جی‌جی اس. تجربه تحول معنوی (STE)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

آن روز اصلاً حال خوبی نداشتم.از یک روز درد دیگر خسته شده بودم و حالت تهوع و سرگیجه داشتم. واقعاً بد بود. البته مانند همیشه داروهایم را طبق معمول دو سال گذشته مصرف کرده بودم. برای من این اتفاق نادر است، امامجبور شدم اواخربعداز ظهر دراز بکشم.

پس ازحدود نیم ساعت، احساس سبکی زیادی کردم، بدون بدن فیزیکی، فقط هوشیاری‌ام. پیش از این که فرصتی برای فکر کردن داشته باشم، به داخل تونلی کشیده شدم که از پایین به بالا می‌رفت و موسیقی کرکننده‌ای با صدای بلند می‌لرزید. آهنگ "Nuit Magic" از کاترین لارا بود که سال‌ها نشنیده بودم. روی دیوارهای این تونل موجوداتی بودند که می‌توانستم حسشان کنم، خیلی مسخره می‌کردند. آنها را نمی‌دیدم، اما حضور قوی آنها را در اطرافم حس می‌کردم. آنها به من می‌خندیدند. نمی‌توانستم بگویم که آیا داشتند مسخره‌ام می‌کردند که می‌گفتند: «ببین، اشکالی ندارد، آرام باش، خیلی استرس داری» یا این که احساسات خودم بودند که به من منعکس می‌شدند، چون من در زندگی روزمره از مسخره شدن خیلی می‌ترسم.

سپس، تونل با بالا رفتن من شروع به دلپذیرتر شدن و روشن‌تر شدن کرد. موسیقی بسیار ملایم‌تر شد تا جایی که دیگر نمی‌توانستم آن را بشنوم. با رسیدن به انتها، به وضوح متوجه شدم که من اصلاً بدن نیستم، که صرفاً و صرفاً یک آگاهی هستم. یادم می‌آید که فکر می‌کردم: «وای! ما نمی‌میریم!» و «به بالاتر نگاه کن، به آنچه در انتظار توست!» به لبه نزدیک شدم و نگاهی اجمالی به جهان انداختم. نور سفیدی نبود. آماده بودم که به اصطلاح، کاوش کنم، یا حداقل با اشتیاق و آرامش به آن بپیوندم. می‌توانستم آن را با آزادی، سبکی، عشق و شادی کاوش نمایم. با این وجود، من در زندگی روزمره‌ام طرفدار جهان نیستم. اینجا، بسیار شگفت‌انگیز و آرام به نظر می‌رسید. دیگر حتی به دخترانم فکر هم نمی‌کردم. همه چیز خوب بود. و سپس مفهوم زمان دیگر وجود نداشت. به عنوان یک نکته ی فرعی، من «باور داشتم که می‌فهمم» که جایگاه مهمی اینجا روی زمین دارم، که نقشی برای ایفا کردن دارم. اما، من فقط آن احساس را درک کردم، نه توضیح آن را. سپس، حتماً ناگهان به پایین برگشتم، زیرا بازگشت را به خاطر نمی‌آورم.

پس از آن، چشمانم را برای مدتی طولانی باز کردم و فهمیدم که چه چیزی را از سر گذرانده‌ام. روز بعد، به محض اینکه توانستم، به دختر بزرگترم گفتم. او با صبر و مهربانی به من گوش داد. سپس به دختر کوچکترم گفتم، که شاید کمی شکاک‌تر بود اما حرف‌هایم را شنید. از آن زمان، در این بدن احساس سنگینی می‌کنم، زیرا شکل دیگری از هوشیاری را «چشیده‌ام». از آن زمان، دوباره نسبت به همزمانی‌ها حساس‌تر شده‌ام و کمتر از روزی که باید بروم می‌ترسم. عمویم تازه فوت کرده است و او نشانه ی کوچکی به من داد که فوراً آن را تشخیص دادم. احساس آرامش بیشتری می‌کنم. کمتر به چیزهایی که برایم مهم نیستند فکر می‌کنم و سعی می‌کنم کمتر به خودم و دیگران سخت بگیرم. دوست دارم در مورد این تجربه ی خروج از بدن (یا حداقل چیزی شبیه به آن) با سایر اعضای خانواده صحبت کنم، اما این تابو است. دختر کوچکترم که در حال تحصیل در رشته ی پزشکی است، از من پرسید که آیا دچار TIA شده‌ام یا خیر. ما هرگز نخواهیم فهمید. نکته ی مهم تجربه ی من است و می‌توانم آزادانه آن را اینجا به اشتراک بگذارم و این حس خوبی دارد.

از شما به خاطر این موضوع متشکرم.

اطلاعات زمینه‌ای

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 13/6/2025

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه، بیماری، خستگی بدن (سوء تغذیه، درمان غیرقابل تحمل با دوزهای بسیار بالای داروهای ضد صرع، رنج جسمی شدید و روزانه)، بیماری، آسیب یا شرایط دیگری که تهدیدکننده ی زندگی محسوب نمی‌شوند، وضعیتی که پس از سوختگی‌های بزرگ، جزو دردناک‌ترین بیماری‌ها در رتبه‌بندی جهانی درد محسوب می‌شود. درد غیرقابل تحمل، بدن برای ماه‌ها خسته. کاهش وزن قابل توجه، مکمل‌های غذایی دارویی منحصر به فرد (BMI در 15).

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، هوشیاری آزاد بود؛ هیچ مانعی وجود نداشت. گویی نامحدود و گسترده بود.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ درست قبل از پایان

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، من هیچ حسی از فضا-زمان نداشتم و این برای من خوشایند بود. این بی‌نهایت بود که در مرحله ی بعدی بود که به آن دسترسی نداشتم.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟ به طرزی باور نکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من دوربین، آستیگمات و پیرچشم هستم. در طول این تجربه، من «چشم» نداشتم؛ همه چیز را در اطرافم به راحتی می‌دیدم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. شنوایی فعلی: میگرن دهلیزی بر اعصاب شنوایی من تأثیر می‌گذارد و باعث کاهش شنوایی می‌شود. در طول تجربه: موسیقی خیلی بلند بود (انگار که من درست داخل بلندگوی یک کنسرت هستم). تمام وجودم می‌لرزید؛ می‌توان گفت که از بیش‌شنوایی شدید رنج می‌بردم (اگر مجبور باشم از اصطلاحات فیزیکی استفاده کنم). سپس، با دور شدن، «صدا» کمتر شد، به نظرم کمتر تهاجمی شد. بنابراین، نمی‌دانم که آیا می‌توانیم در این تجربه آن را شنیدن بنامیم یا نه. سپس سکوت بود، اما آن سکوت بیشتر شبیه یک «نفس» بود تا چیزی صرفاً شنیداری.

آیا به نظر می‌رسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ بله، بخش اول ناخوشایندبود:تونل مرا با موسیقی‌ای که درونم بسیار بلند و غیرقابل تحمل می‌لرزید، به بالا می‌کشید. در اطرافم موجوداتی در دیوارهای تونل «جاسازی» شده بودند و مرا مسخره می‌کردند؛ این یک احساس شدید طنز بود. رنگ اولیه نوعی خاکستری تیره ی عمیق بود، انگار در حالت سه‌بعدی. تونل با پیشرفت من روشن‌تر شد. رنگ به خاکستری روشن تبدیل شد، سپس به سایه‌ای بسیار روشن و غیرقابل توصیف تبدیل گردید. حتی نمی‌دانم که آیا این یک «رنگ» بود یا نه. حالم خیلی بهتر شد، موسیقی آرام شد و بعد سکوت. هر چه به خروجی نزدیک‌تر می‌شدم، آرامش، شادی و کنجکاوی بیشتری را تجربه می‌کردم. می‌دانستم که باید به آنجا بروم. یک روی آشنا داشت. انگار نزدیک به انتهای این تونل، نوعی مخروط تشکیل شده بود که دیوارهایش باز می‌شدند. کم‌کم سرم را از تونل بیرون آوردم، چون محدودیتی وجود داشت. و تازه فرصت داشتم نگاهی اجمالی به جهان بیندازم. باشکوه، آرام، بدون نگرانی و آرامش‌بخش بود؛ آزادی‌ای بود که دوباره به دست آمده بود. و بعد بازگشتی (بدون هیچ خاطره‌ای از آن بازگشت). خاطرات دقیقی از تونل دارم که به آنجا رفتم اما برنگشتم.

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نه

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ نامشخص، در ابتدا یک نور خاکستری (یک «رنگ» عجیب) بود، گویی در حالت سه‌بعدی (چیزی شبیه به آن)، که سپس روشن‌تر شد (خاکستری بسیار بسیار روشن).

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، دیگر هیچ نقطه ی مرجع زمینی وجود ندارد، خارق‌العاده، ارتعاشی، دیگر هیچ بدنی، دیگر هیچ زمانی وجود ندارد؛ وقتی به پایان رسیدم، فقط آرام و شاد بودم، نه مانند اینجا. حالتی بود که زندگی زمینی من هیچ اهمیتی نداشت زیرا همه چیز آگاهی بود.

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ ترس، اضطراب، شگفتی، اعتماد، آزادی، آرامش، کنجکاوی، آرامش، شادی شدید

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمیدی؟ همه چیز در مورد خودم یا دیگران، من این کادر را علامت می‌زدم، اما یکی را بین «نه» و «همه چیز» در مورد خودم یا دیگران علامت می‌زدم. زیرا این احساس را داشتم که چیزهای زیادی در مورد خودم و دیگران (با لطافت) می‌فهمم، اما نه احساس دانستن همه چیز یا ندانستن هیچ چیز. من «یک حقیقت آشکار را درک کردم» اما نه حقیقتی از منطق انسانی.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟ من به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم. یا برخلاف میلم برگردانده شدم، واضح به نظر می‌رسید که نباید آنجا باشم، و حتی کمتر از آن، نباید از این تونل خارج می‌شدم. من کارهایی برای انجام دادن در "آن پایین" داشتم، همین.

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی-مسیحی دیگر،من از یک خانواده ی مسیحی کاتولیک هستم.من غسل تعمید گرفتم واولین مراسم عشای ربانی‌ام را داشتم. من به هیچ وجه پیام‌های مذهبی را آنطور که انسان‌ها درک می‌کنند، تفسیر نمی‌کنم. بنابراین، من واقعاً مذهبی نداشتم، اما اگر مجبور باشم به مذهبی نزدیک باشم، مسیحی خواهم بود، البته نه به آن معنایی که مؤمنان آن را درک می‌کنند.

آیا از زمان تجربه‌تان، اعمال مذهبی‌ شما تغییر کرده است؟ بله، برای چند سال، من طرف علم را گرفته بودم: شما متولد می‌شوید، زندگی می‌کنید، می‌میرید، و سپس هیچ. من تحقیقات زیادی انجام داده بودم تا این را با مقالات علمی از سراسر جهان که به این موضوع می‌پرداختند، تأیید کنم. برای من، این حلقه بسته شده بود، متأسفانه و به طرز غیرقابل انکاری. از زمان این تجربه، یک تغییر کامل رخ داده است. اکنون می‌دانم که "حلقه بسته نشده است" و علم به طور کلی باید کمی فروتن‌تر باشد و رویکرد قطعی‌تری به موضوع داشته باشد، و روش‌هایش را بیشتر زیر سوال ببرد. من همان مقالات را دوباره خواندم و نقص‌هایی دیدم. من آنها را از دیدگاه دیگری خواندم. به عبارت دیگر، بله، باورهای من از آن زمان تغییر کرده است.

اکنون دین شما اکنون چیست؟ مسیحی - مسیحی دیگر، این تجربه احساسی را که بیشترین ارتباط را با من داشت، تقویت کرد: عشق. کسی که در کتاب مقدس عیسی نامیده می‌شود، یک "تمثیل" است، نمادی برای بیان این تجربه ی انسانی در این بدن‌ها در اینجا.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که اصلاً با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، سازگار نبود. در دوره‌ای از زندگی‌ام پس از فوت مادرم، به زندگی پس از مرگ زمینی فکر می‌کردم و باورداشتم که نشانه‌هایی دریافت می‌کنم. سپس، جنبه ی علمی دوباره با توضیحات منطقی، منسجم، تجربی، تکرارپذیر و قابل توضیح، بر من غلبه کرد. وقتی فهمیدم که فقط یک آگاهی بدون بدن هستم، بسیار شگفت‌زده شدم و فکر کردم: "وای، ما نمی‌میریم." این هم یک تعجب و هم یک حقیقت آشکار بود. در مورد تناسخ، من هرگز به آن "باور" نداشتم. این تجربه در مورد فضا-زمان به من شوکی وارد کرد. زمان نامتناهی است؛ این چیزی است که از تجربه ی من پدیدار شد. در حرکت دائمی انرژی وجود دارد، و انگار می‌دانستم که ما چندین زندگی، تجربه، مکث، نفس را تجربه کرده‌ایم... در مورد خدا، من در دین کاتولیک مسیحی بزرگ شدم. با بزرگ شدن، از آن فاصله گرفتم زیرا آموزه‌های آن دین با من همخوانی نداشت. چیزی وسیع‌تر، بله، سپس مرحله‌ی «احتمالاً»، سپس «شاید» و سپس مرحله‌ی معروف «یا نه» با عقل‌گرایی و رویکرد علمی که این تجربیات را توضیح می‌دهد، وجود داشت. خوب، با این تجربه، پاسخ برای من قطعاً مثبت است: زندگی پس از مرگ وجود دارد و به نظر عظیم می‌آید!

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شده است؟ بله، من خودم را کمتر جدی می‌گیرم، نسبت به دیگران دلسوز بودم (و هنوز هم هستم)، اما با خودم سخت‌گیر. امروز خیلی کمتر اینطور هستم. عمویم تازه فوت کرده، من بیشتر در آرامش هستم، نه عصبانی که قبل از این تجربه بودم، البته ناراحتم، این درد را از بین نمی‌برد. او به من نشانه ای داد، من آن را دریافت کردم. باورهای من تغییر کرده است و من با آن (نیروی جهانی عشق، برای من با اشاره به نمادگرایی مسیح و تجسم در جسم و مفهوم تناسخ) احساس آرامش می‌کنم.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی ناشناخته شنیده‌اید؟ صدایی شنیدم که نمی‌توانستم آن را تشخیص دهم، صداها آواز می‌خواندند و می‌خندیدند.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، بله، واضح است که نیرویی، از هر نوع، خیرخواه (علیرغم ظاهرش در اینجا) واقعاً وجود دارد. من با جوهره آن برخورد کردم.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ نامطمئن، فقط احساس کردم که هر کسی جایگاه خود را دارد. و این که من قبل از بازگشت به آن حالت و پیوستن دوباره به کسانی که دوستشان دارم، کاری(؟) برای انجام دادن دارم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، یکی از اولین افکار من، به روشنی آب چشمه، این بود: اوه، ما نمی‌میریم! این آگاهی «خودم» بود که وقتی به این تونل روشن رسیدم و متوجه شدم که دیگر بدنم را ندارم، این را مشاهده کرد و با این حال، با وجود این، به زندگی ادامه دادم.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، ما نمی‌میریم، بدن زمینی ما به ما اجازه می‌دهد تا یک تجربه ی کوتاه داشته باشیم، همه ی ما به هم متصل هستیم و بدون این که لزوماً متوجه آن شویم، بر این زندگی زمینی تأثیر می‌گذاریم.

آیا در طول تجربه ی خود، در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ نامشخص، پس از این که تجربه با آن موسیقی وحشتناک بلند و آن خنده‌های تمسخرآمیز، به خصوص طنز، به طرز بدی شروع شد، احساس آرامش و خیرخواهی شدیدی کردم که با حالت قبل بسیار در تضاد بود. برای من، خیرخواهی یک احساس عشق است، بنابراین می‌توانم بگویم بله، چیزی «محکم» وجود دارد که شما را پشتیبانی و حمل می‌کند و باعث می‌شود احساس دوست داشته شدن کنید.

چه تغییرات سبک زیستنی پس از تجربه ی شما در زندگی تان رخ داد؟

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ نامطمئن، احساس می‌کنم پیوند اعتماد با دخترانم را تقویت کرده‌ام، آنها بدون قضاوت به من گوش دادند و مرا باور کردند.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، سخت است توضیح دهید که شما بدنی ندارید و با این حال به زندگی ادامه می‌دهید و چیزها/حس‌ها را به شکلی تقویت‌شده احساس می‌کنید. چگونه احساس آرامش و آزادی-ای که این تجربه به شما می‌دهد را توضیح می‌دهید، زیرا کلمات به اندازه ی کافی قوی نیستند. حتی توصیف عبور ناخوشایند من در ابتدای تونل دشوار است زیرا این تجربه بسیار پر جنب و جوش است، صدای انسان نمی‌تواند آن را بازتولید کند.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. تنها رویدادی که به یاد می‌آورم (و مبهم است) علاوه بر این تجربه، احساس بسیار بدی است که مجبور به دراز کشیدن شدم. سپس بیهوشی و تجربه. من هیچ چیز دیگری جز این تجربه را با وضوح به یاد نمی‌آورم: احساسات، بسیاری از آنها، عواطف، افکار. شنوایی و بینایی مانند اینجا نبودند. من کشف زیبایی جهان را با شگفتی به وضوح بصری حفظ می‌کنم. انگار دیروز بود، حتی اگر چند ماه پیش بود. من همه چیز را از الف تا ی به خاطر دارم.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته‌اید؟ نامطمئن، من همیشه یک شهود خاص داشته‌ام که به نظر می‌رسد از آن زمان توسعه یافته‌تر شده است. من متوجه همزمانی‌های برجسته‌تر و نامحتمل‌تری شده‌ام.

آیا یک یا چند بخش از تجربه شما وجود دارد که به طور خاص برای شما معنادار یا مهم باشد؟ این تجربه در ابتدای تونل، با نوعی طنز بسیار دردناک، مرا با تمسخر مواجه کرد. لحظه‌ای بود که از خودم (در مورد احساساتم در مورد این موضوع) سوال کردم: آیا این آینه‌ای از دیدگاه خودم نسبت به خودم است، یا من در حال تحریف نیت این موجوداتی هستم که مرا «مسخره» می‌کنند، زیرا نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ از آن زمان، در مورد رویکردم به زندگی روزمره، آرامش خاصی پیدا کرده‌ام: من از اضطراب اجتماعی رنج می‌برم و این از زمان این تجربه بهبود یافته است. من همچنان از نظر اجتماعی دست و پا چلفتی هستم، اما اهمیت کمتری دارد؛ من خیلی کمتر نشخوار فکری می‌کنم. و بخش قابل توجه دیگر زمانی بود که به طرز واضح و واقعی متوجه شدم که ما نمی‌میریم! این موضوع کل دیدگاه من نسبت به زندگی را تغییر داد.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، مادرم در سال ۲۰۱۶ بر اثر سرطان پیشرفته که خیلی دیر تشخیص داده شد و دیگر قابل درمان نبود، درگذشت. من در رسانه‌های اجتماعی (فیس‌بوک و سپس یوتیوب) به موضوع زندگی پس از مرگ علاقه‌مند شدم. وقتی او درگذشت، کتاب‌های ریموند مودی و پدر برون، شهادت‌های "کلاسیک" NDE را خواندم. زمان گذشت، دیگر هیچ نشانه‌ای از مادرم وجود نداشت. غم باقی ماند، سپس خشم، یک خلأ، و زندگی روزمره با مشکلات عمده یسلامتی و درد مزمن، با از دست دادن شغل، ایمان از دست رفته. نوعی نتیجه‌گیری بسیار دکارتی و عمل‌گرایانه پس از تعامل مجدد با موضوع به صورت عینی‌تر: علم سخن گفته است. تجربیات خروج از بدن و NDE را می‌توان به صورت علمی توضیح داد (من به درستی کلمه "می‌توانستم" را به خاطر نیاورده بودم). در واقع، من بخش‌هایی از شهادت‌ها را در کتاب‌ها حفظ کرده بودم (فکر می‌کنم اینها اطلاعاتی هستند که کم و بیش به طور جدی از طریق رسانه‌ها منتشر می‌شوند): تونل‌های روشن با نور سفید شدید در انتها، همه چیز عشق است، موجوداتی از نور وجود دارند، عزیزان فوت شده آنجا هستند و از طریق تله‌پاتی ارتباط برقرار می‌کنند، و یک بررسی/فیلم از کل زندگی در حال وقوع وجود دارد. کم و بیش با این عناصر. برخی نیز از چمنزارها صحبت کردند. برای تجربیات خروج از بدن، تجربیاتی را به یاد می‌آورم که در سقف بالای بدن خود قرار داشته‌ام و می‌توانستم حرف‌های مردم را بشنوم یا ببینم چه اتفاقی در اطراف می‌افتد. راستش را بخواهید، نکته ی مشترک تونل است، شاید تعجب از دانستن این که نمی‌میرید، احساس آرامش و خیرخواهی. نمی‌توانم بگویم که آیا این موضوع بر من تأثیر گذاشته است یا نه. در مورد جنبه‌های دیگر تجربه‌ام، نمی‌دانم که آیا دیگران چیزهایی مشابه من را تجربه کرده‌اند یا خیر. چیزی که آشکار می‌شود این است که در نهایت، آنچه احساس کردم برای من بسیار واقعی است.

کمی بعد از وقوع تجربه‌تان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، همه چیز بسیار واضح و روشن بود. این یک تجربه ی غیرمعمول بود، نه مانند یک رویا. من می‌توانم هر ارتعاش و حسی را از آن تجربه، افکار، احساسات در هر لحظه، و تصویر بخشی از جهان هستی حس کنم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، به همان وضوح روز اول باقی می‌ماند.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله