دایانا ک. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
درست پیش از مرگم، در خانه بودم. یک عصر معمولی بود. من یک معتاد به مواد مخدر با عملکرد بالا بودم و سالی بود که شریک زندگیام در آن زمان شروع به تهیه ی متادون خانگی کرد. وقتی نمیتوانستیم هروئین بخریم، او متادونش را با من تقسیم میکرد. آن شب خاص، من یک رگه ی خلاقیت را در خودم احساس میکردم. من همیشه عاشق نوشتن بودم. رویای نویسنده شدن را در سر میپروراندم، اما باور نداشتم که بتوانم نویسنده شوم. بنابراین برای خودم می نوشتم، سعی می کردم به زندگیام معنا ببخشم، به این امید که روز مرگم به زودی فرا رسد. در آن زمان، میدانستم که بیش از سی سال زنده نخواهم ماند. به نوعی، نماندم.
تصمیم گرفتم که میخواهم نشئه شوم و میدانستم که میتوانم این کار را با متادون انجام دهم. ظرف پلاستیکی کوچک را از گاوصندوقی که متادون او در آن بود بیرون آورده و جرعهای از مایع قرمز، چسبناک و غلیظ آن را نوشیدم. برای نوشتن به سراغ کامپیوترم رفتم، اما کلمات به ذهنم خطور نمیکردند. صدای خلاقیت بیدار نشده بود. یکی دو تا از داروهای تجویزیم را خوردم و برای یک جرعه ی دیگر متادون به گاوصندوق برگشتم. دوباره به سراغ کامپیوتر رفتم، سعی کردم بنویسم و نتیجه گرفتم که به اندازه ی کافی نشئه نیستم. جرعههای بیشتری از مایع غلیظ با طعم گیلاس متادون را نوشیدم. این روند را مدتی ادامه دادم تا این که فقط چند جرعه ی کوچک برجای مانده بود. بیشتر بطری پلاستیکی کوچکی که حاوی ۲۰۰ میلیگرم متادون بود را نوشیده بودم.
سرخوشی بالاخره به سراغم آمد. نوشتم. خودم را شبیه همینگوی تصور و صدایش را در وجودم حس کردم. بعد از این که نوشتنم تمام شد، همسرم را بیدار کردم تا با او عشقبازی کنم. در این روانپریشی ناشی از مواد مخدر، همه چیز خوب به نظر میرسید. و بعد فکر کردم که خوابم برد. درست لحظه ی پیش(از آن) را به یاد دارم، چقدر شلوار ولکرویم(my Velcro pants) راحت بود، هنگامی که درست پیش از چرت زدن، آن را به پا کردم.
برای ده سال بعد، هر اتفاقی را که میافتاد، برای خودم انکار میکردم، چون علمی که می شناختم آن را پشتیبانی نمیکرد. آنقدر ترسیده بودم که اگر به کسی میگفتم، فکر میکردند اسکیزوفرنی دارم و مرا زندانی میکردند. من قبلاً تجارب آسیبزای سوءاستفاده و آسیب جنسی را در یک مرکز روانی داشتم. این ترس همچنان در من برجای بود که اگر چیزی را با کسی در میان می گذاشتم، در یک مرکز مشابه قرار بگیرم.
این اتفاقی است که افتاد:
آن لحظه که مُردم، بدنم را ترک کردم. هنوز هم میتوانم همه چیز را به عنوان واقعیت راستین ببینم. خودم را در حال خواب و در ملافههای بنفش تیره که با یک روتختی سیاه پوشانده شده بودند، دیدم. به اطراف اتاق نگاه میکردم و احساس سعادتی آنچنانی و بدون درد داشتم. در آن هنگام مادربزرگهایم ظاهر شدند. از سال ۱۹۹۳، زمانی که با پدر و مادرم اتحاد جماهیر شوروی سابق را ترک کردم تا به ایالات متحده بیایم، یکی از مادربزرگهایم را ندیده بودم. میل شدید لمس او، عشق او را داشتم و در آن لحظه، آن را به دست آوردم. آن عشق عمیق را احساس کردم. مادربزرگ دیگر، مادر پدرم، یک بار در سال ۱۹۹۶ در ایالات متحده به ما سر زده بود و پس از آن او را ندیدم. دیدن آنها با هم و احساس عشقشان، چیزی بود که درست رویای آن را داشتم. و دوباره داشتم آن را تجربه میکردم. ما با هم از تونلی به سمت نور عبور کردیم، جایی که تمام شرم، گناه، نفرت از خود و ترسم برداشته شد. اشتباهاتم دیگر سنگین نبودند، بلکه (به عنوان) درسهای روحی برایم آشکار شده و برایم معنا پیدا میکردند. التماس میکردم که بمانم. احساس میکردم اینجا خانه است. اینجا جایی است که قرار بود باشم، گویی تازه از یک کابوس بیدار شده بودم. خاطره ی واضح بعدی که دارم، ترس عظیمی است که وقتی چشمانم را به روی چراغهای فلورسنت اورژانس باز کردم، به سراغم آمد. فهمیدن این که مردهبوده و دوباره زنده شدهام، ترس را به درونم ریخت. نمیتوانستم بفهمم چرا به زندگی بازگردانده شدهام. باور نمیکردم که برای هدفی به زندگی بازگردانده شدهام.از طریق شریک زندگیام فهمیدم که در این واقعیت چه اتفاقی برایم افتاده است. او گفت که با شنیدن صدای من و صحبت کردن به زبانی متفاوت از خواب بیدار شده است. دهانم شروع به کف کردن کرد. او تلاش کرد به من کمک کند، اما نبضی وجود نداشت. او با مادرش تماس گرفت، چون خیلی میترسید که اگر با ۹۱۱ تماس گرفته بود، دستگیر شود. هرچه باشد، من متادون او را خورده بودم. وقتی مادرش رسید، مرا سوار ماشین دوج دورانگوی(Dodge Durango) خود کرده و به نزدیکترین اورژانس بردند. من به مدت پنج دقیقه از نظر بالینی مرده بودم. پزشکان این را به من گفتند و به من اطلاع دادند که خوششانس بودهم که زنده ماندهام. از ترس این که به بیمارستان روانی یا زندان فرستاده شوم، هر چه سریعتر ترخیص خودم را از بیمارستان امضاء و از دریافت کمکهای پزشکی ضروری بیشتر خودداری کردم.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 09/09/2007
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، مصرف بیش از حد دارو یا مواد مخدر، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، من یک معتاد به مواد مخدر بودم که برای پرداخت اجاره و تأمین مخارج اعتیاد، خودفروشی میکردم و به عنوان شغل موقت، در خرده فروشی کار می کردم و سعی کردم به دانشگاه بروم. دهه ی بیست زندگیام را با مواد مخدر و در حالی که مدام در حالت بقا بودم، گذراندم. واقعیترین تجربهای که احساس کردم، بودن با مادربزرگهایم در تجربه ی نزدیک به مرگم بود.
در طول این تجربه، در چه زمانی در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
برای من، این لحظهای بود که بدنم را ترک کرده و مادربزرگهایم آنجا بودند. خودم را احساس میکردم که در واقعیترین شکل خود هستم. در هوشیارترین و آگاهترین حالتی بودم که تا به حال داشتهام. انگار از یک کابوس بیدار شده بودم و این حقیقت بود. فکر میکنم به همین دلیل است که بازگشت به زندگی از آن وجود برای من وحشتناک بود. بازگشت تقریباً باعث شد حقیقتم از من پنهان شود و نمیدانستم چگونه آن را پیدا کنم. بنابراین آن را برای خودم انکار می کردم.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
به طرزی باورنکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، زمان آن گونه که ما میشناسیم خطی نیست. همه چیز را حس میکردم و میدیدم. احساس عشق، وحدت و بازگشت به خانه بسیار زیاد بود.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟
زنده تر از حد معمول
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. بینایی من به یک حس خارج از بدنم بهبود یافت و میتوانستم خودم را در حال دراز کشیدن روی تخت ببینم. من دید کاملی از اتاق داشتم. من و مادربزرگهایم دور من جمع شدیم. آنها را حس کردم و مثل روز روشن دیدم. واقعاً مانند بیدار شدن از یک کابوس و داشتن این وضوح بود.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. واقعاً در مورد خود شنوایی مطمئن نیستم. من با بابوشکاها(babushkas)یم گفتگوهایی داشتم و آنها را به وضوح می شنیدم. من نه تنها شنیدم، بلکه کلمات آنها را حس کردم، کاری که قبلاً هرگز واقعاً قادر به انجام آن نبودم.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد آگاه بودید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
بله، بله، من با بابوشکاهایم اتاق خوابم را ترک کرده و وارد یک تونل شدیم، یا بهتر بگویم به درون تونل جاری شدیم. هیچ وزنی از بدن وجود نداشت.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
بله، من مادربزرگهایم را دیدم، احساس کردم و با آنها صحبت کردم، که هر دو فوت کرده بودند؛ یکی اخیراً در سال ۲۰۰۵ و دیگری در سال ۱۹۹۵. اما من از دهه ی ۹۰ هیچ یک از آنها را به صورت فیزیکی ندیده بودم.
آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
بله، من در تونل بودم و مادربزرگهایم به سمت نور حرکت میکردند. میخواستم با آنها به عبور از میان نور ادامه دهم، اما به عقب برگردانده شدم.
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟ قلمرویی کاملاً عرفانی یا غیرزمینی، من به قلمرویی که مادربزرگهایم در آن وجود داشتند، میرفتم، از نور به باغ میگذشتم. اما به من گفته شد که هنوز زمان من نرسیده بود. باید برمی گشتم اما نمیخواستم.
در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
عشق و وحدت خالص. کامل بودن و در حقیقیترین شکل خود بودن.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید که همه چیز را میفهمید؟
همه چیز در مورد کیهان، بله، احساس میشد از یک کابوس وحشتناک به درون حقیقت خودم بیدار شدهام. یک احساس تعلق به کیهان را داشتم، چیزی که قبلاً هرگز احساس نکرده بودم.
آیا صحنههایی از گذشتهتان به شما بازگشت؟
از وقایع گذشته مربوط به زندگیام در قلمرو فیزیکی آگاه شدم. بخشهای دردناک به من نشان داده شد؛ همه چیز به من نشان داده شد. اما من تحریک نشدم. این چیزی بود که به من وضوح و درک بخشید.
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
صحنههایی از آینده ی شخصیم، به من گفته شد که هدفی برای شفا و وحدت داشتم. این که داستانم را می نوشتم و به اشتراک می گذاشتم. من هیچکدام را باور نکردم. من فقط میخواستم بمانم؛ قبلاً برای این دعا میکردم. از بازگشت به زندگی احساس شرمندگی می کردم.
آیا به مرز یا نقطه ای بی بازگشت رسیدید؟
به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میلم بازگردانده شدم، به من گفته شد که باید برگردم.
خدا، معنویت و دین
پیش از تجربهتان چه دینی داشتید؟
غیرمرتبط - هیچ چیز خاصی - مذهبی غیرمرتبط، پیشینه ی مذهبی بسیار کمی داشتم؛ والدینم خودشان مذهبی نبودند. پس از تحمل اولین ضربه ی روحیام، برای التیام خود به مذاهبی که پیش از مسیح وجود داشتند، پناه بردم. من به اساطیر مصر و خدایان رومی و یونانی جذب شدم.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟ بله، من بسیار معنوی هستم. این به من به عنوان یک فرد خلاق کمک میکند.
هم اکنون دین شما چیست؟
سایر ادیان - عصر جدید، در حال حاضر هنوز در حال یافتن خودم هستم. من به هیچ مذهب خاصی فراخوانده نشدهام. من مجموعه دیدگاهها و باورهای خودم را شکل دادهام که کاملاً با ادیان تثبیتشده متفاوت است. من به روح و وحدت با جهان هستی اعتقاد دارم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که اصلا با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید، سازگار نبود، من هیچ باوری نداشتم؛ من دعا میکردم، و نه حتی به خدا، بلکه به مادربزرگهایم. پیش از NDE-ی خود، در پایینترین نقطه ی زندگیام بودم. من یک فاحشه ی معتاد به مواد مخدر، یک ترک تحصیل کرده ی دانشگاه بدون آینده بودم. آینده ی من ازدواج با شریک زندگیام، به دست آوردن عشق او و ادامه ی نشئه شدن و امید به مرگ بود.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
بله، کل سیستم اعتقادی من تغییر کرد. این اتفاق یک شبه رخ نداد، اما یک فرآیند آهسته از آشکار شدن و کامل شدن بود - به همان اندازه که در NDE-ی خود احساس کردم.
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی ناشناس شنیدید؟
نه
آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (به عنوان مثال: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
بله، بله، ما یکی هستیم. این حس میشد و حقیقت است. چیزی بود که پیش از این تجربه هرگز به آن باور نداشتم و سپس مدتها تلاش می کردم آن را رد کنم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان به دست آوردید؟
بله، فقط میدانستم که باید برگردم و هدفی دارم. نمیتوانستم آن را باور کنم زیرا هرگز باور نداشتم که هدفی داشتم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
بله، به من گفته شد که هدفی برای تحقق داشتم. من آن را باور نکردم؛ فکر نمیکردم بتوانم هیچ کاری انجام دهم. وقتی این اتفاق افتاد، خودم را بیارزش می دانستم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، قطعاً زندگی پس از مرگ وجود دارد؛ بودن با مادربزرگهایم این را برای من تأیید میکند. اکنون درک کاملاً متفاوتی از مرگ دارم. میتوانم بگویم که واقعا از مرگ میترسم، اما به این معنا که از عدم تحقق هدف نهاییام در زمان میترسم. ترس انسانیتر از مرگ، رها کردن دخترم بدون مادر و کشاکشی است که او با آن روبرو خواهد شد.
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگیهایمان اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟
بله، احساس کردم که ما تجربه ی روحی مورد نظرمان را انتخاب میکنیم و روح من هنوز رشد نکرده بود. کارهای بیشتری برای خیر و صلاح بشریت باید انجام دهم.
آیا در طول تجربهتان، اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟
بله، احساس کردم عشق تنها حقیقت است. نفرت از خود که قبلاً احساس میکردم از بین رفته بود. عشق تنها حقیقت جهانی بود، یا باید بگویم عشق تنها حقیقت جهانی است که می باید ما را متحد سازد.
پس از تجربهتان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگیتان رخ داد؟
امروز زندگی من کاملاً متفاوت است. آنقدر دگرگونی و بهبودی وجود داشته که من خودم به تنهایی انجام دادهام که فقط میتوانم آن را یک مداخله ی الهی واقعی بدانم.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، من اکنون روابط سالمی دارم. من فرد متفاوتی هستم.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، بیان آن با کلمات بسیار دشوار است زیرا بخش زیادی از آن فقط احساس شد. در تمام این مدت، احساس میکردم بذری از نور در من کاشته شده که در نهایت زندگیام را به طور کامل تغییر خواهد داد. من تغییری را که قرار بود اتفاق بیفتد نمیخواستم و تلاش میکردم تا جایی که میتوانم با آن مبارزه کنم. اما یک مداخله ی شفابخش الهی در درون من قرار داده شده بود که قرار بود به آرامی آشکار شده و مرا شفا دهد.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟ من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ داده اند، به خاطر میآورم. این یک خاطره ی بسیار زنده است که تغییر نمیکند. این همان خاطرهای است که هنگام زایمان دخترم داشتم. اگر نگوییم بیشتر، به همان اندازه زنده است.
آیا پس از این تجربه، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشتید؟
بله، من چیزها را قبل از وقوع حس میکنم و میدانم. هر چه بیشتر به خودم اعتماد کنم، بیشتر با تمام وجودم هماهنگ میشوم و بیشتر میتوانم گامهایی را که باید بردارم، به وضوح ببینم. هر آنچه تاکنون خلق کردهام، با هدایت صدای روحم و صدای کسانی که فوت کردهاند، بوده است.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشند؟
بودن با مادربزرگهایم. این برای من بسیار قدرتمند است. دانستن این که من با آنها بودم و دانستن این که اکنون آنها هنوز با من هستند، مرا راهنمایی میکنند، مرا دلگرم میکنند.
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی نبود، من فقط میخواستم این تجربه را انکار کنم. من حتی تا سال گذشته به درک آن تجربه نپرداخته بودم. من هرگز کسی را که یک NDE داشته باشد، ملاقات نکرده بودم.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعا واقعی بود، این حقیقت من است، تجربه ی مرگم و آنچه در آن آموختم. من با تواناییهای ویژهای بازگشتم، که برای مدتی طولانی خودم را انکار میکردم، اما آنها به اثبات خود به عنوان حقیقت همچنان ادامه می دهند.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
بله، هدفم در مقابلم آغاز به آشکار شدن کرد.
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه ی خود بیفزایید؟
نه، من این طور فکر نمیکنم.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟
بله، من این طور فکر میکنم.