الیانا تی. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
این شهادت من در قالب داستان است. روزی روزگاری، در شهری کوچک، دختر جوانی به نام لیزا زندگی میکرد. او شاد و کنجکاو بود و عاشق شنیدن داستانهای پدرش در مورد عیسی، خدای خارقالعادهای که معجزات را انجام میداد. پدرش برایش از شفای مردی گفت که نمیتوانست راه برود و توضیح داد که چگونه آن مرد پس از شفا یافتن، از روی صندلی چرخدار خود پرید و با شادی دوید. او از مرد نابینایی صحبت کرد که چشمان سفید شیریاش در یک لحظه به چشمان قهوهای زیبا تبدیل شدند. اما باورنکردنیترین داستان زمانی بود که قلب پدرش از تپیدن ایستاد و در حضور عیسی در مکانی با زیبایی نفسگیر ایستاد. در آنجا، او میتوانست به راحتی بدود، و در حالی که در زمین با رنگهایی که دیده نمیشوند احاطه شده بود، در مسیرهای طلایی قدم بزند. عیسی به آرامی از او خواست که روی گلی قدم بگذارد. اگرچه مردد بود، اما اطاعت کرد. در کمال تعجب، گل فوراً دوباره زنده شد. هیچ چیز در آن مکان پژمرده نشد، زیرا همانطور که عیسی توضیح داد، او نور جاودان آن بود. پدر لیزا ایمان تزلزلناپذیری داشت و داستانهای او عمیقاً به او الهام میبخشید. بین ۹ تا ۱۱ سالگی، او هر شب دعا میکرد و از خدا میخواست: «بگذار تو را همان طور که پدرم دید ببینم، اما بدون این که بمیرم. من ایمان تزلزلناپذیری به تو میخواهم.» با گذشت زمان، او این دعاها را فراموش کرد. در ۱۶ سالگی، لیزا در یک اردوگاه مسیحی کار میکرد و بچهها را در ماجراجوییهایی مانند تیراندازی با کمان در جنگل، قایقسواری در دریاچه و سواری با روباه پرنده هدایت میکرد. خنده فضا را پر کرده بود تا این که یک روز غمانگیز فرا رسید. پس از رفتن بقیه ی بچهها، لیزا و دوستش ایمی با یک کارتینگ چرخی زدند. لیزا رانندگی میکرد و با صدای خنده در پیست میدوید. سپس فاجعه رخ داد. کارتینگ هنگام بالا رفتن از تپهای از مسیر خارج شد، واژگون شد و لیزا زیر آن گیر افتاد. مردم برای کمک به سرعت رفتند. ایمی لرزید اما آسیبی ندید، در حالی که لیزا بیحرکت دراز کشیده، قادر به صحبت نبود و بدنش سرد بود. جنی، سرپرست اردوگاه، با آمبولانس تماس گرفت. در حالی که آنها منتظر بودند، جنی سعی کرد لیزا را با پتو گرم کند و تا جایی که میتوانست به او اطمینان خاطر دهد. چهل دقیقه عذابآور گذشت تا این که امدادگران رسیدند. وقتی شانههای لیزا را لمس کردند، او غش کرد و تاریکی او را در خود فرو برد. در راه بیمارستان، یک امدادگر متوجه شد که قلب لیزا از کار افتاده است. وحشت همه جا را فرا گرفت. آمبولانس در حالی که هر دو پزشک دیوانهوار کار میکردند، توقف کرد و از قبل با بیمارستان تماس گرفته بودند تا از آنها بخواهند که آماده شوند. به مدت ده دقیقه ی دلخراش، لیزا هیچ نشانهای از زندگی نشان نداد. به طرز معجزهآسایی، آنها او را به هوش آوردند. در بیمارستان، دوستان و خانواده با وحشت منتظر ماندند. والدین لیزا از ترس شکستگی استخوان دیگری رسیدند، اما سخنان ویرانگر یک پرستار را شنیدند: "بیا خداحافظی کن." لیزا خون زیادی از دست میداد. کبدش پاره شده بود و شریانهایش به طرز غیرقابل ترمیمی آسیب دیده بودند. پدرش، خشمگین و دلشکسته، به بیرون هجوم برد و به خدا فریاد زد. او فریاد زد: "بعد از این همه سال خدمت به تو، دخترم را میگیری؟ نمیتوانی این کار را بکنی!" سپس، صدایی آرام به او پاسخ داد. پرسید: "آیا به من اعتماد نداری؟" او با لرز به داخل دوید و به پرستار گفت: "لیزا را باز کن، او را با حوله بپوشان و در پلاستیک بپیچ." پرستاران تردید کردند اما اطاعت کردند. ساعاتی بعد، با حیرت برگشتند. حولهها خونریزی را به اندازهای کاهش داده بودند که او را تثبیت کنند تا بتوانند به بیمارستان اوکلند منتقل شوند. جراحان حتی برنامههای خود برای کمک به او را لغو کردند زیرا حال لیزا پایدار بود. والدین لیزا، سپاسگزار و گریان، خدا را ستایش میکردند و حتی در ناامیدی خود به قدرت او اعتماد داشتند. در همین حال، لیزا خود را در تاریکی یافت. صداها در اطرافش طنینانداز میشدند، اما او چیزی نمیدید تا این که نقطهای از نور بزرگتر شد و دروازههای طلایی مزین به مروارید را روشن کرد. وقتی دستش را دراز کرد تا آنها را باز کند، آرامش او را فرا گرفت. اما سپس دستی روی شانهاش قرار گرفت. صدایی به او گفت: "بایست. نمیتوانی وارد شوی." او برگشت و خدا را دید، درخشان و عظیم. او گفت: "با من بیا." او دست در دست او توضیح داد: "تو نمیتوانی بمانی. من کاری برای انجام دادن دارم." همانطور که او برگشت، برگهای سبز غولپیکری که هیچ شباهتی به هیچ برگی روی زمین نداشتند، در اطراف او شناور بودند. سپس او در تخت بیمارستان با زمزمه ی پدرش بیدار شد: "خوش آمدید." لیزا میدانست که خدا واقعی است. بهبودی طاقتفرسا بود. او مجبور شد دوباره راه رفتن را یاد بگیرد و جای زخمش مدام یادآور حضور او میشد. او داستانش را در کلیساها و اردوها تعریف میکرد. خیلیها به او میگفتند: «ایمان تو، ایمان مرا دوباره به من بازگرداند.» او میداند که روزی دوباره آن دروازهها را خواهد دید. تا آن زمان، او همچنان داستانش را تعریف میکند و امید را میپراکند. اسم من الیانا است. ماهها پس از بهبودیام، به اسم میانیام جذب شدم. در آن زمان، معنی آن را نمیدانستم:
«خدا به من پاسخ داده است.» و واقعاً هم همین کار را کرد. مکاشفه ۲۱:۲۳ - شهر برای درخشش به خورشید یا ماه نیاز ندارد، زیرا جلال خدا به آن نور میدهد. مکاشفه ۲۲:۲ - در هر طرف رودخانه درخت زندگی قرار دارد، با برگهایی برای شفای ملتها.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ 10/12/2008
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، تصادف، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
نه
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری عادی، تفاوتی احساس نمیشد، فقط احساس میکردم آنجا هستم.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
احساس میکردم کاملاً هوشیار هستم و تا به امروز آن را به وضوح به یاد دارم.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سریعتر یا کندتر شده است؟
نه
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
نه
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید.
در یک مقطع، نمیتوانستم چیزی ببینم. همه جا تاریک بود. اما وقتی از تاریکی به سمت نور کشیده شدم، توانستم ببینم. تنها زمانی که متوجه تفاوت در بینایی طبیعی شدم، نگاه کردن به خدا بود که مانند خورشید میدرخشید و چشمانم هنگام نگاه کردن به او درد نگرفت.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. میتوانستم چیزها را به وضوح بشنوم، صداهایی در تاریکی دور.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ خیر
آیا وارد تونلی شده یا از آن عبور کردید؟
بله، ابتدا در تاریکی بودم، سپس وقتی یک نقطه نورانی دیدم، انگار بدنم به سمت آن کشیده شد. تقریباً شبیه یک تونل سیاه بود، با این تفاوت که میتوانستم زندگیام را نیز ببینم که در حین کشیده شدن به داخل، روی صفحه نمایش میگذشت. سریع بود اما ناراحت کننده نبود. داشتم فکر میکردم، "وای" و "چه اتفاقی دارد میافتد." سپس، ناگهان در مقابل دروازههای طلایی مرواریدی بهشت قرار گرفتم.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم.
