تجربیات دیگر الزا ای
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

نام من السا است. من با این خاطره به دنیا آمدم که ما در حال زیستن نخستین زندگی خود نیستیم. در طول زندگی‌ام، معجزات واقعی برای من اتفاق افتاده است، از جمله چندین تجربه ی عرفانی و ایست قلبی. من با چشمگیرترین قسمت شروع می‌کنم.

این اتفاق درست پس از مرگ مادرم افتاد. او معنای زندگی من بود. وقتی او رفت، تاریک‌ترین شب روحم را گذراندم. می‌خواستم بمیرم. خودم را تا آستانه‌ی مرگ پیش بردم. قلبم برای مدتی طولانی با ریتمی نامنظم می‌زد. یک روز، در اوج رنجم، به خانه آمدم، روی تخت نشستم و احساس خستگی کردم. قلبم شروع به تپیدن کرد و نوری درخشان در سرم درخشید. سپس قلبم ایستاد. چیزی که بعد از آن به ذهنم رسید این بود که روی تختم نشسته بودم و تلویزیون تماشا می‌کردم. این گذار آنقدر سریع بود که متوجه نشدم در واقعیت دیگری هستم. یک کنسرت سال نو از تلویزیون پخش می‌شد. فوراً فهمیدم که سال نو است. پرده ی روی صفحه با نخ‌های طلایی می‌درخشید و مرا سرشار از آرامش و سپس شادی بی‌حد و حصر کرد. خواننده‌ای جوان با لباس طلایی ظاهر شد و موهایش می‌درخشید. همانطور که او می‌خواند، من در عشقی که هرگز نشناخته بودم، احاطه شده بودم. این عشق تمام سلول‌های وجودم را پر کرده بود. احساس خوشبختی بی‌حد و حصری داشتم، مانند کودکی که از زنده بودن در این سیاره‌ی عشق بی‌قید و شرط بسیار خوشحال است. این بی‌نهایت را نمی‌توان توصیف کرد، فقط می‌توان تجربه کرد. تصاویر دوران کودکی‌ام، لحظات شادی بی‌پایان، در مقابلم رژه می‌رفتند. زمان ناپدید شد. ناگهان، حضوری را احساس کردم که به نظرم قدرت‌های برتر بودند. کلماتی، یا بهتر بگویم افکاری را شنیدم که از طریق تله‌پاتی توسط فرشتگان نگهبان منتقل می‌شدند. همانطور که آنها صحبت می‌کردند، عشق و شادی بر من غالب شد. از شادی خندیدم و به خواهرم که در آن لحظه او را به یاد داشتم، فریاد زدم: "معلوم شد که در عشق اشکی وجود ندارد! چرا قبلاً این را نمی‌دانستیم؟" یکی از فرشتگان گفت: "وقتی برگردی، این را به یاد خواهی آورد. به خواهرت هم بگو. تو احساسات اشتباهی را برای زندگی انتخاب می‌کنی. هر روز صبح عشق و شادی را انتخاب کن. این تنها راه زندگی واقعی است. هیچ احساس دیگری را با خود حمل نکن."

نمی‌خواستم برگردم. من در خانه بودم، در جایی که واقعاً دوست داشته می‌شدم. به آن نور چسبیده بودم. فرشتگان چیزهای بیشتری را به من نشان دادند، اما نمی‌توانم به خاطر بیاورم. همچنین مروری بر زندگی وجود داشت، اما فقط لحظات شاد. در نهایت، تمام زندگی‌ام را به عنوان یک لحظه ی مداوم شادی دیدم. نور شروع به محو شدن کرد و من محکم‌تر چسبیدم. سپس، ناگهان، به بدنم برگشتم و نفس نفس می‌زدم. غم بازگشت از آن دنیای عشق به این دنیای رنج، بسیار زیاد بود. روی تخت دراز کشیدم، غرق در عرق، لرزان و سرد.

کم کم آرام شدم و آنچه اتفاق افتاده بود را هضم کردم. این تجربه غیرمنتظره نبود. من در مورد تجربیات نزدیک به مرگ خوانده بودم و برخوردهای عرفانی دیگری هم داشتم.

داستان دوم شامل انتقال به یک دنیای موازی است. پس از این، نگران بودم که مبادا تومور مغزی داشته باشم. یک شب، از خواب بیدار شدم و به دستشویی رفتم. در آشپزخانه، با پنجره ی شیشه‌ای رنگی‌اش، بسته بود. مادرم داخل روی کاناپه خوابیده بود. از پشت شیشه نگاه کردم تا او را ببینم، دیدم خواب است و به دستشویی رفتم. ناگهان، در باز شد. مادرم به داخل نگاه کرد و گفت: "اوه، ببخشید، فکر کردم کسی اینجا نیست." در بسته شد و صدای رفتنش را شنیدم. چند ثانیه بعد، بیرون آمدم و دوباره از پشت شیشه ی رنگی نگاه کردم. مادرم هنوز در همان حالت خواب بود. صبح روز بعد، پرسیدم که آیا به دستشویی رفته است. او گفت که تمام شب را عمیق خوابیده است. من شوکه شدم. کمی بعد، اتفاق مشابهی در روز روشن افتاد. داشتم با کامپیوتر دفترم کار می‌کردم که شوهر یکی از همکارانم وارد شد، به من سلام کرد، پرسید همسرش کجاست و رفت تا او را پیدا کند. چند دقیقه بعد، همان زن از آنجا رد شد. پرسیدم آیا شوهرش را دیده است؟ با تعجب نگاه کرد و گفت که در ترافیک گیر کرده است. سپس او دوباره، با لباس‌های متفاوت، وارد شد و یک بار دیگر به من سلام کرد و توضیح داد که تازه بعد از گیر کردن در ترافیک رسیده است. دوباره، من تعجب کردم که آیا تومور مغزی دارم یا نه؟

حادثه ی دیگر یک معجزه واقعی بود. من یک صلیب نقره‌ای منحصر به فرد با تزئینات آبی لاجوردی از کلیسایی در ۱۰۰ کیلومتری مسکو خریدم. چند روز قبل، یکی از دوستان نزدیکم فوت کرده بود. بعد از کلیسا، من و دوستانم پیش از بازگشت به مسکو، در یک آپارتمان لباس عوض کردیم. صلیب را برداشتم و روی پاتختی گذاشتم، مطمئن بودم که قبل از رفتن دوباره آن را پوشیده‌ام. در راه خانه، مدام به زیبایی آن فکر می‌کردم. وقتی رسیدم، متوجه شدم که گم شده است. با دوستانم تماس گرفتم، اما آنها نتوانستند آن را پیدا کنند. ناامید، با دوست مرحومم صحبت کردم و از او کمک خواستم. همچنین به درگاه خدا دعا کردم. تقریباً به صورت خودکار ، تصمیم گرفتم چای درست کنم. برگ‌های کهنه را از کتری خالی کردم، آن را شستم. درب آن را باز کردم تا چای تازه اضافه کنم، اما صلیبم را داخل آن دیدم.

داستان دیگری شامل رفتن به دنیایی موازی است. در یک روز آفتابی، کنار رودخانه‌ای در یک پارک نشسته بودم، تازه از آب بیرون آمده بودم. چشمانم را بستم و فوراً به نسخه دیگری از زندگی‌ام منتقل شدم. در همان پارک بودم، غرق در شادی و عشق مطلق. در این زندگی، با خوشحالی ازدواج کرده بودم. ما با دوستانمان آمده بودیم، آنها هم ازدواج کرده بودند. در یک لحظه، تعطیلات، تولد فرزندانمان و دورهمی‌های شاد را تجربه کردم. از شادی گریه کردم، سپاسگزار از زمانی که برای زندگی در این عشق باقی مانده بود. سپس، نور و احساسات محو شدند. چشمانم را باز کردم. فقط یک دقیقه گذشته بود، اما من یک عمر کامل را زندگی کرده بودم.

تجربه ی دیگری در هواپیما اتفاق افتاد. همانطور که آماده فرود می‌شدیم، چشمانم را بستم و خودم را در حال پایین آمدن از رمپ یافتم. دو پیرمرد فوق‌العاده قد بلند و خوش‌قیافه در پایین ایستاده بودند و دستانشان را مانند یک شاهزاده خانم دراز می‌کردند. از چشمان آبی عمیق آنها مهربانی می‌تابید. عشق و حمایت آنها را حس کردم و فهمیدم که هرگز نباید از چیزی بترسم. همین که دستانشان را لمس کردم، موجی از عشق در من موج زد. سپس هواپیما فرود آمد و چشمانم را باز کردم.

بار دیگر، من و مادرم در جنگلی که ۹ کیلومتر از خانه فاصله داشت، توت چیدیم. در سفر برگشت، این مسافت را فقط در ۹ دقیقه طی کردیم، هرچند مسیرمان یکی بود.

در کودکی می‌دانستم که زندگی اولم را تجربه نمی‌کنم.

یک بار، در حالی که روی چمن دراز کشیده بودم، زنبوری نزدیک صورتم وزوز کرد. آنقدر تکرار کردم که «زنبور» به یک کلمه ی طولانی و بی‌معنی تبدیل شد. ناگهان، زنبور از ذهنم محو شد و فهمیدم که حروف و کلمات معنا دارند و جملات بی‌پایانی را تشکیل می‌دهند. کلمه ی «سانسکریت» به ذهنم خطور کرد، هرچند هنوز معنی آن را نمی‌دانستم.

در پنج سالگی، من و خواهرم روی پشت بام نشستیم و در مورد آینده بحث کردیم. پیش‌بینی کردیم که کتابی را که توسط دختری همسن خودمان نوشته شده است، بخوانیم. کتابی درباره ی طبیعت، خانواده و عشق بود. در ۱۹ سالگی، آن کتاب را که نویسنده خودش آن را نزدیک مترو به ما فروخته بود، پیدا کردیم.

پیش از سفر به ایتالیا، در فرودگاه چشمانم را بستم و خودم را در میان فاجعه‌ای در آنجا یافتم. امواجی را دیدم که مردم را با خود می‌بردند، آتشفشانی فوران می‌کرد و آتش‌سوزی‌ها زبانه می‌کشید. خانواده‌ام به دریا کشیده شدند و خیلی زود، من هم همینطور. اما موج زیر پایم محکم شد و مرا به جای امنی برد. صدایی گفت: «من هر آنچه را که می‌بینی خلق کرده‌ام. اگر به نجات نیاز داری، آب را به سنگ تبدیل می‌کنم. بدون ترس برو.» چشمانم را باز کردم و بدون ترس سوار هواپیما شدم.

یک بار، هنگام گوش دادن به موسیقی، خود را در یک کاخ طلایی یافتم که مجذوب اجرای یک خواننده ی اپرا شده بودم. ملودی با عشق و قدرتش مرا بی‌حرکت کرد. وقتی چشمانم را باز کردم، هدفون‌هایم بی‌صدا بودند.

این تجربیات عرفانی و معجزه‌آسا بودند و جهان‌بینی من را تغییر دادند. اکنون با شادی بیدار می‌شوم و می‌خوابم و احساس می‌کنم با دیگران در ارتباط هستم. رویای جهانی متحد را در سر دارم، جایی که روسیه به چراغ راه خوبی برای همه تبدیل می‌شود.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 13/06/2020

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نه، حمله ی قلبی، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری عادی روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، می‌توان آن را با حالتی که خواب بوده و ناگهان از خواب بیدار می شوید، مقایسه کرد.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ از همان ابتدا

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. شنوایی به احساس تبدیل شد.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن بود، آگاه هستید؟ بله، و حقایق بررسی شده‌اند.

آیا به درون یا از میان تونلی گذشتید؟ نه

آیا در تجربه ی خود هیچ موجودی را دیدید؟ من حضور آنها را حس کردم

آیا با موجودات مرده(یا زنده)ای روبرو یا از آنها آگاه شدید؟ بله، من مادر مرحومم را دیدم و با او صحبت کردم. او جوان و زیبا بود. او در زمان مرگش ۵۵ سال داشت.

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا ماورایی

آیا نوری غیرزمینی دیدید؟ بله، در اطراف.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی

در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ عشق و شادی بی‌قید و شرط.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذتی باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ شادی

آیا یک احساس هماهنگی یا اتحاد با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی بودن با کیهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را درک می‌کنید؟ همه چیز در مورد جهان

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما بازگشت؟ صحنه‌هایی از آینده ی جهان

آیا به مرز یا نقطه‌ی بدون بازگشت رسیدید؟ به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب رانده شدم، فرشتگان مرا برگرداندند. من نمی‌خواستم آنها را ترک کنم و می‌خواستم بمانم.

خدا، معنویت و دین

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ بدون نظر، یک زن مسیحی

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله

اکنون دین شما چیست؟ بدون نظر، یک زن مسیحی

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود، این تجربه دانش مرا با احساسات تکمیل کرده است.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله

آیا به نظر می‌رسید با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی ناشناس شنیدید؟ صدایی شنیدم که نمی‌توانستم آن را شناسایی کنم

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکز نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ بله، حضور قدرت‌های بالاتر را احساس کردم و صدایی شنیدم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا یگانکی به دست آوردید؟ بله، این یک احساس یگانگی است که به محض ترک بدنم، خود را در آن یافتم.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، این احساس که می‌توانم به مردم کمک کنم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، هدف و معنای زندگی عشق است؛ بهبود محیط زیست از طریق عشق.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، بدیهی بود.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟ نه

در طول تجربه ی خود، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، همه چیز در جهان درست است، همه چیز با دقت ریاضی در جای خود قرار دارد.

در طول تجربه ی خود، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، عشق همه جا هست.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ بله

بعد از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند این تجربه را به طور دقیق توصیف کند. شما فقط می‌توانید خودتان آن را تجربه کنید تا تمام جنبه‌های آن را حس کنید.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم، حدس می‌زنم این زنده ترین خاطره بود.

آیا پس از تجربه ی خود، موهبت‌های روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟ بله

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود.

در هیچ زمانی از زندگی شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ نامطمئن