< کریستوفر دبلیو، تجربه نزدیک به مرگ NDE 13541

کریستوفر دبلیو، تجربه نزدیک به مرگ NDE
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

ما در ویل، کلرادو(Vail, Colorado)، در کنار یک تپه اسکی، در یک کلبه ی کوهستانی سه طبقه زندگی می‌کردیم. پدرم برای ویل ریزورتس(Vail Resorts) کار می‌کرد و یک اسکی‌باز مشتاق بود. مادرم هر روز مرا با اسکی به مدرسه می‌برد، در حالی که من را به شکل گوه(wedge)جلوی خودش جمع می‌کرد. این نخستین آشنایی من با اسکی بود و در نهایت قبل از این که بتوانم راه بروم، اسکی را یاد گرفتم. من بچه ی ماجراجویی بودم و به دلایلی که هنوز نمی‌توانم توضیح دهم، یک روز تصمیم گرفتم در امتداد نرده ی باریک تراس آفتابگیر طبقه ی آخرمان راه بروم. به سختی لحظات منتهی به آن را به یاد می‌آورم، اما به وضوح تمام جزئیات اتفاقات بعد از آن را به یاد دارم. حدود پنج سال پس از حادثه، کابوس‌های مکرری داشتم که باعث می‌شد در حالی که سقوط را مرور می‌کردم، با عرق سرد از خواب بیدار شوم. چیزی باعث شد که روی آن نرده لیز بخورم، به احتمال زیاد یخ، و من با سر به داخل راه‌پله ی سیمانی زیرزمینمان که سه طبقه ارتفاع داشت، افتادم. خوشبختانه، یکی از مهمانانی که با ما زندگی می‌کرد، درست به موقع در زیرزمین را باز کرد تا مانع از افتادن من شود، اگرچه لبه ی در در این حین سرم را برید. بدون آن مداخله، تقریباً مطمئناً امروز اینجا نبودم.

پس از این که به والدینم اطلاع داده شد، آنها مرا با فولکس واگن باگ(VW Bug) به اورژانس بیمارستان عمومی دنور بردند. یادم می‌آید که وقتی روی یک میز فلزی و بعداً در طول عکسبرداری با اشعه ی ایکس معاینه‌ام می‌کردند، احساس سرمای شدیدی داشتم. اگرچه من به معنای معمول فیزیکی هوشیار و بیدار یا از نظر بصری آگاه نبودم، اما هنوز می‌توانستم همه ی اتفاقات اطرافم را بشنوم، از جمله حرکت پزشکان و پرستاران و نگرانی دیوانه‌وار مادرم. به یاد نمی‌آورم که پدرم آنجا بوده باشد، اگرچه حتماً بوده. تجربه ی نزدیک به مرگ من زمانی شروع شد که روی میز اشعه ی ایکس بودم، درست در لحظه‌ای که قلبم ایستاد.

در ابتدا، احساس سرد و بالینی میز فلزی زیر پایم را به یاد می‌آورم، چه میز عمل باشد و چه میز اشعه ی ایکس. این حس، همراه با احساس ترس، حدود نیمی از تجربه با من ماند. سپس اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد. مانند بسیاری دیگر که تجربیات مشابهی را توصیف کرده‌اند، متوجه شدم که هوشیاری‌ام بالای میز معاینه شناور است و در حالی که پزشکان مشغول کار بودند، به بدنم نگاه می‌کردم. درک من محدود بود، تقریباً مانند دید تونلی، و عمدتاً بر خودم متمرکز بود. پس از مدت کوتاهی معلق ماندن در آنجا، چه برای چند ثانیه و چه چند دقیقه، نمی‌توانم بگویم، شروع به بالا رفتن از طبقات مختلف بیمارستان کردم. در طول این صعود، همچنان خودم را با وضوح قابل توجهی می‌دیدم، گویی از طریق دوربین‌های دوچشمی که به طور فزاینده‌ای قدرتمند می‌شوند، نگاه می‌کنم. حتی با دورتر شدن، بدنم در آگاهی‌ام به همان اندازه و فاصله به نظر می‌رسید، که توضیح آن دشوار است، اما با ادامه ی تجربه واضح‌تر شد.

ناگهان، خودم را در ارتفاع بسیار بالایی از زمین یافتم، احاطه شده توسط چیزی که به نظر تونلی از نور می‌رسید. در همان زمان، هنوز می‌توانستم بدنم را روی میز عمل ببینم، گویی بخشی از آگاهی من به آن صحنه متصل مانده بود، در حالی که بخش دیگری چیزی را تجربه می‌کرد که مانند یک سفر فیزیکی به نظر می‌رسید، اگرچه اکنون آن را متافیزیکی می‌دانم. این احساس فیزیکی بود زیرا من به شدت از احساساتی مانند سرما، ترس، عدم اطمینان و درماندگی آگاه بودم. با این حال، این مدت زیادی طول نکشید. به تدریج، احساس کردم که گرما مرا احاطه کرده است، مانند گرمای آرامش‌بخش آتش در زمستان، همراه با حس عمیقی از امنیت و تعلق. حتی با این که به نظر می‌رسید میلیون‌ها مایل از زمین فاصله دارم، هنوز هم می‌توانستم سیاره و بدنم را روی میز از طریق همان آگاهی دوگانه ببینم.

در همین زمان، شروع به درک آنچه اتفاق می‌افتد کردم. حس خرد بر من غلبه کرد، گویی به دانش جهانی دسترسی دارم در حالی که هنوز به نوعی کودک باقی مانده‌ بودم. این عمیق‌ترین لحظه ی زندگی من تا آن زمان بود. اگرچه کاملاً نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما عمیقاً احساس آرامش می‌کردم. به یاد دارم که گفتگویی درونی در مورد معنا و هدف زندگی داشتم، گویی بینش و همدلی کسی بسیار بزرگتر و خردمندتر را داشتم، به خصوص در رابطه با خانواده‌ام. به نظر می‌رسید که آگاهی من مدتی در این حالت باقی مانده بود تا این که مهمترین لحظه ی تجربه رخ داد.

همانطور که در مورد این درک والا تأمل می‌کردم، حضور موجودی را احساس کردم که مرا با گرمی، شفقت و عشقی وصف‌ناپذیر در آغوش گرفته است. توصیف این احساسات حتی پس از یک عمر تأمل، هنوز تقریباً غیرممکن است. من هیچ شکل فیزیکی یا چهره‌ای ندیدم، اما احساس کردم که کاملاً توسط این حضور احاطه شده‌ام. این حس عمیقی از امنیت و شادی به من داد. سپس چیزی تغییر کرد. من از صدایی در ذهنم آگاه شدم، اگرچه نمی‌توانم لحن آن یا این که مرد بود یا زن را به خاطر بیاورم. صدا به وضوح ارتباط برقرار کرد و با تأکید بر اراده ی آزادم، انتخابی را پیش روی من قرار داد.

به من گفته شد که تصمیم مهمی برای گرفتن دارم که ساده اما عمیقاً تأثیرگذار برای کسانی است که مرا در زمین دوست دارند. می‌توانم در این مکان بمانم، عاری از درد و سرشار از امنیت، شادی و عشق ابدی، یا می‌توانم به زمین برگشته و به زندگی‌ام با خانواده‌ام ادامه دهم. برای یک کودک چهار ساله، این تصمیم بزرگی بود، اما در آن لحظه‌ی روشن‌بینی و درک، کاملاً با انتخابم احساس آرامش می‌کردم. وقتی این تصمیم را گرفتم، آگاهی‌ام به آگاهی یک کودک خردسال بازگشت. من به سادگی با گفتن این که به مادرم نیاز دارم و می‌خواهم زندگی و بازی کنم، پاسخ دادم. این کلمات دقیقاً همان چیزی را منعکس می‌کردند که یک کودک احساس می‌کند. تقریباً بلافاصله پس از آن، در بدن فیزیکی‌ام بیدار شد. چشمانم را باز کردم، روی تخت بیمارستان نشستم، مادرم را وحشت‌زده کردم و پرسیدم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده است.

چیزی که بعداً مرا شگفت‌زده کرد این بود که فهمیدم حدود یک ماه در کما بوده‌ام. به تجربه‌ی من، انگار فقط چند لحظه بین تصمیمم و بیدار شدنم فاصله بوده است. به نظر می‌رسد که تجربه‌ی نزدیک به مرگ من زودتر اتفاق افتاده و بدنم برای بهبودی به زمان نیاز داشته تا دوباره هوشیاری‌ام را به دست بیاورم. فقط می‌توانم نتیجه بگیرم که این زمان‌بندی به من اجازه داد تا به شکلی برگردم که کاملاً با پیوستن دوباره به مادرم همسو باشد. یادم می‌آید که به او اطمینان دادم که حالم خوب است و بعد در مورد سگمان، سینامون(Cinnamon)، پرسیدم، که نشان می‌دهد چقدر سریع به نگرانی‌های ساده ی دوران کودکی‌ام برگشتم.

از نظر پزشکی، بعداً به من گفته شد که ضربه به سرم شدید بوده است. پزشکان مطمئن نبودند که آیا بینایی‌ام را دوباره به دست می‌آورم یا نه، زیرا چشمانم متورم و بسته بود و نگران آسیب احتمالی مغز بودند. با وجود این، من به طور کامل بهبود یافتم و حتی بینایی ۲۰/۲۰ پیدا کردم. ما همیشه این نتیجه را نوعی لطف می‌دانستیم. دوست دارم فکر کنم که به من فرصت دیگری برای زندگی داده شد و سعی کرده‌ام آن را به طور کامل زندگی کنم. از آن زمان، هم فقدان و هم قدردانی را تجربه کرده‌ام، از جمله درگذشت پدر و مادرم و اخیراً خواهرم پس از نبردی طولانی با سرطان. من همچنان معتقدم که همه ی ما دوباره در همان قلمرو پر از عشق و آرامشی که من در طول رویداد نزدیک به مرگم به اندازه ی کافی خوش شانس بودم، دوباره به هم خواهیم پیوست. پس از این که والدینم از این موضوع مطلع شدند، مرا در ماشین فولکس واگن خود گذاشته و با عجله به بیمارستان عمومی دنور بردند، جایی که به اورژانس منتقل شدم. فقط یادم می‌آید که وقتی روی تخت فلزی معاینه‌ام می‌کردند، خیلی سردم بود، و بعد وقتی که برای عکس‌برداری با اشعه ی ایکس می‌بردند. من واقعاً به شکل فیزیکی معمول هوشیار نبودم (بیدار نبودم و بینایی نداشتم)، اما می‌توانستم شلوغی و جنب و جوش اطرافم، پزشکان و پرستاران که در حال رفت و آمد بودند، و البته مادرم که خیلی نگران و مضطرب بود را بشنوم. به طرز عجیبی، یادم نمی‌آید پدرم آنجا بوده باشد. اما حتماً بوده. به هر حال، سفر واقعی و تجربه ی نزدیک به مرگ من از روی آن تخت عکس‌برداری با اشعه ایکس شروع شد، جایی که قلبم ایستاد. و این روایت من از آن تجربه است:

اول، یادم می‌آید که آن تخت فلزی سرد و کلینیکی، یا تخت عمل یا تخت عکس‌برداری با من بود. و این احساس در نیمی از تجربه نزدیک به مرگم با من ماند، سرد و ترسیده. اما اتفاقی که بعد افتاد خیلی غیرمنتظره بود و، مانند داستان‌های بسیاری از افراد دیگر، خودم (یا حداقل هوشیاری بصری‌ام) را در حال شناور شدن بالای تخت معاینه یافتم، در حالی که پزشکان روی من کار می‌کردند، به خودم نگاه می‌کردم. با این حال، بیشتر، دید تونلی من روی خودم متمرکز بود. بالاخره من بچه بودم و فقط داشتم ابتدایی‌ترین دیدگاه را نسبت به آنچه می‌دیدم، درک می‌کردم. پس از مدت کوتاهی (شاید چند ثانیه یا چند دقیقه، مطمئن نیستم)، شروع به شناور شدن در طبقات مختلف بیمارستان کرده و در تمام این مدت، دید تونلی فوق‌العاده واضحی از خودم روی آن تخت داشتم. با این که در طبقات بیمارستان دورتر و دورتر می‌شدم، دید تونلی من از خودم فوق‌العاده واضح بود، انگار دوربین دوچشمی قابل تنظیمی داشتم که به پایین نگاه می‌کرد و هر چه دورتر می‌رفتم، قوی‌تر می‌شد. با وجود این که همزمان خیلی دور شناور بودم، در ذهنم به یک اندازه و فاصله ی یکسان به نظر می‌رسیدم. درک این مفهوم عجیب است، اما با پیشرفت سفرم، همه چیز برایم واضح‌تر شد.

چیز بعدی که به یاد می‌آورم این است که در یک لحظه، در ارتفاع بسیار بالایی از زمین شناور بودم و می‌توانستم یک تونل روشن را در اطرافم ببینم. اما واقعیت این است که هنوز می‌توانستم خودم را روی تخت عمل ببینم، انگار یک طرف مغزم روی آن کانال تنظیم شده بود و طرف دیگر چیزی را که مانند یک سفر فیزیکی به نظر می‌رسید، تجربه می‌کرد، اما در نگاه به گذشته، یک سفر متافیزیکی بود که در آن بودم. دلیل این که آنقدر فیزیکی به نظر می‌رسید این بود که کاملاً به میزان سرمای هنوز احساس شده‌ام، و عدم اطمینان و بخشی از من که ترسیده بود، همگی در یک درماندگی به هم گره خورده بودند. اما نه برای مدت طولانی. درست در همان زمان بود که کم‌کم شروع به احساس گرما در اطرافم کردم (مانند راحتی نشستن کنار آتش در زمستان) و حس امنیت و خانه! در این مرحله، شاید میلیون‌ها مایل از زمین فاصله داشتم، اما هنوز می‌توانستم آن را ببینم و هنوز می‌توانستم خودم را روی تخت عمل با آن دید تونلی منحصر به فرد و دوگانه ی خود ببینم.

همچنین در همین زمان بود که واقعاً شروع به درک آنچه اتفاق می‌افتاد کردم و احساس کردم حس خرد بر من غلبه می‌کند. من در حالت دانش جهانی بودم، اما از نظر فنی هنوز یک کودک بودم. مطمئناً عمیق‌ترین و معنادارترین لحظه ی زندگی و زندگی معنوی من در آن مقطع بود. اگرچه هنوز نمی‌دانستم قرار بود چه اتفاقی بیفتد، اما احساس آرامش داشتم. به وضوح به یاد دارم که با خودم در مورد هدف و معنای زندگی گفتگوی درونی داشتم، گویی پیرمردی با دانش، تجربه و همدلی فراوان برای نسل بشر و به طور خاص خانواده‌ام بودم. فکر می‌کنم ذهن معنوی من مدتی در این حالت ماند. اما آنچه بعداً اتفاق افتاد، بدون شک، عمیق‌ترین لحظه ی زندگی معنوی و جسمی من بود!!

همانطور که با ذهنی درگیرتر و دانشی بیشتر از آنچه بدن زمینی‌ام در آن برهه از سن می‌شناخت، به زندگی فکر می‌کردم، احساس کردم یک «موجود» با گرما، شفقت، عشق و چیزی که توصیف آن را حتی پس از ۶۰ سال زندگی برای تعمق در مورد آنچه واقعاً در آن لحظه اتفاق افتاده است، تقریباً غیرممکن می‌دانم، دستانش را دور من حلقه کرد. من هرگز چهره، هیکل یا چیزی شبیه به انسان ندیدم که به عنوان یک شکل فیزیکی ثبت شود، اما احساس کردم که کاملاً توسط یک موجود متافیزیکی که هرگز نمی‌شناختم یا تصور نمی‌کردم، احاطه شده‌ام. در آن زمان احساس امنیت و شادی باورنکردنی بود. اما در آن زمان بود که چیزی تغییر کرد. می‌توانستم صدایی را در سرم بشنوم، اما لحنش یا این که مرد بود یا زن را به خاطر نمی‌آورم، فقط این که آن صدا آنجا بود، قرار بود با اذعان کامل به اراده ی آزاد، انتخاب بسیار مهمی را به من بدهد.

به وضوح از من پرسیده شد: "اکنون شما یک انتخاب بسیار مهم دارید، انتخابی بسیار ساده، اما بسیار تأثیرگذار برای کسانی که شما را روی زمین دوست دارند." "می‌توانید انتخاب کنید که اینجا با من بمانید، جایی که هرگز درد نخواهید کشید، در امنیت و شادی خواهید بود و می‌توانید برای همیشه در ابدیت با آگاهی و عشق زندگی کنید، یا می‌توانید انتخاب کنید که زندگی خود را روی زمین با خانواده‌تان بگذرانید." این یک انتخاب بسیار بزرگ برای یک کودک چهار ساله بود. با این حال، با وضوح و دانشی که در آن لحظه احساس کردم، در تصمیم خود بسیار احساس رضایت و کمال کردم. و وقتی این کار را کردم، دوباره در افکارم و در آن انتخاب، به آن کودک کوچک چهار ساله تبدیل شدم. فقط به یاد دارم که به این موجود (که او را به عنوان خدا یا شاید عیسی به عنوان ناجی خود شناختم) گفتم: "من به مادرم نیاز دارم، می‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم بازی کنم." خیلی ساده است، اما حدس می‌زنم درست مطابق با چیزی باشد که یک بچه ی چهار ساله فکر می‌کند یا می‌گوید. لحظاتی بعد در سفر متافیزیکی‌ام، بدن فیزیکی‌ام از خواب بیدار و چشمانم را باز کردم، همزمان در تخت بیمارستان از خواب پریدم (نزدیک بود مادرم را دچار حمله ی قلبی کنم) و از مادرم پرسیدم: «من کجا هستم؟ چه اتفاقی افتاده؟»

اما یکی از چیزهای بسیار شگفت‌آور برای من، همانطور که بعداً در زندگی‌ام فهمیدم و داستان آنچه را که در طول این تصادف برایم اتفاق افتاد شنیدم، این است که حدود یک ماه در کما بودم. و آن لحظه‌ای که از خواب بیدار شدم و مادرم را دیدم، در واقع تنها چند لحظه بعد (در ذهن من) و نتیجه ی انتخاب زندگی در تجربه ی نزدیک به مرگم بود که یک ماه پیش اتفاق افتاده بود. و گمان می‌کنم از نظر فنی، آن زمان بود که قلبم دوباره زنده شد، اگرچه جدول زمانی بیدار شدن من برای غافلگیر کردن مادرم یک ماه طول کشید. فقط می‌توانم حدس بزنم که بدنم به زمان بهبودی نیاز داشت و خدا به من اجازه داد سفر نزدیک به مرگ را در هماهنگی کامل با در آغوش گرفتن نهایی مادرم تجربه کنم. راستی، چه کسی از بیدار شدن غیرمنتظره و ناگهانی پسر کوچک چهار ساله‌اش داشت گریه می‌کرد! یادم می‌آید که گفتم: «اشکالی ندارد مامان، من خوبم، اما سینامون کجاست؟» (سگ خانواده‌مان). لذت‌های ساده زندگی!

از نظر بالینی، بعداً به من گفته شد که ضربه و آسیب به سرم آنقدر شدید بوده که آنها می‌پرسیدند آیا دوباره می‌توانم ببینم (چشمانم ورم کرده و بسته بود) و همچنین این فرضیه را مطرح کردند که ممکن است آسیب مغزی داشته باشم. شاید کمی دیوانه شدم؟ بیشتر در ورزش و ماجراجویی، اما در نهایت بینایی ۲۰/۲۰ هم داشتم که همه ی ما آن را به لطف خدا در بازگرداندن یک پسر جوان به دنیا برای زندگی بهتر نسبت دادیم! دوست دارم فکر کنم که همینطور بوده است! آن زمان چندین معجزه دریافت کردم، اما هنوز هم باید به بهترین شکل ممکن زندگی کنم، به افتخار پدر و مادرم که هر دو اکنون فوت کرده‌اند، و اخیراً خواهر کوچکم که متأسفانه در نبرد طولانی خود با سرطان جان باخت. من ایمان دارم که همه ی ما دوباره در آن نیروانا (احساس آرامش) شگفت‌انگیز و دوست‌داشتنی پس از مرگ که من بسیار خوش‌شانس بودم که آن را تجربه کردم و در طول تجربه ی نزدیک به مرگم نگاهی اجمالی به آن داشتم، با هم خواهیم بود.

جنسیت: مرد

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۶/۲/۱۹۶۵

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله از آنجایی که قلبم ایستاد و تجربه من عمدتاً در آن نه دقیقه رخ داد، حدس می‌زنم که یک جنبه ی فیزیکی و متافیزیکی آشکار در تجربه من در یک قلمرو معنوی وجود داشته است. در زیر شرح کامل آن تجربه آمده است.

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. یک بار که شاید خودم را در دروازه‌های بهشت ​​​​یافتم، گرما، امنیت و حضور در قلمرو دنیای دیگر را احساس کردم. البته! همانطور که در روایت اصلی من شرح داده شده است در مورد تجربه‌ام، احساس کردم وقتی در قلمرو یا فضای جدید، یا به عبارت دیگر، یک جهان موازی یا بهشت، قرار گرفتم، متوجه شدم که درک عمیق و دانش دنیوی جدیدی دارم که ناگهان ذاتی شده است، اگرچه در آن زمان واقعاً آن را درک نکردم و تفاوت را تا بعداً متوجه نشدم. و این مدت کوتاهی بود، زیرا به عنوان یک کودک با عقل یک کودک برگشتم. اگرچه در اعماق وجودم می‌دانستم که چیزی فراتر از درک، اما به طرز شگفت‌آوری خاص و مهم را تجربه کرده‌ام. بنابراین بله، بالاترین سطح هوشیاری و آگاهی من در طول تجربه ی خارج از جهان بود و از آنجایی که کودک بودم، واقعاً هیچ مقایسه‌ای وجود نداشت. در آن زمان، برای گرفتن چنین تصمیم مهمی، از هوش بسیار بالاتری برخوردار بودم و سنگینی آن هر روز با من زندگی می‌کند!

در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنایش را از دست داد.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. خب، دوباره، از آنجایی که من بچه بودم و فقط کاری را که یک پسر ۴ ساله انجام می‌دهد انجام می‌دادم، در آن زمان بینایی دقیقی از واقعیت خود نداشتم. فقط زمان بازی و یک حادثه ی ناگوار بود (یا با بزرگتر شدن و درک اهمیت همه چیز، بسیار خوش شانس بودم). بنابراین وقتی دوباره در قلمرو دیگر بودم، به شدت به آنچه با عقل یک بزرگسال یا شاید چیزی عمیق‌تر می‌گذشت، با درک بسیار جهانی‌تری از آنچه اتفاق می‌افتاد، توجه داشتم. واقعاً قابل توجه است وقتی واقعاً می‌نشینم تا این را در ذهنم زنده کنم. نوشتن داستانم در اینجا یادآوری بزرگی بوده و به من کمک می‌کند تا هنوز همه چیز را درک کنم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره‌تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟ نه بله فکر می‌کنم اتاق بیمارستان/میز معاینه کاملاً روشن بود و همانطور که بدن من از طبقات (سطوح) بیمارستان بالا می‌رفت، تونل بیشتر شبیه قیفی بود که به وسعت و دروازه ی ستارگان گسترش می‌یافت. کمتر روشن، اما با تأثیر همه ی اینها، یک میلیون بار واضح‌تر!!

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه نه

آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی. بله دروازه و شاید حتی موجود معنوی که او(مرد)، او(زن) یا آن دستانش را دور من حلقه کرده بود. درک این که آیا وقتی آنجا بودم واقعاً یک موجود قابل مشاهده بود دشوار است ، اما مهم نبود زیرا همه چیز در مورد احساس و ارتباط معنوی بود.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ یک قلمرو کاملاً عرفانی یا غیرزمینی همانطور که قبلاً اشاره شد، واضح است که جایی خارج از سیاره ی زمین بود. احساس می‌کردم که فقط در میان ستارگان در کهکشان شناور هستم، اما هنوز کانال یا تونل بینایی دوم را داشتم تا خودم را همزمان روی تخت عمل ببینم. الان حتی نزدیک شدن به آن برایم سخت است، اما آنجا جایی بود که بودم و بدون نگرانی یا دغدغه بودم. احساس امنیت، گرما، شهود و شادی می‌کردم، درست تا زمانی که از من خواسته شد آن تصمیم را بگیرم، که با اشتیاق انجام دادم. همچنین هیچ نوع حباب یا پیله‌ای ندیدم. من فقط در آن حالت وجود داشتم، من و روح/فرشته/موجود برتر/خدا. فکر نمی‌کنم که شادی کاملاً درست باشد؛ بیشتر احساس امنیت، گرما، آسایش و روشن‌بینی داشتم، اما بله، شاید خوشبختی در دانش و درک تازه‌ام از جهان و هدیه‌ای که با توانایی تجربه و احساس چنین لطفی در ارائه ی حق انتخاب دریافت کردم.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشبختی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم. همه چیز در مورد جهان توصیفش از زمانی که به عنوان یک کودک ۴ ساله به دنیا آمدم بسیار دشوار است، اما من واقعاً با استعدادی احتمالاً "بزرگسالانه و فراتر از آن احتمالاً دانش کیهانی و دنیوی" بودم تا بتوانم تصمیمات بسیار روشن و آگاهانه‌ای در مورد زندگی و انتخاب بسیار عمیقی که برای زندگی کردن داشتم، از جایی که متوقف شدم، بگیرم. اما البته بدون آن دانش. من کاملاً می‌دانستم که باید با زندگی کردن، چیزهای بزرگتر را یاد بگیرم. با این حال، فکر می‌کنم زمان‌هایی در زندگی‌ام بوده که در زمینه‌های دشوار، مانند مرگ اعضای خانواده، هدایای کوچکی از دانش را احساس کرده‌ام. من به تازگی خواهر کوچکم را از دست داده‌ام و احساس می‌کنم که در لحظات پایانی زندگی‌اش از طریق آن لنز با او ارتباط برقرار کرده‌ام!

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان برایتان تداعی شد؟ نه نامطمئن همانطور که قبلاً ذکر شد، بدون مرز، فقط وجود در فضایی جادویی در میان ستارگان/کهکشان/جهان. شاید بتوانید مرزهای ستارگان دور را در نظر بگیرید، اما مکانی که احساس می‌کردم بدون هیچ محدودیتی همزمان در همه جا حضور دارد!

آیا به مرز یا نقطه ی بی بازگشتی رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم فکر می‌کنم این را در بخش‌های قبلی به خوبی توضیح داده‌ام. بسیار واضح، قابل فهم، دلسوزانه، و با حق انتخاب برای زندگی‌ام.

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ مسیحی - کاتولیک من کاتولیک بزرگ شدم، اما در آن زمان هنوز خیلی جوان بودم، بنابراین تا بعد از این تجربه، درک واقعی از ایمان نداشتم. بله در بیشتر عمرم، همیشه مذهبی یا معنوی بوده‌ام، اما نه در محیط کلیسا. گاهی اوقات می‌رفتم. اما بیشتر اوقات، فقط باورداشتم که هنگام بودن در طبیعت، هیچ کلیسا و مکان بهتری برای صحبت با خدا وجود ندارد. هنوز هم همین احساس را دارم، اما امروزه، به خصوص پس از از دست دادن پدر و مادرم و اخیراً خواهرم، مانند بسیاری از افراد مسن‌تر، مذهبی‌تر می‌شوم. خودم را در حال رفتن به کلیسا بیشتر می‌بینم و بخش خوبی از آن به اجتماع مربوط می‌شود.

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - سایر مسیحیان وقتی ازدواج کردم، همسر باپتیست جنوبی‌ام از من خواست که به دین او بپیوندم. من از کاتولیک به مسیحی تغییر مذهب دادم. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید، هم سازگار هم نبود. من در آن زمان فقط یک کودک بودم، بنابراین تقریباً چیزی در مورد زندگی نمی‌دانستم. اما در طول تجربه‌ام، در طول مدت حضورم در آنجا، دانش جهانی به من داده شد. البته من آن دانش را با خودم نیاوردم که به زندگی‌ام به عنوان یک کودک ۴ ساله برگردم، اما همیشه این حس ذاتی را داشته‌ام که تجربه‌ام به من چشم‌اندازی از زندگی داده است که به من کمک کرده مسیر درست زندگی را انتخاب کنم.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شده است؟ بله مطمئناً، به عنوان یک پسر کوچک، من بیشتر با اصول اولیه ی زندگی کردن به بهترین شکل ممکن مطابق با موهبتی که برای ادامه دادن به من داده شده بود و در چارچوب پارامترهای کودکی، آغاز کردم. در طول زندگی‌ام، تمام تلاشم را کرده‌ام تا با احترام به خدا و موهبت او یعنی فرصت دوباره در مرحله‌ای از زندگی که در آن بودم، ادامه دهم. من در این تلاش به هیچ وجه کامل نبوده و اشتباهات زیادی مرتکب شده ام. اما همیشه سعی کرده ام انسان خوبی باشم و نسبت به افرادی که برایم مهم بودند، دلسوزی و عشق داشته باشم. در سال‌های بالاتر، خودم را در حالی یافته ام که دارم تا جایی که می‌توانم با همه ی مردم اینگونه رفتار می‌کنم.

آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ نه بله من تقریباً «نامطمئن» را انتخاب کردم، اما فکر می‌کنم سوال بالا در مورد شواهد وجود خدا و این سوال در مورد وحدت یا وحدت جهانی، برای من، واقعاً همان چیزی است که من آن را تجربه کردم.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله فکر می‌کنم تا الان بارها به این موضوع اشاره کرده‌ام که او، فرشته یا موجود معنوی او، مرا پذیرفته و در آغوش گرفته است.

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ بله من لحظات خاصی در زندگی داشته‌ام که در مورد چیزها حس خاصی داشتم و از خودم می‌پرسیدم که چگونه می‌توانم در مورد آنها بدانم. با این حال، اکنون مثالی به ذهنم نمی رسد. بله فکر می‌کنم پاسخی که از آن کودک ۴ ساله به خود ۶۰ ساله‌ام دادم، بسیار متفاوت از تجربه ی NDE و درک چشم ذهن با دانش جهانی در زمان تصمیم‌گیری‌ام است. فکر می‌کنم آن هدیه ی شگفت‌انگیز به من داده شد تا در آن عمق ببینم و بفهمم که زندگی خوب و کامل از دیدگاه پیچیده‌تر (در واقع بسیار فراتر از آن) یک بزرگسال چقدر مهم است، اما سپس مجذوب آن طرز فکر ۴ ساله شدم تا زندگی‌ام را از نو آغاز کنم. با این حال، در طول سال‌ها مواقعی بوده که از طریق حالت‌های رویا یا شاید در طول چند عمل جراحی که تحت آرام‌بخش کامل انجام داده‌ام، لحظات کوتاهی از وضوح و دانش بیشتر داشته‌ام.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله در لحظات منتهی به و در طول نقطه ب تصمیم‌گیری که به من داده شد، کاملاً از وجود ابدیت و گزینه ی پذیرش آن آزادی و سعادتی که در ورود به آن گزینه وجود داشت، یا هدیه ی شگفت‌انگیز انتخاب گزینه ی زندگی در طول زندگی، آگاه شدم. باز هم، فکر می‌کنم احتمالاً در دروازه‌های بهشت ​​​​بودم و واقعاً نمی‌فهمیدم که به راستی بودن در بهشت ​​​​چگونه خواهد بود. اما من به اندازه ی کافی (موقتاً) از دانش کیهانی برخوردار بودم که برایم روشن بود که انتخاب زندگی به چه معناست و از این که نگاهی اجمالی به معنای ابدیت به من داده شده بود، بسیار خوشبخت بودم. نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله من مطمئناً می‌دانستم که به شدت آسیب دیده‌ام، و اگرچه احتمالاً در آن زمان نمی‌دانستم که مرگ بالینی به چه معناست، اما آن موهبت شگفت‌انگیز دانش جهانی برای مدت کوتاهی و به اندازه ی کافی طولانی به من داده شد تا بفهمم انسان بودن به چه معناست و چه دشواری ها، سختی‌ها، دردها و غیره را در زندگی خود تجربه می‌کنیم. اما مهمتر از همه، ارزش یک زندگی کامل را آموختم و این که کاملاً ارزش یک زندگی خوب و وفادارانه را دارد. علاوه بر این، افتخارآمیز بود که تمام تلاش خود را بکنید، با خانواده ی خود درست رفتار کنید و جایگاه خود را در بهشت ​​یا فردوس ​​​​کسب کنید. بله بله، به عنوان یک مادر برای یک پسر! او در آن زمان دنیای من بود و آن فکر یا احساس عشق عامل اصلی در انتخاب زندگی بود. من به مادرم نیاز داشتم. جالب است که به یاد نمی‌آورم که چنین احساسی را با پدرم داشته باشم. شاید همه ی اینها بعداً اتفاق افتاد، زیرا ما بسیار نزدیک شدیم.

پس از تجربه‌تان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگ در زندگی‌ام من مطمئنم که تجربه‌ام مرا در موقعیتی قرار داد که زندگی کامل و معناداری داشته باشم. من آنقدر جوان بودم که چیزهای زیادی در مورد زندگی، مانند دین و غیره می‌دانستم، اما در اعماق وجودم می‌دانستم که زندگی روی زمین باید با بهترین ظرفیت ما سپری شود و پس از آن، ما این فرصت را داریم که جایگاه خود را در زندگی پس از مرگ به دست آوریم و فراتر از آنچه که در طول تجربه‌ام بسیار خوش‌شانس بودم که نگاهی اجمالی به آن داشته باشم را ببینیم. همچنین فکر می‌کنم که یک عمر طول کشیده تا واقعاً همه چیز را درک کنم. و تا حدی، بخش زیادی از آن سفر زندگی (از نظر فکری/معنوی) گاهی اوقات بیداری «ناخودآگاه» بوده است. اگر حدود ۲۵ سال دیگر زنده بمانم، مطمئنم که با نزدیک شدن به روزهای پایانی‌ام، وضوح هدفم کاملاً آشکار خواهد شد. بله برای کسانی که با داستان مفصل تجربه ی NDE-ی خود با آنها صحبت کرده‌ام، فکر می‌کنم این نوع صمیمیت تأثیر دارد. این موضوع بسیار شخصی است، اما درس‌هایی برای آموختن دارد و شاید به کسانی که آن را می‌شنوند، دیدگاه متفاوتی در زندگی خودشان بدهد. اما مطمئن نیستم که چند نفر از آن افراد واقعاً به آن گوش داده‌ یا باور کرده اند که واقعی است. باز هم، در مورد خواهرم، خدا، امیدوارم و دعا می‌کنم که واقعاً حرف مرا شنیده باشد. من معتقدم که او این کار را کرد و این به او کمک کرد و در آن دوران دردناک و ترسناک به او آرامش داد. آخرین باری که با او صحبت کردم، به من گفت که چقدر ترسیده بود.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله من مجبور شدم آن را در ذهن، قلب و روحم به عنوان یک جوان دوباره تجربه کنم تا حتی آن را درک کنم. بنابراین، تا نوجوانی چیزی به کسی نگفتم. هنوز در رویاها و تصوراتم بسیار واضح بود، فقط باید آنچه را که اتفاق افتاده بود می‌پذیرفتم و باور می‌کردم. من تا به امروز فقط داستان را با تعداد انگشت‌شماری از مردم به اشتراک گذاشته‌ام. من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم. از آنجایی که فقط ۴ سال داشتم، در آن زمان تجربه یا خاطرات بسیار محدودی از زندگی داشتم. این تأثیرگذارترین و عمیق‌ترین تجربه ی زندگی من در آن زمان بود، و در واقع، چیزی است که تا به امروز مرتباً به آن فکر می‌کنم، بنابراین به وضوح برجسته است.

آیا پس از این تجربه، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟ نامطمئن من فردی بسیار خلاق با توانایی اختراع چیزها (محصولات)، خلق هنر و موسیقی هستم. افراد زیادی با این هدایا وجود دارند، اما برخی از آنها آنقدر طبیعی هستند که من اغلب آنها را هدیه می‌دانم. من شک دارم که آیا هیچ یک از این هدایا ارتباطی با تجربه ی من دارند یا نه، زیرا به همه ی ما این زندگی داده شده است تا زندگی کنیم و این یک هدیه ی زندگی است. این که چگونه از آن استفاده، آن را خرج و زندگی می‌کنیم، همه یک انتخاب شخصی است. به نظر من، بسیاری از مردم این هدیه را با بی‌تفاوتی یا تخریب عمدی زندگی، دیگران، جامعه یا اجتماع هدر می‌دهند. چه فقدان بزرگی، اما این توضیح می‌دهد که چرا این همه آدم غیر خوشحال در دنیا وجود دارد. تجربه ی من بسیار ساده، زیبا، اما فوق‌العاده تأثیرگذار بود! یک انتخاب ساده برای زندگی زمینی یا ماندن در بهشت ​​با روح یا خدا در کنارم. پیامدهای مدت کوتاهی که از نظر متافیزیکی در دروازه‌های بهشت ​​​​بودم، فراتر از کلمات بود، اما به من عقل موقت و دانش جهانی داده شد که برای درک دامنه ی آن انتخاب ساده به عنوان یک انسان پیشرفته نیاز داشتم. و این که اگر زندگی را انتخاب نمی‌کردم، چه چیزی را از دست می‌دادم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله در سال‌های اولیه‌ام، فکر می‌کنم تا حدود ۱۶ سالگی، این را با کسی در میان نگذاشتم. نگران بودم که خانواده و دوستانم بیش از حد قضاوت کنند، به خصوص والدینم که از نوع قدیمی یا سخت‌گیر بودند و نمی‌خواستند چیزی در این مورد بشنوند! اما با گذشت سال‌ها، داستان را با چند نفر از عزیزانم، دوستان نزدیکم، همسرم، برادرم و اخیراً خواهرم، قبل از فوتش در هفته ی گذشته، در میان گذاشتم. هر کسی که داستانم را با او در میان می گذاشتم، کنجکاو می شد و چند نفر هم داستان‌های خودشان را داشتند، مثل برادرم که تا همین اواخر نمی‌دانستم. مطمئن نیستم که کسی تحت تأثیر تجربه ی من قرار گرفته باشد، اما شاید آنها مرا بهتر درک کرده و از این که آن را به اشتراک گذاشته‌ام خوشحال شده باشند. اما دعا کرده‌ام که خواهرم می توانست تجربه و سخنان از سر راهنمایی و آرامش بخش من را بشنود، زیرا او از حالت کما به مرگ فعال تبدیل و در نبرد با سرطان شکست خورد. تمام تلاشم را کردم تا به او شفافیت بدهم که نترسد، تا مطمئن شوم که او آغوشی را که هنگام مرگم در طول تجربه‌ام احساس کردم، خواهد شناخت. او پس از یک هفته در حالت آرام‌بخش کامل چشمانش را باز کرد تا در پایان، خانواده‌اش را در کنار خود ببیند. فقط یک دقیقه طول کشید، اما آن لحظه تا آخر عمر در خاطرم خواهد ماند! من دل شکسته بودم، اما امیدوارم که حرفم را شنیده باشد. روحت شاد، خواهر کوچک! نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه‌تان داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. توصیف دقیق‌تر این است که من از یک کمای یک ماهه بیرون آمده و هفته‌ها پس از آن نیاز به بهبودی داشتم. بنابراین، همانطور که در طول سال بعد بهبود می یافتم، می‌توانم بگویم که شروع به دیدن رویاهای عرق سرد کردم که آن سقوط و سپس NDE-ی مرا بلافاصله پس از آن زنده می‌کرد. سال‌ها طول کشید تا واقعاً سنگینی آن را درک کنم، و احتمالاً تا زمانی در نوجوانی‌ام واقعیت تجربه‌ام را واقعاً درک نکردم. پیش از این که کمی بزرگ شوم و نوجوانی‌ام را در آغوش بگیرم، باید مدتی بچه می‌ماندم. با گذشت سال‌ها، درک و ارزش تجربه‌ام تشدید شده است. فکر می‌کنم به خصوص با رسیدن به اوایل دهه ی ۶۰ زندگی‌ام، مرگ و میر من آشکارتر می‌شود و تمایل فزاینده‌ام به زندگی کردن در هر لحظه با نیت، شفقت و لطف، وضوح و روشنی دارد. من در کودکی نمی‌توانستم آن را به طور کامل درک کنم، اما در طول مسیر نشانه‌های کوچکی از اهمیت آن داشتم. در سال‌های اصلی بزرگسالی‌ام، مانند اکثر افراد، درگیر استرس کار، حرفه و نیازهای خانوادگی شدم. با نزدیک شدن به یک ربع آخر زندگی‌ام، برای چیزهای مهم زندگی ارزش زیادی قائلم: خدا، خانواده، طبیعت، جامعه. و فکر می‌کنم به دلیل تجربه ی نزدیک به مرگم، می‌توانم این کار را بهتر انجام دهم.

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا تا کنون هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نه بله فکر می‌کنم همینطور باشد. در اوایل، سعی کردم نسخه‌های طولانی از داستانم را برای آماده کردن زمینه تعریف کنم. سوالات پرسیده شده، انگیزه‌های خوبی برای من بودند تا آنچه را که از زوایای مختلف فکر، احساس و تجربه می‌کردم به یاد بیاورم. بنابراین امیدوارم افکار روشنگرانه‌ای را به اشتراک گذاشته باشم که تغییر ایجاد کند. پرسشنامه، به نظرم عالی بود. کار تیمی خوبی داشتید! تنها چیزی که کاملاً از آن مطمئن نیستم این است که شک دارم روایت‌ها و پاسخ‌هایم به اندازه ی کافی عمیق یا قابل فهم باشند تا بتوانند روایت دقیقی از تجربه‌ام ارائه دهند. ما در اینجا با ایده‌های بزرگی، شاید فراتر از درک بشر، سر و کار داریم که گمان می‌کنم کمی کوتاهی کرده‌ام. اما تمام تلاشم را کردم تا دیدگاه و درک خود را از آنچه در محدوده و جدول زمانی مراحل مختلف زندگی‌ام اتفاق افتاده است، بیان کنم. امیدوارم این برای پروژه ی شما مفید بوده باشد. پس از تکمیل این نظرسنجی، احساس می‌کنم بیش از هر زمان دیگری به احترام به هدیه‌ای که به من داده شده است، متعهدم.

فقط این که اغلب از خود پرسیده‌ام، وقتی (دوباره) بمیرم، آیا همان سفر و نقطه ی فرود در دروازه‌های بهشت ​​را تجربه خواهم کرد؟ یا جایگاه خود را در بهشت ​​به دست آورده‌ام؟ قصد دارم بقیه ی عمرم را تا آخرین نفس، تمام تلاشم را برای به دست آوردن آن انجام دهم!