تجربه نزدیک به مرگ توسعه‌یافته B
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من کشیش Develous هستم و در این روز، هنگام طلوع آفتاب در هوستون، تگزاس، شهادت خود را در مورد روزی که مُردم و دوباره زنده شدم، ارائه می‌دهم. روز مادر بود، سال ۱۹۷۹. من دانش‌آموز سال سوم دبیرستان سنت توماس، بازیکن بسکتبال تیم اول دانشگاه، عضو شورای دانش‌آموزی، فعال در باشگاه‌ها، مغرور از آینده‌ام و در حال رانندگی اولین ماشینم بودم: یک کامارو(Camaro)-ی زرد که اسمش را گذاشته بودم میرنا(Myrna). شب قبل مثل خیلی‌های دیگر از آن روزها، پر از شکست‌ناپذیری نوجوانانه، خنده و لاف‌زنی‌های ناشی از الکل در میان دوستان بود. دیر به خانه رسیدم، در اتاقم در انتهای خانه‌ی L شکلمان به رختخواب رفته و به خواب عمیقی فرو رفتم. پدرم، مثل همیشه، پیش از این که لباس‌هایم را برای رفتن به کلیسا بپوشم، آمد تا مرا بیدار کند. مادربزرگم، مادر مادرم، شب را آنجا گذرانده بود. روز مادر بود و همه ی ما با هم به کلیسای متحد متدیست مونت ورنون(Mount Vernon) می‌رفتیم. او مرا بیدار کرد. من بیدار نشدم. وقتی خانواده برگشتند، کاملاً لباس پوشیده و آماده‌ی رفتن بودند، در اتاقم را باز کردند و مرا هنوز در رختخواب یافتند. صداهایی شنیدم، اضطرار، ناامیدی، و از جا پریدم. کت و شلوار مشکی و عینک آفتابی تیره‌ام را پوشیدم، با عجله از در بیرون رفته و به تنهایی به سمت کلیسا رانندگی کردم. صبح روشن و گرم بود، یک یکشنبه ی کلاسیک در هوستون. در امتداد شمال مک‌گرگور به سمت غرب رفتم، به کالن پیچیده، از دانشگاه هوستون عبور و به تقاطع I-45 South رسیدم. چراغ سبز شد. گاز دادم. چیزی که ندیدم کامیون زرهی Purolator بود که از چراغ قرمزش عبور می‌کرد. یک فکر واضح به ذهنم رسید: "هیچ‌کس از چنین تصادفی جان سالم به در نمی‌برد." روی ترمز کوبیدم. تلاش کردم چرخ را درست بچرخانم. ضربه درست بین در من و سپر جلو خورد، آنقدر محکم که موتور از قاب جدا شد. و آن موقع بود که مُردم. چون اتفاقی که بعدش افتاد در آن ماشین نیفتاده بود.

ناگهان داشتم زندگی‌ام را می‌دیدم، اما نه در خاطرات، نه در تصاویر، نه در زمان، بلکه همه به یکباره: سنت توماس. بسکتبال. شورای دانشجویی. شغلم، دوستانم. دوست دخترم. برنامه‌های دانشگاه. دانشجوی سال آخر شدن. بزرگ شدن به سوی آینده‌ام. هر امیدی، هر هویتی، هر رویایی، همه ی اینها در یک شناخت واحد وجود داشت. و بعد یک نور. درخشان تر از درخشان. سفیدتر از سفید. اما چشمانم را آزار نمی‌داد. گرم بود. زنده بود. و عشق بود. نه از نوع احساسی. نه از نوع مشروط. بلکه منبع اصلی عشق. و هوشمند بود. نور صحبت کرد، نه با کلمات، بلکه با فهم، زبانی از دانستن: «همه ی آنها اکنون مهم نیستند.» هر آنچه که فکر می‌کردم مهم است، جایگاهم، عملکردم، تصویرم، برنامه‌هایم، در یک لحظه از بین رفت. فقط حضور بود. فقط حقیقت. فقط خدا. این نور، خدای فیلتر نشده بود. با کمی پشیمانی برگشتم، زیرا نور جای بسیار دلپذیرتری برای بودن است.

