کورتنی اچ. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
من یک کیسه ی حدود صد قرص داشتم. به سمت یک ایستگاه کامیون رانندگی و در طول مسیر در حالی که با موسیقی خودم آواز میخواندم، دعای زیادی کردم. دعا و طلب بخشش کردم و از عیسی خواستم که این موضوع هیچ دردی برایم ایجاد نکند. از عیسی خواستم که با من باشد. تمام قرصها را با یک کوکاکولا خوردم. کمکم دچار کاهش بینایی شدم و چند ساعت گذشت. شوهرم بالاخره محل من را پیدا و مرا داخل ماشینم پیدا کرد. او مرا بیرون آورد و روی زمین خواباند. تنفسم قطع میشد و مدام ادامه داشت. داشتم خفه میشدم و میدانستم که دارم میمیرم. سرانجام تکنسینهای اورژانس رسیدند و یادم میآید که کمی صدای آنها را شنیدم. گفتم: «الان میمیرم» و آن موقع بود که صدای خرخر مرگ شروع شد. صدایش خیلی بلند و طولانی بود. رو به آسمان بودم و یک نگاه اجمالی به دروازههای طلایی در ابرها را به خاطر می آورم. و بعد ناگهان شروع به شنیدن صدای تکنسینهای اورژانس کردم که با من صحبت میکردند. انگاه پس از مدتی دوباره اتفاق افتاد و میتوانستم صدای خودم را بشنوم که این صدای وحشتناک را درمیآوردم و میتوانستم بشنوم که مادربزرگ شوهرم میگوید این صدای خرخر مرگ است. بعد از آن، فقط یادم میآید که خفه شدم و متوجه شدم که قبلاً هرگز اینقدر بدون اکسیژن دوام نیاورده بودم و فکر کردم که اوضاع بدتر از آن چیزی است که تصور میکردم. علاوه بر این، یادم میآید که چشمانم باز مانده بود، اما نمیتوانستم پلک بزنم یا آنها را ببندم. این که نمیتوانستم پلک بزنم خیلی ناراحتکننده بود، تقریباً بدتر از نفس نکشیدن. شروع به دعا کردم و همچنین از خودم پرسیدم که چرا وقتی دیگر نفس نمیکشم، هنوز میتوانم بشنوم. در نهایت، تقلاهایم با چشمان و تنفسم متوقف شد، اما ذهنم متوقف نشد. هنوز داشتم فکر میکردم. سپس ناگهان در ارتفاع نه یا ده فوتی از زمین معلق بودم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: "وای، من شناورم." سپس متوجه شدم که به بدن خودم که روی زمین افتاده بود نگاه میکنم. به محض اینکه متوجه شدم من هستم، فوراً وارد یک تونل شدم. مانند یک لوله یا ترن هوایی بود. میتوانستم فضای بیرونی را ببینم. با سرعت بسیار زیادی در این تونل حرکت میکردم و وحشتزده بودم زیرا انتظار فضای بیرونی را نداشتم؛ انتظار عیسی مسیح را داشتم. از این تونل عبور کردم و در پایان بیرون آمدم و کاملاً تاریک بود. مطلقاً هیچ چیز در اطراف وجود نداشت. هنوز خودآگاهی داشتم. میدانستم جایی که باید باشم نیستم و نمیتوانم به این تاریکی بسنده کنم. با صدای بلند پرسیدم: «چه کار کنم؟» صدای مردی پاسخ داد: «در را باز کن.» از جواب خیلی گیج شده بودم چون چیزی جز سیاهی نمیدیدم، بنابراین دوباره پرسیدم. همان جواب را گرفتم. دستم را دراز و دستگیره ی در را حس کردم. دستگیره را چرخاندم، در را باز کردم و مستقیماً به سمت بهشت رفتم. سفیدترین و درخشانترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم. همه جا ابرهای سفید و پفدار بود، اما مانند اتاقی بدون دیوار به نظر می رسید، فقط ابر. به بدنم نگاه کردم و همان لباسی را به تن داشتم که موقع خودکشی پوشیده بودم، که به نظرم عجیب بود. فکر کردم یک ردای سفید یا چیزی خاص گیر بیاورم. شروع به نگاه کردن به اطراف کرده و دوباره دروازه ی طلایی را دیدم، اما این بار میتوانستم همه چیز را ببینم. خیلی مجلل نبود، اما زیبا بود. به دنبال خدا یا عیسی گشتم و کسی را ندیدم، بنابراین تصمیم گرفتم به سمت دروازه بدوم و وارد شوم تا همه را ببینم. با تمام سرعتی که میتوانستم روی این ابرها میدویدم. یادم رفت بگویم که قبل از مرگ کاملاً بیناییام را از دست