< فیث اف.؛ تجربه احتمالی نزدیک به مرگ ممکن 33537

فیث اف.؛ تجربه احتمالی نزدیک به مرگ ممکن
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

پس از تولد پسرم، به یک عفونت بسیار جدی مبتلا شدم. سه ماه بعد، هنوز به شدت بیمار بودم. در شب تجربه ی نزدیک به مرگم، در حالی که سرم در وضعیت وحشتناکی کج شده بود، در رختخوابم به خواب رفته بودم. چانه‌ام محکم به سینه‌ام فشار می‌آورد و جریان هوا و گردش خون را به تمام بدنم قطع می‌کرد. تا وقتی که به بدنم برگشتم و بیدار شدم، متوجه این موضوع نشدم.

ناگهان، خودم را در حالی یافتم که نزدیک سقف شناور بوده و از اتاق خوابم به سمت راهرو حرکت می‌کردم. در ابتدا، خیلی گیج شده بودم. آنجا چه کار می‌کردم؟ یادم می‌آید که به بالای تزیینات درگاه حمام در انتهای راهرو نگاه می کردم. سپس به سمت اتاق خوابم برگشته و به بالای تزیینات درگاه اتاق خواب پسرم نگاه کردم.

تمام جزئیات کوچک، از جمله رگه‌های چوب تزیینات، گرد و غباری که در طول سال‌ها روی آن جمع شده بود و لکه‌های رنگ دیوار که ناخواسته به لبه‌های داخلی چسبیده بودند را دیدم. کنجکاو شدم که داخل اتاق خواب چیست و برای ورود به سمت آن شناور شدم. تصمیم نگرفتم که داخل بروم. انگار به آنچه ممکن است داخل باشد فکر می‌کردم و سپس ناگهان درون اتاق شناور بودم.

همانطور که در داخل شناور بودم، یک نوزاد کوچک را دیدم که آرام خوابیده بود. من تک تک جزئیات کوچک را دیدم، از جمله بافت و رنگ چوب کنده‌کاری شده روی گهواره، رنگ‌ها و طرح‌های ملحفه ی زیر نوزاد، و رنگ‌ها، طرح‌ها و چین‌های پتو که به آرامی پاهای نوزاد را پوشانده بودند. حالت چهره ی شیرین و دلنشین نوزاد را در حالی که خوابیده بود و انگشت شستش را می‌مکید، دیدم.

من این نوزاد را نمی‌شناختم. نمی‌دانستم که او پسر من بود.

ناگهان صدایی شنیدم، بلند و واضح. ترکیبی از یک صدای آمرانه و ماوراءالطبیعه و صدای خودم به طور همزمان. خیلی واضح گفت: "تو به اینجا تعلق نداری!"

بدون این که حتی به آن فکر کنم، به بدنم برگشتم و در تختم دراز کشیدم. ترسیده بودم و سعی کردم حرکت کنم تا بتوانم شوهرم را که کنارم خوابیده بود بیدار کنم، اما نمی‌توانستم حرکت کنم. از هر جهت و به طور کامل بیدار بودم، اما اصلاً نمی‌توانستم حرکت کنم.

مثل زمانی بود که یکی از اعضای بدن شما به خواب می‌رود و وقتی بیدار می‌شوید بی‌حس است. باید عضو را بردارید و تکان دهید تا گردش خون برقرار شود. اما این بار، همه ی بدنم گردش خون نداشت. آنگاه متوجه شدم که سرم چطور روی سینه‌ام قرار گرفته بود.

سعی کردم فریاد بزنم، اما نمی‌توانستم صحبت کنم. به آرامی توانستم چانه‌ام را بالا ببرم. کم کم، گردش خون به بدنم برگشت. مدت زیادی طول کشید تا بتوانم حرکت کرده و بالاخره شوهرم را صدا بزنم.

جنسیت: زن

تاریخ تجربه‌ی نزدیک به مرگ: 10/30/1983

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. به محض این که توانستم حرکت کنم، بلافاصله از رختخواب بیرون آمدم و در راهرو به سمت اتاق پسر کوچکم دویدم. به او که در گهواره‌اش خوابیده بود نگاه کردم، و او دقیقاً در همان وضعیتی بود که او را دیده بودم، هنوز هم انگشت شستش را می‌مکید! می‌توانم بگویم که این زمانی بود که به اتاق خواب پسرم رفتم. تک تک جزئیات کوچک برای من آشکار بود. در هوشیاری عادی، ما متوجه این چیزهای کوچک نمی‌شویم.

در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. زمانی وجود نداشت. من فقط آنجا شناور بودم، حتی به زمان فکر نمی‌کردم. به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من از هر جزئیات کوچکی آگاه بودم. رنگ‌ها، شکل‌ها، بافت‌ها، هاله‌های اتمسفر ، تاریکی و نور. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. من تک تک نفس‌های کوچک پسرم را می‌شنیدم. صدای مکیدن شست کوچکش را می‌شنیدم.

آیا به نظر می‌رسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه بودید؟ نه نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه نه

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شده است؟ نه نه

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ مکانی ناآشنا و عجیب نمی‌توانستم توصیف کنم که کجا بودم. برایم هیچ معنایی نداشت. از معلق بودن در سقف بسیار ناراحت بودم و مطمئناً احساس می‌کردم که این طبیعی نیست.