هفته‌ها بعد در بیمارستان، خاطرات به آرامی بازگشتند، مانند تکه‌هایی که به عقب پرتاب می‌شوند. یادم آمد که بالای ماشین شناور بودم. یادم آمد که ماشین آتش‌نشانی را دیدم. آمبولانس را دیدم. راننده ی کامیون زرهی، در حالی که سوگواری می‌کرد و باور داشت که من مرده‌ام. یادم آمد که از ماشین جدا شدم. هیچ موتوری جلوی صندلی‌ام باقی نمانده بود، فقط فضای خالی. هیچ استخوان شکسته‌ای وجود نداشت. هیچ بریدگی-ای. هیچ کبودی-ای. فقط ضربه ی شلاق، و یک زندگی جدید.

اما پیامد واقعی، معنوی بود. می‌دانستم که مستقیماً با خدا روبرو شده‌ام. و خدایی که ملاقات کردم به هیچ دین خاصی وابسته نبود. بنابراین جستجو کردم: اسلام. هندوئیسم. بودیسم. عرفان(Mysticism). یاد گرفتم که ذکر بگویم. به کالج مورهاوس(Morehouse) سفر کردم و خدا را آنجا نیز یافتم. به این درک رسیدم: هیچ دین واحدی صاحب حقیقت نیست. بنابراین با درک جدیدی به سنتی که در آن متولد شده بودم بازگشتم. کشیش شدم. ۲۱ سال موعظه کردم. و نور را به آرامی در درونم حمل می کردم.

اکنون می‌دانم که زمان صحبت کردن فرا رسیده است. مردم در همه جا به یاد می‌آورند: ما روح هستیم. ما روح هستیم. ما به هم متصل هستیم. و ما تنها نیستیم. آنچه من تجربه کردم واقعی بود. و من اینجا هستم تا این را بگویم. من مردم. من با خدا ملاقات کردم. و خدا گفت: زندگی کن. اما متفاوت زندگی کن. بنابراین من هستم. و اکنون صحبت می‌کنم، نه برای متقاعد کردن، بلکه برای یادآوری: تو مورد عشق هستی. تو شناخته شده ای. تو تنها نیستی.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت:مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ:۱۳/۰۵/۱۹۷۹

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، تصادف، رویداد تهدیدکننده ی زندگی، اما نه مرگ بالینی

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی وهوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی وهوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی وهوشیاری بیشتربرخلاف حالت عادی، مجبور نبودم آنچه را که در طول رویداد تجربه کردم، مانند حالت عادی پردازش کنم.

در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی وهوشیاری خود بودید؟ من در تمام مدت هوشیار بودم، اما حدود یک ساعت طول کشید تا به ذهن عادی خود برگردم.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سریع یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد، در این مکان زمانی وجود نداشت.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ فوق‌العاده زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. من مجبور نبودم آنچه را که در طول این رویداد دیدم، مانند حالت عادی پردازش کنم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. من نور را در روحم شنیدم، مانند تله‌پاتی. به یاد دارم که در طول تجربه خروج از بدنم می‌توانستم بشنوم و به مردم پاسخ دهم.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ نع

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودی مرده (یا زنده)ای برخورد کرده یا از وجود او آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره آن هستید؟ نوری به صورتی غیرمعمول درخشان

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، با هر ویژگی‌ نور مرا تحت تأثیر قرار داد: گرما، عشق، درک و هوش.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ مکانی ناآشنا و عجیب، دیگر در ماشین نبودم، اما چیزی برای دیدن وجود نداشت جز آنچه در آن زمان آگاهانه به آن فکر می‌کردم.

در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ عشق، خوشی، نبودن ترس.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذتی باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ دیگر احساس نمی‌کردم با طبیعت در تضاد هستم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمیدی؟ همه چیز را در مورد خودم یا دیگران، هیچ کلیدی به کیهان، اما دانستن این که زندگی پس از مرگ چیزهای بیشتری دارد، در آن زمان برای من آگاهی بسنده به نظر می‌رسید.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌ات به ذهنت خطور کرد؟ وقتی دیدم تصادف قریب‌الوقوع است، می‌دانستم که شانس زنده ماندنم کم است. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: "این یعنی چه؟" بلافاصله، زندگی‌ام در یک لحظه از جلوی چشمانم گذشت، هر چیزی که برای منِ ۱۶ ساله مهم بود.

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما پیش آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، چه دینی داشتید؟ مسیحی-پروتستان، نوجوان، مدرسه ی کاتولیک، کلیسای خانگی متدیست با دوز سالمی از کلیسای باپتیست

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، من کشف کردم که چیزی به نام "کار معنوی" وجود دارد، و قبلاً فکر می‌کردم این اصطلاح یک ترکیب متناقض است.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی-پروتستان، استاد الهیات از SMU، کشیش متدیست بازنشسته ی ۲۱ ساله، کشیش ساکن بیمارستان دارای مجوز و موارد دیگر

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌های سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید سازگار بود و هم نبود، من تصوری از الوهیت داشتم که با الوهیتی که نور را به عنوان آن تجربه می‌کردم، سازگار نبود. به نظر نمی‌رسید که آموزش مذهبی من باعث شده باشد که انتظار داشته باشم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، نداشتن ترس از مرگ و تعهد به کار معنوی.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌اید، یا صدای ناشناسی شنیده‌اید؟ صدایی شنیدم که نمی‌توانستم آن را تشخیص دهم، نور گفت: "این مهم نیست." اما این در روح من یا از طریق تله‌پاتی گفته شد.

آیا با موجوداتی روبرو شده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ نامطمئن، حسی از یک کیفیت ابدی در نور وجود داشت، اما من به یاد نمی‌آورم که دقیقاً آن پیام را در مورد وحدت دریافت کرده باشم.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نامطمئن، سال‌ها طول کشید تا بفهمم که به دلیلی برگشته‌ام، اما در آن زمان این رویداد را تا آن حد پردازش نکرده بودم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، بله، نور در پاسخ به من که شاهد مرور زندگی‌ام بودم، گفت: «این مهم نیست». نه زندگی خودم، بلکه چیزهایی در زندگی‌ام که در آن زمان واقعاً برایم مهم بودند.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، می‌دانستم که مرده‌ام و نور مرا متقاعد کرد که دیگر اینجا نیستم.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ مطمئن نیستم، واقعاً نه. اما بعد از آن، احساس کردم که ماندن در نور نتیجه ی بهتری برای رفاه فامیلی من بود.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، عشقی عظیم و حس عمیقی از آرامش بود.

پس از تجربه‌تان چه تغییراتی در زندگی‌تان رخ داد؟ من یک جستجوگر شدم و به عنوان یک بودایی در دانشگاه سرود خواندم. با این حال، متوجه شدم که هیچ دینی انحصار حقیقت در مورد خدا را ندارد، بنابراین تصمیم گرفتم در سنت دینی خودم عبادت کنم. این منجر به حرفه من در وزارت شد.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله، از زمان آن تجربه، بیشتر از آنچه فکر می کنم در غیر این صورت می داشتم به بسترهای مرگ افراد بیشتری برده شده‌ام.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، هیچ کلمه‌ای برای بیان میزان روشنایی یا سفیدی نور وجود ندارد، اما دیدن آن مانند دیدن از طریق چشمان فیزیکی، دردی را دوا نکرد.

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم، انگار دیروز بود. با این حال، پس از صحبت با دوستان دبیرستانم، تمام خاطرات ما تغییر کرده است.

آیا پس از این تجربه، توانایی‌های روحی، غیرمعمول یا استعدادهای ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ مطمئن نیستم، احساس می‌کنم به عنوان یک کشیش و واعظ، فراخوانده و بااستعداد شده‌ام. من در این کار خوب هستم و به نظر می‌رسد جهان از پیشرفت من حمایت کرده است.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟ نه واقعاً، همه چیز بسیار شگفت‌انگیز است.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از این تجربه، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ مطمئن نیستم، تقریباً مطمئناً در مورد تونل‌ها و موجودات نورانی می‌دانستم، اما دقیقاً آن را به این شکل تجربه نکردم.

کمی بعد از وقوع تجربه‌تان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، قطعاً واقعی بود، اگرچه نمی‌توانستم آن را با تجربیات دیگری که واقعی می‌دانم تطبیق دهم.

اکنون در مورد واقعیت تجربه‌تان چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، برای من واقعی‌تر از واقعی بود.

در هیچ زمانی از زندگی‌ شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ نه

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید؟ مطلقاً هیچ چیز با این تجربه در زندگی عادی من قابل مقایسه نیست.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله، از آنچه می‌بینم، بله.