داده بودم. وقتی مُردم، تمام بیناییام را به دست آوردم. داشتم به سمت دروازه میدویدم و همینطور که میدویدم، دروازه به عقب کشیده و از من دورتر میشد تا این که دیگر نمیتوانستم آن را ببینم. دویدن را متوقف کردم چون فهمیدم که هرگز به آن نخواهم رسید. خیلی گیج شده بودم. یک جای کار میلنگید. زانو زدم و دعا کردم چون نمیتوانستم عیسی را پیدا کنم و از او پرسیدم چه خبر است. از عیسی خواستم که لطفاً ظاهر شود چون من در قلمرو او بودم و نمیدانستم چه کار کنم. به محض اینکه چشمانم را باز کردم، پاهایی با صندلهای طنابی دیدم. به آرامی سرم را بالا آوردم و ردایی سفید و بسیار تمیز بر تن مردی دیدم که فقط میتوانستم او را به عنوان خود عیسی مسیح بشناسم. تنها تفاوت این بود که صورتش بسیار درخشان بود و خورشید مستقیماً در مرکز صورتش میتابید. میتوانستم ریش قهوهای و موهای قهوهای تا شانهاش را ببینم. او به نظر یک مرد سفیدپوست میآمد. کاملاً شوکه شده بودم. خیلی حرفها و درخواستها داشتم، اما فکر کردم از او بپرسم که آیا میتوانم اول وارد دروازه شوم و بعد گپ بزنیم. وقتی این را از او پرسیدم، با انگشتش به من اشاره کرد و با جسارت گفت: «نه.» دوباره پرسیدم و گفتم: «لطفا، میتوانم بیایم داخل؟» به جای اینکه فوراً جواب بدهد، اجازه داد صدای شوهرم را بشنوم که اسمم را فریاد میزند. به او گفتم: «به هر حال میتوانم بروم؟» پاسخ او این بود: «وقت تو نیست. همین الان برگرد.» بلافاصله به بدنم برگردانده شدم.
شروع به شنیدن صدای تکنسینهای اورژانس در اطرافم کردم. آنها یک ماسک هوا روی صورتم گذاشته و سپس داخل آمبولانس گذاشته بودند. بالاخره به اورژانس رسیدم و آنقدر دچار خفگی شدم که به دستگاه تنفس مصنوعی وصلم کردند. دو روز بعد به هوش آمدم. وقتی به هوش آمدم کاملاً نابینا بودم. یک لوح نوشتاری به من دادند. از آنها پرسیدم چرا نابینا هستم. آنها به من گفتند که به دلیل مصرف بیش از حد مواد مخدر است. چشمانم را بستم و دعا کردم که اگر قرار است زنده بمانم، بیناییام را به من برگردانید. وقتی چشمانم را باز کردم، دید تونلی داشتم و تا پایان روز تمام بیناییام را به دست آوردم. من همچنان هر روز دعا میکنم.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت:
زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ:
19/03/2024
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، اقدام به خودکشی، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
هم خوشایند و هم ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری و بیداری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری عادی روزمره ی شما مقایسه شد؟
خودآگاهی و هوشیاری عادی
در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
ممکن است در طول مصرف بیش از حد چند بار بیهوش شده باشم، اما به غیر از آن، تمام مدت هوشیار بودم. تمام مدت با خودم صحبت میکردم و میگفتم چقدر عجیب است که هنوز در حال فکر کردن هستم. وقتی در بهشت را باز کردم، کل موقعیت برایم منطقیتر شد.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟
به نظر میرسید همه چیز همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد. در لوله، زمان خیلی سریع میگذشت، اما فکر میکنم به این دلیل بود که من خیلی سریع میرفتم. در تاریکی مطلق، به نظر میرسید زمان وجود ندارد، اما من در عجله و وحشت کامل برای خروج از آنجا بودم. در بهشت، عجله کردم تا این که متوجه شدم دروازهها جلوی چشمانم ناپدید میشوند. وقتی با عیسی ملاقات کردم، میدانستم که عجله دارم زیرا او یا میخواست مرا وارد دروازه کند یا مرا به جای دیگری بفرستد. عجلهای اعصاب خردکن بود!
