و جزئیات بیشتری دریافت می‌کنم.

در طول تجربه تان، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، کمی از آنچه را که باید اینجا روی زمین تحمل کنم، فهمیدم. اما با یک اعتقاد فراگیر که همیشه حتی در تمام سختی‌ها، در عشق نگه داشته می‌شوم. این که به من یک "گوی آتش" داده شد، نشانه ی روشنی بود که برای کنار آمدن و تحمل سختی‌ها به آن نیاز داشتم.

در طول تجربه تان، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، همه چیز غرق در عشق بود. هیچ چیز خارج از آن وجود نداشت. عشقی که پایه و اساس همه چیز است. تمام سختی‌ها، و احساسات بی‌کفایتی‌ام و کارهای احمقانه‌ای که انجام داده بودم، با عشق روبرو می‌شدند. هیچ قضاوتی وجود نداشت، فقط مراقبت عاشقانه‌ای بود که فرار یا از دست دادنش غیرممکن بود. فهمیدم که باید خودم را هم همینطور ببینم، که من هم بخشی از آن عشق هستم و باید دقیقاً به همان اندازه که به دیگران عشق می ورزم، به خودم هم عشق بورزم.

پس از این تجربه، چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟ از زمانی که در رحم مادرم بودم، می‌دانستم که بخشی از چیزی بزرگتر، چیزی فراتر از آن هستم. همیشه احساس متفاوتی داشته‌ام. و همیشه با آگاهی بزرگتر ارتباط باز داشته‌ام. احساس می‌کردم که کاملاً با آن سازگار نیستم. اکنون برایم روشن است که این مثبت بوده و به لطف این ارتباط درونی و قدرتی که فراهم کرده، از بسیاری از مشکلات جان سالم به در برده‌ام. من همیشه توانایی احساس و درک فراتر از آنچه دیده می‌شود را داشته‌ام و احساسات و افکار دیگران را به روشی فراتر از زندگی زمینی حس می‌کنم. من اطلاعاتی در مورد افرادی دریافت و هنوز هم دریافت می‌کنم که خودشان ممکن است آگاهانه «ندانند». از این طریق، می‌توانم راه‌هایی برای همراهی عاشقانه ی آنها در بخشی از سفرشان پیدا کنم.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه تان تغییر کرده است؟ بله، مردم مرا درک نمی‌کنند. دیگران تعجب می‌کنند که چرا من تغییر کرده‌ام. عجیب و غریب می‌شوند. وقتی چیزهایی را که مربوط به آنها می‌شود «می‌دانم» و حس می‌کنم، کمی برایم دشوار می‌شود. دیگران مرا در یک تجربه ی مشترک پیدا می‌کنند.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، من پنج و هفت ساله بودم. در آن زمان هیچ کلمه یا درک عمیق‌تری نداشتم.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده انذ، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، به یاد می‌آورم. با توجه به سن من در آن زمان، تعیین آن دشوار و تقریباً غیرممکن است.

آیا پس از تجربه ی خود، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشتید؟ نامشخص، از زمان نخستین NDE-ام در سن پنج سالگی، این توانایی‌ها را داشته‌ام که چیزها را حس کنم، «بدانم» که دیگران چه فکر می‌کنند و چه احساسی دارند. اکنون احساس می‌کنم ارتباط عمیقی با واقعیت بزرگتری دارم که همه ی ما به آن تعلق داریم. می‌توانم از راه دور، حال دیگران را حس کنم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که به طور خاص برای شما معنادار یا مهم باشد؟

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه تان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، زیاد خوانده‌ام. به داستان‌های دیگران علاقه‌مند شده‌ام و آنها را جذب کرده‌ام.

کمی پس از وقوع تجربه تان (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت آن چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، این واقعیتی واقعی‌تر از آنی بود که در آن زندگی می‌کردم. مکانی برای «فرار» به آن. واضح است که این واقعیت با من بود و من حتی پس از تجربه، بودن در آنجا را تجربه کردم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه تان چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، واقعی است. یک امر بدیهی. به طرزی باورنکردنی واضح. خالص.

در هیچ زمانی از زندگی‌ شما، آیا هیچچیزی بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نامشخص، چیزی که الان به ذهنم برسد نه.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ نه، واضح است. اما نه شامل همه ی جزییات. چیزهای بیشتری برای کشف وجود دارد و من همیشه بر اساس تجربیات نزدیک به مرگم این کار را انجام می‌دهم.