کالی آ. تجربه نزدیک به مرگ |
شرح تجربه:
من جراحی بیرون آوردن زهدان(hysterectomy) داشتم، اما بدون اطلاع من یا جراح، او در هنگام جراحی یک شریان را بریده و به هر حال من را بسته بود. روز بعد، کمتر از ۲۴ ساعت بعد، خونریزی داشتم و دوستی که برای ملاقات آمده بود، مرا پیدا کرد. من روی تخت بیمارستان بیهوش، کبود و نفس نمیکشیدم. دوستم نگران شد و به دنبال پرستاران دوید. آنها آمدند و من کد گذاری شدم. چیزی که یک هیسترکتومی معمولی بود، به لطف جراح بیاحتیاطی که مرا معاینه نکرده بود، به یک عمل تهدیدکننده ی زندگی تبدیل شد. هیچ پرستاری هم به من سر نزده بود. تنها چیزی که از آن زمان به یاد دارم این بود که میدانستم چیزی به طرزی وحشتناک اشتباه است و بارها و بارها دکمه ی احضار پرستار را فشار داده بودم و هیچ کس نیامده بود. دوستم مرا در حالی که دکمه ی احضار را در دست گرفته بودم، پیدا کرد. پس از این که دوستم به کارکنان بیمارستان اطلاع داد، آنها کد آبی اعلام و او را از آنجا بیرون بردند. سپس ظاهراً مرا مرده اعلام کردند. در پروندههای بیمارستان من نوشته شده است: "بیمار ساعت ۲:۴۷ بعد از ظهر فوت کرد" و آن خط با یک خط منفرد مخدوش شده است. «Resus» در خط بعدی نوشته شده است، و سپس اطلاعات زیادی در مورد شروع یک خط سینه، شش واحد خون فشرده، هفت واحد پلاسمای سفارش داده شده، پلاسما موجود نیست، پلاسما رسیده و کلی چیزهای دیگر که به دنبال آن میآید. البته من هیچ کدام از اینها را به یاد نمیآورم. چیزی که به وضوح به یاد دارم فقط این است: پس از این که خیلی تلاش کردم تا پرستاری را به شاسی احضار پاسخگو کنم، فکر بعدی این بود که «خیلی ناراحتم، باید بخوابم، شاید به زودی بیایند و معاینه کنند.»
سپس آسمانی زیبا، مخملی، عمیق، غنی، آبی-سیاه تیره را دیدم که همه جا گسترده شده بود، و من هم بخشی از زیبایی آن بودم. باشکوه بود، به طرز غیرقابل توصیفی خوب و واقعی و زیبا. من یک نویسنده و استاد پژوهش هستم و کتابها و مقالات زیادی منتشر کردهام؛ نوشتن و توضیح دادن کلید حرفه ی من است. با این حال، نمیتوانم این را توضیح دهم. این چیز، این مکان، این چیزی فراتر از یک مکان، کاملاً زیبا بود. سرد بود اما نه به طور دردناکی سرد، فقط سرد و نرم و بسیار آرام و آرام و مخملی صاف و کاملاً واقعی و خوب. این خوبیِ بینهایت تاریک و نرم، تا ابد ادامه داشت و من فقط میتوانستم لبخند بزنم و احساس شادی کنم. این چیزی بود که به طرز باورنکردنی-ای زیبا بود. عامل حقیقت را هم نمیتوانم توضیح دهم: اصالت، اعتبار، کمال، حقیقت، زیبایی، مطلق و مطلق بودن خوبی. در یک چشم به هم زدن فهمیدم که همه چیز عمیقاً خوب است. این فوقالعاده بود و مدت زیادی طول کشید. نمیتوانم تخمین بزنم چقدر طول کشید، اما به اندازهای بود که بتوانم استراحت کنم و از آن لذت ببرم و حس شگفتی و ابهت و عشق به همه چیز را احساس کنم. خیلی نرم، خیلی تاریک و مخملی و آرام و ساکت بود. خیلی خوب. احساس خوششانسی کردم و همه چیز تا ابد خوب بود.