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
بله، یک نقطه ی نورانی که رشد کرد و مرا به درون خود کشید. سپس خود خدا تماماً نور بود. او مانند خورشید بود اما درخشانتر، میتوانستید شکلش را ببینید اما صورتش را نه، چون وقتی سعی میکردم صورتش را ببینم، صورتش خیلی میدرخشید. فوقالعاده زیبا بود اما وقتی به آن نگاه میکردم، چشمهایم را اذیت نمیکرد.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟ قلمرویی کاملاً عرفانی یا غیرزمینی، بیرون دروازههای بهشت، همه چیز در اطرافم سیاه به نظر میرسید به جز دروازههایی که به شدت میدرخشیدند. سپس، مسیری نمایان شد که من با خدا از آن عبور کردم و از دروازهها دور شدم. سپس برگهای غولپیکر، فوقالعاده غولپیکر، با سایههای مختلف سبز شروع به ریزش کردند. آنها شبیه برگهای درخت توس بودند که طبق گفته ی گوگل "درختان توس به طور کلی نشان دهنده ی آغازهای جدید، تطهیر و تابآوری در بسیاری از فرهنگها هستند."
در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید ؟
احساس آرامش، عشق و راحتی داشتم. عجیب بود، چون خدا را ملاقات کرده بودم اما از او شگفتزده نشده بودم، مانند این بود که با کسی باشم که تمام عمرم او را میشناختم. وقتی به من گفت هنوز نمیتوانم به بهشت بروم، به طور اتفاقی پاسخ دادم "آخی، چرا که نه؟" انگار که با والدین خود صحبت میکردم.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آسودگی یا آرامش
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
شادی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
دیگر احساس نمیکردم با طبیعت در تضاد هستم.
آیا به نظر میرسید ناگهان همه چیز را فهمیده اید؟
نه
آیا صحنههایی از گذشتهات به تو بازگشت؟
زندگی من خیلی سریع روی صفحه ی سیاه و سفید چشمک میزد.
آیا صحنههایی از آینده به تو آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدی؟
به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم، اجازه ی ورود به دروازههای بهشت را نداشتم. آنها را کمی باز کردم، فقط دستی روی شانهام احساس شد که به من گفت: "هنوز نمیتوانی وارد آنجا شوی."
خدا، معنویت و مذهب
پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟
مسیحی- پروتستان، من در یک خانه ی مسیحی بزرگ شدم، شخصاً عیسی را میشناختم و روزانه با او صحبت میکردم. او سال به سال برای خانواده ی ما غذا و هدایای کریسمس فراهم میکرد، در حالی که ما هیچ کدام را نداشتیم. پدر و مادرم سالهای زیادی در خدمت کودکان بودند. من بعد از شنیدن تجربه ی نزدیک به مرگ پدرم، که در آن با عیسی ملاقات کرد و با او در بهشت قدم زد، به او دعا میکردم. تقریباً هر شب بین سنین ۹ تا ۱۱ سالگی دعا میکردم: «عیسی، آیا میتوانم مثل پدرم تو را رو در رو ملاقات کنم تا بتوانم ایمانی تزلزلناپذیر درست مثل او داشته باشم، اما بدون این که مجبور به مردن باشم؟» او این را وقتی برگشتم به من یادآوری کرد، چون من...فراموش کرده بودم، این دعا را می خواندم.
آیا از زمان تجربهتان، اعمال مذهبیتان تغییر کرده است؟
نه
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی- پروتستان، اکنون پس از ملاقات حضوری با خدا، ایمانی ناگسستنی دارم. کتاب مقدس میگوید که نمیتوانید چهره ی خدا را ببینید (خروج ۳۳:۲۰). به یاد دارم که سعی کردم آن را ببینم، اما فقط میتوانستم خطوط کلی را ببینم و بقیهاش مانند نگاه کردن به درخشانترین خورشید بدون آسیب رساندن به چشمانم بود.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهای بود سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، کاملاً سازگار بود، میدانستم خدا عشق است و وجود دارد. نمیفهمیدم که چگونه میتوانم این قدر کوچک و او این قدر بزرگ باشد، با این حال دست او را گرفتم. در آن زمان، نمیدانستم که بیشتر مردم ابتدا تاریکی را تجربه میکنند، سپس نوری میبینند، از تونلی عبور میکنند و زندگیشان در مقابلشان نمایش داده میشود، زیرا پدرم چنین تجربهای نداشت. بیشتر آن با انتظار من مبنی بر رفتن به بهشت پس از مرگ همسو بود، اما جزئیات دقیقتر تنها چیزهایی بودند که وقتی بزرگتر شدم و NDE های بیشتری شنیدم، از تجربیات مشترک آموختم.
آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
بله، افزایش ایمان
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضوری عرفانی روبرو شدید، یا صدای ناشناختهای شنیدید؟
من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، یک مرد غولپیکر و نورانی، که در کنارش مثل یک مورچه به نظر میرسیدم، اما توانستم دستش را هم بگیرم. انگار او بسیار عظیم بود و من در مقایسه با او بسیار کوچک و هیچ بودم، اما توانستم دستش را بگیرم و با او راه بروم.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
بله، خدا، پدر عیسی. میدانستم که اوست.
در طول تجربهتان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، مثل این بود که به خانهای که به آن تعلق داشتم، برگشته بودم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟
بله، وقتی خدا به من گفت که باید برگردم زیرا او چیزهای بیشتری برای من در نظر گرفته و به من نیاز داشت که این کار را انجام دهم، به من حس هدفمندی داد. من باید برای او زندگی میکردم تا مردم را نیز به زندگی در آرامش و شفا با او بازگرداند.
در طول تجربهتان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، میدانستم که معنای زندگی به این معنی است که خدا برای ماست و ما طوری طراحی شدهایم که با او یکی باشیم، با او و در او زندگی کنیم. با درک این که او خدای زور نیست، بودن در این زمین فرصتی است برای پذیرش یا رد او. اگرچه این جهان توسط شیطان اداره میشود، اما خدا با فرستادن پسرش، که خدا در قالب انسان بود، برای زندگی درست و پذیرفتن هر گناه و شر، و مرگ به عنوان قربانی نهایی، راه را هموار کرد تا بتوانیم آن رابطه را همانطور که در نظر گرفته شده بود با او داشته باشیم. ما میتوانیم از طریق روح القدس او، نگاهی اجمالی به بهشت در اینجا روی زمین داشته باشیم، اما پس از مرگ، سرانجام میتوانیم با او در آرامش و عشق زندگی کنیم، که اساساً خانه نامیده میشود. بنابراین، به اعتقاد من، هدف زندگی گسترش عشق و حقیقت اوست تا مردم بتوانند همانطور که از ابتدا مد نظر او بود، سالم و شفا یافته به او بازگشته و با او باشند.
در طول تجربهتان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، بدون شک بهشتی وجود دارد، همانطور که من در دروازهها بودم. روح من هنوز وجود داشت، که نشان میدهد ما به زندگی خود ادامه میدهیم. کتاب مقدس اشاره میکند: «غیبت از بدن، حضور در نزد خداوند است» (دوم قرنتیان ۵:۸). این چیزی است که من تجربه کردم.
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
آیا در طول تجربهتان، در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
آیا در طول تجربهتان، در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، خدا میزان بهینه ای از عشق را ساطع میکند.
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربهتان رخ داد؟
مادرم پس از تصادف من، تغییر شخصیتی را توصیف میکند. وقتی بهبود یافتم و دوباره توانستم راه بروم، گفت که از خجالتی، درونگرا و همیشه چسبیده به او به اجتماعی و نترس تبدیل شدم. او این را به عنوان ندیدن پرچمهای قرمز توصیف کرد. من به همه اعتماد داشتم، ساعت ۳ صبح تنها به خانه میرفتم و با افرادی با پیشینههای دشوار دوست میشدم. من آن را به عنوان داشتن خدا، مراقبت از من و محافظتم میدیدم. میخواستم بهترینها را در همه ببینم، باور داشتم که خدا آنها را دوست دارد و من هم باید همینطور باشم. این به دلیل سادهلوحی، جنبههای منفی داشت، اما در بیشتر موارد، خدا از من محافظت میکرد. من به کسی تبدیل شدم که میتوانست به سرعت ببخشد، زیرا میدانستم خدا ما را میبخشد و انتقام از آن اوست. او همه چیز را حل کرده است، بنابراین نیازی به نگرانی نیست.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه تان تغییر کرده است؟
نه
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
نه
