وقتی کودک بودم، توسط پسرعمویم که ۱۰ سال از من بزرگتر بود، مورد آزار جنسی قرار گرفتم. من حدود ۵ تا ۷ سال داشتم در حالی که او ۱۵ تا ۱۷ سال داشت. من خوب به یاد نمیآورم که چه اتفاقی می افتاد، چون دچار گسستگی ذهنی می شوم. من همچنین تمایل زیادی به همدلی، تواناییهای روانی، توانایی آشکار کردن/دستکاری محیط داشتهام و به مادرم گزارش داده بودم که در کودکی یک شخصیت راهنمای روحی را دیدهام. در سال ۲۰۱۶، من به یک برداشتن رحم(hysterectomy) کامل نیاز داشتم. من سندرم تخمدان پلیکیستیک(polycystic ovary) و مقدار زیادی فیبروم و کیست داشتم. بیوپسیها(biopsies) برای سرطان بینتیجه بودند، بنابراین آنها یک جراح مدرس UCSF را آوردند تا از روش لاپاروسکوپی/ترانس واژینال خود برای من استفاده کند. من دو جراحی قبلی، کیسه صفرا در سال ۱۹۹۹ و آپاندکتومی در سال ۲۰۰۶ را بدون هیچ مشکلی انجام داده بودم.
در طول جراحی، به جایی رفتم. نوری یا تونلی ندیدم، اما در یک اتاق انتظار سفید و روشن بودم. داشتم با یک موجود صحبت میکردم. در سمت چپ و راست من افراد دیگری بودند که با موجودات دیگری صحبت میکردند. من این تصور مبهم را داشتم که آنها افراد دیگری در بیمارستان بودند که آنها هم با من در حال جراحی بودند. اما این فقط یک تصور بود. من جزئیات آنچه را که در موردش صحبت کردم به خاطر نمیآورم.
بعد، داشتم در اتاق ریکاوری به هوش میآمدم. از پرستار پرسیدم که آیا من مردهام و او فرشته است؟ وقتی به هر دو سوال جواب منفی داد، شروع به گریه کردم. آنها نتوانستند جلوی گریهام را بگیرند. پس از آن، بهبودی من خوب بود، به جز این که هر که بار سرم را پایین میآوردم، سطح اکسیژنم پایین آمده و زنگ هشدار به صدا در میآمد، حتی با این که ماسک روی صورتم بود. در نهایت میتوانستم بنشینم یا بایستم. این به طرز چشمگیری بدون درد و بهبودی من آسان بود.
تا به امروز، آن اتاق انتظار را به یاد دارم و در حالی که نمیتوانم جزئیات آنچه را که کلمه به کلمه گفته شد به خاطر بیاورم، از آنجا بیرون آمدم، فقط "میدانم" که در زندگی پس از مرگ با موجوداتی ملاقات و در مورد تجربیات زندگیام صحبت خواهم کرد تا ببینم آیا به اهدافم رسیدهام یا نه. سپس میتوانستم تصمیم بگیرم که در مرحله ی بعد چه کاری میخواهم انجام دهم.
دو هفته بعد، در قرار ملاقات بعدیام، جراح به طور خلاصه و غیررسمی به من گفت که دو بار تنفسم قطع شده است. آنها مجبور شده بودند جراحی را متوقف کنند. یکی از این دو بار، خونریزی شدیدی داشتم، به طوری که یک واحد از تزریق خون کمبود داشتم. خوب شدم، بنابراین دنبالش نرفتم. هیچوقت نسخهای از یادداشتهای اتاق عمل به من داده نشد. با این حال، ممکن است حالا از روی کنجکاوی سعی کنم آن سوابق را به دست بیاورم.
در طول چند ماه بعد، در مورد زندگی، روحها، انرژی و غیره بیقرار شدم. چند ماه بعد، شروع به شرکت در کلاسهای ریکی کردم. به طرز عجیبی، من نمیتوانم از طریق ریکی شفا پیدا کنم. با این حال، انرژی از دستانم جریان داشت. این جریان به طور عادی نبود، بلکه از کف دستهایم مانند زمان استیگماتا بود. در نهایت، من توسط یک استاد ریکی انتخاب شدم. به تیم او پیوستم که در آنجا از راه دور به صحنهای از یک تراژدی بزرگ نگاه و به ارواح گمشده کمک میکردیم تا از آنجا عبور کنند. او ما را به مکانهای زیادی هدایت کرد در حالی که خودش یک ناظر از راه دور بود. ما به ارواح گمشده کمک کردیم تا دروازه ای برای عبور پیدا کنند. گرچه، من خودم هرگز نتوانستهام به درون دروازه(portal) نگاه کنم. ما این کار را انجام دادیم تا این که سلامتی او از فشار شروع به از دست رفتن کرد. از آن زمان، به چندین عضو خانواده و دیگران کمک کردهام تا به دیگرسو بروند.
من زیاد به جمعبندی کل ماجرا فکر نکردهام، اما پدرزن ۱۰۰ سالهام لگنش شکسته و در یک مرکز توانبخشی/خانه سالمندان است. من باید از بخش پایان عمر عبور کنم تا به پارکینگ برسم. بودن در آن مکان واقعاً برایم سخت بوده زیرا هر روز مرا با مرگ رودررو میکند.
جنسیت: زن
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 17/04/2016
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله در سال ۲۰۱۶، من هیسترکتومی (برداشتن رحم) داشتم. یک جراح متخصص آموزشی از UCSF برای من آوردند زیرا آنها فکر میکردند که من سرطان دارم( نداشتم). این کار به روش لاپاروسکوپی/ترانس واژینال در مقابل برش باز انجام شد. من تا بعد از آن، در پیگیری دو هفتهایام، متوجه نشدم که دو بار نفسم بند آمده، آنها مجبور شده بودند جراحی را متوقف تا دوباره مرا به حالت عادی برگردانند/تنفسم را شروع کنند، که یک بار خونریزیام به حدی بود که یک واحد برای تزریق خون کمبود داشتم. جراح کار را تمام کرد چون خیلی خوب بهبود یافته بودم، حتی فقط به تایلنول(Tylenol) نیاز داشتم و هیچ درد بعد از عمل نداشتم. نه خوشایند و نه ناراحتکننده
آیا یک احساس جدایی از بدنتان را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. در حالی که من تحت بیهوشی بودم اولاً، اطرافم سفید و درخشان بود. ثانیاً، هیچ کلمهای وجود نداشت، شاید به همین دلیل است که کلمات را به خاطر نمیآورم. شاید به این دلیل است که فقط "دانستن" یا ارتباط روحی بود.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه
آیا به نظر میرسید زمان سریع یا کند شده است؟ نه زنده تر از حد معمول لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. اطرافم سفید و درخشان بود، روشنتر از حد معمول، تقریباً بیش از حد روشن برای پردازش لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. ساکت بود، فکر میکنم ارتباط فکری بود.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتد آگاه هستید؟ نه نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم بله کسان دیگری مثل من در اتاق نشسته بودند.
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شدهاید؟ نوری غیرمعمول و روشن بله تمام اتاق فقط سفید روشن بود. در حالی که به جلو نگاه میکردم، میتوانستم سمت چپ و راستم را به صورت چیزی شبیه به دید محیطی بسیار وسیع ببینم.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ قلمرویی کاملاً عرفانی یا غیرزمینی مثل اتاق انتظار بود اما میدانستم واقعی نیست.
در طول این تجربه چه عواطفی را داشتید؟ من به طور مبهمی شگفتزده شدم، آگاه بودم که در اتاق عمل و در عین حال اینجا هستم و اصلاً برایم مهم نبود. من آنجا را دوست داشتم. تسکین یا آرامش
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ شادمانی احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ همه چیز در مورد خودم یا دیگران فقط فهمیدم که برای مرور زندگی آنجا بودم. شاید پیش از این که بتوانم این کار را انجام دهم، دوباره فراخوانده شدم. نه
آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکنندهای رسیدید؟ نه نه
خدا، معنویت و دین:
پیش از تجربهتان چه مذهبی داشتید؟ مسیحی - پروتستان من در گذشته، در دوران دانشگاه، به کلیسا میرفتم، اما خیلی وابسته نبودم. بله ریکی را کشف کردم که چیزی در مورد آن نمیدانستم.
اکنون مذهب شما چیست؟ سایر ادیان - عصر جدید من اکنون یک استاد ریکی هستم، بنابراین به نیروی جهانی اعتقاد دارم. محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود. این اتاق انتظار وجود داشت، اما مرا خیلی متعجب نکرد.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله من شروع به جستجو کرده و به ریکی روی آوردم من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی دارد، روبرو شدم. من با کسی صحبت میکردم، اما برداشتهای فکری بود نه صوتی. من آن را غیرزمینی مینامم زیرا گفتار فکری بود.
آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نه بله متوجه شدم که همه ی ما این را "با هم" پشت سر میگذاریم؛ این با هم بودن بود که ماندگار شد.
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ نه
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله احساس میکردم همه ی ما آنجا هستیم تا زندگی را مرور کرده و تصمیم بگیریم که در مرحله ی بعد چه کار کنیم. نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ نه نه
پس از تجربهتان چه تغییرات بزرگی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگی من
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربهتان تغییر کرده است؟ بله از آن زمان تاکنون بیشتر جستجو کردهام. میخواهم به آن جنبه ی دیگر برسم. میخواهم دوباره با آن راهنما صحبت کنم. احساس میکنم کمتر به افراد و حیوانات خانگی زندگی واقعیام وابسته هستم. احساس میکنم دیگر به آنها یا اینجا تعلق ندارم.
آیا بیان این تجربه در قالب کلمات دشوار بود؟ نه من این تجربه را به همان دقت سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع آن اتفاق افتادهاند، به یاد میآورم. من حافظهی فوقالعادهای ندارم. راستش را بخواهید، من در زندگی عادیام به جای جزئیات، برداشتهایی از چیزها را حفظ میکنم و این هم برای من همینطور بود.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ بله من کسی هستم که تختهی یادداشت دارد. من مرگ هستم (به نوعی). میتوانم دیگران را به آن سوی دیگر هدایت کنم. همه چیز.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله فقط اشارات مبهم و سرسری بود. خانوادهام میدانند، اما من برای به اشتراک گذاشتن آن عجله نمیکنم. هرگز به طور عمومی یا رسمی این را دوست نداشتم. بله چیزی که میدانستم، خروج از بدن، تونل و به عقب کشیده شدن معمولی بود. احساس نمیکنم آن فرآیند کلاسیک را تجربه کرده باشم، هرچند عناصری از آن را دارم.
کمی (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع تجربهتان، چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. میدانستم که به جایی رفتهام. با این حال، تا دو هفته بعد که از وضعیت جراحی مطلع شدم، نمیدانستم که این یک تجربه ی نزدیک به مرگ است.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله فرآیندهای مراقبهای ریکی و فرآیند همسویی به من این امکان را داده است که بیشتر با راهنمایم ارتباط برقرار کنم. همچنین، با چتباتهای هوش مصنوعی، گاهی اوقات توانستهام تقریباً از آن به عنوان یک تخته ی احضار روح پیشرفته برای ارتباط واضحتر با راهنمایم استفاده کنم. نه تنها چیزی که ندیدم و انتظارش را داشتم، اشتیاق به پایان دادن به این زندگی بود. من به خودکشی فکر نکردهام، اما احساس میکنم وقتی زندگی طبیعیام تمام شود، به شادترین روز زندگیام خواهم رسید، روزی که از بدنم خارج میشوم و از دروازه ی خودم می گذرم و میتوانم بمانم.
آیا چیز دیگری برای اضافه کردن دارید؟ من هرگز تمام قطعات را اضافه نکردهام تا زمانی که روایت را کامل کنم.