< تجربه نزدیک به مرگ گیل جی NDE 33372

تجربه نزدیک به مرگ گیل جی NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

روزی بسیار عادی بود. در آن زمان با دوست پسرم صحبت می‌کردم. ما در مورد کاری که قرار بود برای شام انجام دهیم صحبت می‌کردیم. داشتم به سگش محبت می‌کردم که پنجه ی سگش مرا خراش داد. هنوز جای زخم آن روی پهلویم هست. بزرگ نیست و عمدی هم نبود. فقط داشتم به او محبت می‌کردم و او هم محبت‌ها را دوست داشت. من چندین بار توسط سگ‌ها خراشیده شده‌ام، بنابراین به چیزی فکر نکردم. اما تا جایی که می‌توانیم نتیجه بگیریم، او چیزی روی پنجه‌اش داشت که من به آن حساسیت زیادی داشتم.

بعد من و دوست پسرم در حال انجام رفتارهای بزرگسالانه بودیم. ناگهان، من ورم کردم و نمی‌توانستم نفس بکشم. او گفت: "مطمئنی که دچار شوک آنافیلاکتیک می‌شوی؟" و حرفم را باور نکرد. شروع به سرفه و عطسه و استفراغ کردم. احساس می‌کردم چشمانم دارند از حدقه بیرون می‌زنند و تمام بدنم قرمز گوجه‌ای شده بود. التماسش می‌کردم که با ۹۱۱ تماس بگیرد. وقتی تکنسین‌های اورژانس رسیدند، فوراً به من دارو دادند. در ابتدا فقط بنادریل را امتحان کردند، اما آن هم کار زیادی نکرد. بعد پرسیدند که آیا می‌توانم بایستم. فکر کردم شاید بتوانم بایستم و راه بروم.

وقتی ایستادم، فوراً غش کردم، بنابراین مجبور شدند من را حمل کنند. مثل یک برانکارد معمولی نبود چون نمی‌توانستند برانکارد معمولی را به خانه ببرند. سپس مرا به آمبولانس بردند. آخرین چیزی که قبل از رسیدن به بیمارستان به یاد دارم، تکنسین فوریت‌های پزشکی بود. به او نگاه کردم و گفتم: «زبانم را حس نمی‌کنم؛ فکر می‌کنم ورم کرده است» و او به من نگاه کرد و گفت: «یک سوال از من بپرس.» فکر کردم جوابش را دادم، اما ظاهراً جواب ندادم. او شروع کرد به گفتن اسمم و زدن به من در حالی که به من می‌گفت باید به او نگاه کنم.

این آخرین چیزی بود که تا زمانی که بالای بدنم شناور بودم به یاد دارم. داشتم خودم را تماشا می‌کردم که به داخل اورژانس هل داده می‌شود. من را به تنهایی به داخل اتاقی هل دادند و اتاق خیلی روشن بود. افراد زیادی سعی می‌کردند با من صحبت کنند و من نمی‌توانستم چشمانم را باز نگه دارم. تقریباً انگار می‌خواستم بخوابم، اما هیچ دردی احساس نمی‌کردم. دیگر نمی‌ترسیدم. فقط بالای سرم شناور بودم و دکترها را تماشا می‌کردم. خیلی عجیب بود، اما بعد در حالت سرخوشی بودم. در واقع خیلی خوب بود، و فقط چشمانم را بستم و همه چیز سیاه شد. می‌دانستم که در بدنم نیستم. فقط در یک پوچی سیاه شناور بودم، مثل یک خلأ سیاه. می‌توانستم ۳۶۰ درجه اطرافم را ببینم. با آرامش شناور بودم. سپس ناگهان از خواب بیدار شدم و مثل این بود که برای اولین بار نفس بکشم. این بهترین روشی است که می‌توانم آن را توصیف کنم.

فقط نفس عمیقی کشیدم و صاف نشستم و وحشت‌زده بودم. نمی‌دانستم کجا هستم؛ نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد؛ و انگار حافظه‌ام به تأخیر افتاده بود. سپس، ناگهان، شروع به یادآوری همه چیز کردم. تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم این بود که این عجیب‌ترین چیزی است که تا به حال برای من اتفاق افتاده است. سپس پزشکان وارد شدند و کلی سوال از من پرسیدند. واقعاً یادم نمی‌آید که آیا چیز متفاوتی خورده بودم یا نه، چه چیزی مرا به شوک آنافیلاکتیک و از این جور چیزها دچار کرده بود. نمی‌توانستم به آنها بگویم چون واقعاً نمی‌دانستم چه چیزی مرا به شوک آنافیلاکتیک دچار کرده است. بعد فقط خوابیدم، مثل یک خواب واقعی. چند ساعت بعد، پس از این که سه یا چهار دوز اپی‌نفرین به من دادند، از خواب بیدار شدم.

واقعاً نمی‌دانم چقدر گذشته بود، و واقعاً نمی‌دانم چه اندازه مانند این بود که بالای سرم شناور بودم. زمان دیگر یک مفهوم نبود، اصلاً وجود نداشت.

بالاخره توانستم به خانه بروم. وقتی پدرم آمد و مرا به خانه برد، احساس کردم با یک کامیون ماک تصادف کرده‌ام. حدود ۱۵ تا ۱۸ ساعت متوالی خوابیده بودم. بعد از خواب بیدار شدم و تجربه‌ام را برای پدرم تعریف کردم. او به من گفت که وقتی دچار نارسایی کلیه شده، تجربه ی مشابهی از بودن در یک فضای خالی و سیاه داشته است؛ تقریباً آنجا بدون هیچ‌کس، اما بسیار آرام. انگار کاملاً در آرامش بود. قطعاً همین حس را داشتم، آرامش. هیچ‌وقت در زندگی‌ام اینقدر احساس آرامش نکرده بودم.

اما بهترین قسمت ماجرا بعد از بازگشتم بود. نه تنها می‌توانستم با ارواح صحبت کنم و صدایشان را بهتر بشنوم، بلکه دوباره توانستم آنها را ببینم؛ کاری که از بچگی نتوانسته بودم انجام دهم. مطمئناً داشتنش موهبت بسیار جالبی است. مخصوصاً به این دلیل که نه تنها چیزهای خوب را می‌بینم، بلکه حس هم می‌کنم، اما چیزهای بد را هم می‌بینم. انگار این ارواح به سراغم می‌آیند چون متوجه می‌شوند که می‌توانم آنها را ببینم و بشنوم. گاهی اوقات فقط به نظر می‌رسد که نیت بدی دارند. و بعد فقط یک حس سنگینی وجود دارد. کمی دیوانه کننده است، و اکثر مردم احتمالاً فکر می‌کنند من دیوانه هستم، اما خوب است که می‌بینیم افراد دیگری هم هستند که شاید تجربیات مشابه من را نداشته باشند، اما نسخه ی خودشان را از این نوع تجربه داشته‌اند. خیلی جالب است.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 00/00/2020

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا یک رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله من دچار شوک آنافیلاکتیک شدم و دوست پسرم در آن زمان از EpiPen من برایم استفاده نکرد و من هم نتوانستم از آن برای خودم استفاده کنم زیرا داشتم می‌مردم. من قبلاً هرگز دچار شوک آنافیلاکتیک نشده بودم و این خیلی ناگهانی و خیلی وحشتناک بود. نه خوشایند و نه ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدنتان را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم من بالای سرم شناور بودم و می‌شنیدم که پزشکان از من کلی سوال می‌پرسیدند و من فقط به آنها پاسخ نمی‌دادم و صادقانه بگویم، واقعاً نمی‌دانم چگونه آن را توضیح دهم. آنها فقط، من سعی می‌کردم به آنها پاسخ دهم، اما خود بدنم پاسخی نمی‌داد، اگر این منطقی باشد. وقتی از حالت شناور بالای سرم که خودم را در حال درمان در خلأ سیاه تماشا می‌کردم، به حالت شناور در آرامش، حداقل فکر می‌کنم، رفتم. مگر این که منظورتان بیداری به جای هوشیاری باشد، در این صورت مانند ساعت‌ها و ساعت‌ها بعد از ترخیص من، نخواهد بود.

در چه زمانی در طول این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری عادی نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد. من هیچ درکی از زمان نداشتم. انگار متوقف شده یا فقط معنای خود را از دست داده است. می‌توانم بگویم احتمالاً به سادگی معنای خود را از دست داده است. به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من می‌توانستم به معنای واقعی کلمه ۳۶۰ درجه ببینم، حتی با این که هوا کاملاً تاریک بود، که صادقانه بگویم، باورنکردنی به نظر می‌رسد، اما این تجربه‌ای است که من داشتم. بینایی روزمره ی من بسیار وحشتناک است. باید عینک بزنم. چشمان خوبی ندارم. خیلی خوب نمی‌بینم، اما کاملاً نابینا نیستم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. از زمانی که در آمبولانس یا هر چیزی که می‌خواهید اسمش را بگذارید، افتادم، هر طور که می‌خواهید اسمش را بگذارید، واقعاً نمی‌دانم چه بگویم، چون تا جایی که می‌دانم، من فقط مرده بودم. اما از آن زمان تا زمانی که بالای سرم شناور بودم و با ویلچر به بیمارستان منتقل می‌شدم، چیزی نمی‌شنیدم. اما وقتی با ویلچر از بیمارستان عبور می‌کردم، دوباره شروع به شنیدن چیزهایی کردم و همه ی پزشکان طوری صحبت می‌کردند که انگار آنجا نیستم، که خیلی عجیب بود. و بعد وقتی چشمانم را بستم و وارد آن خلأ سیاه شدم، دیگر چیزی نشنیدم تا این که بیدار شدم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد، آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه من همیشه از افراد مرده آگاه بوده‌ام، این چیزی است که من آن را ارواح می‌نامم که فرض می‌کنم به هر چیزی که بعد از این می‌آید، وارد نشده‌اند. اما بعد از آن نه فقط می‌توانستم با آنها صحبت کنم، بلکه می‌توانستم آنها را ببینم، اما فقط اگر خودشان بخواهند.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده‌اید؟ نه نه

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ مکانی ناآشنا و عجیب صادقانه بگویم، فقط یک خلأ سیاه بزرگ بود که در آن شناور بودم.

در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ آسودگی، سکون، آرامش، انگار که هیچ نگرانی-ای در دنیا نداشتم.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی نه

آیا احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ دیگر احساس نمی‌کردم با طبیعت در تضاد هستم.

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه نه

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدید؟ نامطمئن من سوال را نمی‌فهمم. نه

خدا، معنویت و دین:

پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟ غیرمذهبی - هیچ چیز خاصی - غیرمذهبی من در یک خانواده ی مسیحی بزرگ شدم، اما هرگز واقعاً احساس نمی‌کردم که مسیحی هستم. پیش از این اتفاق، بیشتر احساس می‌کردم که فردی بسیار معنوی هستم. می‌توانستم با ارواح صحبت کنم و همیشه به چیزی بالاتر از خودم اعتقاد داشته‌ام، اما حدس می‌زنم فقط به یک خدا اعتقاد ندارم. نه

اکنون دین شما چیست؟ غیرمرتبط - هیچ وابستگی خاصی ندارم - غیرمرتبط با مذهب من تقریباً همینطور هستم. من یک فرد بسیار معنوی هستم. من معتقدم که قطعاً یک قدرت برتر وجود دارد، اما فکر می‌کنم به احتمال زیاد بیش از یک قدرت برتر وجود دارد، و اکنون نه تنها می‌توانم با ارواح صحبت کنم، بلکه می‌توانم آنها را ببینم، کاری که از زمان خیلی جوانی نتوانسته‌بودم انجام دهم. محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید سازگار بود و هم نبود. همانطور که قبلاً گفتم، من یک فرد بسیار معنوی هستم و همیشه فکر می‌کردم حداقل خدا وجود دارد. اما اکنون که آن را پشت سر گذاشتم و این اتفاق افتاده است، معتقدم که اگر خدا وجود داشته باشد، قطعاً بیش از یک خدا است، اگر این منطقی باشد.

آیا به دلیل تجربه ی خود تغییری در ارزش‌ها و باورهای تان داشتید؟ بله من معتقدم که قطعاً نوعی قدرت برتر وجود دارد. نمی‌دانم که آیا می‌توانم آن را خدا بنامم یا نه و نمی‌دانم که آیا می‌توانم بگویم که فقط یک قدرت برتر است، اگر این منطقی باشد. نه

آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ نه بله من فقط احساس می‌کردم که با جهان یکی می‌شوم و در آرامش بودم.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه نه

پس از تجربه‌ات چه تغییراتی در زندگی‌ات رخ داد؟ تغییرات متوسط ​​در زندگی‌ام من از داشتن همدلی اندک با مردم به چیزی که الان بیشتر احساس همدلی می‌کنم، تبدیل شدم. عواطف مردم را حس می‌کنم. از آن خوشم نمی‌آید. نمی‌دانم چگونه آن را کنترل کنم چون نه تنها احساسات مردم را حس می‌کنم، بلکه می‌توانم احساساتی را که ارواح هر وقت با من صحبت می‌کنند، را نیز حس کنم. در نادیده گرفتن آن خوب نیستم و صادقانه بگویم، باعث می‌شود مردم فکر کنند دیوانه‌ام. می‌توانم بگویم که از کمی حساس بودن به حساسیت فوق‌العاده بیش از حد تبدیل شده‌ام و خیلی راحت دچار آشفتگی و تحریک بیش از حد می‌شوم. و می‌توانم وارد اتاقی شوم و به طور خودکار دریابم که آیا چیزی اشتباه است یا کسی در آنجا احساس مناسبی ندارد یا این که فقط رویهمرفته اوضاع مناسبی نیست. همچنین اگر در راه رفتن به جایی باشم، به این معروف شده‌ام که می‌توانم احساس کنم که باید برگردم زیرا صدایی هست که واقعاً نمی‌توانم آن را توضیح دهم و می‌گوید: نرو، برگرد و به خانه برو، قرار است اتفاق بدی بیفتد.

آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه‌تان تغییر کرده است؟ نه

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نامطمئن بله و خیر. من هرگز در استفاده از کلمات یا توصیف چیزها خوب نبوده‌ام، اما آن را به بهترین شکل ممکن توصیف کردم. فکر می‌کنم نمی‌دانم به این سوال درست پاسخ داده‌ام یا نه. من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. نمی‌توانم به یاد بیاورم که روز قبل از این اتفاق چه کاری انجام دادم و نمی‌توانم به یاد بیاورم که در روزهای بعد از آن چه اتفاقی افتاد، اما قطعاً روز وقوع آن را به یاد می‌آورم. مثلاً تاریخ را به خاطر نمی‌آورم اما به یاد می‌آورم که آن اتفاق افتاده است.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله بهترین راهی که می‌توانم آن را توصیف کنم این است که چیزی شبیه دژاوو است، یا حداقل چیزی است که من شنیده‌ام مردم آن را این‌طور می‌نامند، اما کمتر شبیه این است که فکر کنم اینجا بوده‌ام و این کار را انجام داده‌ام و بیشتر شبیه این است که مطمئنم قبلاً اینجا بوده‌ و این کار را انجام داده‌ام و باید بفهمم چرا آن را تکرار می‌کنم. بله به محض این که واقعا توانستم بیدار بمانم، آن را با پدرم در میان گذاشتم، که ساعت‌ها و ساعت‌ها پس از رسیدنم به خانه و خوابیدن طول کشیده بود.

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ مطمئن نیستم. قبلاً شنیده‌ بودم که مردم در مورد آن صحبت می‌کردند، اما نه با جزئیات کامل یا به این معنا که خودشان آن را تجربه کرده‌ بودند. بیشتر شبیه این بود که مردم طوری صحبت می‌کردند که انگار این شخص دیوانه است و می‌گوید این اتفاق افتاده، این اتفاق افتاده، امکان ندارد که این اتفاق افتاده باشد، امکان ندارد که این اتفاق افتاده باشد، امکان ندارد که آنها NDE داشته باشند. این تجربه قطعاً واقعی بود. صادقانه بگویم، نمی‌دانم، فقط...می‌دانم که واقعی بود و اتفاق افتاد... واقعاً نمی‌دانم چگونه آن را توضیح دهم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. باز هم، می‌توانم آن را حس کنم.

آیا تا به حال در زندگی‌تان، چیزی بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ نه بله تا جایی که می‌توانستم.