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، چقدر این تجربه را دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، به خاطر میآورم، همه ی آن را تا به امروز به یاد دارم. تجربه ی تصادف تا حدودی واضح است اما به اندازه ی NDE زنده نیست. یادم میآید که دوستم را می دیدم که ارابه را از روی من برمی داشت، اما بعداً به من گفته شد که دو دختر دیگر این کار را کردند، از این رو که دوستم فوراً مورد توجه قرار گرفت زیرا او نیز مجروح شده بود. مطمئن نیستم چرا آن را کاملاً متفاوت از آنچه واقعاً اتفاق افتاده بود، دیدم.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشتید؟
نه
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما معنادار یا قابل توجه باشد؟
برگها همیشه چیزی بودند که تا سال گذشته هرگز نمیفهمیدم، جایی که بالاخره معنی آنها را پیدا کردم... در کتاب مقدس، درختان زندگی در کنار رودخانه توصیف میشوند و برگهای روی درخت برای شفای ملتها هستند. از زمانی که کوچک بودم، افراد تصادفی به من میگفتند که برای من دعا میکنند که خدا قرار است داستان فوقالعادهای به من بدهد که برای مردم شفا به ارمغان بیاورد. من هرگز این را نفهمیدم. اما وقتی در کلیساهایی که در آن زمان برای به اشتراک گذاشتن داستانم دعا میکردند، پرسه میزدم، همیشه یک نفر در میان جمعیت بود که بعداً با چشمانی اشکبار پیش من میآمد و به من میگفت: «نمیدانی شنیدن داستانت چقدر برایم معنی داشت. من از خدا میپرسیدم که آیا او واقعاً وجود دارد، هدف این زندگی چیست، آیا همه ی اینها فقط دروغی است که کلیساها میگویند؟ من واقعاً تا الان به دور شدن از خدا و دست کشیدن از ایمان فکر میکردم. شما ایمان من را به صددرصد بازگرداندید و حالا میدانم که خدا واقعی است!» و شادی از آنها میجوشید. دیدنش خیلی زیبا بود... او همچنین وقتی من به اندازه ی کافی شجاع هستم که در این موهبت او را نمایندگی کنم، به من هدیه ی شفابخشی داده است.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله
آیا پیش از تجربهتان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
بله، پدرم، همانطور که در داستان مفصل من می بینید. او روی تخت مُرد و تجربهای خارج از بدن داشت که در آن توانست ببیند پزشکان چه میکنند و مادرش در حالی که دفیبریلاتور(defibrillators) به او وصل بود، چه میکرد. او همچنین توانست با عیسی در بهشت قدم بزند و این حق انتخاب را داشت که برگردد یا نه. من میخواستم کاری را که او انجام داد تجربه کنم، اما نتوانستم وارد دروازهها شوم. بعداً فهمیدم زیرا در زمانی که به برادرم تلفن شد که من در حال مرگ هستم، او آرامش داشت و فقط دعا کرد "خدایا اگر او قرار است بمیرد، نگذار وارد دروازهها شود، زیرا در غیر این صورت نمیخواهد برگردد" سپس فقط آمین گفت و گفت که او می دانست که حتی اگر می مردم هم حالم خوب می شد، زیرا خدا مرا برمیگرداند.
کمی پس از وقوع تجربهتان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، ۱۰۰٪ میدانم که واقعی بود، همه چیز خیلی واقعی بود...
هم اکنون در مورد واقعیت آن تجربه چه باوری دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، برای لحظهای مردم سعی کردند به من بگویند که این طور نیست و شاید فقط یک رؤیا بوده است، همانطور که آنها معتقد بودند وقتی میمیریم، به خواب میرویم تا زمانی که عیسی بازگردد و این میتوانسته اتفاق افتاده باشد زیرا مغز ما از نظر فنی تا ۱۰ دقیقه پس از توقف ضربان قلب هنوز کار میکند، اما من گفتم حتی اگر این یک رؤیا بوده باشد، میدانم که او را ملاقات کردهام. هر سلول بدن من میداند و او دائماً تجربه ی مرا حتی پانزده سال بعد تأیید میکند، مثلاً با گفتن معنای بیشتر در مورد برگها. افزون بر این «روش مبتنی بر علم برای رؤیاها میتواند اتفاق بیفتد» از پنجره بیرون می رود وقتی افرادی که پس از ساعتها و گاهی روزها مرده بودن از نظر بالینی، حتی برخی که قبلاً مومیایی شده بودند، دوباره به زندگی بازگشتهاند. بدنهایشان ترمیم شده اند.
آیا تا به حال در زندگیتان هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
نامشخص، کاملاً مطمئن نیستم که سوال را میفهمم، اما همانطور که در بالا گفتم، او با بخشهایی از تجربهام و معنای آن و پیامدهای (دردناکی) که امروز با آنها دست و پنجه نرم میکنم و غیره، حرف مرا تأیید میکند.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، به طور دقیق و جامع تجربه ی شما را توصیف کردند؟
بله