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟
نه
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
من میتوانستم همه چیز را درست مثل این که روی زمین میبینم ببینم. کاملاً طبیعی بود.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
شنوایی من تحت تأثیر قرار نگرفت. وقتی عیسی با من صحبت می کرد، میتوانستم بشنوم. همچنین میتوانستم صدای فریاد شوهرم را بشنوم که وقتی در بهشت بودم، برای من فریاد میزد.
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
بله، یک لوله ی کوچک بود. احساس میکردم مثل یک سرسره آبی دراز کشیدهام. خیلی سریع و واضح بود. میتوانستم از درون آن ببینم. رنگهایی که میدیدم از کهکشانی میآمدند که هنگام سفر در لوله با سرعتی آنقدر زیاد از کنارم عبور میکردند که مجبور شدم چشمانم را ببندم زیرا وحشتزده بودم و از فضا خوشم نمیآید.
آیا در تجربه ی خود موجودی دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
بله، نور درون بهشت بسیار روشن بود! نه آنقدر روشن که به چشمانتان آسیب برساند، اما فوقالعاده روشن و سفید!
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟
قلمرو آشکارا عرفانی یا غیرزمینی. در تجربه ی من، در مجموع در چهار مکان مختلف بودم. اولین مکان زمانی بود که بالای بدنم روی زمین شناور بودم. دومین مکان، تونلی در فضای بیرونی بود. سومین مکان، تاریکی مطلق بود، بدون ستاره یا چیزی. چهارمین مکان، در ورودی بهشت، روی ابرها، جلوی دروازه ی طلایی.
در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
ترس، گم شدن، گیجی، شوکه شدن، غم، پذیرش، هیجان، نگرانی، فروتنی، آرامش و رضایت.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آسودگی یا آرامش
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را میفهمید؟
همه چیز در مورد کیهان، من شروع به درک دین کردم و این که ما زمان زیادی را صرف جنگیدن بر سر این که آیا عیسی و داستان او واقعی است یا نه، کردهایم و کاملاً به من ثابت شد که او ۱۰۰٪ واقعی است.
آیا به مرزی یا نقطهای بیبازگشت رسیدی؟
من به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب فرستاده شدم، وقتی دروازه را دیدم و به سمت آن دویدم،و بعد، شروع به دور شدن از من، کوچک شدن و ناپدید شدن کرد. و بعد از ملاقات با عیسی، او مرا مجبور به بازگشت به زمین کرد.
پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟
مسیحی - مسیحی دیگر، من به عیسی مسیح اعتقاد داشتم اما به ندرت به کلیسا میرفتم. زیاد دعا میکردم.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه شما تغییر کرده است؟
بله، من اکنون ۱۰۰٪ در مورد زندگی پس از مرگ تأیید دارم، بنابراین بسیار هیجانزدهام که وقتی زمانش فرا برسد بمیرم. اکنون وقتی دعا میکنم هیچ شکی وجود ندارد و صادقانه بگویم هرگز نخواهد بود. من یکی از آن مسیحیانی خواهم بود که به جای تغییر دین، حاضر است سرشان بریده شود، زیرا حقیقت را دیدهام و نمیخواهم هرگز به پروردگارم بیاحترامی کنم.
در حال حاضر چه دینی دارید؟
مسیحی - مسیحی دیگر، من همچنان به ندرت به کلیسا میروم، اما همچنان زیاد دعا میکنم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی مطابق با باورهای زمینی شما بود؟
محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، سازگار بود و هم نبود، من فقط باور داشتم که احتمالاً به بهشت خواهم رفت و با عیسی ملاقات خواهم کرد. من باور نداشتم که قرار است بالای بدنم شناور شوم یا از تونلی در فضا عبور کنم. فکر هم نمیکردم که قرار است در تاریکی مطلق قرار بگیرم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
بله، قبلاً باور داشتم که مهم نیست چه کاری انجام میدهم زیرا هیچ کس تماشا نمیکند، اما اکنون احساس میکنم که صد در صد اوقات تحت نظر هستم. احساس میکنم برای همه چیز قضاوت میشوم، اما نه به صورت منفی، فقط بیشتر آگاه هستم که باید انسان خوبی باشم زیرا اکنون میدانم که پاسخگو خواهم بود.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدهاید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدهاید؟
من با یک موجود یا صدایی مشخصاً با منشأ عرفانی یا غیرزمینی روبرو شدم. قبل از اینکه عیسی را ببینم، صدایی شنیدم که به من میگفت "در را باز کن". حالا میفهمم که یا عیسی یا خدا به من میگفت که این کار را انجام دهم. وقتی در بهشت دعا کردم، عیسی جلوی من ظاهر شد و با من صحبت کرد و به من گفت که نمیتوانم وارد دروازه شوم چون وقت من نیست، پس از این که نخستین باری که از او پرسیدم نه گفت.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟
بله، من عیسی را دیدم. او ردای سفیدی پوشیده بود که تا مچ پایش میرسید. صندلهای طنابی پوشیده بود. ردایش آستینهای بلند آویزان داشت. نور خورشید از مرکز صورتش میتافت. موهای موجدار قهوهای داشت که کمی از شانههایش گذشته بود. همچنین ریش قهوهای کوتاهی داشت. او جوان به نظر میرسید، شاید ۲۵ تا ۳۵ سال، اگر مجبور باشم حدس بزنم.
در طول تجربهتان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، بله، وقتی از چندین مکان در فضا برای رسیدن به بهشت فرستاده شدم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟
بله، وقتی در بهشت را باز کردم، فوراً متوجه شدم که یک راز واقعی را کشف کردهام که مردم روی زمین واقعاً از وجود آن مطمئن نیستند. و سپس وقتی با عیسی ملاقات کردم، احساس کردم راز بزرگتری را میدانم که اگر فرصتی پیش بیاید، بیصبرانه منتظرم آن را به اشتراک بگذارم، زیرا میدانستم که ممکن است نتوانم در بهشت بمانم.
در طول تجربهتان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، عیسی به من گفت که خانوادهام هنوز به من نیاز دارند و این باعث شد که باور کنم این هدف من در زندگی است.
در طول تجربهتان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، من به معنای واقعی کلمه با عیسی مسیح در بهشت ملاقات کردم. او و بهشت را با چشمان خودم دیدم! پس از مرگ، روحم از بدنم خارج شد و از خودم بالاتر رفت. سپس به داخل لولهای رفتم که میتوانستم فضای بیرونی را ببینم. مرا به تاریکی پرتاب کرد، جایی که صدایی به من گفت دری را باز کنم، و وقتی این کار را کردم، بهشت را دیدم و به درون آن قدم گذاشتم. یک دروازه ی طلایی وجود داشت. سعی کردم وارد آن شوم اما همین که نزدیک شدم ناپدید شد، بنابراین دعا کردم و عیسی ظاهر شد و با من صحبت کرد. او درست جلوی چشمانم ایستاد و مستقیماً با من صحبت کرد.
پی از تجربه ی شما چه تغییراتی در زندگی تان رخ داد؟
من توانستم سیگار کشیدن را بعد از دعا در مورد آن ترک کنم. سلامت روان من رو به بهبود بوده است. اکنون به عیسی نزدیکتر هستم. من از آنچه میگویم و انجام میدهم و نحوه ی برخورد با مردم بسیار آگاهتر هستم. اکنون همه را به عنوان یک روح میبینم. مردم را متفاوت میبینم و اکنون نگران روح آنها هستم.
پس از NDE
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
نه
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ داده است، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم.به جز NDE-ی خودم، تقریباً هیچ چیز دیگری را به یاد نمیآورم. این کاملاً افکار و حافظهام را تسخیر کرده است. هر روز، چندین بار در روز آن را مرور میکنم. هر روز سعی میکنم آن را بفهمم.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما معنادار یا مهم باشد؟
هر دو بار دعاهایم فوراً مستجاب شد. بار اول وقتی برای ظهور عیسی در بهشت دعا کردم و بار دوم وقتی برای بازگشت بیناییام دعا نمودم.
اکنون در مورد واقعیت تجربهتان چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، من احساس خوشبختی میکنم که این اتفاق برای من افتاده است! همچنین نوعی تجربه ی تنهایی است زیرا میخواهید آن را به اشتراک بگذارید و در مورد آن صحبت کنید و با افراد زیادی ارتباط برقرار کنید، اما این یک تجربه ی منحصر به فرد است که بسیاری از مردم ممکن است فکر کنند شما دیوانه هستید یا فقط آن را برای جلب توجه جعل میکنید.