در ۱۶ فوریه ۲۰۱۹، دچار حمله ی قلبی "بیوهساز" (widow maker) شدم. در حین کولاک بود و چندین اینچ برف باریده بود، بنابراین رسیدن آمبولانس ۳۰ تا ۳۵ دقیقه طول کشید. آمبولانس مرا به نزدیکترین بیمارستان برد، اما بیمارستان فاقد مراقبتهای قلبی بود. تقریباً یک ساعت و نیم چشم به راه ماندم تا منتقل شوم. آمبولانس دیگری از فاصله ی ۴۰ دقیقهای رسید و مرا به بیمارستانی که کاتتریزاسیون قلبی(cardiac cath lab) داشت، منتقل کرد. پس از دریافت مراقبتهای لازم، سه استنت(stents) در قلبم قرار داده شد.
بعد، به بخش مراقبتهای ویژه (ICU) فرستاده شدم، جایی که به من گفته شد که دچار حمله ی قلبی بیوه ساز شدهام و شریان LAD من ۱۰۰٪ مسدود شده است. کسر تخلیه ی من فقط ۳۰٪ بود. به من گفته شد که خوش شانس هستم و فقط ۲٪ از این تجربه جان سالم به در میبرند. بستری شدن من در بیمارستان چهار روز طول کشید.
یک ماه بعد، لخته ی خون در قلبم ایجاد شد. خیلی ترسیده بودم چون همه چیز بسیار سریع اتفاق افتاده بود و من از یک موقعیت آسیبزا به موقعیت آسیبزای دیگر میرفتم. در طول نه ماه بعد، چندین بار به دلیل ضعف و غش در بیمارستان بستری شدم. هر بار بدون هیچ پاسخی در مورد دلیل این اتفاق به خانه فرستاده می شدم.
در ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۹، مانند هر روز دیگر از خواب بیدار شدم، حالم خوب نبود. وقتی برای نوشیدن به آشپزخانه رفتم، دچار ایست قلبی شدم. داماد سابقم مرا روی زمین پیدا کرد و گفت که "کبود و خاکستری" شدهام. او برای دخترم فریاد زد و دخترم از پلهها بالا دوید. نبضم را چک و دستش را کنار بینیام گذاشت تا ببیند نفس میکشم یا نه. نفس نمیکشیدم و نبض نداشتم، بنابراین با ۹۱۱ تماس گرفت. حدود ۲۰ دقیقه بعد آتشنشانی از راه رسید و کمی بعد از آن، آمبولانس و شروع به کار روی من کرد، اما من هیچ واکنشی نداشتم.
این دیدگاه دخترم بود.
دیدگاه من این بود که همه چیز تاریک شد. من بالای بدنم شناور و دامادم را تماشا میکردم که برای دخترم فریاد میزد. دخترم دوان دوان آمد. در ابتدا گیج بودم اما خیلی زود متوجه شدم که فوت کردهام. همانطور که بالای بدنم شناور و این صحنه را تماشا میکردم، آرامش عظیمی را احساس کردم.
در چشم به هم زدنی، متوجه شدم که با سرعت بالایی به سمت بالا پرتاب میشوم. در ابتدا، همه چیز تاریک به نظر میرسید، اما به سرعت از میان تونلی از ابرها با پسزمینهای از فضای بیرونی عبور کردم. ابرها با نور روشن شده بودند و در دوردست، نوری درخشان را دیدم. هر چه نزدیکتر میشدم، احساس عشق و محبت بیشتری میکردم. هیچ ترسی نداشتم. میدانستم که به خانه میروم.
همان طور که به نور درخشان نزدیک میشدم، ناگهان خود را در مزرعهای یافتم که درختان زیبا، گلهایی با رنگهایی که پیشتر هرگز ندیده بودم و آبشاری کوچک در پسزمینه آن را احاطه کرده بودند. با شگفتی از جایم بلند شدم. هیچ چیز در زندگیام تا این حد واقعی به نظر نرسیده بود. درختان ملودی زیبایی از موسیقی پخش میکردند.
همین طور که به اطراف نگاه میکردم، ناگهان مردی در کنارم ایستاده بود. او ردایی سفید با کمربند چرمی قهوهای دور آن و صندل پوشیده بود. برای لحظهای، از خود پرسیدم که آیا او عیسی است. بی درنگ دریافتم که او بیشتر شبیه یک راهنمای روحی است.
گفتم: "مردم."
او خندید و گفت: "میدانم."
ما با دهانمان صحبت نمیکردیم. ما از طریق تلهپاتی با ذهنهایمان ارتباط برقرار میکردیم. ارتباط کاملاً واضح بود.
به او گفتم که همه چیز بسیار زیبا و بسیار فراتر از آن چیزی است که تصور میکردم. او دستش را روی شانهام گذاشت و گفت که باید مرا به جایی ببرد.
پرسیدم: "کجا؟"
پاسخ داد: "من تو را برای مرور زندگی میبرم. همه این روند را طی میکنند."
کمی نگران شدم و از خودم پرسیدم که آیا در جای درستی هستم یا نه. او به نحوی میدانست که من چه فکری میکنم و به من اطمینان داد که همه چیز خوب است.
همانطور که به اشتباهاتی که در زندگی مرتکب شده بودم تأمل می کردم، فکر کردم ممکن است به خاطر آنها به جهنم فرستاده شوم، همانطور که دین به من آموخته بود. یک بار دیگر، شنیدم که او خندید و گفت جهنمی وجود ندارد. جهنم یک ایده ی ساخته دست بشر بود که برای کنترل مردم استفاده میشد. خدا تو را دوست دارد، و او همه را دوست دارد. او هرگز کسی را به شکنجه گاه نمیفرستد.
با آسودگی خاطر پرسیدم چه اتفاقی برای افرادی که واقعاً بد هستند میافتد.
پاسخ او این بود که برخی از روحها باید دورهای از ترمیم را طی کنند، اما این جهنم یا عذاب نیست. بعضی افراد چندین عمر را صرف اصلاح اشتباهات خود میکنند، اما خدا همیشه آنها را دوست دارد.
همینطور که صحبت میکردیم، به جلوی ساختمانی زیبا رسیدیم که به نظر میرسید از سنگ و مرمر باشکوه ساخته شده است. وقتی وارد شدیم، سقف آن طوری به نظر میرسید که انگار از مس ساخته شده بود. با عبور از یک سالن طولانی به یک اتاق گرد بزرگ رسیدیم.
در این اتاق ۴۰ تا ۵۰ نفر دور یک میز بزرگ نشسته بودند. احساس میکردم همه ی آنها را میشناسم، در حالی که قبلاً هرگز هیچکدام از آنها را ندیده بودم.
در آن زمان، راهنمایم به من گفت که قرار است مروری بر زندگیم داشته باشم.
چندین صفحه نمایش در سراسر اتاق ظاهر شد. روی آن صفحهها، لحظات مختلف زندگیام، چه خوب و چه بد، پدیدار میشدند و انگار میتوانستم همه ی آنها را همزمان ببینم. آنقدر احساساتم شدید بودند که تقریباً غیرقابل تحمل بود.
زمانهایی را دیدم که با مردم مهربان بودم و شادیای را که در آن لحظات تجربه کرده بودند، حس کردم. اما زمانهایی را هم دیدم که نامهربان بودم و درد و رنجی را که از طریق کلمات و اعمالم ایجاد کرده بودم، حس کردم.
صحنههایی را دیدم که دخترخواندهام خودکشی کرد و یک سال بعد، هنگامی که همسرم هم همین کار را انجام داد، چون تحملش برایش سخت بود. من یک سال بعد را دیدم، هنگامی که حمله ی قلبیام را داشتم و خانوادهام را دیدم که در اتاق انتظار نشسته بودند، ترسیده و اشک ریزان.
اما چیزی که بعداً دیدم، به مراتب سختترین چیزی بود که باید با آن کنار میآمدم.
پس از حمله ی قلبی و چندین بار بستری شدن بعدی در بیمارستان، داشتم از مطب پزشک به خانه برمیگشتم. من ماشین را کنار زدم چون آنقدر ناراحت بودم که هنوز هیچ جوابی برای این که چرا حالم بهتر نمیشود، نداشتم. با عصبانیت به خدا گریه کردم. او را نفرین کردم و گفتم: «تو دختر و همسرم را گرفتی و حالا من خواهم مرد و دختر کوچولویم را تنها میگذارم و پدر و مادرم را داغدار میکنم. من چه کار کردم که مستحق همه ی اینها هستم؟ احساس میکنم اصلاً اهمیتی نمیدهی. نمیفهمم چرا همه ی این اتفاقات میافتد. میگویی دوستم داری، اما همه چیز را از من گرفتهای. من عصبانی هستم و فقط میخواهم بمیرم.»
متاسفانه، آن روز حرفهای نامهربانانه دیگری هم به خدا زدم. وقتی این صحنه را جلوی چشمانم تماشا میکردم، احساسی که در درونم تجربه می کردم از هر تصور جهنمی بدتر بود. شرمنده و عمیقاً پشیمان بودم. به خدا التماس کردم که مرا به خاطر این بیرحمی ببخشد.
سپس راهنمای روحیام دستش را روی شانهام گذاشت، اما انگار خود خدا مرا لمس کرده و به من اطمینان داده بود که همه چیز خوب است. من انسان هستم و خدا هرگز از من عصبانی نبوده است. او فهمید که چقدر صدمه دیده و این که چقدر پر از درد بودم.
در آن لحظه، عشق بیقید و شرط را بیش از هر زمان دیگری قبل یا بعد از آن احساس کردم.
صفحه ی نمایشها ناپدید شدند و راهنمایم از من خواست که با او بروم زیرا میخواست چیزی را به من نشان دهد. وقتی از اتاق بیرون رفتم، عشق عظیمی را از همه ی کسانی که دور میز نشسته بودند، احساس کردم.
ما سپس به سمت منظرهای زیبا با دریاچهای قدم زدیم، و من غرق در شگفتی زیبایی آن شدم. راهنمای روحیام به من گفت که برگردم.
همینطور که برگشتم، همسرم و عموی بزرگم را دیدم که وقتی دبیرستان بودم فوت کرده بودند. ما خیلی صمیمی بودیم. همچنین زنی را دیدم که قبلاً هرگز ندیده بودم. او خودش را لورا می معرفی کرد، اما احساس میکردم که همیشه او را میشناخته ام. بعداً فهمیدم که او مادربزرگ مادرم است. من هرگز نمیدانستم که نام او لورا است زیرا مادرم همیشه او را مادربزرگ می خطاب میکرد.
همه ی آنها را در آغوش گرفتم.
از همسرم پرسیدم هیلی، دخترخواندهام که در سال اول دانشگاه خودکشی کرده بود، کجاست. او گفت هیلی(Haley) حالش خیلی خوب و بیصبرانه منتظر دیدن من است.
همسرم را بغل کردم و به او گفتم که دوستش دارم. عمو لو را هم بغل کردم و همین را به او گفتم.
همینطور که مرا بغل میکرد، او گفت: «میدانی که نمیتوانی بمانی، پسر.»
کاملاً ناامید شده، پرسیدم: «چرا؟»
راهنمای روحیام گفت که کارهای بیشتری برای انجام دادن دارم. وقتی التماس کردم که نمیخواستم بروم، به من گفت که خدا چیز خاصی برای من دارد. سپس گفت: «اینجا خانه ی توست و همیشه خانه ی تو خواهد بود. وقتی زمانش برسد، اینجا خواهد بود.»
همینطور که به چشمانم نگاه میکرد، ناگهان احساس کردم که دوباره به درون بدنم پرتاب شدهام.
در آمبولانسی در راه بیمارستان بودم.
پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟»
آنها توضیح دادند که چه اتفاقی افتاده است.
با وجود احساس غریبی کردن به طور کامل نمی توانستم کاری بکنم، چون آنچه تجربه کرده بودم، واقعیتر از هر زندگی دیگری بود.
دخترم بعداً به من گفت که آنها زمان مرگم را اعلام کرده بودم . پس از چندین تلاش برای احیای من، ضربان قلبم پس از ۴۰ دقیقه نداشتن تپش، خود به خود برگشت.
مدت زیادی طول کشید تا این داستان را تعریف کنم، چون میترسیدم مردم فکر کنند دیوانهام و آنچه را که واقعی میدانم، نادیده بگیرند.
تا به امروز، هنوز احساس نمیکنم که به اینجا تعلق دارم. با برگشتن به اینجا و احساس غریبی دست و پنجه نرم کردهام، اما به حرکت به جلو ادامه می دهم، چون میدانم هدفی دارم.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱۸/۰۹/۲۰۱۹
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله ایست قلبی
آیا یک احساس جدایی از بدنتان را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم. در تمام مدت بسیار واقعیتر از این زندگی
در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حالت عادی به طرزی باورنکردنی سریع
آیا به نظر می رسید زمان سریعتر با کندتر میشود؟ به نظر میرسید همه چیز همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داد. بیش از ۴۰ دقیقه به نظر میرسید. به طرزی باورنکردنی زنده تر. لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمرهتان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. رنگها زنده تر بودند. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمرهتان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. همه چیز واضحتر بود.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتد آگاه هستید؟ نه. بله. تونلی از ابرها.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم. بله. همسرم، عمو لو، مادربزرگ مادرم.
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شدهاید؟ نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی. بله. بسیار روشن بود اما به چشمانم آسیبی نمب رساند. پر جنب و جوش تر از آن چیزی که بتوانم توضیح دهم.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی در یک مقاله توضیح داده شده است
در طول تجربه چه عواطفی را داشتید؟ آرامش شدید و عشق بیقید و شرط شدید آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ نه بسیاری از وقایع گذشته را به یاد آوردم مرور زندگی
آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکنندهای رسیدید؟ نه به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم به عقب رانده شدم. نمیخواستم آنجا را ترک کنم.
خدا، معنویت و دین:
پیش از تجربهتان چه دینی داشتید؟ مسیحی - سایر مسیحیان در مدرسه ی مسیحی و کالج کتاب مقدس تحصیل میکردم. دستیار کشیش جوانان به مدت ۲ سال. بله من از خدا پیروی میکنم، نه از کتاب مقدس یا انسان.
اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - پروتستان غیرمذهبی، اما کاملاً باورمند به خدا و زندگی پس از مرگ. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه ی خود داشتید، اصلأ سازگار نبود. نه آنچه کتاب مقدس تعلیم میدهد. نه جهنم. من قضاوت نشدم. نه خیابانهای طلایی، نه دروازههای مرواریدی، اما بسیار بیشتر از آنچه کتاب مقدس توصیف میکند.
آیا به دلیل تجربه ی خود، تغییری در ارزشها و باورهایتان داشتید؟ بله من مطمئن هستم که خدایی وجود دارد و او ما را بدون قید و شرط دوست دارد، نه از ترس جهنم. راهنمای روحی
آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نامطمئن نمیدانم، اما به من گفته شد که دیگران بیش از یک زندگی دارند. بله قطعاً وجود دارد.
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله همه چیز خدا بود، از نور گرفته تا درختان.
در طول تجربه ی خود، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف تان به دست آوردید؟ بله میدانم که به اینجا برگشتهام تا به مردم نشان دهم که خدا محدود به کتابها، مقررات یا دین نیست. بله مهربانی با یکدیگر
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ کسب کردید؟ بله زندگی پس از مرگ وجود دارد. نه
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی کسب کردید؟ بله در مرور زندگی بله عشق بیقید و شرط. خدا ما را دوست دارد، مهم نیست چقدر اشتباه کنیم.
پس از تجربهتان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی شما رخ داده است؟ تغییرات بزرگی در زندگی من وقتی دیگران داستانهایشان را برای من تعریف میکنند، درد آنها را حس میکنم. میتوانم از پشت ظاهر افراد را ببینم. بله اوضاع جدیتر از قبل شده است.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله توضیح آن با رنگهای مختلف دشوار بود و به نظر میرسید درختان آواز میخوانند. توضیح کل تجربه دشوار بود. من آن تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در حوالی زمان وقوع آن اتفاق افتادهاند، به یاد میآورم. آن تجربه واضحتر و واقعیتر از هر زمان دیگری در زندگی بود.
آیا بعد از این تجربه، تواناییهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که قبل از آن نداشتهاید؟ بله گاهی اوقات خوابهایی میبینم که پیشگویی میکنند، اما دقیقاً نمیدانم موقعیتها چه هستند. بله، همه ی آنها. حتی بخشهایی که سخت بودند، مانند مرور زندگی. احساس کردن آنچه دیگران احساس میکنند.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله تقریباً ۷ سال. این اولین باری است که همه چیز را به اشتراک گذاشتهام. من تکههایی از آن را در تیکتاک و با چند نفر از افرادی که با آنها صمیمی هستم به اشتراک گذاشتهام. نه
کمی بعد از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربهتان داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. میدانستم که از هر چیزی واقعیتر است، اما در عین حال، گیج شده بودم. من آن را به وضوح به یاد دارم.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از آن تجربه را بازتولید کرده است؟ بله صحبت کردن در مورد آن، فکر کردن به آن، برخی رویاها اما هیچ چیز به اندازه ی تجربه واقعی واقعی نبود. بله بسیاری از این موارد تکراری است.
چیز دیگری برای افزودن؟ کاش زودتر آن را درک کرده بودم و زودتر در مورد آن صحبت میکردم.