برایان دی. تجربه نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

به عنوان یک نوزاد و کودک نوپا، نود و هفت درصد مواقع توسط پدر بی‌دین و ستیزه‌جوی خود بزرگ شدم. این بیشتر به این دلیل بود که من از طرف مادر بومی آمریکایی و از یک پدر لهستانی، اما نظامی آمریکایی هستم که وقتی حدود ۴ ماه داشتم از هم جدا شده بودند. پدرم حضانت مرا به دست گرفت، که با توجه به سن من در آن زمان در دادگاه نادر است. بسیاری جزئیات تاریک‌تر را برای شما نگه می‌دارم. فقط می‌گویم که او در دوران کودکی‌اش خیلی سخت‌گیر بود، مثلاً "دیوانه‌وار خشن" بود، و این که او در بزرگسالی، گاهی اوقات از نظر فیزیکی، مسائل را سر نزدیکانش "خالی" می‌کرد. وقتی بزرگتر شدم، هر چند تابستان یا بیشتر اجازه ی ملاقات داشتم، و شاید حدود هفت بار در جوانی به یاد دارم که به دیدنم آمد. در دوران کودکی، فیس‌تایم یا اینترنت وجود نداشت، بنابراین تماس‌های تلفنی نادر و چند نامه از طریق پست هر چند تعطیلات منبع اصلی ارتباط بین ما بود. مادرم آنجا نبود و خیلی به من اهمیت نمی‌داد. من دوران سخت‌تر را به او یادآوری کردم و او حتماً به من اطلاع می‌داد. او اسرار زیادی را محکم نگه می‌داشت و واقعاً فقط چند چیز خوب را که به ذهنم خطور می‌کرد به من یاد می‌داد. او بیشتر به فروش ماشین علاقه داشت و با مشتریان و محله شخصیت خوش‌برخوردی داشت. او در جمع بسیار خوش‌برخورد بود. مامان از بیرون خوشحال به نظر می‌رسید، اما من در طول ملاقات‌هایم در خانه، جنبه‌های تاریک‌تر را می‌دیدم. دیگر فقط نگاهی اجمالی به او می‌اندازم. آنقدر که دوست دارم در موردش نمی‌دانم، اما به نظر می‌رسد ندانستن چیز خوبی است. با این حال، از طریق او چند خواهر ناتنی فوق‌العاده دارم. همه ی ما موقعیت‌های بسیار مشابهی داشته‌ایم، بزرگ شدن دیوانه‌وار بدون او، و خاطرات خیلی خوبی نداشته‌ایم. او فقط کوچکترین فرزندمان را تا نوجوانی بزرگ کرد و او از همه بهتر از کار درآمد ، که برای همه ی ما تعجب‌آور بود، خخخ! من یکی مانده به آخر هستم، و تا آنجا که می‌دانیم، تنها پسر از تعداد انگشت‌شمار بچه‌هایی هستم که مامان تا به حال داشته است. من همیشه آرزو می‌کردم که خواهرانم را بهتر بشناسم. فکر می‌کنم مشکلات مامان دلیل اصلی جدایی همه ی ما بود، تا زمانی که همه ی ما بزرگ شدیم. (ممنون فیسبوک!) مادر ما یک مادر وحشی بود! او از آن نوع گستاخ های وحشی جنوبی بود که "روی پشتت بپر". اغلب او را این گونه توصیف کرده‌اند: "نه! آن زن هندی دیوانه؟!؟" و "اوه نه، اینجا نیست، نه؟" شیکاگولند: زندگی معمولی حومه ی شهر، وقتی حدوداً هفت ساله بودم، پدر مجردم که حالا مربی فوتبال من هم شده بود، در اواسط دهه ی ۷۰ به عنوان یک پدر مجرد بهترین عملکرد را داشت.

ما اغلب در حیاط آپارتمان‌هایی که در آنها زندگی می‌کردیم، تمرین فوتبال می‌کردیم و با یک دوست جدید در محله آشنا شدیم که او هم دوست داشت فوتبال بازی کند. اسمش لیان است و یک سال از من بزرگتر است، بچه ی خوبی است، کم‌حرف است، اما آنقدر مهربان است که می‌توان با او فوتبال بازی کرد و وقت گذراند، بسیار قابل اعتماد است. خیلی زود با مادر لیان، نانسی، آشنا شدم، او به شکلی جدید و با طراوت جادویی بود، او به همان اندازه که متفکر بود، سبک و سرزنده هم بود، همیشه با همه لبخند می‌زد و مهربان بود، از جمله من و من هنوز چیز زیادی در مورد آن زندگی نمی‌دانستم. او در نحوه ی برخورد با دیگران بسیار مهربان و دلسوز بود و با لحنی متفکرانه و دلسوزانه با همه صحبت می‌کرد. او کاملاً برخلاف رفتار پدر آموزش‌دیده ی ارتشی‌ام رفتار می‌کرد و کاملاً با مادر واقعی‌ام فرق داشت. او کسی بود که خیلی‌ها او را "عمیق" یا "عصر جدید" توصیف می‌کردند، زیرا به جنبه ی معنوی زندگی بسیار علاقه‌مند بود. من و لیان سرانجام والدین مجردمان را به یکدیگر معرفی کردیم و همه ی ما اغلب اوقات را با هم می‌گذراندیم، با هم شام می‌خوردیم، بازی‌های تخته‌ای بازی می‌کردیم و چند بار در ماه به سینما می‌رفتیم و غیره! سپس، در کمتر از یک سال، والدینمان با یکدیگر نامزد شدند. نانسی خیلی زود نامادری من شد، لیان خواهرخوانده ی من شد و بوم(Boom)، نانسی و پدرم ما را به یک خانه ی شهری جدید و یک محله ی جدید جابجا کردند. فعال: نانسی در سنین ۷ تا ۱۰ سالگی سعی کرده بود در چند سال اول ازدواج به هر دوی ما، لیان و من، نشان دهد که چگونه مدیتیشن کنیم. لیان اصلاً به این کار علاقه‌ای نداشت، زیرا او یک مسیحی فوق‌العاده مذهبی بود و هست. من از این ایده خوشم آمد، راستش را بخواهید در سن ما، برای مدیتیشن کامل، زیادی بیش از حد هیجان‌زده بودم، هرچند با بزرگتر شدنم، گهگاه سعی می‌کردم مدیتیشن کنم. او سعی می‌کرد یوگا را هم به ما نشان دهد، اما ما به آن هم علاقه‌ای نداشتیم. من نمی‌فهمیدم. نه(Nah)، من این‌طور نمی‌نشینم! پاهایت را کجا می‌گذاری، چرا؟ بعداً، وقتی حدود ۸ یا ۹ ساله بودیم، نانسی من را به چند دوره‌ی «رویای بیدار» برد! اگر درست یادم باشد، شاید ۱۲ جلسه رفتیم، و من فکر کردم این خیلی باحال بود! رویای بیداری، تا حدودی "تجسم" است، اما نوعی مراقبه و رویای نیمه‌شفاف است و همچنین به صورت شفاهی توسط یک میزبان هدایت می‌شود. ما قرار بود تصاویر آرامش‌بخش مختلفی را در حالت نیمه‌شفاف، در یک گروه کوچک هفت یا هشت نفره، برای چند ساعت در یک زمان، تصور/تجسم کنیم. از آنچه از آن به یاد دارم، برای من کاملاً رضایت‌بخش بود. فکر می‌کردم که ما کار واقعاً جالبی انجام می‌دهیم! همه آنجا فکر می‌کردند که ما با "ارسال عشق" و ارتعاشات شفابخش، جهان را شفا می‌دهیم! برای من این یک رویای شفاف بود! رویای شفاف نیز به مرور زمان به یک مهارت تبدیل شد. داستان‌های رویا، من می‌توانستم کتاب بنویسم! توسعه: در سنین ۱۰ تا ۱۲ سالگی، نانسی همیشه از تلاش خود برای به یاد آوردن زندگی‌های گذشته‌اش صحبت می‌کرد و فکر تناسخ برای من بسیار جذاب بود، تعجب خواهید کرد که چند نفر تجسم‌های قابل اثبات داشته‌اند! من عاشق این گفتگوها هستم! این موضوع، حتی در بزرگسالی فعلی‌ام، مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد! کل موضوع برخورد با موجودات فضایی و حلقه‌های کشتزار، بعد از خواندن کتابی که او با من به اشتراک گذاشت، به نام "ارتباط - نوشته ویتلی استریبر" در سن دوازده سالگی، برایم جذاب شد! یادگیری در مورد کارما و دارما مرا شگفت‌زده کرد و من عمدتاً سعی کرده‌ام تا به امروز تا حد امکان در "دارمای خوب" باقی بمانم! من آن را درک کردم، می‌توانی به نوعی "آن را تماشا کنی"، زیرا کارما گاهی برای مردم اتفاق می‌افتد! او کتاب‌های پزشکی بومیان آمریکایی زیادی به من هدیه داد که هفته‌ها مرا مجذوب خود کردند! شما می‌توانید با غذاهای طبیعی و گیاهان، بیماری‌ها را درمان و از آنها پیشگیری کنید!؟ من مجذوب قدرت‌های ذهن، مانند تله‌پاتی و شفا شدم و همیشه در حال انجام آزمایش‌های داخلی/خارجی در مورد این موضوعات بوده‌ام. من از کلاس ششم به راهنمایان روح مراجعه می‌کردم، سعی می‌کردم هاله‌ها را ببینم در حالی که با دوستانم مسابقه خیره شدن داشتم! من چند تجربه ی نجومی و آزمایش‌های شگفت‌انگیز دیگری در دوران رشد داشته‌ام! اینها و موارد دیگر، تمام کتاب‌ها و موضوعاتی بودند که حدود کلاس چهارم و پنجم و حالا که بزرگ شده‌ام، ذهنم را با آنها پر می‌کنم. اینها همه موضوعات مشترک بین من و او در دوران رشد بودند و او عاشق این بود که این چیزها کنجکاوی روحم را تحریک می‌کرد. با این که پدر و لیان ترجیح می‌دادند چیزی در موردشان نشنوند، نانسی مدام برداشت‌های جدید و هیجان‌انگیزی از جهان هستی به من نشان می‌داد، حتی تا دوران بزرگسالی‌ام. سال‌های قبل از نوجوانی خیلی سریع خراب شدند. حدود کلاس‌های ششم، هفتم و هشتم به یک اسکیت‌باز/راک‌باز بیش‌فعال تبدیل شده بودم. جدی می‌گویم، هنوز عقل و شعور خوبی داشتم، هنوز از بعضی جهات ساده‌لوح بودم اما به سرعت داشتم مهارت‌های خیابانی‌ام را یاد می‌گرفتم. در این مدرسه ی جدید هم خوب جا نمی‌افتادم و تقریباً علیه همه چیز طغیان می‌کردم.

فکر کنید اگر ارلی بارت سیمپسون ژن‌هایش را با تد تئودور لوگان جوان‌تر ترکیب کرده بود، در کل بچه ی خوبی بود، اما «ببخشید!» مشکلات خشم ایجاد شده بود! من، لیان، نانسی و پدر، دیگر مثل سابق با هم کنار نمی‌آمدیم و استرس زیادی در خانه وجود داشت. اوضاع از هم پاشیده بود... چیزی به اسم «بازار سهام سقوط کرده است؟» آن موقع نمی‌دانستم یعنی چه، اما به نظر می‌رسید هر دوی والدین ما، و والدین بسیاری از بچه‌های دیگر، سال‌ها به خاطر این موضوع کاملاً استرس داشتند! والدین ما حتی بیشتر کار می‌کردند و ما تبدیل به چیزی شدیم که بعضی‌ها به آن «بچه‌های بی‌عرضه» می‌گفتند. ما، نسل ایکس، زمانی بزرگ شدیم که هر دو والدین برای گذران زندگی مجبور به کار کردن شدند، بنابراین بعد از مدرسه تنهایی به خانه، به یک خانه ی خالی، می‌آمدیم. ما اغلب برای خودمان آشپزی می‌کردیم، یا غذا نمی‌خوردیم، چون آن موقع‌ها DoorDash وجود نداشت.

ما خودمان را کمی بیشتر بزرگ کردیم و روزان، جج جودی(Judge Judy) و مارج سیمپسون مادران تلویزیونی ما شدند، هومر، آل باندی و حتی بیل کازبی پدران تلویزیونی ما بودند. جری اسپرینگر و MTV پرستار بچه‌های ما بودند، مایکل جی. فاکس و جان کیوزاک برادران بزرگ تلویزیونی ما بودند. افرادی که در طول نمایش در بار بودند، «چیرز»، خانواده‌ی بزرگ ما بودند، ماریو و لوئیجی عموهای ما بودند و پک-من و یک جوجه‌تیغی، دوستان/دخترعموهای ما در دوران رشد. این روش جدید ما بود و پویایی خانواده از هم پاشیده بود. اوضاع تغییر کرد، همانطور که تغییر کرد... نانسی سعی کرد رابطه‌مان را باز نگه دارد، اما کمی کمرنگ شده بود. جزئیات را برای داستان دیگری می‌گذارم، اما اوضاع بین ما ۴ نفر در حومه ی شهر ایده‌آل نبود. در ۱۲ تا ۱۵ سالگی، در مدرسه دعواهای فیزیکی می‌کردم و سعی می‌کردم ناامیدی‌هایم را به طور مؤثر در تیم کشتی و ژیمناستیک در راهنمایی و دبیرستان خالی کنم. در دبیرستان، وقتی نمراتم به سرعت در سال دوم افت کرد، از هر دوی آنها جدا شدم. اسکیت را کنار گذاشتم و به جای آن کمی سازهای کوبه‌ای و گیتار را انتخاب کردم و به موسیقی راک/متال روی آوردم. سریع به ۱۷ سالگی، سال سوم دبیرستان می‌رسیم... بحث و جدل و فضای منفی کلی خانه، زندگی زیادی را از من گرفته بود. مجبور شدم بیرون بروم و به ندرت به خانه می‌آمدم. فقط من و نانسی به ندرت با هم در تماس بودیم. من و پدرم با هم صحبت نمی‌کردیم. من و لین به ندرت همدیگر را می‌دیدیم، در راهروهای مدرسه. حالا من در زیرزمین خانه‌ی دوستم زندگی می‌کردم و ماهی ۴۰۰ دلار حقوق می‌گرفتم، در یک فروشگاه مواد غذایی در همان نزدیکی کار می‌کردم و شروع به بازی در فیلم «شیفت شب» کردم، در حالی که هنوز سعی می‌کردم در دبیرستان موفق شوم. آن روزها زیاد نمی‌خوابیدم. در آن زمان، تازه نیمی از راه معنوی‌ام را گم کرده بودم، چون سعی می‌کردم هنگامی که وقت پیدا می‌کردم، به یادگیری، تقویت و خواندن چیزهای جدید ادامه دهم. به چند تا از آزمایش‌هایم ادامه دادم، اما دیگر در مورد این چیزها با دوستان زیادی صحبت نمی‌کردم. زندگی نوجوانی به سرعت بیشتر به کار کردن، پول درآوردن، مدرسه، نواختن گیتار، موسیقی رپ/راک/متال، MTV، دختران زیبا، نوشیدن در مهمانی‌ها با دوستان، Beavis and Butthead و Hacky-Sack تبدیل شده بود - نه لزوماً به این ترتیب. بعد از دبیرستان، در بهار ۱۹۹۳، حالا هیجده ساله بودم. تصمیم گرفتم دوباره به دیدن مادر بیولوژیکی‌ام بروم. از آنجایی که چند سالی از آخرین باری که او را دیده بودم می‌گذشت، برای اولین بار به عنوان یک مرد جوان به آنجا رفتم. او هنوز خیلی از من خوشش نمی‌آمد، اما ملاقات من را تحمل کرد، زیرا به من گفت که باید صحبت کنیم. در طول این ملاقات، او با مهربانی به من فهماند که مردی که مرا بزرگ کرده، پدر بیولوژیکی واقعی من نیست. از من خواست که دنبالش بروم و چند آلبوم عکس از کشوی پایینی بیرون آورد. چند آلبوم قدیمی به من نشان و یکی را به من داد. همین طور که داشتیم کتاب را ورق می‌زدیم، یک پسری بود که خیلی شبیه من بود؛ خیلی بیشتر از مردی که مرا بزرگ کرده بود.

در واقع، من به عکس اشاره کردم و پرسیدم: «اون کیه؟» او گفت. «آها، پیداش کردی! خودشه! خودشه،...» «____ ____________» «اون پدر واقعیته» و به توضیح دادن ادامه داد. خیره شدم و حتی سوالی نپرسیدم چون انگار یه نسخه ی بزرگتر از خودم را می‌دیدم! بی‌حس شدم و همه چیز به سرعت دور و برم فرو ریخت. برای چند ماه وارد حالت افسردگی/تخریب شدم. یادم است که اضطراب نوجوانیم خیلی بیشتر از چیزی بود که در وجودم داشتم. پس از دبیرستان، خیلی از دوستان دور و برم شروع به انجام کارهایی کردند که من اصلاً علاقه‌ای به آنها نداشتم. چند چیز را امتحان کردم، اما هیچکدام از چیزهایی که اکثراً به عنوان کارهای سخت در نظر می‌گیرند، برایم جذاب نبودند. دوستان نوجوانم اساساً آدم‌های خوبی بودند، اما خیلی‌هایشان تازه شروع به گرفتن تصمیمات واقعاً بد کرده بودند. من هنوز کارمای خودم را درک می‌کردم و هنوز یک قطب‌نمای اخلاقی متفاوت داشتم. در اعماق وجودم، می‌دانستم که باید یک حرکتی بکنم. یک حس درونی داشتم، یک میل شدید، که بروم یک جای خیلی دور. دوست دخترم مرا متقاعد کرده بود که با خودش و یه دوست دختر دیگر که دو تا بلیط داشت، بروم کنسرت گریتفول دد در نوزده ژوئن. سال ۱۹۹۳. به عنوان یک هارد راک/متال‌هد در آن زمان، از گروه هیجان‌زده نبودم، اما به هر حال رفتم. باران شدیدی هم شروع به باریدن کرده بود، بنابراین تصمیم گرفتم که باید سرپناهی پیدا کنم. صدای نوعی پالس را که از آن طرف پارکینگ می‌آمد، دنبال کردم. صدا از یک چادر کمپینگ بزرگ، حدود ۶ ردیف آن طرف‌تر، می‌آمد. عاشق چیزی بودم که از این چادر می‌شنیدم و انگار مرا صدا می‌زد - انگار روحم را فرا می‌خواند. چیزی به من گفت: «برو تو!» می‌توانستم صدای طبل‌های دستی، گیتار، دف و حتی یکی از آن فلوت/ریکوردرها را بشنوم!! به سمت آن دویدم و به داخل چادر فریاد زدم: «هی، شما برای فقط یک نفر دیگر جا دارید؟ اینجا بیرون در حال خیس شدن است. من هم می‌تونم درام دستی بزنم.» زیپ‌های بزرگ چادر را باز کردند و مانند یک برادر از من استقبال کردند. هفت استونر/هیپی هم‌سن و سال من روی صندلی‌های کیسه‌ای و چهارپایه‌های تاشو داخل این چادر ابری نشسته بودند. آنها گفتند که چند روزی است که در همان سه ضرب آهنگ گیر افتاده‌اند و به چیز جدیدی برای درام نیاز دارند تا، و برای من، ضرب آهنگ جدیدی را شروع کنند. من یک متال‌هد بودم و کاملاً با فضای هیپی آنجا جور در نمی‌آمدم، اما آنها سبک و صدای جدیدم را دوست داشتند. من با ریتمی جالب از ثانیه‌های اول یک آهنگ رپ/متال که کاملاً آن را می‌شناختم، "من مرد هستم" شروع کردم. این جم(Jam)، به یک جلسه ی سه ساعته تبدیل شد و عالی بود! من عاشقش بودم، آنها عاشقش بودند، و ما داشتیم حسابی خوش می‌گذراندیم. ما حتی متوجه نشدیم که خیلی زود توسط صدها هیپی که حالا داشتند از نمایش بیرون می‌رفتند و مستقیماً به سمت ما می‌آمدند، محاصره شده ایم. باران هم دیگر نوبتش را تمام کرده بود. «هی، شماها توی چادر هستید!» «بیا اینجا!» و «این از نمایش بهتره!» چند نفر داشتند ما را صدا می‌زدند، همین که مکث کردیم. همین کافی بود تا همه سازها را بیرون، جلوی چادر، بیاوریم و برای همه بنوازیم. آنها به سرعت از من خواستند که برای چند اجرای دیگر با آنها به جاده بروم، بنابراین من این کار را کردم. حتی برنگشتم و وسایل را از زیرزمینی که در آن زندگی می‌کردم، نیاوردم. همه چیز را پشت سرم گذاشتم، بدون چمدان، بدون خداحافظی، حتی یک یادداشت یا پیام صوتی برای کسی. فقط رفتم.

فقط لباس‌هایم را به تن داشتم، کیف پولم با چند صد دلار پول و محتویات یک «کیف کمری» دور کمرم. در آن زمان ذهنم درگیر این بود. من از قبل می‌دانستم که به یک تغییر کامل در محیط نیاز دارم و این نشانه ای بود که دنبالش بودم، این تغییری بود که به آن نیاز داشتم. ببینید، قبل از این که در مورد من قضاوت کنید، بچه ها، من شانس بزرگی داشته ام که با راهبان بودایی، صوفیان، هندوها، راستافاریان ها(Rastafarians)، پزشکان بومی آمریکا، بمانم و از آنها یاد بگیرم. هاری کریشنا، و موارد دیگر، در هیجده سالگی. واقعاً دوباره مرا فروتن کرد و بینش جدیدی نسبت به جهان، مستقیماً از منابعی که آرزوی یادگیری از آنها را داشتم، به من داد. مرا تغییر داد و چشمانم را بسیار بیشتر از آنچه که می‌توانستم امیدوار باشم، باز کرد. دو نذر سکوت، روزه گرفتن برای چند روز متوالی، چند مراسم شفا، دریافت دعا از خوانندگان واقعی، و موارد دیگر، همه دوباره در روح من حک شدند. نوجوان عصبانی و مبارزی که زمانی بودم، حالا در حال تکامل بود و به مرد بهتری با دیدگاهی جدیدتر و تازه‌تر تبدیل می‌شد. داستان‌های جالب زیادی برای گفتن در مورد آن چند ماه دارم. تقریباً همه ی افراد آنجا بسیار مفید و مهربان بودند. چیزهای زیادی در مورد خودم و پزشکیم یاد گرفته بودم و توانستم برای چند سال به مسیر درست برگردم. برای من خوب بود که کاملاً از شهر قدیمیم دور شوم و کاوش کنم. واقعاً من را به سمت بهتر شدن تغییر داد. دهه‌های بیست و سی زندگیم را برای داستان دیگری کنار می‌گذارم. این که چگونه دوباره گم شدم... به اوایل دهه چهل زندگیم برمی‌گردم.

بیش از ده سال بود که با یک دختر هیپی زیبا و باحال ازدواج کرده بودم، اما در اداره گیر افتاده بودم و کارهای طاقت‌فرسای ماشین-کار (work-machine ) را انجام می‌دادم. تصمیم گرفتم که فروش اکنون کاری بود که در آن بهترین بودم، هنوز هم عاشق صحبت کردن با مردم و ارتباط با آنها هستم و از این که مردم را تشویق می‌کردم و برای آن پول می‌گرفتم لذت می‌بردم. من بیشتر روزی ده ساعت در محل کارم پشت کامپیوتر بودم و معمولاً کار را با خودم به خانه می‌آوردم. با تمرکز روی پول و ماشین‌آلات، همه ی این‌ها عواقبی داشت. دوباره کمی روحیه معنویم را از دست داده و به وزن ۱۵۵ پوندی که در نوجوانی و بیست سالگی داشتم، وزن زیادی هم اضافه کرده بودم. پیتزا، برگر، تاکو، بیکن و دونات، گروه‌های غذایی اصلی من در محل کارم بودند و به ندرت ورزش می‌کردم. روزانه حداقل ۳۲ اونس قهوه و/یا مونتین دیو(Mountain Dews) می‌نوشیدم و شب‌ها حداقل یک تا سه ردبول می‌نوشیدم، فقط برای این که بیدار بمانم!! من همچنین شب‌ها و بعضی آخر هفته‌ها به عنوان مرد/محافظ(guy/security guard) در یک سالن بیلیارد/بار/محل موسیقی محلی کار می‌کردم، بنابراین برنامه خوابم به هم ریخته بود. روزی حدود دو پاکت سیگار می‌کشیدم. اوج وزنی که به یاد دارم، به بیش از ۱۱۰ کیلوگرم (۲۴۰ پوند) رسید. آخرین باری که وزنم را اندازه گرفتم، اما برای چند سال حتی به ترازو نگاه هم نکردم، اه! تقریباً هیچ ارتباطی با طبیعت نداشتم و همه چیز در مورد سبک زندگی‌ام در آن زمان، با نگاه به گذشته، فقط... اوه. در چهل سالگی، تصمیم گرفتم خوردن هله هوله را تا حد امکان کاهش دهم و سرانجام، وقتی سکته کردم، به زیر ۱۱۰ کیلوگرم برگشتم. به نظر می‌رسد که کاهش وزن برای اصلاح مشکلات داخلی کافی نبود، زیرا داشتم دچار لخته شدن خون می‌شدم و خودم نمی‌دانستم. سلامت روانم نیز به دلیل یک تغییر کامل در زندگی که در پیش بود، در آستانه ی خطر بود... ما قرار بود هفته ی آینده برای کار از شیکاگو به تگزاس نقل مکان کنیم!! استرس غیرقابل تحمل بود! من در یک شغل روزانه ی پرفشار بودم که سهمیه ی کارم دوباره بالا رفت و تغییر در حقوق و دستمزد، حقوقم را ۲۰٪ کاهش داد! این، درست بعد از تعهد به این جابجایی بزرگ به تگزاس؟ همه ی اینها، همراه با یک محیط کاری بسیار خراب که پر از چند صد کهنه سرباز سمی از هر شاخه ی ممکن بود. چند فنجان بزرگ از یک رابطه/ازدواج ناسالم دوازده ساله را به یک فرد که اکثراً معتاد به الکل بود بیفزایید، همه ی اینها مرا به سمت جهنم سوق می داد. از نظر جسمی، ذهنی و البته از نظر روحی، من در حال سوختن بودم. تمام مواد تشکیل دهنده ی واضح برای یک سکته ی مغزی شدید یا حمله ی قلبی بیوه ساز، درست جلوی صورتم بودند... و در رگ هایم. حالا، بالاخره به رویداد اصلی می رسیم، با من در خیابان سکته ی مغزی قدم بزنید. روز سکته ی مغزی در تاریخ ۰۹-۰۷ـ۲۰۱۸، در حالی که بطری دو لیتری Sierra Mist خود را سرمی کشیدم، یک پیتزای خیلی بزرگ، شامل مرغ، بیکن، پیاز و باربیکیو را با ولع می خوردم. در اواسط غذا خوردن، درد شدیدی در سمت راست پایین زیر دنده هایم به من حمله کرد. سرگیجه و سبکی سرم به طور فزاینده ای افزایش می یافت و نفس کشیدن هر لحظه سخت تر می شد. بعد از حدود یک ساعت، از همسر اکنون سابقم خواستم که همین الان مرا به بیمارستان ببرد! او با اکراه این کار را کرد، در حالی که با خنده آن را به عنوان سوء هاضمه تلقی می‌کرد. از ماشین پیاده شده و در حالی که او با ماشین برمی گشت، وارد بیمارستان شدم. او مرا در ورودی اورژانس، در حالی که نفس نفس می‌زد، تنها گذاشت.

حالا تنها و ترسیده بودم. اتفاق بزرگی در راه نیست، اینجاست! می‌دانستم که به کمک جدی نیاز دارم! تلو تلو خوران وارد بیمارستان شدم و در این لحظه، دید تونلی آنقدر بد بود که به سختی می‌توانستم چهار فوت جلوی خود را ببینم. می‌توانستم ضربان قلبم را بشنوم که به شدت در پرده ی گوشم می‌تپید و تمام دنیا به سرعت در حال محو شدن بود. برای راه رفتن، دیدن و فکر کردن باید خیلی تمرکز می‌کردم. وزوز گوش شدیدی داشتم، بینایی‌ام مثل نگاه کردن از داخل لوله ی دستمال کاغذی بود و پاهایم طوری بودند که انگار در گل و لای غلیظ راه می‌ رفتم. این حس از غش کردن خیلی بدتر بود. خیلی خیلی ضعیف بودم. به سمت چپم نگاه کردم، می‌دانستم که وقت ندارم هیچ فرمی را در میز پذیرش اصلی پر کنم. در سمت راستم، متوجه یک پرستار مرد شدم که یک تخت برانکارد چرخ‌دار را هل می‌داد، به وضوح سرش شلوغ تر از آن بود که به من توجه کند، اما آن همان چیزی بود که من نیاز داشتم، همین الان، یک تخت بیمارستان و یک پرستار! تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که دست چپم را بلند کرده، به آرامی به او اشاره و چیزی بگویم که فکر می‌کردم "کمک!" بود، اما دهانم فقط صداهای نامفهومی شبیه "بوداموغ(budamugh)" از خودش درآورد، همان طور که بدنم داشت روی زمین می‌افتاد. در آن لحظه، احساسی داشتم که فقط می‌توانم آن را به عنوان یک پارگی توصیف کنم؟ احساس می‌کردم تمام بدنم به شدت لرزیده و تقریباً در آن لحظه برق گرفته شده است. احساس قدرت می‌کردم.خیلی شبیه به این که روح دکتر استرنج در فیلمش از بدنش جدا شد، اگر آن را دیده باشید. من روح خودم را دیدم که از بدن فیزیکیم جدا شد. حالا داشتم پشت سرم و سپس بدنم را تماشا می‌کردم که به جلو افتادند و به زمین خوردند، در حالی که به خودم نگاه می‌کردم، اما بدون هیچ چشمی. صدایی که در این لحظه اتفاق می‌افتاد خیلی عجیب بود، تقریباً مانند این که یک ورق چسبناک در حدود هشت ثانیه به آرامی از خودش جدا شود، با این حال صدایی ضربان‌دار، بسیار قوی، بم، شدید و شبیه به سایش داشت. من نمونه‌ای بسیار نزدیک به آنچه که به یاد دارم را اینجا پیدا کردم-->

https://youtube.com/.../Ugkx1u_DPy...از انجا پرستار مردی که سعی داشتم از او کمک بگیرم، به کمک بدنم آمد و شروع به تلاش برای احیای من کرد. می‌توانستم همه چیزهایی را که در اطرافم اتفاق می‌افتاد، در دید کروی و ۳۶۰ درجه ببینم. متوجه شدم که من اختری (Astral) هستم، اما به شکلی که قبلاً هرگز ندیده بودم. من چند بار قبل از این در جوانی، اختری شده بودم، اما این، این کاملاً متفاوت بود. متوجه شدم که آن طناب معمولی که بدن فیزیکی شما را به بدن اختری‌تان متصل می‌کند، دیگر... دیگر... آنجا نیست! ذهنم، بدون مغز یا بدن، در این چند لحظه ی اول هزاران فکر را به سرعت در خود می‌چرخاند. احساس وحشت، پشیمانی و سپس وحشت بیشتری مرا فرا گرفت. فکر کردم، "وای نه! من مردم!" احساس کردم که این را با صدای بلند گفتم، اما دهانی برای گفتن نداشتم. با خودم فکر کردم: "چطور می‌توانم بدون چشم ببینم؟" من اکنون تماماً انرژی هستم، دستانم کجا هستند و چگونه اکنون طیف نور را با آگاهیم و نه مغز یا چشمانم تفسیر می‌کنم؟ چگونه می‌توانم بدون گوش بشنوم؟ چگونه می‌توانم ارتعاش را به نحوی با بدن نوری/بدن روحی‌ام به صدا تفسیر کنم؟ در واقع نمی‌توانم صدای پرستاران را بشنوم. با این حال، می‌توانم صحبت کردن آنها را حس کنم، درست جایی که قبلاً سینه‌ام بود. می‌توانم هر ارتعاشی را در این ناحیه حس کنم! اگر به اندازه ی کافی روی هر چیزی تمرکز کنم، قوام مولکولی آن را حس می‌کنم! می‌توانم خنکی سخت فلز و منافذ گشادتر چیزهایی که پلاستیکی بودند را حس کنم. من قوام لباس پرستاران و این افراد دیگر را می‌شناسم! چه؟ همچنین به سرعت چیزی را فهمیدم که به شکاف‌های دوردست «چه کسی و چه چیزی هستم» به عنوان یک روح می‌رسد. فوراً فهمیدم که قبلاً بارها در این شکل بوده‌ام. می‌دانستم که بدن برایان فقط موقتی است و در این شکل، من خود واقعی‌ام هستم.

این احساس یا دانستن، از هر احساس دژاوویی که قبلاً داشته‌ام قوی‌تر بود. در این مرحله، این حس «دانستن» قوی در من وجود داشت. شروع کردم به فکر کردن به این که «باید برگردم، باید مأموریتم را روی زمین به عنوان برایان تمام کنم!» «صبر کن، مأموریت من دقیقاً چیست؟» سعی کردم به یاد بیاورم، اما فایده‌ای نداشت.من هرگز هیچ مأموریتی را در قالب برایان به یاد نیاورده بودم، اما به سرعت میل به اتمام نوعی مأموریت ناتمام برای من به عنوان یک روح بسیار مهم شد. از این فکر خیلی ناراحت و پریشان شدم. هنوز هم تا به امروز مشتاق دانستن این هستم که "چرا نمی‌توانم جزئیات "ماموریت" مهمم خود را به خاطر بیاورم؟ وحشت فقط برای چند ثانیه ی دیگر ادامه داشت، همان طور که پرستار و دیگران را "تماشا" می‌کردم که بدنم را بلند کرده، پوسته ی گوشتی‌ام را روی تخت چرخدار گذاشته و از بالا شروع به کار بر روی من می کردند.

سپس همه چیز دوباره تغییر کرد. نگرانی‌ها و ترس‌های شدید از مردن و نبودن در بدنم، همراه با ماموریت ناتمامم، به همان سرعتی که آمده بودند، فروکش کرد. این لحظه را فقط می‌توانم به عنوان انرژی دوست‌داشتنی و آشنایی که مرا فرا گرفت، توصیف کنم. این انرژی توجه مرا کاملاً دوباره متمرکز کرد. این انرژی قوی‌تر و بهتر از آغوش گرم مادربزرگی بود که داستان مورد علاقه‌تان را برایتان می‌خواند در حالی که شما کلوچه‌های تازه ی خانگی می‌خورید و توله سگی را نوازش می‌کنید. فوراً آرام شدم و احساس کردم که بسیار بسیار دوست داشته شده‌ام. با خودم فکر کردم: "این از کجا می‌آید؟"، تقریباً اتاق را برای یافتن پاسخ بررسی کردم. اکنون یک موجود واضح درست در سمت راستم وجود دارد، یک روح روشن‌تر دیگر، و مانند یک دوست قدیمی که قرن‌هاست ندیده‌ام، به من "لبخند" می‌زند. اگرچه، من آن را کاملاً مانند چهره ی یک دوست قدیمی نشناختم. اکنون احساس می‌کنم تمام مدتی که از بدنم خارج بودم، آنجا بوده است، اما تا آن زمان متوجه آن نشده بودم. چیزی در من احساس می‌کرد که احتمالاً در تمام ۴۳ سال زندگی‌ام به عنوان برایان در کنارم بوده است. من این موجود را به نوعی می‌شناسم. پس از کمی تحقیق در خاطراتم، شاید ترکیبی از چیزهایی بود، خود برترم، یک جد، تا حدی فرشته ی نگهبانم، و همچنین، خدا/قدرت برتر، که همه در یک چیز خلاصه شده بودند، اما فقط کسری از هر کدام. متاسفم که توضیح آن بسیار دشوار است.

با نگاه کردن به آن با چشمانی که وجود خارجی ندارند، می‌توانم پرتوهای نور طلایی رنگی که از آن ساطع می‌شوند را «ببینم» و بدن نوری آن قوی‌تر و تمیزتر و بسیار درخشان‌تر از نور من به عنوان یک بدن روحی در آن زمان بود. می‌توانم بگویم، از طریق تله‌پاتی با من صحبت می کرد، زیرا من هیچ گوشی برای شنیدن آن نداشتم. صدا به طرز آرامش‌بخشی در ذهن/آگاهی/روح من طنین‌انداز شد و به من گفت: «حالت خوب است، کمی وقت داری، همه چیز درست خواهد شد! حالت خوب خواهد شد، کمی وقت داری، بیا برویم قدم بزنیم و گپ بزنیم.» وحشتم کاملاً فروکش کرد و گرما و عشق وجودم را درنوردید و مرا در بر گرفت. من این موجود را می شناسم. من این موجود را از اعصار متمادی می‌شناخته ام. لبخند می‌زد، اما بدنی سبک و عمدتاً بدون هیچ ویژگی خاصی داشت. همینطور که راه می‌رفتیم، وارد جایی شدیم که فقط می‌توانم آن را به عنوان اتاقی توصیف کنم که بسیار شبیه همان اتاقی بود که نئو(Neo)و مورفیوس(Morpheus) چند باری در آن بودند. اتاقی بسیار روشن به رنگ سفید/طلایی بود، اما هیچ نشانی از دیوار هم نداشت. آن موجود، راهنمای من، دوست قدیمی من، از دیدن من بسیار خوشحال بود و لبخند شیطنت‌آمیزی داشت. بدون کلمات واقعی از من پرسید: "پس چند سؤال داری، می‌فهمم! پیش برو و بپرس!" او همچنین می‌تواند افکار مرا بشنود. این تله‌پاتی است. با خوشحالی و بازیگوشی به من خیره شد و منتظر ماند. پرسیدم: "آیا تو خدا هستی؟" او پاسخ داد: "همیشه!" با این حال، می توانستم بگویم این پاسخی از هر نظر کامل نبود. با احترام و معصومیت پرسیدم: "آیا تو عیسی هم هستی؟" با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «گاهی اوقات...» و به من پوزخندی زد، انگار داشتم حدس می‌زدم برای کریسمس چه چیزی گیر آورده‌ام، یا همچو چیزی. تقریباً یک بازی. مکث کردم و فکر کردم، می‌توانم بگویم که او از قبل می‌دانست دارم به چه چیزی فکری می‌کنم، اما به هر حال با صدای بلند/با تله‌پاتی پرسیدم: « آیا تو بودا هم هستی؟» می‌توانستم آرامش شادی‌بخشش را قبل از این که حتی جواب بدهد حس کنم. پاسخ داد: «بله! البته! سوال خوبی است!» حالا داشتم آن را می‌فهمیدم. «تو هم کریشنا، جاه(Jah) و الله هستی، اینطور نیست؟» پاسخ داد: «و بیشتر! ها! این بار داری به سرعت به یاد می‌آوری!» و داشت حتی شیطنت‌آمیزتر لبخند می زد. در همان لحظه همه چیز برایم روشن شد. چیزی در درونم باز و در این لحظات کوتاه، مجموعه‌ای دیگر از الهامات الهی را تجربه کردم. آن هنگام بود که فهمیدم دلیلی وجود دارد که من، در این زندگی، یک اومنیست(Omnist) شده‌ام. من در طول زندگی‌ام بر روی زمین، به دلیلی، وقت گذاشته‌ام که تا حد امکان باورهای زیادی را آزموده و درک کنم. به همین دلیل است که من این موجود را «همه ی موارد فوق» می‌بینم. ما صدها هزار بار در این قلمرو/بعد/سطح بوده‌ایم. همچنین، حالا احساس می‌کنم که اکنون می‌دانم که ما انتخاب می‌کنیم که این چیزها را در قالب انسانی به یاد نیاوریم، زیرا در قالب گوشت/بدن هیچ مزیتی نسبت به دیگران نداریم. احساس کردم که این بخشی از سرنوشت ماست که این را درک کنیم، همان طور که در قالب انسانی در مسیر معنوی صعود می‌کنیم. هر پرسشی درباره ی تقریباً هر لحظه ی قابل توجه زندگی‌ام، پرسیدم، و پاسخ ها را دریافت کردم. آیا در زندگی تصمیمات درستی گرفته بودم؟ آیا آدم خوبی بودم؟ چیزهایی که فکر می‌کردم یاد گرفته‌ بودم، اصلاح می‌شدند. پاراگراف‌هایی از سؤالات از من سرچشمه می‌گرفت و با بیشترین سرعتی که می‌توانستم بپرسم، به من پاسخ داده می‌شد یا حتی پاسخ‌ها را دانلود می‌کردم.

کاملاً مطمئنم که این همان لحظه ی "زندگی در مقابل چشمانت برق می‌زند" بود که دیگران در این مواقع از آن صحبت کرده‌اند. من آنقدر روی بخش یادگیری متمرکز بودم که دیگر به یاد نمی‌آورم "راهنمای اصلی" را "دیده باشم".

این مکان، این قلمرو و این بدن نورانی را به یاد آوردم. اینجا خانه ی من است. اینجا جایی است که من از آنجا سرچشمه می‌گیرم. این جایی است که همه ی ما از آن آمده‌ایم. بودن در شکل انسان، چیزی کوتاه، کوتاه و موقتی در طول "زمان" است. جرقه‌های زیادی به ذهنم خطور کرد. یادم آمد که پیشتر زندگی‌های زیادی را زیسته ام، همان طور که تعدادی از آنها را مرور می‌کردم و وقایع و همچنین فراز و نشیب‌های درون آنها را به یاد می‌آوردم. می‌دانستم که قبلاً در ماموریت‌های دیگر، در شکل‌های دیگر، موفقیت‌های زیادی داشته‌ام. همچنین کمی ناراحت شدم، زیرا به یاد آوردم که در طول زمان چند "ماموریت ناتمام" هم داشته‌ام. می‌دانستم که قرار است در این زندگی، شفا یافتن را یاد بگیرم. من اکنون در "لباس گوشتی" برایان هستم، فقط در این بخش از زمان، و وظیفه ی او افزایش ارتعاشات دیگران در چنین دوران تاریکی است. من اینجا هستم تا به نوعی به مردم کمک کنم شفا یابند. به یاد می آورم که می‌توانم انرژی منفی را برای خوبی جذب کنم. به یاد می آورم که در این بخش از تجربه، به عنوان یک بدن نوری، مدتی در "مدرسه" بودم. با سرعت دیوانه‌واری یاد می‌گرفتم. تقریباً هر چیزی که می‌پرسیدم، پاسخ داده می‌شد. این فکر از ذهنم گذشت: «آیا این سوابق آکاشیک است؟» لحظاتی را به یاد می‌آورم که در کنار هم پشت یک «میز» با دیگر بدن‌های روحی که آنها هم دانش‌آموز بودند، نشسته بودیم. به یاد دارم که کتاب‌ها را نشان می‌دادند و راهروهایی را با قفسه‌های طولانی پر از تاریخ و موضوعاتی فراتر از درک، به یاد می‌آورم. انگار فقط «لحظات زمینی» بود، اما در عین حال مانند هفته‌ها در این قلمرو بود. (بدترین قسمت برای من این است که حالا که به بدنم برگشته‌ام، نمی‌توانم همه ی این جزئیات «مدرسه» را به خاطر بیاورم!) مثلاً این که «وقتی به بدنم برگردم چه کاری باید انجام دهم؟» به سرعت برق، جملاتی به شکل پاسخ روحم را پر کردند. «آب، آسپرین و پوست مرکبات» «چی؟» با خودم فکر کردم...«خب، وقتی به بدنم برگشتم برای زنده ماندن چه کاری باید انجام دهم؟» به من گفت: «روزه گرفتن، قطع مصرف قندهای تصفیه‌شده، خوردن میوه ی بیشتر، عدم مصرف نوشابه، پاکسازی انگل‌ها، روغن نارگیل» و موارد دیگر. خیلی زود دوباره «یاد گرفتم/به یاد آوردم» که سطح/فرکانسی که در حال حاضر روی آن هستم، تنها سطح/فرکانس نیست. «دانستن» دیگری، حتی عمیق‌تر از قبل، در من ریشه دواند. یاد گرفته بودم که هر سطح، فرکانس خودش را دارد، و می‌دانستم که چگونه به نحوی در اینجا جهت‌یابی کنم. فعلاً می‌توانم به عنوان یک روح، بین برخی از آنها جهت‌یابی کنم. «دانستن» در درون من در حال رشد بود. متوجه شدم که می‌توانم به نحوی پهنای باندم را بیشتر افزایش دهم. منظورم این است که می‌توانم به جای یک سوال در هر زمان، تعداد بسیار بسیار بیشتری سوال را همزمان بپرسم، و این کار را هم کردم! مغز روحی که همه ی سوالات را می‌پرسید، اکنون با سرعت مگا ترابایت دانلود می‌شد، برخلاف سرعت مگابایتی که من در ابتدا داشتم و سوالات تکی می‌پرسیدم. توانستم تمرکزم را تغییر دهم و سوالات را به روشی "ناخودآگاه"تر ادامه دهم. لازم نبود فکر کنم، فقط اتفاق می‌افتاد، مثل ضربان قلب، به طور طبیعی اتفاق می‌افتد. حالا می‌توانستم توجهم را به آن سطح جدید و بالاتر معطوف کنم. حالا به طور غریزی می‌دانستم که چگونه ارتعاشم را کمی بیشتر در اینجا بالا ببرم. می‌دانستم چیز بیشتری وجود دارد که در شکل انسانی‌ام فراموش کرده بودم. سپس تصمیم گرفتم از طریق "پریسکوپ" به سطح بعدی بروم.

می‌گویم پریسکوپ چون "بالا" رفتم و به یک لایه جدید، بالاتر، به یک فرکانس جدید رسیدم. در یک مکان بسیار بسیار بسیار آشنای دیگر بودم. می‌توانستم خیلی خیلی دورتر را ببینم و همه چیز کمی روشن‌تر بود. رنگ‌های خیلی بیشتری وجود داشت، حتی رنگ‌هایی که من هرگز به عنوان برایان ندیده بودم. می‌توانستم صدای راهنمایم را بشنوم که می‌گفت: «خوبه، خوبه که داری به یاد میاری چی هستی و داری سریع یاد می‌گیری! کارت عالی بود رفیق! ادامه بده!» این حرف به من روحیه داد. اگرچه دیگر نمی‌توانستم آن را ببینم، می‌دانستم که راهنمایم هنوز می‌تواند من را ببیند، یا حداقل ما به نوعی به هم متصل بودیم. اینجا بود که اوضاع خیلی شدید شد، توصیفش با کلمات سخت است، اما ادامه دارد. در این ارتعاش/سطح/فرکانس می‌توانستم تک تک روح‌هایی را که «بین» زندگی و مرگ بودند، همه را به طور همزمان ببینم، و می‌توانستم صدای روح‌های انسانی روی زمین را که در حال مرگ بودند یا تازه مرده بودند، «بشنوم». برخی حتی در کما بودند، و حتی تعداد کمی در این بین گیر کرده بودند و متوجه نبودند که مرده‌اند یا در حال مرگ هستند. می‌توانستم ارتعاشات آنها را حس کنم، و می‌توانستم فریادهای آنها را برای راهنمایی به «راهنمایان»شان/ خدا/حتی مادر مریم «بشنوم». با خودم فکر کردم: «چطور می‌دانستم چگونه آنها را ببینم و بشنوم؟» می‌خواستم بیشتر بدانم. «یادم هست یک کامیون به سمتم می‌آمد، کجا هستم؟» می‌توانستم صدای یک مرد میانسال ایرلندی را بشنوم که وحشت‌زده گفت. «همسرم لورا کجاست؟ عزیزم، کجایی؟ لورا اینجا هستی؟» صدای گوش‌خراش و ناامید پیرمردی را شنیدم که تقریباً گریه می‌کرد و کاملاً ترسیده بود. یک دختر جوان آسیایی وحشت‌زده با لهجه گفت: «یادم هست که در دریاچه شنا می‌کردم و پایم در گل گیر کرد، اینجا کجاست؟ خانواده‌ام کجا هستند؟» یک پسر نوجوان اهل غرب میانه گفت: «نباید همه ی آن قرص‌ها را می‌خوردم، اما تحمل درد خیلی سخت بود، خیلی ناراحتم!» من درد و رنج را در گریه‌هایش شنیدم. «مامان؟ بابا، من کجا هستم؟ صدایم را می‌شنوی، کجا رفتی؟ یادم می‌آید یک تصادف و خون و...» صدای یک دختر کوچک که بیشتر از ۵ سال نداشت، او به شدت به دنبال تسلی بود. اینها کسانی بودند که به سطح ذهنم خطور می‌کردند، اما هزاران فریاد کمک می‌شنیدم که بر من هجوم می‌آوردند... هر سن، جنسیت، ملیت و لهجه‌ای که بتوانید تصور کنید، به سمت من سرازیر می‌شد، انگار بیش از هزاران نفر بودند. می‌توانم آنها را حس کنم، می‌توانم آنها را ببینم، می‌توانم صدای همه ی آنها را بشنوم! اولین فکرم این بود: "راهنمایان این افراد کجا هستند، همان طور که وقتی به اینجا آمدم، راهنمای خودم را ملاقات کردم؟" و سپس همان طور که پرسیدم، پاسخی از راهنمایم به ذهنم رسید، فکر گفت: "به بالا نگاه کن"، و من این کار را کردم. بالای سرم، در این سطح جدیدتر، موجوداتی بسیار بزرگتر از راهنمایی که هنگام آمدن به اینجا ملاقات کرده بودم، بودند. این موجودات تقریباً فرشته‌مانند بودند، اما از همان نوری که نور من و راهنمایم داشت، برخوردار بودند. همه ی ما با یک نور به هم متصل بودیم، همه از همین نور عاشقانه سرچشمه می گرفتند، همه ی ما توسط این نور عاشقانه، خردمند، گرم و ارتعاشی که هر یک از ما در درون خود داریم، احاطه شده بودیم. با این حال، این موجودات پیشرفته‌تر، به نظر خالص‌تر، کمی روشن‌تر، کمی خردمندتر و کمی سالخورده تر بودند. آنها کسانی بودند که با افراد بیچاره‌ای که در موردشان صحبت کردم ارتباط برقرار می‌کردند، و آنها با شور و شوق و در عین حال با آرامش، به پرسشهای همه ی این افرادی که در این وضعیت بودند، به بهترین شکل ممکن پاسخ می‌دادند. می‌شد حس کرد که آنها دلسوز هستند و تمام تلاش خود را می‌کنند، هنوز می‌شد فهمید که در حال تقلا بودند و می‌توانستند از کمکی استفاده کنند انگار که دستشان خالی بود. آنها افراد در این وضعیت را آرام می‌کردند، به گریه‌هایشان پاسخ می‌دادند، به آنها اطمینان می‌دادند، برایشان عشق و نور و حس خوب می‌فرستادند، از آنها مراقبت می‌کردند و به روحشان برای ماموریت بعدی کمک می‌کردند، یا حتی در صورت نیاز به آنها فرصتی برای بازگشت می‌دادند. من احساس می‌کنم که به عنوان یک اومنیست، می‌توانستم آنها را در شکل واقعی‌شان ببینم و بفهمم که چگونه افراد مذهبی با ادیان مختلف آنها را به عنوان فرشته می دیدند، به یک معنا هستند، اما آنها همچنین توصیف معمول من نیستند. در واقع، برای من، آنها شبیه چیزی از یک نقاشی الکس گری(Alex Grey) بودند. https://www.amazon.ca/Painting-Human.../dp/B01DDLYH6U

حالا داشتم در سیلی از خاطرات غوطه‌ور می‌شدم. روحم گفت: «من هم اینجا را می‌شناسم! من هم زمانی یکی از آنها بودم! یادم هست! این بار تصمیم گرفتم برایان باشم! ​​من قبلاً یکی از این راهنماها/یاوران بودم!» و درست زمانی که این فکر از ذهنم گذشت، یکی از آن موجودات غول‌پیکر با من تماس چشمی برقرار کرد. فوراً احساس پارانوئید کردم، انگار در یک مرکز خرید بسته پرسه می‌زدم و به خاطر ورود غیرمجاز دستگیر شده بودم. امنیت. خیلی زود احساس کردم که "قرار نیست اینجا باشم، نه؟" اما این طور نبود. این موجود نخست جدید با تعجب به من خیره شد، اما اصلاً عصبانی نبود. در واقع کمی خوشحال بود، مثل یک دوست قدیمی که مدتی بود ندیده بودم. به من "لبخند" زد و دیگر به کسانی که در این بین بودند نصیحت نکرد که دارد کمک می‌کند. به من اشاره کرد، دقیقاً مثل یک دوست صمیمی قدیمی از آن طرف پیست رقص، گفت: "داداش! الان اینجا چه غلطی می‌کنی؟ هنوز وقتت نشده." جواب دادم: "می‌دانم. می‌تونی کمکم کنی به ماموریتم به عنوان برایان برگردم؟"

با لحنی کمی وحشت‌زده اما با تله‌پاتی پاسخ دادم. بلافاصله موجود شماره ی یک، موجود شماره ی دوی کنارش را تکان داد، انگار که با آرنج به دنده‌های بدن نوری‌اش زده باشد و آن گفت: «هی! ببین، ببین کیه! رفیق قدیمی ماست، «------» (اسمی را گفت که برایان نبود، در انگلیسی قابل تکرار نیست، قابل ترجمه یا تلفظ نیست، اما تمام وجود معنوی من را در بر می‌گرفت، و می‌دانستم منظورش «من» بود.) این موجود شماره ی دو هم خیلی مشغول کمک به افرادی بود که در این بین بودند و داشت «کم‌کاری» این نفر نخست را جبران می‌کرد، چون نفر نخست مکث کرده بود تا با من صحبت کند. این موجود دوم هم مثل یک دوست قدیمی قدیمی به نظر می‌رسید و فوراً مرا شناخت. وقتی مرا دید، نگاهی از تعجب روی «چهره‌اش» نشان داد. گفت: «اوه نه، نه نه! نه، الان نه!» الان وقت تو نیست، کلی کار داری که باید انجام بدی! (همچنین می‌دانست که من ماموریتی دارم) "می‌دانم،" به نحوی موافقت کردم. "باید برگردم و کاری را که قرار بود انجام بدهم انجام دهم، می‌توانید به یک دوست قدیمی کمک کنید؟ باید به بدن برایانم برگردم!" آنها می‌توانستند بفهمند که من جدی هستم و فوراً به کمک نیاز دارم. موجود شماره ی دو لحظه‌ای مکث کرد، انگار که الهامی به او دست داده باشد، انگار که لامپی در سرش روشن شده باشد. او واضح، جدی و قاطع به من گفت: "هی، صبر کن! تو می‌دونستی که این اتفاق می‌افتد! تو به ما گفتی که اگر دقیقاً این سناریو اتفاق بیفتد، چیزی به تو بدهیم!" چیزی را جا گذاشتی و گفتی برایت نگهش داریم، الان برمی‌گردم!» همین طور که با عجله در مه ناپدید می‌شد، به سمت یک کمد معنوی یا چیزی شبیه آن رفت تا چند لحظه‌ای آنچه را که گفته بود، بازیابی کند. اولین موجود در این سطح بدون اتلاف وقت با سوالاتش مرا به چالش کشید. پرسید: «خب، اوضاع آنجا چقدر بد است برادر؟» مثل یک دوست قدیمی که وقتی همسرانمان موقع شام به دستشویی می‌روند، سر صحبت را باز می‌کند، پرسید. من پاسخ دادم: «واقعاً اوضاع بد است، مرد! شر در قدرت است، مردم رنج می‌برند، همه چیز آلوده است، غذا تقلبی و مسموم است، و بدها همه چیز را کنترل می‌کنند!! ما به کمک بیشتری در آنجا نیاز داریم!! کمک بیشتری بفرستید!» او پاسخ می‌دهد: «باید به آنجا برگردی و همه ی دیگرانی را که می‌توانی بیدار کنی! جنگجویان زیادی آنجا خوابیده‌اند، آنها خیلی شبیه تو هستند. تعداد بیشتری هم آنجا هستند که می‌توانند به تو و ما کمک کنند.» «باید برگردی و هر چه زودتر همه چیز را درست کنی.» و من با تمام وجود موافقت کردم چون می‌دانستم منظورش از این جمله چیست. موجود شماره ی دو ناگهان دوباره ظاهر شد و چیزی داشت که من آن را کمی بزرگتر از یک توپ بولینگ توصیف می‌کنم، ساخته شده از نوری شدید به رنگ بنفش، قرمز و سفید، چرخشی آتشین از انرژی قدرتمند. به من گفت: «تو به من گفتی اگر خیلی زود به اینجا برگشتی، این را به تو بدهم.» «می‌دانستی که این اتفاق می‌افتد، برنامه‌ریزی‌اش کردی.» او این توپ را سریع و محکم به سمت من پرتاب کرد. سعی کردم آن را بگیرم، اما در قلمرو روح هیچ دستی نداشتم، با این حال احساس کردم که درست به «سینه روح» من برخورد کرد.

و آن لحظه‌ای بود که دوباره چشمان واقعی‌ام را باز کردم، دوباره به عنوان برایان. پرستار مردی که آخرین بار هنگام سکته ی مغزی دیده بودم، بند انگشتانش را روی جناغ سینه‌ام می‌مالید. «سلام رفیق، اسمت را می‌دانی؟» در سرم آنچه موجود شماره ی یک در قلمرو دیگر مرا صدا زده بود، تکرار کردم، نام روحم، اما دهانم می‌گفت «برایان د______!» سپس پرسید: «می‌دانی کجایی؟» پاسخ دادم: «بهتر است در بیمارستان باشم، آقا، حالم خیلی بد است.» او خندید و گفت: «خوبه! خوب، می‌توانی صحبت کنی! خبر خوب و خبر بد برایان، تو تازه سکته کردی، اما در جای درستی بودی. ما به تو یک رقیق‌کننده ی خون دادیم و لخته ی بزرگ را از بین بردیم. خبر بد این است که اکنون سه لخته ی کوچک‌تر وجود دارد.یکی به قلبت، یکی به مغزت و دیگری به ریه‌هایت. حالا دارند اتاق عمل را آماده می‌کنند.» او یک سرنگ بزرگ در دستش داشت و گفت: «این محلول ناک اوت کننده است، ما در شُرُفِ شکستن دنده‌هایت هستیم و آن لخته را قبل از این که به قلبت برسد و از حمله ی قلبی بمیری، می‌گیریم!» در یک لحظه، چند فصل از آنچه را که با سوالاتم در قلمرو ارواح آموخته بودم، به یاد آوردم. دستم را روی دست او گذاشتم در حالی که او سوزن محلول ناک اوت کننده را وارد خط وریدی من کرد، شستم روی پیستون! با قاطعیت گفتم: «نه، این آمپول را به من نزن، قبول نمی‌کنم! می‌دانم چه کار باید بکنم! فوراً مرا به یک اتاق خصوصی ببر! به مقدار زیادی آب، چند آسپرین و تمام مرکباتی که می‌توانی برایم بیاوری نیاز دارم!» مردمک‌هایش مانند کسی که تازه غافلگیر شده/ترسیده باشد، گشاد شدند. دستش در دستم بود و شروع به لرزیدن غیرقابل کنترلی کرد، می‌توانستم ببینم که موهای روی بازوهایش سیخ شد. با چشمانی از حدقه بیرون زده و وحشت‌زده به من نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: «نمی‌دانم چرا، اما حرفت را باور می‌کنم... باشه رفیق... مطمئنی؟» گفتم «بله، صد در صد، ما وقتی برای تلف کردن نداریم، لطفا کمکم کنید، هر چه لازم دارید امضا می‌کنم، فقط آن سه چیز را برایم بیاورید!» من را با ویلچر به یک اتاق خصوصی بردند و در عرض چند دقیقه، پزشکان و پرستاران و یک خانم با لباس کار مرا احاطه کرده و از من خواستند که فرم‌های مربوط به ترخیص از مسئولیت را امضا کنم. پرستار مرد دوباره رسید، در حالی که به وضوح نفس نفس می‌زد، و دو پارچ آب، چهار آسپرین و یک کاسه پرتقال و گریپ فروت، همچنین یک لیمو و دو لیموترش برایم آورد. آسپرین را با پارچ درست روی سینی تخت جلویم له کردم. آسپرین له شده را با دستم داخل آب پاشیدم، آن را در آب ریختم و ۸۰٪ آب را سر کشیدم. توانستم مرکبات را پوست بگیرم اما میوه را نخوردم. با میل عجیبی به خوردن پوست مرکبات - لیموترش، لیمو، گریپ فروت - از خواب بیدار شدخ بودم و آنها را می‌جویدم، هرچند تند و زننده بود. در عرض چند دقیقه، پزشکان و پرستاران در حالی که مانیتور قلبم صاف شده بود، دورم را گرفتند. آنها دستگاه دفیبریلاسیون را آماده کرده بودند که من به طور غریزی شروع به سرفه کردم. در سینه‌ام احساس "تق تق" کردم، انگار لخته‌ای وارد قلبم شده بود، و سپس هنگام خروج از آن "تق تق" دیگری.

قلبم دوباره به تپش افتاد و کارکنان را مبهوت کرد. وقتی جراح پرسید چطور فهمیدم چه کار کنم، به او گفتم که تازه از جایی - شاید خدا - "یاد گرفته‌ام". سه روز بعد، بیمارستان را با عوارض جانبی جزئی ترک کردم. با داروهای پاکسازی و رژیم غذایی از غرایزم پیروی کردم و برخلاف توصیه ی پزشکی، کمی بعد به تگزاس نقل مکان کردم. از آن زمان، حواسم قوی‌تر شده است. چیزهایی را "می‌دانم"، از خطر دوری می‌کنم، مشتاق نور خورشید و ارتباط با زمین هستم و منفی‌گرایی را دفع می‌کنم. به نظر می‌رسد کارما به کسانی که به من بدی می‌کنند، ضربه می‌زند. حلقه یرمن کوچک شده است، اما احساس می‌کنم که برای کمک به التیام و بیداری دیگران فراخوانده شده‌ایم. من معتقدم که همه ی ما یک مأموریت داریم، قطعاتی از یک پازل بزرگتر. من این را به اشتراک می‌گذارم به امید این که با افراد همفکری که این تجربیات را درک می‌کنند، ارتباط برقرار کنم.

اطلاعات پیش زمینه

جنسیت:مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 06/09/2018

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا یک رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله، سکته ی مغزی کمبود یا کم‌رسانی خون به بافت یا اندام (Ischemic) و خونریزی دهنده، و یک بیوه ساز ده دقیقه بعد، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، خارج از بدن شما هیچ محدودیتی وجود ندارد. من در یک نقطه سوابق آکاشیک خود را می‌دیدم.

در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ سی ثانیه در هنگام صحبت کردن با خدا

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟ به طرزی باورنکردنی سریع

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، من تقریباً ۷-۸ دقیقه مرده بودم. بیشتر از دو هفته طول کشید. من با دانشجویان درس خواندم و سوابق آکاشیک خود را دیدم.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بودند؟ به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. توصیف آن دشوار است. من می‌توانستم به سرعت برق یاد بگیرم. هر چیزی را که روی آن تمرکز می‌کردم، می‌فهمیدم.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. من گوش نداشتم، اما می‌توانستم لرزش هر چیزی را که توجهم را به آن معطوف می‌کردم، حس کنم. هر چیز دیگری قطعاً تله‌پاتی بود.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه بودید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن عبور کردید؟ نامطمئن، پس از این که خدا ظاهر شد، از من خواست که با او راه قدم بزنم و ما به منطقه ی دیگری نقل مکان کردیم. با این حال من تونلی را به یاد نمی‌آورم - بیشتر شبیه صحنه ی فیلم "ماتریکس" در اتاق سفید بود هنگامی که گفتند "ما به اسلحه نیاز داریم."