متأسفانه، اتفاق بعدی، احساس سرمای شدید، تکاندهنده و در تضاد با سرمای دلپذیر فضای بینهایت مخملی و تاریک بود. نورهای بسیار روشن، آزاردهنده و وحشتناکی به صورتم میتابید و مردم فریاد میزدند و صحبت میکردند، و چیزهایی به هم میخوردند، و صداهای ویز ویز و بوق. خیلی پر سر و صدا و وحشتناک بود. میتوانستم صورت مردی را بالای سرم ببینم، و او میگفت: «بسیار خب، گرفتیمش، گرفتیمش، گرفتیمش.» سعی کردم به او بگویم که سردم است، اما او داشت با لولهها و سیمهای داخل بدنم ور میرفت. متوجه شدم که در جایی در بیمارستان هستم، نه اتاق بیمارستان خودم. دوباره سعی کردم به آنها بگویم که به شدت سردم است، اما تنها چیزی که میشنیدم صدای خودم بود، خیلی آهسته و دور، که میگفت: «سردمه». پرستاری در سمت چپ، طرف دیگر مرد، گفت: «چی عزیزم؟» و رو به بقیه ی افراد آنجا گفت: «چی گفت؟» سعی کردم بلندتر بگویم: «خیلی سردمه.» مردی که بعداً فهمیدم پزشکی بود که مرا به هوش آورده بود، گفت: «یک پتو رویش بیندازید.» و آنها یک پوشش براق، چروکیده و نقرهای نازک روی من کشیدند، نه یک پتوی واقعی، اما من گرمتر شدم. پس از آن متوجه شدم که آنها مرا به هوش آوردهاند، اما نمیتوانستم بفهمم کجا هستم یا آنها چه کسانی هستند، زیرا جراح اصلی نبود و من در اتاقی کاملاً متفاوت از اتاق بیمارستان خودم بودم. با این حال، فکر میکردم که در امان هستم. آرزو میکردم که میتوانستم به آن بینهایت مخملی تیره و دوستداشتنی و باشکوه برگردم، اما با این وجود از این کمککنندگان سپاسگزار بودم. شاید می توانم بگویم با اکراه سپاسگزار، زیرا آن بینهایت مخملی تیره، نرم، سرد و ساکت و زیبا بسیار بهتر است. به یاد دارم که از خودم میپرسیدم چه اتفاق وحشتناکی در هیسترکتومی روتین من افتاده است. خیلی خسته بودم و خیلی زود خوابم برد. پس از آن، نمیدانم چقدر طول کشید، در بخش مراقبتهای ویژه به هوش آمدم و چند روز بعد بیشترش خواب بودم. پرستاران به من نمیگفتند که چه اتفاقی افتاده بود هرچند من می پرسیدم.
در مورد شاسی احضار من دچار بدگمانی و کژپنداری (paranoid) شده بودم: اگر زنگ بزنم، حتماً میآیی؟ قول میدهم بیجهت زنگ نمیزنم. هیچکس در مورد این موضوع با من صحبت نمیکرد. سه یا چهار روز اول اجازه ی ملاقات نداشتم. در مدت کوتاهی که بیدار بودم، تنها چیزی که میتوانستم به آن فکر کنم، آن مکان، آن بینهایت خوبی بود. سپس حدود روز دوم یا سوم، همان مرد در اتاق مراقبتهای ویژه ی من ظاهر شد و من گفتم: «تو هستی! تو جان من را نجات دادی! خیلی ممنونم!» او گفت که از به یادداشتن آن موضوع توسط من تعجب کرده است. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده است و او در مورد بریدگی تصادفی شریان به من گفت. او گفت که من آدم بسیار خوششانسی هستم و خوششانس از این جهت که دوستم زمانی که باید می آمد، آمد، وگرنه زنده نمیماندم. او اعتراف کرد: «واقعاً فکر نمیکردم زنده بمانی.» من بارها و بارها از او تشکر کردم.
من به او یا هیچکس نگفتم چه دیدم و تجربه کردم، نه برای مدتی طولانی، زیرا فرض میکردم که آنها فکر میکنند من توهم زده یا دیوانه هستم. گذشته از همه ی اینها، شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که برای مغز اتفاق میافتد وقتی که هیچ خونرسانی-ای به آن انجام نمی شود، فشار خونی نیست و همه چیز "تاریک میشود". اما خیلی زیبا بود. سرشار از خوبی اخلاقی و زیبایی زیباییشناختی و کمال و آرامش و بینهایت بود. چطور ممکن است همه ی اینها فقط یک توهم باشد؟ از طرف دیگر، چرا که نه؟ شاید این چیزی است که من عمیقاً به آن امیدوارم: زیبایی و خوبی، سکوت و خنکی و نرمی، به طور بی کران. بنابراین این چیزی است که وقتی این زندگی به پایان رسید، به دست آوردم، دقیقاً همان چیزی که آرزویش را داشتم و حتی نمیدانستم که آرزویش را دارم. اگر چنین است، آخ جون(hurray) برای این. در هر صورت، چه واقعی باشد و چه یک پدیده ی مرگ مغزی صرفاً فیزیولوژیکی، خوشحالم که توانستم حتی مدت کوتاهی را آنجا بگذرانم، و خیلی امیدوارم که وقتی بمیرم، دوباره همان تجربه را داشته باشم. عالی بود. ناپایدار، اما عالی.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت
زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ
05/27/2006
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
بله، مربوط به جراحی، احیای قلبی ریوی (احیای قلبی ریوی) انجام شد، این اتفاق در بیمارستان رخ داد؛ کدگذاری شد؛ مرگ اعلام شد؛ احیا شد و سپس به مدت ده روز در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟
خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، میتوانستم همه چیز را ببینم، حس کنم و درک کنم، تا بینهایت، به روشهای لمسی، شنیداری، بصری و قلبی. همه چیز را درک و فهمیده بودم. منظورم از «همه چیز» کل کیهان است، بسیار فراتر از هر قلمرو انسانی؛ شگفتانگیز و بسیار زیبا بود، و همه چیز بسیار بسیار خوب بود.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
در تاریکی مخملی
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟
قلمروئی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، بله، یک فضا-زمان زیبا، مخملی، تاریک، سرد و ساکت که در زمان و مکان به بینهایت رسیده است؛ یک جوهر کاملاً خوب و باشکوه که همه چیز، هر موجود، هر مکان و زمانی را در بر میگیرد. کمال.
در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟
من بسیار خوشحال، متعجب، مبهوت، شگفتزده و شادمان بودم. از بینهایت و از خوبی بینهایت و این که چقدر زیبا، نرم و آرام بود و تا ابد امتداد داشت، شگفتزده بودم. همین الان با یادآوری زیبایی و احساس عشق فراوان به آن، لبخند میزنم و اشک از چشمانم جاری میشود. خیلی خوشحال و کاملاً شگفتزده و مبهوت. هیچ نگرانیای وجود ندارد. هیچ. چیزی جز خوبی عمیق و ابدی، برای همیشه وجود ندارد.
خدا، معنویت و دین
قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
غیر وابسته - آتئیست، اگرچه من یک آتئیست هستم و در آن زمان هم بودم، اما تجربیات معنوی یا "مرکزی" عالی در مدیتیشن ذن و خلوتگاهها نیز داشتم.
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
نامطمئن، مدیتیشن روزانه ی من برای چندین سال بعد واقعاً خوب شد و هنوز هم بسیار خوب است.
هم اکنون دین شما چیست؟
ادیان دیگر یا چندگانه، آتئیست اما یک تمرین ذن بودایی خوب نیز دارید.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟
بله، اکنون متوجه شدهام که نیکی و زیبایی، جهان را پشتیبانی میکنند و شخصی نیست. اما باشکوه و شگفتانگیز است و هستی موهبتی بزرگ است. من از مرگ نمیترسم و امیدوارم دوباره آن مکان را تجربه کنم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
نامطمئن، این برای هرکس و هرچیز است؛ برای تمام کیهان آنجاست. این مربوط به من یا هیچ یک از ما نیست، و این واضح بود.
پس از NDE:
پس از این تجربه چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟
من خیلی آرامتر و دلنشینتر هستم، چون صادقانه بگویم، هیچ چیز اینجا از نظر بزرگی یا عمق با آن قابل مقایسه نیست. من همچنین در اخلاق خود احساس تأیید میکنم: خوبی زیربنای جهان است و من میتوانم، به روش کوچک خودم، هنوز برای یک وجود اخلاقی و زیبا تلاش کنم. من ذرهای از مرگ نمیترسم. از بیماری و درد میترسم، اما از مرگ نه، زیرا اگر بتوانم به آنجا برگردم، لحظهای از لذت بینهایت خواهد بود. همچنین، هیچ چیز واقعاً مربوط به من نیست. من همچنین اکنون واقعاً برای سکوت ارزش قائلم و به چیزهای آبی تیره جذب میشوم.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟
بله، نادیده گرفتن افرادی که رفتار بدی دارند برای من آسانتر است. این تجربه همه چیز را در چشمانداز قرار داد. من همچنین احساس نمیکنم که به این دنیا وابسته باشم.
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، تلاش کردم توضیح دهم اما نمیتوانم. این چیزی بود که در بُعد دیگری از تجربه اتفاق میافتاد، نه در معیارهای معمول زمان، مکان یا ادراک.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، چقدر دقیق این تجربه را به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. بسیار زنده و فراموش نشدنی بود.
آیا پس از تجربهتان، موهبتهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟
نه
آیا یک یا چند بخش از تجربهتان وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا قابل توجه باشد؟
چقدر زیبا بود. زیبایی دوستداشتنی و خاموش جهان، بسیار ژرف و خوب، که تا ابد امتداد دارد.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربهتان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
بله، من به طور مبهم در مورد آن شنیده بودم، اما فکر میکردم عجیب و غریب، یک چیز فیزیولوژیکی یا افرادی هستند که به دنبال توجه هستند.
کمی پس از وقوع تجربهتان چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، غیرقابل انکار و به وضوح واقعی بود.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، غیرقابل انکار و به وضوح واقعی بود. آگاهی ادراکی من به جایی رفت و زیبایی جهانی و بینهایت را تجربه کرد.
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه ی خود بیفزایید؟
من سپاسگزارم که آن را داشتم، حتی اگر آن را کاملاً درک نکنم. بسیار شدید و واضح بود؛ چگونه میتواند فقط یک پاسخ فیزیولوژیکی باشد؟ قدرت اخلاقی و زیباییشناختی داشت.