در طول تجربه چه عواطفی را داشتید؟ سردرگمی، ناراحتی. احساس این که چرا اینجا هستم، احساس این که نباید اینجا باشم. این نوزاد باید بخوابد و من ممکن است مزاحم او باشم. نه

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ نه نه

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه نه

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدید؟ بله به نظر می‌رسید که درگاه‌ها فیزیکی هستند، مانند زندگی عادی. نمی‌توانستم از دیوارهای بالا یا اطراف درگاه‌ها عبور کنم، بلکه باید برای ورود به اتاق، به پایین شناور می‌شدم. به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم. صدایی گفت: "قرار نیست اینجا باشی" و من بلافاصله به بدنم بازگردانده شدم.

خدا، معنویت و دین:

پیش از این تجربه، چه دینی داشتید؟ غیرمرتبط - اگنوستیک به عنوان یک کاتولیک بزرگ شدم اما در مورد ادامه ی این مذهب تردید داشتم. بله در آن زمان، در مورد وابستگی‌ام به کلیسای کاتولیک مطمئن نبودم، اما بعداً فهمیدم که دین سازمان‌یافته راهی نیست که بخواهم در مورد آن فکر یا یک رابطه با خدا داشته باشم.

اکنون مذهب شما چیست؟ غیر وابسته - اگنوستیک از آن زمان تصمیم گرفته‌ام که در زندگیم دیگر نیازی به مذهب سازمان یافته نیست. خدا در همه جا و در همه چیز است. نیازی به جدا کردن خود به بخش‌های مختلف نیست. همه ی ما با خدا یکی هستیم. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، اصلأ سازگار نبود. در طول تجربه، احساس کردم که تنها هستم و هیچ فردی را که بشناسم در اطرافم، ندارم. نمی‌دانستم که نوزاد پسر من است. به یاد نداشتم که ازدواج کرده‌ام و شوهرم در راهرو در رختخواب با من (در آن زمان بدن من) بود. اما احساس کردم که حضور کنترل‌کننده ی یک موجود برتر در تمام مدت با من وجود دارد.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شده است؟ بله می‌دانم که یک خدا یا وجود یا موجود برتر وجود دارد. اکنون هیچ شکی در ذهن من وجود ندارد. صدایی بلند به من گفت که به جایی که هستم تعلق ندارم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط یا وحدت جهانی به دست آوردید؟ نامطمئن فقط احساسی از کسی، یک موجود فراگیر که حاضر و ناظر بود. بله فقط یک احساس بود. احساسی قطعی مبنی بر این که یک موجود برتر کنترل تمام اتفاقات را در دست دارد.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ نه نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله شاید فقط یک احساس غم کوچک که در آن زمان نتوانستم زندگی را به طور کامل در آغوش بگیرم. نه

پس از تجربه تان، چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات جزئی در زندگی من من می‌دانم که یک خدا یا موجود یا نهاد برتر وجود دارد. من معتقدم که این موجود همه چیز است. زمین و هر آنچه در آن است نه تنها برای مراقبت از آن و انجام کارهای خوب، بلکه همچنین برای لذت بردن از آن به ما داده شده است. نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نه من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم. هیچ مدرک فیزیکی برای این تجربه ندارم، جز این که پسرم دقیقاً در همان موقعیتی بود که من او را در آن زمان دیدم. در حال تجربه کردن این تجربه هستم. من قویاً احساس می‌کنم که خاطراتم دقیق هستند.

آیا پس از این تجربه، موهبت‌های روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ نامطمئن من خواب‌های واضحی از مرگ چند عزیز قبل از مرگ غیرمنتظره ی آنها دیده‌ام. بله، من اینجا هستم تا از افراد فوق‌العاده ی زندگی‌ام مراقبت کنم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله من فوراً به شوهرم گفتم. مطمئن نیستم که او کاملاً باور داشته باشد که این یک تجربه ی نزدیک به مرگ بوده است. او ممکن است فکر کرده باشد که این فقط یک رویا بوده. من مطمئنم که این یک تجربه ی نزدیک به مرگ بوده است. بله من در جوانی، حدود ۱۳ سالگی، یک NDE-ی دیگر داشتم. پس از آن به درون آن نگاه کردم.

کمی بعد (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن، در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود من می‌دانستم که واقعی است. حتی نمی‌توانم به طور کامل توضیح دهم که چگونه و چرا با اطمینان می‌دانم که واقعی است. فقط واقعی بود و بس!

شما اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. من می‌توانم کل تجربه را به طور زنده به یاد بیاورم و می توانم احساسات دقیقی را که در آن لحظات داشتم به خاطر بیاورم. نه

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟ بله من معتقدم که تمام اطلاعاتی را که می‌توانم ارائه دهم، همانطور که اکنون به یاد دارم، ارائه داده‌ام. فقط این که اکنون که به آن نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که همه ی ما برای یک هدف اینجا هستیم. ممکن است همیشه متوجه آن نباشیم، اما ما زندگی‌ای را که برای آن به اینجا فرستاده شده‌ایم، زندگی می‌کنیم.