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ بله، هیچ کدام را که من می‌شناختم. همانطور که در فرم طولانی من در بالا ذکر شد، می‌توانستم افراد تازه فوت شده دیگری را در "میانی" ببینم.

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره ی آن هستید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی دیدید؟ بله، خدا مطمئناً انرژی درخشانی ساطع می‌کند. این انرژی با موجودات فضایی در فیلم "پیله" دهه ی ۸۰ قابل مقایسه است.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی، داستان پیوست من را ببینید. بعد از مدتی، بالای زمین بودم و به پایین نگاه می‌کردم، اما نه با چشم. می‌توانستم نیروی حیات همه چیز را روی زمین ببینم - تقریباً مثل پلاسما.

در طول این تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ در ابتدا کاملاً وحشت‌زده بودم زیرا فقط یک موجود اختری نبودم - دیگر با طنابی معمولی به بدنم متصل نبودم. سپس وقتی خدا ظاهر شد، عشق، کمال، تمامیت و سرشاری را احساس کردم. احساس وحشت آدرنالین فروکش کرد.

آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمید؟ همه چیز در مورد جهان، سوابق آکاشیک کاملاً واقعی است. به یک کتابخانه ی طلایی رفتم، پرونده‌هایم را دیدم و موضوعات مختلف زیادی را مطالعه کردم.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟ اکنون می‌دانم که اکثر مردم مرور زندگی را دریافت می‌کنند، اما برای من آنی بود، انگار که قبلاً در یک آزمون قبول شده بودم. کارمای من پاک است.

آیا صحنه‌هایی از آینده برای شما آمد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ من به یک تصمیم آگاهانه ی قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم، در لحظات اول، نه درخواست بازگشت کردم و نه به من حق انتخابی داده شد. فوراً فهمیدم که قرار است برگردم و با آن دیدگاه صحبت کردم. حتی به خدا گفتم: «وقتی به بدنم برگردم، برای زنده ماندن و بقا چه کاری باید انجام دهم؟»

خدا، معنویت و دین

پیش از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟ ادیان دیگر یا چندگانه، اومنیست، اما در کودکی غسل تعمید داده شده

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ نه

هم اکنون چه دینی دارید؟ ادیان دیگر یا چندگانه، هنوز اومنیست

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه‌تان داشتید کاملاً سازگار بود، من قبلاً یک اومنیست بودم و خدا تأیید کرد که او همه ی چیزها و موجوداتی است که ما به آنها دعا می‌کنیم.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان داشتید؟ بله، من کشیش یک کلیسای اومنیست شدم. دلسوزی من برای همه چیز بالاتر است. چیزهایی را احساس می‌کنم که قبلاً احساس نمی‌کردم - غم، گناه و درد مردم و موارد دیگر. من تمایل به انجام کارهایی دارم که معمولاً انجام نمی‌دادم، مانند کمک به افرادی که درخواستی نکرده‌اند یا رفتن به جاهایی که به طور معمول نمی رفتم، اما دقیقاً در جایی که باید باشم قرار می‌گیرم تا به دیگران کمک کنم. توضیحش سخت است.

آیا به نظر می‌رسید با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدای ناشناخته‌ای شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، این تله‌پاتی است، نه یک صدای قابل شنیدن با گوش.

آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که پیشتر روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ بله، همانطور که در داستان پیوست شده است، همه ی پیام‌آوران تکه‌هایی از خدا هستند.

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، همه ی آگاهی‌ها، همه ی چیزهایی که حیات را حمل می‌کنند، به هم متصل هستند و از آن انرژی نیروی نور هستند.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ بله، در ابتدا، این حس قریب‌الوقوع بود که من ماموریتم را به عنوان برایان به پایان نرسانده‌ام و آماده ی مرگ نیستم. در اواخر، برایم واضح‌تر شد که باید ارتعاش سیاره را بالا ببرم و دیگران را پیدا کنم که آنها نیز برای این ماموریت داوطلب شده‌ اما هنوز به نوعی در خواب هستند.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، اما فقط آنچه در آن زمان به من اجازه داده شد بدانم. من داوطلبانه به اینجا آمده ام. قرار است به دیگران کمک کنم تا فعال شوند و مبارزان و شفادهندگان دیگر اینجا هستند تا ارتعاش سیاره را بالا ببرند. من کاتالیزور این هستم، اما افراد زیادی مانند من همین کار را می‌کنند. ما ارتعاشی داریم که دیگران آن را تشخیص خواهند داد.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ بله، این در قالب داستان طولانی دو صفحه پیش است، اما وقتی خدا گفت: "شما به سرعت به یاد می‌آورید - این بار." لحظه‌ای که این را گفت، به یاد آوردم که قبلاً بارها در آن سطح از وجود بوده‌ام، بین زندگی‌ها - زندگی‌های بسیار بسیار زیاد، و حتی چند تجربه ی نزدیک به مرگ نیز در آنها داشته‌ام.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان به دست آورده‌اید؟ بله، بله، این معمای فعلی من است. من اطلاعات مفید زیادی در DNA و روحم دارم، اما به سختی می‌توانم آنها را به خاطر بیاورم.

در طول تجربه تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله، اطلاعات زیادی به من داده شد، اما در حال حاضر همه ی آنها را به یاد نمی‌آورم. با این حال، با گذشت زمان، قطعاتی از آنها باز می‌شوند. به عنوان نمونه، نخستین دانلود زمانی بود که از خواب بیدار شدم تا پوست مرکبات، آسپرین و آب بخورم. اینها نخستین چیزهایی بودند که وقتی از خواب بیدار شدم درخواست کردم و آنها مرا از جراحی قلب باز نجات دادند. اتفاقات مشابه مدام برای من می‌افتد. من چیزهایی را می‌دانم، اما فقط وقتی که زمان مناسب برای دانستن آنها باشد، اگر منطقی باشد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، احساس عشق خدا را نمی‌توان در کلمات بیان کرد، اما می‌دانم که باید آن را منعکس و تجسم کنم.

چه تغییراتی در زندگی شما پس از این تجربه رخ داده است؟ من داستان‌های زیادی از اتفاقاتی که از آن زمان تاکنون رخ داده است، دارم - پیشگویی‌ها، اشارات، رؤیاها، دانستن چیزهایی در مورد مردم، گفتن حرف‌های درست برای تغییر مسیر آنها و موارد خیلی بیشتر.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ بله، همسرم هفت ماه بعد مرا ترک کرد چون من الان آدم متفاوتی هستم.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نه

این تجربه را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را به همان دقت سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، به یاد می‌آورم. هر چه بیشتر در مورد آن فکر می‌کنم، بیشتر به یاد می‌آورم. من بلافاصله شروع به تایپ کردن آن کردم، سپس روی آن مدیتیشن کرده و با گذشت زمان جزئیات بیشتری نوشتم. با این حال، دانلودهای بزرگ فقط قطعات و تکه‌های کوچک را نشان می‌دهند. می‌خواهم تمام چیزهایی را که مطالعه کرده‌ام به خاطر بیاورم. شاید هیپنوتیزم کمک کند.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته ید؟ بله، من یک سال بعد از آن اوبر(Uber) انجام می‌دادم و اتفاقات زیادی رخ داد که در آنها فقط به خودم اجازه دادم یک ظرف باشم و آنچه را که احساس می‌کنم بگویم - در مورد مسائل بهداشتی، روانی یا معنوی مشاوره می‌دادم. نود درصد مواقع، من دقیق هستم و دقیقاً همان چیزی را که آنها نیاز به شنیدنش داشتند، می‌گفتم.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارند که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشند؟ تک تک چیزهایی که در فرم طولانی تایپ کردم، وقتی خدا گفت: «این بار به سرعت به یاد می‌آورید...»، وقتی افراد «میانی» را دیدم و فهمیدم که قبلاً یکی از یاران آن سطح بوده‌ام، وقتی یاران روح مرا تشخیص داده و «نام» من را گفتند، و وقتی گفتند که من همه ی اینها را برنامه‌ریزی کرده و چیزی برای خودم گذاشته‌ام.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ بله، من چند داستان و مقاله شنیده بودم اما هرگز فکر نمی‌کردم که برای من اتفاق بیفتد. اکثر داستان‌ها به اندازه ی داستان‌های من دقیق نیستند.

در مورد واقعیت تجربه ی خود کمی (چند روز تا چند هفته) پس از وقوع آن چه باوری داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود، واقعی‌تر از بودن در یک بدن بود. بودن در آن حالت، آشناتر از بودن در یک بدن بود. بخشی از وجودم می‌خواهد به آن حالت برگردد، با این حال می‌دانم که ماموریتی دارم و باید بمانم و آن را تمام کنم.

نظر شما در مورد واقعیت تجربه‌تان در حال حاضر چیست؟ این تجربه قطعاً واقعی بود.

آیا تا به حال چیزی بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، هنوز هم احساس می‌کنم گاهی اوقات دانلودهایی دریافت می‌کنم که مطمئناً از جانب خدا هستند، اما همیشه نمی‌توانم بفهمم که اطلاعات چه بوده‌اند. توضیح آن دشوار است.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه‌تان بیفزایید ؟ خوشحال می‌شوم با کسی در این مورد صحبت کنم.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله