تجربه تحول معنوی برنت اس. |
شرح تجربه:
من این را از طولانیترین و مفصلترین تجربه ی خروج از بدن که در کتابم با عنوان "آوردن بهشت به خانه: ما هرگز قرار نبود این کار را به تنهایی انجام دهیم" به اشتراک گذاشته شده است، کپی کرده ام. در آن زمان، من در حال تجربه ی برخی از آزمایشهای شخصی بسیار شدید بودم و وقتی قلبم را برای تسلیم شدن در برابر نتیجه باز کردم، انرژیای در بدنم جریان یافت که باعث شد احساس کنم دچار حمله ی قلبی شدهام. سپس احساس کردم قلبم منفجر شد و خودم را خارج از بدنم یافتم. در زمان این تجربیات، من بسیار مورمون بودم (یعنی فقط خودم را در معرض ایدههای مذهبی-ای قرار میدادم که رسماً توسط کلیسا تأیید شده بودند). در حالی که برخی از چیزهایی که در دیگرسو تجربه کردم با سیستم اعتقادی مورمون من سازگار بود، ایدههایی که در مورد گذار زمین به من نشان داده شد، بسیار نزدیکتر به باورهای عصر جدید و/یا هندو در مورد ساختار آگاهی هستند. اکنون که به گذشته نگاه میکنم، مجذوب این هستم که چطور خدا میتواند از نمادهای مذهب مورمون من برای آموزش ایدههایی به من استفاده کند که در سایر سیستمهای اعتقادی دیگر بسیار بیشتر وجود دارند: ******* شروع نقل قول ******** در این زمان، احساس درونم به حسی شبیه به نخستین تجربه ی عبورم از پرده، هرچند بسیار شدیدتر، تبدیل شده بود. بیشباهت به نگهداشته شدن از یک حصار الکتریکی نبود. اگرچه شادیآور بود، اما بسیار قدرتمند بود، مانند ارتعاش ضرباندار الکتریسیته ی الهی که در وجودم جریان می یافت. میتوانستم هر مولکول بدنم را طوری احساس کنم که انگار هر کدام هزاران بار شتاب گرفتهاند. این حس الکتریکی و سوزن سوزن شدن باعث کرخت شدن تمام بدنم میشد. دیگر نمیتوانستم مرزهای بدنم را احساس کنم. به وضوح حس تعجب را به یاد میآورم وقتی که دیگر نمیتوانستم صورت یا لبهایم را احساس کنم. من فقط یک مور مور شدید بودم که تشخیص بدنم از دنیای اطراف را برایم دشوار میکرد. نمیتوانستم تصور کرده باشم که این حس قویتر شود، اما شد. مانند یک ابرنواختر (supernova) در شکمم فوران کرد. همان سوزشی که در تمام بدنم احساس میکردم، حالا در شکمم بود، اما صدها برابر قویتر و سریعتر. چیزی جز یک آگاهی سعادتمندانه از این انرژی شدید وجود نداشت. همین که هرگونه مقاومت باقیمانده را به آن انرژی تسلیم کردم، شروع به حرکت کرد.
احساس انفجار ابرنواختری شروع به بالا رفتن به سمت قلبم کرد. وقتی وارد قلبم شد، ناگهان ترسیدم. سوزش به نظرم فیزیکی آمد. انگار قلبم هزاران بار سریعتر از آنچه باید میتپید. این فکر به سرم زد که اگر این ادامه پیدا می کرد، قلبم منفجر می شد. در ابتدا واکنش من ترس بود. شروع به احساس ترس از دست دادن همه چیز و همه کسانی که دوستشان داشتم کردم. همسر و فرزندانم را دیدم. درد از دست دادن را احساس کردم. اما بعد، با خودم فکر کردم: "اگر زمان من فرا رسیده، پس میپذیرم." تصمیم گرفتم با توکل کامل به خدا تسلیم شوم. در آمادهسازی برای آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، به جن(Jenn) گفتم در حالی که داشتم چشمانم را میبستم. مطمئن نبودم که بعد قرار بود چه اتفاقی بیفتد، اما اعتماد داشتم که همه چیز خوب خواهد بود. به او گفتم که قرار است با خدا بروم و حتی اگر چند روز طول بکشد تا به سطح بیایم (مثلاً ممکن است برای چند روز طوری به نظر برسم که انگار مرده یا در حال مرگ هستم)، نه این که مزاحمم شود - آنچه داشت اتفاق میافتاد از جانب خدا بود. به محض این که چشمانم را بستم و رها کردم، قلبم منفجر شد. از محدودیتهای عادی بدن آزاد شدم و بی درنگ به زیباترین نوری که تا کنون دیدهام، رسیدم. میگویم «دیدهام»، اما احتمالاً مناسبتر است که بگویم «حس کرده ام»، زیرا با چشمان فیزیکیام نمیدیدم. من این نور را احساس و آن را با حسی نه چندان بیشباهت به بینایی درک میکردم. افرادی از همه ی فرهنگها که خدا را به طور خودجوش در رؤیاها و در تجربیات نزدیک به مرگ میبینند، اغلب نوری را درخشان تر از هر درک و فهمی توصیف میکنند. آنها خدا را هزاران یا حتی میلیونها برابر روشنتر از خورشید توصیف میکنند. در انفجار بزرگ، دانشمندان حدس میزنند که گرما آنقدر شدید بوده که اتمهایی که با همجوشی هستهای در خورشید نور ساطع میکنند، به معنای واقعی کلمه ذوب شدهاند؛ نیروهای هستهای که اتمها را در کنار هم نگه میدارند، در حضور چنین ارتعاش پرانرژی بالایی نمیتوانستند وجود داشته باشند. من به شادیای چنان شدید اندیشیدهام که بدن فرد به اندازهای روشن میشود که انرژی مولکولی آن میتواند به معنای واقعی کلمه خورشید را ذوب کند. نوری که در آن لحظه داشتم تجربه میکردم، چنین احساسی داشت - انگار مولکولهایی که بدنم را تشکیل میدادند، در شدت شادی و عشقی که در وجودم در جریان بود، کاملاً از هم میپاشیدند.
این حس مشخص را داشتم که اگر بدنم با من می بود، مرده بود. با تمام وجود داشتم گریه میکردم. از همه مهمتر، هیچ قضاوتی وجود نداشت. هیچ ترسی وجود نداشت. فقط این عشق و شادیِ فراگیر در همه چیز وجود داشت. درک تقریباً هر رویدادی در زندگیام تا آن لحظه به درونم سرازیر شد. مثل این بود که به اینترنت خدا متصل شده باشم، جایی که دانش در مورد هر موضوعی فوراً در دسترس قرار میگرفت. همچنین مانند این بود که یک پردازندهی گسترشیافته داشته باشم که میتوانست اطلاعات صدها تانژانت مختلف را به صورت موازی پردازش کند. اطلاعات دانلود میشد، درک میشد و سپس تمام سوالات تانژانت در هر خط از اطلاعات جدید بلافاصله به همان شکل و به طور موازی در یک لحظه پاسخ داده میشدند. در حالی که شادی عظیم درک را در احساساتی که با سیل اطلاعات همراه بود به یاد میآورم، تنها ردپایی از آن خاطرات برایم برجای مانده است. با شادی فراوان هر جنبهای از زندگیام را میدیدم. حتی سختترین و دشوارترین بخشها ناگهان بینقص به نظر میرسید، گویی همه چیز طبق یک حکمت بزرگ و الهی بوده است. احساسی از رسیدن، گونه ای فارغالتحصیلی وجود داشت. احساس میکردم که دیگر هرگز مجبور به رنج کشیدن نخواهم بود و هر حالتی که تازه وارد آن شده بودم از آن نقطه به بعد در دسترس من قرار می گرفت. در ماههای آینده یاد میگرفتم که در بهشت، زمان و مکان آنطور که ما روی زمین آنها را تجربه میکنیم، وجود ندارد. هر چیزی که در مورد زندگیام در آینده میدیدم، طوری تجربه میشد که انگار در لحظه ی حال، واقعیتی بوده است. هیچ جدایی از آینده و تجربهای که داشتم وجود نداشت؛ در نتیجه، در آن حالت، زمان را نمیفهمیدم. نمیتوانستم ببینم که در زمان زمینی، ممکن است ماهها یا سالها قبل از رخ دادن حقیقی، فاصله باشد. به طور خاص، با توجه به این درک که دیگر رنجی نخواهم داشت، نمیدانستم که هنوز بزرگترین آزمایشهای زندگیام را پیش رو دارم. با این حال، در این لحظه، بهشت به من این حس لوکس را داد که دیگر هرگز آن حالت را از دست نخواهم داد. مطمئن نیستم چه مدت در نور نشسته بودم و از احساسی لذت میبردم که توسط دیگرانی که میدانم تجربههای نزدیک به مرگ داشتهاند، به عنوان "ارگاسم هزار برابر" توصیف شده است، اما پس از مدتی، شخصی را دیدم که با لباس سفید به من نزدیک میشد. از طرف دیگر، دانش پیش از این که آن را بخواهید، میآید. من حتی پیش از این که او برسد، میدانستم کیست. انرژی او را فوراً احساس کردم، حتی از این رو که او در مقابلم ظاهر شد. این تجربهای بود که بیشتر عمرم منتظرش بودم. تمام وجودم از نور سرشار بود. در واقع، انفجار دیگری در قلبم رخ داد که مرا به مراتب بالاتر از شادیای که لحظاتی پیش تجربه میکردم، برد، همانطور که انفجار اولیه مرا از حالت فانیام بیرون آورده بود.
اگر فکر میکردم در لحظات قبل سعادت را شناخته ام، اکنون چیزی بسیار شدیدتر را میشناختم. مانند آمیبی در یک قطره آب که ناگهان وسعت قرار گرفتن در یک سطل آب را احساس میکند، سپس شگفتی قرار گرفتن در عظمت یک برکه و به دنبال آن عظمت غیرقابل درک یک اقیانوس را، شادی من نیز به این شکل گسترش یافت. این احساس از تجربه ی قبلی روشنتر بود، به گونهای که ماه کامل از ستارگان درخشانتر است. وقتی به حضور عیسی رسیدم، گریه و گریه کردم. او با عشق و مهربانیای بیش از هر چیزی که تا به کنون شناختهام مرا در آغوش گرفت. وقتی سرانجام به اندازه ی کافی آرام گرفتم تا بشنوم، او شروع به صحبت با من کرد. او در مورد زندگیام و اتفاقاتی که تجربه کرده بودم با من صحبت کرد. اما حرفهای او نکته ی اصلی نبودند. بلکه، آنها نقطه شروعی برای آگاهی بودند تا سپس گسترش یافته و زندگیهایی از درک و بسط پیرامون هر کلمهای که بیان میشد را تجربه کند. این یادگیری تجربی بود که در آن شنیدن، درک از طریق تبدیل شدن به خود اطلاعات بود. هر کلمه، افشاسازی آشکاری بر لایههای متعدد تجربه و درک بود که همه ی آنها بدون از دست دادن ریتم مکالمه اتفاق میافتاد. هیچ قضاوتی از جانب او وجود نداشت. بیشتر شبیه یک پردهبرداری از حقیقت بود که مرا از هرگونه خودداوری که ممکن بود داشته باشم، رهایی بخشید. این امر درک هر چیزی را که از سر گذرانده بودم، به من بخشید. به من اجازه داد زندگیام را از طریق چشمان او، از طریق چشمان عشق و خردی فراتر از هر چیزی که قبلاً میتوانستم درک کنم، ببینم. همه چیز، حتی بزرگترین اشتباهاتم، کامل بوده اند. فراتر از کامل، من آنها را به عنوان عنصری کلیدی در تجربه ی آشکار شدن رستگاری-ای که در آن زمان دریافت میکردم، میدیدم. آنها در مقابل چشمانم با رنگها و توصیفاتی فراتر از زبان، تقدسی وصفناپذیر، آشکار میشدند. درک این موضوع به من اجازه داد تا رها شوم و لطف الهی(فیض) و عشق را در سطحی که قبلاً هرگز نمیتوانستم تصور کنم، تجربه کنم. او به صحبت با من ادامه داد و چیزهایی را به من نشان داد که به زودی در زندگی من اتفاق میافتادند. من افراد و شرایطی را در زندگیام دیدم که بسیاری از آنها را اینجا به اشتراک نمیگذارم زیرا آنها به هنوز برای قلبم مقدس هستند. اما هر کدام را در متن وقایعی دیدم که منجر به گذار و تحول زمین شد. مانند برداشتهایی که بلافاصله قبل از انفجار قلبم داشتم، این وقایع به طرز عجیبی عاری از هرگونه نشانهای از تخریب بودند. باز هم، نه این که بگویم هیچ واقعه ی فاجعهباری وجود نداشته است، ، فقط در میدان دید من، وجود یا عدم وجود آنها در مقایسه با شادی خالص نسبت به آنچه که بر روی زمین میدیدم، بیاهمیت بود. در واقع، تا چند هفته بعد حتی به ذهنم خطور نکرد که هیچ یک از ویرانیهایی را که در بررسی عمیق کتاب مقدس و تجربیات نزدیک به مرگ دیگران نگرانشان بودم، به من نشان ندادهاند. ایده ی ویرانی آخرالزمانی چنان کاملاً از ذهنم پاک شده بود که در واقع لازم بود کسی از من بپرسد که آیا چیزی مرتبط با این موضوع دیدهام تا تغییری را که در دیدگاهم رخ داده است، درک کنم. من هیچ تمایلی به پرداختن به نکات منفی نداشتم؛ تنها چیزی که میتوانستم ببینم شادی آنچه قرار بود اتفاق بیفتد بود. فراتر از جزئیات شخصی، آنچه عیسی در مورد گذار زمین با من به اشتراک گذاشت، بیشتر درکی مربوط به آگاهی و مکانیسمی بود که این گذار از طریق آن رخ خواهد داد. همانطور که او صحبت میکرد، به من نشان داد که چگونه تمام حیات به هم پیوسته بود. یک میدان آگاهی مشترک وجود داشت که فراتر از انسانها، به حیوانات، گیاهان و خود زمین گسترش مییافت. تمام خلقت در این شبکه قرار داشت. به طور خاص، من دیدم که یک زمینه ی مشترک از باورها، دیدگاهها و درکهای مشترک برای بشریت وجود داشت که مسئول نحوه ی نمایش جهان و نحوه ی تجربه ی ما از آن است. اکثر این باورها در زیر سطح آگاهی خودآگاهانه عمل میکنند. این باورها، هنگامی که بر نوری که در همه چیز وجود دارد حک میشوند، مانند نوعی برنامهریزی عمل میکنند که نور را شکل میدهد و محدودیتهای درک شده در بدنهای فانی ما و شرایط تجربه ی ما را ایجاد میکند. این به نوبه ی خود نوعی حجاب ایجاد و حالتهای بالاتر را از آگاهی ما پنهان می سازد. من دیدم که نحوه ی درک ما از باورها در جهان وارونه است. ما تمایل داریم مالکیت باورهای خود را به دست بگیریم، گویی تنها ما نویسندگان بودیم یا گویی باورها از تجربیات ما سرچشمه می گرفتند. باورها، در درک ما، بی موضوع و بیارتباط با هر کس دیگری هستند. با این حال، در فضایی که من در آن بودم، باورها را تقریباً مانند نیروهای مستقل زندگی دیدم که مسئول ایجاد تجربه ی بدنی بشریت هستند، شبیه به این که چگونه یک شبکه از برنامههای کامپیوتری محدودیتهای تجربه ی آنلاین ما را تعیین میکنند.
یعنی، تعداد کمی از ما مسئول ایجاد برنامهریزی در مرورگرهای آنلاین خود هستیم که نحوه ی تجربه ی ما از اینترنت را شکل میدهد. بلکه، ما انتخاب میکنیم چه چیزی را «دانلود» کنیم که تجربه ی اینترنتی ما را برای ما ایجاد میکند. اکثر کاربران آنلاین تقریباً بدون هیچ آگاهی از این که گزینه ی دیگری وجود دارد، مرورگر ارائه شده در رایانه ی خود را میپذیرند. انتخاب ما برای پذیرش کورکورانه ی برنامه، به محبوبیت آن، همراه با این توهم مداوم که هیچ راه دیگری برای تجربه ی اینترنت وجود ندارد، کمک میکند. به این ترتیب، ما برنامههایی که تجربه ی آنلاین ما را شکل میدهند، ایجاد نمیکنیم، بلکه در برنامههایی که برای ما ایجاد میکنند، «مشارکت » می کنیم. تنها زمانی که متوجه میشویم بهترین برنامهها همیشه آنهایی نیستند که از قبل روی رایانه نصب شدهاند، یا این که ما توانایی نوشتن برنامههای خودمان را داریم، از کنترل شدن توسط وب رهایی یافته و شروع به بازنویسی آن برای خود و دیگران میکنیم. باورهای ما مانند آن شبکه ی برنامهها هستند. آنها برنامههای خود زندگی هستند که ارتفاع، عرض و عمق تجربه ی فانی ما را دیکته میکنند. آنها مرزهای زندگی هستند، همانطور که ما آن را درک میکنیم و نیرویی هستند که مسئول ایجاد ظاهر جدایی از خدا هستند. درست مانند اینترنت، باورها مستقل از هر فردی وجود دارند، و با این حال به بشریت به عنوان یک کل وابسته هستند که برای بقا و تکامل خود به آنها متصل است. آنها نقاط قوت و ضعف بدن ما را تعیین میکنند، که سپس تجربیات فردی ما را ایجاد میکنند که پذیرش شبکه ی باورها را به عنوان واقعیت تقویت میکند. این نوعی منطق دایرهای خود-تداومبخش است که برای جلوگیری از بیداری زودرس بشریت طراحی شده است. ما به سادگی نیروی پشت توسعه ی نگرشها و درکهایی که به آنها میرسیم یا این که چگونه این درکها تجربه ی بالقوه ی ما را در این زندگی محدود میکنند را نمیبینیم. هدف از آغاز کردن بشریت با نابینایی برای من به طور مستقیم آشکار نبود. یعنی نمیتوانستم آن را از یک منطق علت و معلولی فانی درک کنم. در عوض، من به سادگی شادی، تقدس و سعادتی که در ارتباط با تجربه ی فانی ما فوران میکرد، را دیدم و فهمیدم که به همین سادگی اینگونه بوده است. نیازی به پرسیدن این سوال نبود که چرا، زیرا فقط بود. این فقط منطقی بود. من دیدم که شادی آشکار شدن آسمانها در چشمان همه ی کسانی که در آن روز روی زمین بودند، به دلیل وضعیت نابینایی قبلی ما درخشانتر شده بود. شبیه به این که یک مهمانی غافلگیرکننده چقدر هیجانانگیزتر میشود وقتی راز تا آخرین لحظه نگه داشته میشود، وقتی همه بیرون میپرند و فریاد میزنند: «!Surprise» فقط در این مورد، این یک راز فکری نبود، بلکه یک راز پوشیده شدن قلبهایمان از عشق، پذیرش، شفا و شادی غیرقابل تصور بود. در رؤیای تجربی که عیسی با من در میان میگذاشت، دیدم که زمان بندی آن «مهمانی غافلگیرکننده» به روشی که ما تاریخ را در تقویم تعیین میکنیم، تعیین نشده بود. بلکه به تغییرات در آگاهی انسان وابسته بود. این رویدادی بود که ما از طریق نحوه ی تعامل با برنامههای درون بدنمان و میدان آگاهی انسان، با خدا در حال خلق آن بودیم. بنابراین، روز و زمان دقیق تا زمان فرا رسیدن آن تعیین نشده بود، زیرا ما هنوز از طریق ایمان خود در حال تغییر رویدادها بودیم. ارتباطی بین بیداری فردی ما از آن شبکه ی برنامهریزی و تجلی شادی بیرونی وجود داشت که فراتر از هر درک روی زمین است. همان برنامههایی که درک فعلی ما از بهشت را محدود میکردند، ایمان ما را نیز محدود میکردند تا در لحظه ی حال، بهشت روی زمین را دریافت و تجربه کنیم. آن برنامهها ما را در یک چرخه ی نیمه دائمی از آفرینش منفی قفل و باورهای محدودکننده را تقویت میکردند که سپس تجربه را تقویت میکرد. برنامهها باید به شیوهای عمیق و دگرگونکننده نفوذ میکردند. من فهمیدم که نوع تجربهای که در آن زمان با عیسی داشتم، نمونهای از تجربه ی شادی و نور به روشی بود که بدن را از شبکه ی باورها جدا میکرد. فقط داشتن این تجربه، برخی از برنامههایی را که در درون من بودند، پاک می کرد. در واقع، غیرممکن بود که طور دیگری عمل کند. همانطور که کشف این که والدینتان صبح کریسمس هدایایی را دور درخت کریسمس قرار میدهند، شروع به از بین بردن باور به بابانوئل میکند، تجربه ی صمیمانه ی خدا در هر درجهای نیز شروع به از بین بردن حجاب و محدودیتهای بدن فانی کرد. من همچنین دیدم که چگونه نرم شدن باورهای محدودکننده ی ناخودآگاه در یک فرد، بر کل میدان آگاهی به هم پیوستهای که در ایجاد حجاب جمعی ما نقش داشته است، تأثیر میگذارد. حل کردن چیزی که به نظر میرسید آسیب درونی شخصی آنها باشد، میتواند به تغییر دیدگاهها برای تمام بشریت کمک کند. انگار همه ی ما از یک گره درونی برنامههای ناخودآگاه رنج میبریم. شل کردن گرهی که شما را به هم متصل میکند، گرهی را که هر شخص دیگری را به هم متصل میکند، نیز شل میکند. بنابراین، برای برخاستن زمین، نیاز به تغییر در آگاهی جهانی بود. من دیدم که افرادی در سراسر زمین وجود داشتند که شروع به نفوذ به حجاب ایجاد شده توسط آن آگاهی میکردند و از این طریق به حالت آسمانی شادی متصل شده و آن را به بدن خود میآورند. اکنون میفهمم که آن افراد مانند دانههایی بودند که در ادیان و پیشینههای مختلف با هدف ارتقاء کل، کاشته شده بودند. نه تنها آگاهی مسیحی، بلکه تمام شاخههای درک و تجربه ی خدا در هر کجای دنیا که یافت میشدند، نیاز به ارتقا داشتند. افرادی که عیسی در زندگی شخصیام به من نشان داد، تنها تعداد کمی از این تعداد بودند.
به واسطه ی تعاملاتمان با یکدیگر، به یکدیگر کمک میکردیم تا محدودیتهای برنامهریزی درون بدن که حجاب را ایجاد میکردند، بیشتر آزاد کنیم. همه ی کسانی که با هدفی مشابه وارد جهان شده بودند، برای من مانند نورهای زیادی در سطح زمین به نظر میرسیدند. برخی از دیگران روشنتر بودند. فهمیدم که هر یک از اینها دارند جنبههایی از الوهیت را در درجات مختلف تجربه میکنند. این افراد تقریباً بیشمار بودند. حکمت الهی در پشت زمان دقیق این که چه کسی در حال حاضر بر روی زمین حاضر بود و چه کسی در راه آمدن است، وجود داشت. هر کدام نقشی در شل کردن گرهی که آگاهی خانواده بشری را محدود کرده بود، داشتند. هر کدام آمده بودند تا گرهی را که با فرهنگ، خانواده و سیستم اعتقادی خاص آنها مرتبط بود، باز کنند. همانطور که هر کدام عمیقترین باورها را در فرهنگها و شرایط اجتماعی-اقتصادی خود آزاد میکردند، بر کل شبکه ی برنامههایی که باعث ایجاد ماده در این جهان و تجربه ی ما از آن میشدند، تأثیر میگذاشت. این به نوبه ی خود باعث افزایش ارتعاش خود زمین شده و منجر به افزایش ارتعاش هر کسی که هنوز روی زمین است، می گردید. من فهمیدم که هر فردی که به حجاب باورهای محدودکنندهای که ما را از خدا جدا میکند، نفوذ نمود، گره را باز و آن را برای نفر بعدی آسانتر کرد. همانطور که کاوشگران استعماری مسیری را کشف کردند که متعاقباً توسط پیشگامان، راهآهن ها، ماشین و در نهایت هواپیماها دنبال شدند، هر فردی که از حجاب عبور میکند، مسیر را برای نفر بعدی آسانتر میکند. هر فردی که به آن فضا نفوذ میکند، امواجی را در سراسر کل شبکه ی باورهایی که حجاب را تشکیل میدهند، میفرستد و تمامیت ساختاری آن را به چالش میکشد. هنگامی که به یک آستانه ی بحرانی رسید، کل شبکه فرو میریزد و همه ی کسانی که هنوز روی زمین حضور دارند، در یک لحظه ی وجدآور به فضای آسمانی وارد میشوند. درست همانطور که ذرت بوداده شروع به ترکیدن میکند، اما ناگهان به یک گرمای بحرانی میرسد و کل کیسه شروع به انفجار میکند، قلبهای کسانی که روی زمین هستند نیز از درک و شادی آسمانی لبریز میشود. من فهمیدم که کل این فرآیند، همان ایمانی است که در کتاب مقدس از آن صحبت شده و قرار است به معجزه بیانجامد. فقط من دیدم که این نوع ایمان، ایمانی نیست که معمولاً در ادیان جهان به آن عمل میشود؛ تأکید بر اطاعت خودپسندانه و فداکاری در برابر قانون بیرونی نبود. بهشت هرگز از طریق تمام فداکاریها و اطاعتها در هزاران سال به زمین نازل نشده بود. بلکه، نوع ایمانی که مسئول تغییر جهانی بود که در آن زندگی میکنیم، ایمانی بود که از یک دگرگونی کامل آگاهی زاده میشد. این ایمان جمعی بود که از هزاران یا حتی صدها هزار نفر ناشی میشد که از حجاب برنامهریزی که ما را از تجربه ی لحظه به لحظه الهی جدا میکند، نفوذ میکردند. این ایمانی بود که از بازنویسی برنامههای ما، از جمله برنامههای مذهبی ما، در مواجهه با تجربه ی واقعی خدا ناشی میشد. برنامههای جدیدی که از تجربه ی خدا نوشته شدهاند، سپس دستورالعمل جدیدی را به درون نور میفرستند و واقعیت جدیدی را بازمیگردانند. این شبیه به این است که چگونه تصویر در آینه تا زمانی که ما تغییر نکنیم، تغییر نمیکند. این تغییر در اعماق درون ماست که در دنیای اطراف ما منعکس میشود. من دیدم که برای این که این فرآیند تا جایی تسریع شود که زمین بتواند وحی مورد نظر عیسی را دریافت کند، باید تعداد کمی از افراد وجود داشته باشند که به اعماق فضای آسمانی بروند و تقریباً کامل بودن آن نور را به بدنهای فانی خود بازگردانند. به من عددی داده نشد، فقط این درک داده شد که زیرمجموعه ی کوچکتری از کسانی که از حجاب عبور میکنند، از رفتن عمیقتر و عمیقتر لذت خواهند برد. در واقع، این افراد ارتعاش خود را آنقدر بالا میبرند که کل زمین و همه ی کسانی را که در معرض آن هستند، با خود همراه می کند، شبیه به این که چگونه فقط یک یا دو نفر با نمرات فوقالعاده در یک آزمون، میانگین کل کلاس را بالا میبرند. این افراد به همراه همه ی کسانی که به هر درجهای از حجاب عبور کردند، همان خمیرمایهای بودند که عیسی از آن صحبت کرد و میتوانست کل را بالا ببرد. فقط تعداد کمی لازم بود تا مسیر گذار را تغییر دهند.
گذار زمین لزوماً نباید آسیبزا باشد. میتوانست شادیآور باشد. حتی اگر تعداد کمی از شرکتکنندگان هنوز تصمیم به خلق درام میگرفتند، بقیه ی ما مجبور نبودیم در آن شرکت کنیم. میتوانستیم انتخاب کنیم که از آن برنامهها «جدا» شویم. ما قربانی نبودیم؛ میتوانستیم انتخاب کنیم که مسیر گذار خودمان را ایجاد کنیم. در واقع، در ماههای بعد به من دستور داده شد که دیگر از ایمانم برای دامن زدن به سناریوهای آخرالزمانی استفاده نکنم. در عوض، قرار بود تمام توجه و آگاهیام را صرف گذار شادیبخش برای خودم و هر تعداد از مردم جهان که آماده ی دریافت آن هستند، کنم. سوال من از شما این است که اگر هر یک از ما از آن برنامههای منفی نیز جدا شویم، چگونه ممکن است بر زندگی شما و جهان به طور کلی تأثیر بگذارد؟ چه به شکل نظریههای توطئه، اخبار شبانه، کتاب مقدس آخرالزمانی یا سایر باورهای روز قیامت، چه برنامههایی را از طریق توجه و باور قلبی خود تقویت میکنید؟ از شما دعوت میکنم که اکنون از اینها جدا شوید و به جای آن به آنچه میخواهید خلق کنید، فکر کنید. من عظمت وحیای را که عیسی میخواهد بدهد، دیدم. این [مطلب] بسیار بزرگ بود و با آگاهی معنوی محدودی که اکنون اکثر مردم روی زمین دارند، قابل درک نبود. ما از طریق کلمات و از طریق فیلتر تجربه ی خود، که فیلتری از ترس، گناه و شرم است، درک میکنیم. من دیدم که برای او غیرممکن است که وحی خود را در محدوده ی زبان ما که از طریق تجربه فانی تعریف شده است، منتقل کند. بدون تغییر در توانایی ما برای شنیدن در تمام لایههای وجودمان به روشی مشابه آنچه من در آن زمان انجام میدادم، آمدن او هدر میرفت. این شنیدن، عشق تجربی و سعادتی بود ورای حد و حصر. همانطور که به مکاشفهای که عیسی میخواهد بدهد فکر میکردم، انفجار قلبهای بسیاری از مردم بیشماری را در سراسر جهان دیدم که هر کدام به حالتی از شادی، عشق و سعادت فراتر از درک - تا نقطه ی اشکهای سپاسگزاری - فرو میرفتند. شادی این انفجارها به انفجار همه ی اطرافیانشان در همان لحظه کمک میکرد. دیدم که تعداد کمی از آنها از برنامههای زمین چنان آگاه شده بودند که نه تنها شادی خود را که نجومی بود، تجربه میکردند، بلکه شادی همه ی اطرافیانشان را نیز تجربه میکردند. این مانند یک واکنش تصاعدی بود، جایی که آنها میتوانستند فوران قلب دیگران را احساس کنند، که سپس شادی خودشان را تا نقطه ی انفجاری کاملاً جدید، حالتی کاملاً جدید از شادی فراتر از درک، افزایش میداد. من آرزوی بودن در میان کسانی را داشتم که میتوانستند شادی کل زمین را احساس کنند، در میان کسانی که عمیقتر و عمیقتر به فضای الهی فرو میرفتند. من همچنین دعوتی آشکار را احساس کردم. به نظر من این احساس را نداشت که خدا برای کسی محدودیتی قائل شده است. بلکه محدودیتها صرفاً خواستههای درون قلب خودمان بودند. در حال حاضر میدانم که بسیاری از آنچه مردم در تجربیات نزدیک به مرگ و رؤیاهای مرتبط میبینند، نمادین است. ما آن را به صورت تحتاللفظی میبینیم، اما درک نمیکنیم که آسمانها از طریق نمادها ارتباط برقرار میکنند. ذهن فانی ما سعی میکند ارتباط آسمانی را به شکلی که بتوانیم آن را درک کنیم و با آن ارتباط برقرار کنیم، در خود جای دهد. ما سعی میکنیم آنچه را که زیباست و نمیتوان آن را در کلمات زمینی خود جای داد، در یک جعبه قرار دهیم تا بتوانیم آن را درک کنیم و به دیگران منتقل کنیم. در صحبت در مورد وحی یا بازگشت عیسی، متوجه میشوم که فرقی نمیکند که این بازگشت فیزیکی باشد، به شکلی که بسیاری از مسیحیت انتظار دارند یا نمادی از وحی آگاهی مسیح باشد، به شکلی که طرفداران عصر جدید از آن صحبت میکنند. در قلبم، از این ایده که عیسی شخصاً خواهد آمد، شادی یافتم. این بخشی از بهشت من بود. و این ایده کلید گشودن شادیای بود که در آن زمان در گفتگویم با عیسی و درکی که بر من آشکار میشد، تجربه میکردم. با این حال، چه مسیح به صورت فیزیکی بازگردد و چه به صورت نمادین، آن شادی فراتر از حد است. و در هر دو صورت، وحی نمیتواند بدون مردمی که آگاهیشان به حدی رسیده باشد که بتوانند آن را دریافت کنند، داده شود. زیرا وحی نمیتواند با کلماتی که بشر میگوید، بیاید. این وحیای است که در سطح قلب صحبت میکند.
در تمام این مدت، من همچنان از طریق اینترنت آسمانی، دانلودهایی را دریافت میکردم که دهها نکتهی فرعی را در هر کلمهی گفته شده جستجو میکردند و بدون قطع مکالمه، درک کامل را به وجود من میآوردند. آنچه گفته نشده بود، بسیار بیشتر از آنچه گفته شده بود، منتقل میشد. او به برخی از سؤالات مستقیماً با کلمات دهانش پاسخ داد.
همانطور که در مورد تغییرات آینده فکر میکردم، غرق در شادی بودم. اما برای اولین بار شروع به تعمق در واقعیت زمینیِ چگونگی تأثیر این تجربه بر زندگیام کردم. در توانایی خود برای عمل به آنچه احساس میکردم به من داده میشود، احساس محدودیت میکردم. مرزهای اقتدار مذهبی و اجتماعی-ای را که هنوز عمیقاً به آنها احترام میگذاشتم، دیدم. به خدا قول داده بودم که مطیع بمانم. بنابراین، قلبم این سؤال را از قبل بیان کرد، با این آگاهی که در عشق و هوشی که مرا در بر گرفته بود، پاسخی وجود دارد: با این اطلاعات چه کنم؟ چگونه میتوانم آنچه را که میبینم با وعدههایی که دادهام تطبیق دهم؟ عیسی بدون این که حتی لازم باشد بپرسم، سوالات قلب مرا دید و با آنها صحبت کرد. او به من گفت که رابطهام را با دنیای اطرافم و اقتدار آن تغییر میدهد. به طور خاص، او در مورد وعدههایی که در زمان غسل تعمید و بعداً در معبد به او داده بودم با من صحبت کرد. او به من کمک کرد تا هدف و تحقق آنها را در زندگیام ببینم. سپس او به طور نمادین با درآوردن لباسهایم، آن وعدهها را از من گرفت و ردایی از نور درخشان بر من گذاشت که به گفته ی او همیشه با من خواهد بود. من تحت یک رابطه ی جدید با خدا بودم که در آن قرار بود از ارتباط مستقیم با پدر آسمانیام بیاموزم. قرار بود از چیزهایی که او در قلب من قرار داده بود پیروی کنم و دیگر دیگران را بینمان قرار ندهم. عیسی میدانست که این تغییر در رابطه چه تأثیری بر ترسهای بدن غیرفعال من هنگام بازگشت به جهان خواهد داشت. در حالی که من چیزی جز شادی در آنچه او به من نشان میداد احساس نمیکردم، عمیقترین ترس من این بود که ممکن است به نحوی به شخص دیگری آسیب برسانم. من به ویژه از این میترسیدم که در آرزوی کمک کردن، به نحوی مورد سوء تفاهم قرار بگیرم. به طور خاص، میترسیدم که شادیای که در رؤیاهای آسمانی در معرض آن قرار میگرفتم، شادیای را که عزیزانم در زندگی مذهبی خود داشتند، مختل کند. علاوه بر این، من برای بسیاری از باورهای آنها ارزش قائل بودم و از آنها لذت میبردم. چگونه میتوانستم شادیام را در گسترش آسمانی با نیاز اطرافیانم به ثبات و ساختار در آنچه میدانستند، متعادل کنم؟ چگونه میتوانستم آن را با نیاز خودم به ثبات متعادل کنم؟ میترسیدم که خرد یا تجربه ی لازم برای ایجاد تعادل بین این اهداف به ظاهر متضاد را نداشته باشم. احساس نمیکردم هر انتخابی که انجام دهم بتواند هر دو را برآورده کند. با دادن نشانی پتانسیل ترس و آسیب در بدنم، عیسی سپس نقش و هدف مداوم دینم را در جهان به من نشان داد. زیبا بود و من از آن شادمان شدم. من سهم آنها را در ارتقای افرادی با روایت خاص و زیرمجموعهای از خواستهها در آمادهسازی برای وحیای که عیسی به ارمغان میآورد، دیدم.
او همچنین به من نشان داد که چگونه مسیر من حداقل برای مدتی با آنها متفاوت خواهد بود. اینطور نبود که از ادامه مشارکت با آنها منع شوم یا حتی این که آنها لزوماً مرا رد کنند. فقط این است که در حالی که من نیز آرزوی خدمت به خدا را داشتم، درک من از چگونگی انجام این کار و معنای آن، مرا به سمت تعامل متفاوت با اطرافیانم سوق میداد. من دیگر "با آنها سازگار نمیشدم". دیدم که با ادامه ی تجربیاتم با بهشت، شکاف در درک افزایش مییابد. و من نمیخواستم زیبایی منظم و سیستماتیک سفر آنها را فقط به این دلیل که تجربه ی متفاوتی داشتم، مختل کنم. من نمیخواستم باورهای آنها را مختل کنم، و عیسی به من نشان میداد که مجبور نیستم این کار را بکنم. راه بهتری وجود داشت. دیدم که سهم من در میان کسانی که روایت درونی مشابه روایت خودم دارند، بسیار شادیآور خواهد بود، نه این که دیدگاه کسانی را که در روایت موجود خود شادی مییابند، مختل کند. در وضعیتی که من در آن بودم، این تغییر بالقوه در رابطه با کسانی که در دین من بودند، به هیچ وجه غمانگیز نبود. منطقی بود؛ به سوالات پرسیده نشده ی قلبم پاسخ میداد. هر چیزی که عیسی به من نشان میداد، همچنان قلبم را گسترش میداد و مرا با نوع جدیدی از امید و شادی پر میکرد. در واقع، هرگز و در هیچ زمانی به اندازه ی این لحظه، شادی را در وجودم احساس نکرده بودم. همچنان که گفتگوی ما در مورد گذار زمین به پایان میرسید، قلبم به سوال دیگری معطوف شد. این باور من بود که وقتی عیسی نزد من آمد، مرا به حضور خدا نیز هدایت خواهد کرد. اکنون قلبم مانند کودکی در صبح کریسمس با یادآوری آن باور، از هیجان فزایندهای میلرزید. عیسی، دوباره شادی را در قلبم خواند و از من پرسید: «آیا دوست داری تو را به حضور پدر ببرم؟ او دوست دارد تو را ببیند.» پاسخ من بدون کلام داده شد. به محض این که فکرش را کردم، انفجار سومی در قلبم رخ داد، زیرا از پرده ی دیگری عبور کردیم. و همانطور که شکوه خورشید از شکوه ماه بیشتر است، این شادی نیز از تمام شادی و عشقی که تا آن لحظه احساس کرده بودم، فراتر رفت. عیسی مرا به حضور موجودی که او را پدر آسمانیام میدانستم، هدایت کرد. برخی از مسیحیان احساس میکنند که عیسی همان خدای پدر است. در این مورد، من آنها را به عنوان دو موجود جداگانه دیدم. در آن حالت، پدر را طوری به یاد آوردم که گویی او را برای همیشه میشناختهام.
آن رابطه رسمی یا رواقی نبود، همانطور که در دعا میآموزیم، بلکه فراتر از باور، عاشقانه و خانوادگی بود. من در آن عشقی فرو ریختم که اگر ممکن بود، از عشق خود عیسی به من فراتر میرفت. او آن مرد سختگیری نبود که زمانی او را میپنداشتم. من به شفاعت او نیاز نداشتم. بلکه او همان عشقی بود که عیسی تجسم آن بود. او مرا با همان مهربانی، اگر نه بیشتر، از عیسی در آغوش گرفت. من فکر میکردم که مطمئناً وجودم در نتیجه این شادی از بین خواهد رفت. دوباره، بیاختیار گریه میکردم. پدر همان چیزهایی را که عیسی به من نشان داده بود، به من نشان داد. فقط، انگار تکرار نبود. از لبهای او، مانند یک وحی جدید و جاودانه از شادی بود. من برای همیشه به او گوش میدادم. وحی او همچنین به نظر میرسید که درک قبلی من را گسترش میدهد و بینش عمیقتری نسبت به آنچه عیسی با من در میان گذاشته بود، به من میدهد. او همچنین سخنان عیسی را در مورد رابطه ی جدیدم با او تأیید کرد. دیگر قرار نبود دیگران را بین خود و تجربه ی یادگیری از طریق عشق او قرار دهم. در حالی که صحبت میکردیم، دیدم که چندین هدیه برای پدر آورده شده است. فهمیدم که آنها هدایای من به او هستند - نه به روشی که یک بنده به یک ارباب میدهد، بلکه به روشی که دو نفر که دیدگاه مشترکی دارند، با شادی هدایایی را که در خدمت هدف بزرگتری هستند، میدهند. من در شادیام با او و در اعتماد مطلقم به آنچه بود و خواهد بود، یکی بودم. این هدایا درسهای خاصی بودند که برای یادگیری آنها به این دنیا آمده بودم. این درسها فقط موفقیتهای من نبودند، بلکه حتی و به ویژه شامل شکستهای من نیز میشدند. آنها تجربیات و درکهای منحصر به فردی بودند که از طریق آزمایشها و سختیهای فردی من به دست آمده بودند. او با شادی فراوان آنها را پذیرفت و به من گفت که روند من کامل شده است. من بخش اول کاری را که برای انجام آن آمده بودم، تمام کرده بودم و زندگی قدیمیام به پایان رسیده بود. فهمیدم که هر یک از ما مجموعهای از شرایط منحصر به فرد داریم که به ما این ظرفیت را میدهد که دیدگاه محدودی از حقیقت را جدا از عشق کامل خدا استخراج کنیم. هر فرد روی زمین، چه آنهایی که ما آنها را خوب و چه بد میدانیم، قلمرو منحصر به فردی از ادراک حقیقت را در اختیار دارد. ادراکاتی که با آنها متولد میشوند، در طول زندگی خود با آنها روبرو میشوند و به آنها اجازه میدهد تا دیدگاههایی از حقیقت را به روشی تجربه کنند که هیچ فرد دیگری هرگز نداشته و نخواهد داشت. حتی فردی که در خیابان است، طبق اصول محدودی از حقیقت که توسط وجودش کشف شده است، زندگی میکند. به دلایلی، این درسها و تجربیات برای پدر مهم بودند، آنقدر که من آنها را به عنوان هدایایی به او میدانستم، با زندگی کامل و کاوش در دیدگاههای شخصیام در مورد حقیقت در مرگ و میر. من فهمیدم که هدایای من به او، سهم زندگی من است و هر فردی که به زمین میآید، سهم مشابهی به خدا میدهد. در حالی که من در مورد تمام جزئیات نپرسیدم، شرایط منحصر به فرد و باورهای محدودکنندهای که هر یک از ما در آن متولد شدهایم، به نظر هدیهای از جانب خدا میرسید تا بتوانیم تجربیاتی داشته باشیم که بر دیدگاههای مختلف حقیقت تأکید کند.
ما این تجربیات را نه تنها وسیلهای برای افزایش درک خودمان، بلکه درک کل میدانستیم. در حالت آسمانی، شادی هر یک از ما به شادی همه ی ما کمک میکند. اگر ممکن بود که خدا در وجد آسمانی بزرگتر شود، ما بخشی از آن فرآیند بودیم و وارث مشترک همه ی چیزهایی بودیم که او داشت. هر آنچه که در این زندگی میآموزیم، هر سختی-ای که متحمل میشویم، نه تنها به خدا، بلکه به کل خانواده ی خدا تقدیم میشود. ما در خدمت به کل خانواده ی خدا بود که فرود آمدیم، یعنی بدن گرفتیم. مهم نیست که شرایط ما گاهی چقدر بد به نظر برسد، ما کسانی بودیم که قبل از این زندگی با شادی آنها را انتخاب کردیم. همانطور که هدایا به پدر منتقل میشد، فهمیدم که هدف زندگیام محقق شده است. او به من گفت که روند من "۱۰۰٪ کامل" شده است. با این حال، به جای این که طبق معمول تصمیم بگیرم به زندگی بعدی بروم، برای ماموریت بعدیام آماده بودم. فکر میکنم از قبل مشخص شده بود که من ماندن با او را انتخاب نمیکنم، انگار که این تصمیم قبل از ورود من به این زندگی گرفته شده بود. در واقع، حتی به ذهنم خطور هم نمیکرد که میتوانستم در حضور آسمانی بمانم. دیدگاههای جدیدی وجود داشت که میخواستم از طریق تجربه ی فانی مداوم به پدر ارائه دهم. زمان شروع مرحله دوم سفرم فرا رسیده بود. وحی و درکی که در آن زمان در حضور او تجربه میکردم، زمینه ی کاملاً جدیدی را برای دیدگاه فانی در مورد حقیقت فراهم میکرد. من قدیمی مرده یا احتمالاً کامل بود. مرده کلمه اشتباهی است، زیرا هرگز قرار نبود که پس از اتمام اولین هدفم در بهشت بمانم. من معتقدم که همیشه قرار بود تحت شرایط جدید و با هدف جدید به زندگی برگردم. در حالی که میدانستم وظیفه ی جدیدی را پذیرفتهام، هیچ ایدهای نداشتم که آن تجربیات چه خواهند بود. حتی به ذهنم خطور نکرد که بپرسم. هیچ سوالی وجود نداشت، فقط بود. بعداً فهمیدم که وظیفه ی من اصلاً شبیه چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم نیست، این یک احساس مداوم از چیزی است که باید انجام شود. بلکه بیشتر شبیه مشاهده ی آشکار شدن شادی آسمانی در فضای زمینی بود - نه چیزی که "مجبور" به انجام آن بودم، بلکه چیزی بود که اجازه داشتم تجربه کنم. با این حال، فعلاً هنوز تصور میکردم که خدا "وظایف" دیگری برای من دارد، بدون این که متوجه باشم شادی در وجود، خودِ وظیفه بود. با پایان یافتن این مکالمه، دوباره از انتظار لرزیدم. همان طور که باور داشتم عیسی مرا به حضور پدر هدایت خواهد کرد، همچنین باور داشتم که پدر مرا عمیقتر هدایت خواهد کرد و همه چیز را به من نشان خواهد داد. و همانطور که با عیسی اتفاق افتاد، پدر این فکر را همانطور که به وجود میآمد، میدانست، تقریباً انگار که خود این فکر در قلب من توسط خدا به عنوان بخشی از یک زمانبندی باشکوه و الهی تنظیم شده بود. او به من گفت: «شخص دیگری هست که میخواهد تو را ببیند. آیا مایلی تو را ببرم؟» دوباره، پاسخ شادی بدون کلام اتفاق افتاد. با اشارهی او، یک انفجار دیگر در قلب را تجربه کردم و از میان حجاب دیگری به حالت کاملاً جدیدی از شادی و سعادت رسیدم. فرهنگ مسیحی گاهی اوقات حضور عیسی و خدا را به عنوان موجوداتی جداگانه به رسمیت میشناسد. با این حال، تعداد کمی، اگر نگوییم هیچ، هرگز در مورد عنصر زنانهی خدا بحث نمیکنند. در تجربهی من، به حضور شخص دیگری هدایت شدم که میدانستم شگفتانگیزترین فرد زندگیام است - مادر آسمانیام. به همان اندازه که در حضور عیسی و سپس پدر عشق و شادی احساس کردم، عشق مادر کاملاً منحصر به فرد و بسیار شدیدتر بود. هرگز چنین عشق کامل و بینقصی را که در آغوش مادر احساس کردم، احساس نکرده بودم.
همانطور که در روایت کتاب مقدس از خلقت زمین تا زمانی که خدا حوا را نیافرید، کامل نبود، تجربهی من از بهشت نیز تا زمانی که با حضور مادر تاجگذاری نشده بود، ناقص بود. این مادر بود که بهشت را کامل کرد. من بالاخره کامل و بینقص شدم. میدانستم که به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم. دیدار من با مادرم به زمان زمینی زیاد طول نکشید. یعنی هیچ توالی از اتفاقات یا کلمات رد و بدل شده وجود نداشت. با این حال، این دیدار به اندازه ی کافی طولانی بود که در آن لحظه، عشق و شادی را در وجودم احساس کنم. آنقدر طولانی بود که بفهمم کمال چه حسی دارد. به یاد نمیآورم که هیچ کلامی با او رد و بدل کرده باشم - فقط آغوشش، که مانند ابدیت بود. وقتی از حضور مادر خارج شدیم، قلبم پر از عشق بود. هیچ سوال یا آرزوی دیگری را به یاد نمیآورم. میل سابقم برای این که همه چیز به من نشان داده شود، ارضا شده، یا حتی فراموش شده بود. با این حال، پدر به نظر میرسید مصمم است مرا غرق در شادی کند. او پیشنهاد داد: «دوست داری به بهشت سفر کنی؟» پاسخ من فوری بود. مانند کودکی که به سرعت از بهترین تجربه ی زندگیاش به یک شادی کاملاً جدید تبدیل میشود، من هم آماده بودم که با پدر بازی کنم. با این حال، سفر ما به بهشت مانند تجربیات دیگران که آن را بازدید و توصیف کردهاند، نبود. به من ساختمانها یا مکانها یا افراد نشان داده نشد. بلکه، به عنوان یک دانشمند، خدا میدانست که قلب من چیزی را میخواهد که حتی من هم نمیتوانستم آن را بیان کنم. بیش از همه ی چیزهای دیگر، وجود درونی من میخواست فیزیک بهشت را درک کند. به طور خاص، چگونه کار میکرد؟ اصل اساسی که اجازه میداد شادی برای ابدیت گسترش یابد و هرگز پیر نشود، چه بود؟ بنابراین، این چیزی است که او به من نشان داد. او نوری را که در همه چیز و از طریق همه چیز است، به چشمان من آشکار کرد. در حالی که افراد در رؤیاهای خدا اغلب تجربیات متفاوتی دارند، تنها چیزی که به نظر میرسد در همه ی آنها یکسان باقی میماند، نور است. مردم اغلب نور را به عنوان نوری که از میان چیزها میدرخشد، نه بر روی آنها، توصیف میکنند. برخی نور را به عنوان نوری دوستداشتنی و هوشمند توصیف میکنند. این نوری بود که او به من نشان داد. او به من نشان نداد که نور از کجا میآید، و من هم به پرسیدن آن فکر نکردم - من بیش از حد در این تجربه غرق شده بودم. دیدم که واقعاً در همه چیز وجود دارد. در همه چیز نفوذ کرده بود. در تمام فضا بود. در من بود. در خدا بود. در سطحی که توضیح آن دشوار است، خدا بود. دیدم که هر آنچه را که به واسطه ی باورهای عمیق قلبمان به نور وارد میکنیم، همانطور که آن را به بیرون میفرستیم، به ما باز میگردد. این راز ماهیت در حال گسترش شادی و عشق در بهشت بود - با کاشتن این در قلبهایمان که بیشتر وجود دارد، نور آن را به ما باز میگرداند. ما حتی لازم نبود بدانیم که چگونه اتفاق میافتد، تنها چیزی که باید میدانستیم این بود که این اتفاق میافتد - زیرا نور این گونه کار میکرد. این آموزه تجربی بود. همانطور که خدا با من صحبت میکرد، کلماتش عمیقاً در قلب من فرو میرفتند. حتی همانطور که آنها به قلب من وارد میشدند، دیدم که آنها به نور میروند. و سپس، احساس کردم که نور شدت بیشتری پیدا میکند و عشق و شادی بیشتری را به من بازمیگرداند. مثل این بود که از یک حجاب کاملاً جدید عبور کنم، انفجار کاملاً جدیدی از سعادت و شادی را تجربه کنم که مرا به زانو درآورد، گویی برای اولین بار آن را تجربه میکنم. شادی در دیدن ارتباط بین آنچه در قلبم بود و آنچه در نور به من بازگردانده میشد، بسیار بیشتر بود. این واقعاً یک تجربه در زمان واقعی بود. شادی من به همان اندازه که در یاد دادن بود، در تجربه نیز بود. این فیزیک بهشت بود: بهشت وجود دارد و در شادی بینهایت گسترش مییابد، به دلیل تعامل درونیترین خواستههای ما با نوری که همه چیز را در بر میگیرد. خدا همچنین به من نشان داد که این اصل در مورد آفرینشهای زندگی من نیز صدق میکند. اگرچه در آن زمان هنوز به طور کامل با ایدههای تجلی آشنا نشده بودم، اما او این اصول را به من آموزش میداد. او تصویری از زندگیام را به من نشان داد. مانند یک نقاشی آسمانی در ابعاد مختلف در طول زمان و مکان بود. من رنگها و شکلهای زیبا را در آن دیدم. همچنین بخشهایی از خلقت را دیدم که نور هنوز در آنها نمیدرخشید. او به من نشان داد که چگونه نور را به نقاشی بیاورم تا شادی خلقت را افزایش دهم. او از طریق این نمادها، مرا آماده میکرد تا اصول بسیاری از تجلی را که در سالهای آینده با آنها مواجه میشدم، ببینم و تشخیص دهم. برخی از افراد وقتی آموزش «دعا کردن» را دریافت میکنند، در درک تجلی دچار مشکل میشوند. چیزی که باید درک کنند این است که تجلی، دعاست، فقط دعایی با قدرت.
در جامعه ی ما، کلمه دعا برای بسیاری از مردم معنایی پیدا کرده که رقیق و محدود شده است. به معنای تلاوت مجموعهای از کلمات است که به ندرت ایمان یا قدرتی در آن وجود دارد. به عنوان مثال، یکی از نحستین دعاهایی که من تا به حال خواندهام، در کلاس ششم برای پدربزرگم بود که به تازگی توموری به اندازه ی یک توپ فوتبال در معدهاش تشخیص داده شده بود. در آن روزها، مردم از این نوع سرطان بهبود نمییافتند. به او گفته شد که به خانه برود و از آنچه از زندگیاش باقی مانده است لذت ببرد. با این حال، من معتقد بودم که خدا میتواند مداخله کند. در خلوت اتاق خودم زانو زدم تا دعا کنم و سعی کردم دعای ربانی را همانطور که عیسی در عهد جدید تعلیم داده است، بخوانم. با این حال، کلمات ناخوشایند و خالی به نظر میرسیدند. میدانستم که باید راهی برای بیان نیازم پیدا کنم، بنابراین بیان کلمات از حفظ را کنار گذاشته و همانطور که یک کودک انجام می دهد از قلبم صحبت کردم. چند روز بعد، پدربزرگم خبر یک آزمایش بالینی برای نوع جدیدی از درمان سرطان را دریافت کرد. او در این آزمایش پذیرفته و سرطانش کاملاً درمان گردید. تجلی، مانند دعای من در کلاس ششم، استفاده از قدرت از طریق کلمات، تصاویر و احساسات برای دعا کردن است. این دعایی است که واقعاً با احساس گسترده ی قلب ما با ایمان به رها کردن کامل مرتبط است، نه یک توالی از کلمات پوچ. علاوه بر این، به جای دعا کردن به ایده ی بشریت از یک خدای خشمگین یا خسیس که ممکن است دعا را رد کند، دعایی است که با درک نوری که در همه چیز است و رابطه ی ما با آن نور انجام میشود. خدا به استفاده ی ما از نور یا ارتباط ما با آن حسادت نمیکند. چیزی که افراد کمی در احترام خود به خدای بیرونی درک میکنند، و من یکی از آنها بودم، این است که نقش خدای بیرونی آشکار کردن خدای درونی است. مانند یک مربی واقعی، نقش خدای بیرونی این نیست که شما را در حالتی که تا ابد پایینتر یا زیر اوست، اسیر کند، بلکه با آشکار کردن نوری که او را خدا میکند و در ما نیز هست، شما را آزاد میکند. یا به عبارت دیگر، برای ما آشکار می کند که واقعاً به چه معناست که ما به تصویر او آفریده شدهایم. هیچ چیز به خدای بیرونی شادی بیشتری از آشکار کردن خدای درونی برای کسانی که ایمان دارند تا آن را دریافت کنند، نمیدهد تا بتوانند قدرت خود را برای خلق کردن به یاد بیاورند و از آن برای ایجاد خیر بزرگ بر روی زمین استفاده کنند.
تا جایی که ما در درک این موضوع که ما به تصویر او آفریده شدهایم، بیدار میشویم، او از آنچه ما خلق میکنیم، شادی عظیمی میگیرد. تجربه ی من این بوده است که دو سطح ایمان وجود دارد، یکی عمل و دیگری قدرت. ایمان به عنوان یک اصل عمل، چیزی است که در اکثر ادیان و در کل جهان استفاده میشود. این تلاشی است برای استفاده از دستها و اعمالمان برای کنترل جهان اطرافمان. این کنترل ممکن است در تلاشهای ما برای به دست آوردن شغل، خانه، روابط یا سایر عوامل بیرونی باشد. همچنین میتواند در تلاش برای کنترل دنیای درونی ما از طریق افکار و/یا احساساتمان باشد. به این ترتیب، هم سکولارها و هم مذهبیها به صورت نمادین از دستان خود به عنوان ماده برای اعمال آن کنترل و ایجاد اتفاقات فیزیکی استفاده میکنند، مانند استفاده از چکش و میخ برای ساختن خانه. در مقابل، ایمان به عنوان یک اصل قدرت، قدرتی است که خدا با آن کار میکند. او از چکش و میخ برای سازماندهی زمین استفاده نکرد. بلکه، او کلمات یا خواستهها را در قلب خود قرار داد و نور آنچه را که او گفته بود، حتی همانطور که گفته شده بود، به او بازگرداند. او به جای ساختن فیزیکی زمین، نظارهگر واکنش عناصر به آگاهی عاشقانه ی او بود. نور خواستههای قلب او را به او بازگرداند. ایمان نه تنها مکانیسم قدرت در خدا، بلکه در بشریت است که به تصویر خدا آفریده شدهاند. تجلی، استفاده از ایمان به عنوان یک اصل قدرت برای خلق در روح یا در قلبهایمان و اجازه دادن به نور برای بازگرداندن خلقت ما به ما است.
انکار اینکه ما خلق میکنیم، این واقعیت را تغییر نمیدهد که ما خلق میکنیم و بیشتر آنچه در زندگی خود با آن روبرو میشویم، مخلوقات ناخودآگاه ناشی از برنامههای ناخودآگاه هستند. بنابراین، تجلی، عمل ربودن قدرت از خدا نیست، بلکه به یاد آوردن قدرت خدا که از قبل در درون ماست و بازپس گرفتن کنترل آگاهانه آن خلقت است، نه این که آن را به برنامههای خودکار ناخودآگاه خود واگذار کنیم. این به معنای استفاده از دعا به همان شکلی است که در ابتدا قرار بود استفاده شود: با قدرت و نیت. تجلی به همان سادگی بود که پدر به من نشان داد. واقعاً هیچ مرحلهای وجود ندارد، اما اگر مجبور بودید خلاصه کنید، فقط احساس آنچه را که خلق میکنید، احساس کنید. به عنوان مثال، تصور کنید که داشتن شریکی که واقعاً به شما احترام میگذارد چه احساسی دارد. یا تصور کنید که رهایی از نگرانی پرداخت آن صورتحساب چه احساسی دارد. وقتی این احساس را در فضای مناسب قرار میدهید، میدانید که باعث میشود قلبتان منبسط شود. برای شما لذتبخش میشود. ذهن شما را روشن میکند. من در تجلی خودم دریافتهام که دلیل تجلی من بیشتر به خاطر بهبودی است که هنگام اجازه دادن به آن احساسات به قلبم تجربه میکنم. مانند بازگشت جریان خون، رهایی ناگهانی احساسات است که گاهی اوقات باعث میشود اشکهای سپاسگزاری از چشمانم جاری شود. این احساس میتواند آنقدر واقعی باشد که دیگر هیچ نیاز یا میلی برای آنچه که تجلی مییافت، وجود نداشته باشد. این به طور طبیعی به مرحله دوم منجر میشود: رها کردن. اگر احساس آنچه را که تجلی میدهید، به طور کامل و تمام و کمال تجربه کردهاید، رها کردن آسان است. دیگر نیازی نیست. ایمان نسلهای گذشته که به آنچه میخواهیم میچسبد، در واقع مانع از عملکرد قوانین آسمانی میشود. این نقطه مقابل ایمان است، که بیشتر در مورد تسلیم شدن و رها کردن نتیجه است.
ممکن است برای بدن غیرممکن به نظر برسد که احساسی را برای تجربهای که هرگز نداشته است، احساس کند. اما آسانتر از آن چیزی است که فکر میکنید. فقط برای لحظهای روز اولین شکست قلبی خود را تصور کنید. آیا هنوز میتوانید غم را احساس کنید؟ شادترین روز زندگی خود را تصور کنید. آیا هنوز میتوانید گرمای قلب خود را احساس کنید؟ شما در حال ایجاد احساسات هستید. تمام مدت بدون این که حتی خودتان متوجه باشید که دارید این کار را انجام میدهید. هر خاطره، هر فکری احساساتی را ایجاد میکند که تقریباً هیچ ارتباطی با لحظه ی حال ندارند. اکثر ما به سادگی متوجه نشدهایم که میتوانیم عمداً احساسات را به قلب خود وارد کنیم، یا این که وقتی این کار را میکنیم، زندگی راهی دارد که آنچه را که تازه در قلب خود قرار دادهایم، به ما منعکس کند. من صدها بار از این روش استفاده کردهام (اگرچه مانند بسیاری از مردم، هنوز بخشهایی از زندگیام وجود دارد که گاهی اوقات در برابر تغییر سرسخت هستند، یا آن تغییرات به گونهای هستند که پردازش آنها برایم دشوار است). به عنوان مثال، من یک صورتحساب ۱۵۰۰۰ دلاری داشتم که از آن وحشت داشتم. به مدیتیشن رفتم (مراقبه به خواب بردن بخش خودانتقادی ذهن کمک میکند و احساس احساسات جدید را آسانتر میکند) و احساس کردم که نگران صورتحساب نبودن چگونه خواهد بود. کمی بعد از مدیتیشن، یک تماس تلفنی دریافت کردم که به من میگفت به دلیل مشکلی در سیستم صدور صورتحساب، صورتحساب پرداخت شده است؛ نیازی نیست نگران آن باشم. در یک مورد دیگر، میخواستم بدانم چه احساسی خواهم داشت اگر سهام شرکتم بالا برود. آن را دیدم و حس کردم تا این که قلبم از اشکهای قدردانی پر شد، سپس کاملاً رها شدم. بلافاصله پس از بیرون آمدن از مراقبه، دیدم که ارزش سهامم از صبح به دلیل اعلام غیرمنتظرهای از سوی مدیرعامل، سه برابر شده است. بار دیگر، میخواستم بدانم چه احساسی خواهم داشت اگر شریکی داشته باشم که تمام آنچه در قلبم بود را منعکس کند. به دلیل شادی که در این احساس داشتم، بیشتر از یک ساعت در آن احساس در مراقبه نشستم. بعداً در همان روز، به طور دقیق، ساعت ۱:۱۴ بعد از ظهر به وقت اقیانوس آرام، دیدم که دقیقاً ساعت ۱:۱۴ به وقت کوهستان از یک شماره ناشناس پیامکی دریافت کردهام. ۱:۱۴ برای من شماره ی خاصی است، مانند چشمکی از جانب خدا، زیرا تولد من ۱۴ ژانویه است. معلوم شد که یک دوست قدیمی است که در همان لحظه الهام گرفته است که با من تماس بگیرد، یک دوست قدیمی که کمی بعد معلوم شد مظهر آن احساس است. شاید تجلی مورد علاقه ی من در واقع تجلی جن باشد. او تصمیم گرفت که به جای تخت سنگ غولپیکرمان در پشت خانه، یک باغ انگور با هندوانه و میوههای دیگر بخواهد. او آن را تصور کرد، لمسش کرد و سپس آمد و از من خواست که کار را انجام دهم (ایده ی او از تجلی در آن زمان). من به او گفتم که هیچ بخشی از آن را نمیخواهم. سنگها باید بیرون کشیده میشدند، پوشش علفهای هرز برداشته میشد، خاک ریخته میشد و در نهایت دانهها کاشته میشدند. اگرچه او قصد داشت کار را به تنهایی انجام دهد، اما آن را فراموش کرد. در حدود یک ماه، به هر حال، تاکها در سراسر تخت سنگ رشد کردند. هیچ سنگی جابجا نشده بود، پوشش علفهای هرز هنوز آنجا بود، هیچ خاکی اضافه نشده و مهمتر از همه، هیچ دانهای کاشته نشده بود. سال قبل هیچ چیز در آن نقطه رشد نکرده بود. حالا، هندوانه، طالبی، کدو تنبل و نوعی کدوی بومی تگزاس در هر جهتی رشد کرده بودند. ما هندوانه ی بیشتری از آنچه میتوانستیم با یک خانواده نه نفره بخوریم، داشتیم. انواع تجربیاتی که میتوانیم از خود نشان دهیم، نامحدود است. تا حدی که آنها محدود هستند، به این دلیل است که ذهن ما هنوز به حدی گسترش نیافته است که بتوانیم احساسات را به طور واقعی احساس کنیم و از وابستگی به نتیجه دست برداریم. گاهی اوقات بهتر است با تجلیاتی شروع کنیم که تخیل را گسترش میدهند، اما فقط کمی. آشکار کردن چیزی که ذهن در برابر آن مقاومت نمیکند و/یا اهمیتی نمیدهد، آسانتر است. مانند داستانی که در کتاب قبلیم، ایمان برای ایجاد معجزات، تعریف کردم. بعد از ناهار با دختر بزرگم به خانه برمیگشتم و میگفتم چه روز بینظیری بوده است. سپس گفتم: "تنها چیزی که این روز را بینظیرتر میکند، کمی براونی است!" هر دو خندیدیم، اما وقتی به خانه رسیدیم، یک تابه براونی روی پله ی در بود. یک هفته بعد، من و او با هم قدم میزدیم و او گفت: "بابا، یادت هست هفته ی گذشته چطور آن براونیها را آشکار کردیم؟ میخواهم دوباره این کار را انجام دهم، فقط این بار، براونی نعناعی با چیپس شکلات میخواهم!" دوباره به مسخره بودن این که چنین درخواستی چقدر برای خدا بیاهمیت به نظر میرسد خندیدیم - انگار که چنین چیزی هرگز اتفاق نخواهد افتاد! بنابراین، با همان شوخطبعی اضافه کردم: «آن ملک را آنجا میبینی که نهر از میانش میگذرد؟ میخواهم هر وقت بخواهم آنجا مراقبه کنم.» یک قطعه ملک خصوصی زیبا در کنار کوههای تتون بود که قطعاً در آن زمان نمیتوانستیم از پس هزینه ی آن برآییم. با این حال، یک ساعت بعد، برخی از همسایههای جدیدمان آمدند تا خودشان را معرفی کنند و یک ظرف براونی با نوعی فراستینگ سبز روی آن حمل میکردند. من و کارولین فوراً از جا پریدیم. با تردید پرسیدم: «آنها چیستند؟» همسایههای جدیدمان پاسخ دادند: «براونیهای نعناعی با چیپس شکلاتی». بعداً در مکالمه، متوجه شدیم که آنها صاحبان بیشتر املاک آن منطقه، از جمله مکانی با نهر که میخواستم در آن مراقبه کنم، هستند. آنها به من اجازه دادند هر وقت که بخواهم به آنجا بروم. با این حال، همه ی آن تجلیات خیلی دیرتر اتفاق افتاد.
در آن لحظه با پدر، من هنوز مجذوب مکانیسم خود نور و چگونگی گسترش بهشت بودم. چندین سال طول کشید تا بفهمم که چگونه همان اصل در بهشت عمل میکند. روی زمین، و این که میتوانیم از آن برای تغییر وضعیت فعلی خود در این زندگی استفاده کنیم. مسئله صرفاً ارتباط دادن آنچه عیسی در مورد گذار زمین به من نشان داده بود با آنچه خدا در مورد توانایی ما در خلق کردن در نور به من نشان میداد، بود. چندین سال طول کشید تا واقعاً یاد بگیرم که چگونه به خوبی تجلی کنم، اما حتی اندکی پس از این تجربه، شروع به آزمایش تجلی به مراتب بیشتر کردم. در واقع، به راستی متوجه نشده بودم که آموزههای رایج تجلی چقدر با تجربه من همپوشانی دارند تا این که دکتر جو دیسپنزا را در سمینار پیشرفته سانتافه در فوریه ی ۲۰۱۸ دیدم. او وارد بحث فیزیک تجلی شد و من فکر کردم، برای اولین بار است که میشنوم کسی فیزیک آنچه را که تجربه کردهام به انگلیسی بیان میکند! پس از این که پدر آموزش من در مورد نور و نحوه ی عملکرد آن را تمام کرد، از حضور او رفتم. به یاد نمیآورم چگونه یا چرا، اما دوستی را به من نشان دادند که با اشک از خدا در معبد التماس میکرد. من او را یکی از آن نورهای روی زمین دانستم که عیسی به من نشان داده بود که با او تعامل خواهم داشت. میتوانستم ببینم که او با سوالاتی دست و پنجه نرم میکند که شبیه سوالاتی بود که در قلب خودم بود. پاسخی که او به دنبالش بود به من داده شد و به من دستور داده شد که آن را با او در میان بگذارم، شبیه به تصور ما از یک فرشته ی نگهبان. میتوانستم او را ببینم، اما به نظر نمیرسید که او هیچ آگاهی از حضور من داشته باشد. با این حال، به نظر میرسید که کلماتی را که من منتقل میکردم، مانند یک پتوی گرم از درک، آن را به عنوان پاسخی مستقیم از جانب خدا درک میکرد. نقش من به عنوان یک پیامرسان در این مورد کاملاً شفاف بود و به او اجازه میداد تا ارتباط مستقیمی با خدا داشته باشد، گویی هیچ پیامرسانی وجود ندارد. من شادی حاصل از خدمت به او از این طریق را به یاد میآورم. به نظر میرسید که این یک افتخار است. چند روز بعد، پس از بازگشت از تجربهام، با او صحبت کردم.
توانستم تأیید کنم که این دوست واقعاً در معبد در حال دعا بوده است که من او را دیدم و آن پاسخی را که به من دستور داده شده بود از طریق حجاب با او در میان بگذارم، دریافت کرده است. این باعث شد که از خود بپرسم چند بار از بازدیدکنندگان فرشته نامرئی الهام، درک یا آرامش دریافت کردهام. همچنین باعث شد به این فکر کنم که آیا واقعاً تفاوت زیادی بین فرشتگان آسمانی و کسانی که هنوز روی زمین هستند وجود دارد یا خیر. حداقل در این مورد، من توانسته بودم در یک تجربه ی آسمانی برای کسی شرکت کنم، حتی زمانی که بدنم هنوز زنده بود. در بسیاری از تجربیات نزدیک به مرگ، کسانی که این تجربه را داشتند، وقتی متوجه میشوند که مکالمه یا رویدادی که دیگران در خارج از بدنشان داشتهاند، در زندگی واقعی قابل اثبات است، تا حدی اعتبار پیدا میکنند. در این تجربه با دوستم در معبد نیز همین امر برای من صادق بود. وقتی تجربه ی من در آن سوی دنیا به پایان رسید، هیچ خداحافظی رسمی را به یاد نمیآورم. من به سادگی رها شدم تا در نور غرق شوم. مانند بیدار شدن از یک خواب عمیق بود - فقط وقتی این کار را کردم، متوجه شدم که هنوز در آن حالت معنوی احساس سعادت بینهایت بودم در حالی که به بدنم متصل هستم. انگار هرگز حضور پدر را ترک نکرده بودم. به یاد میآورم. به نظر میرسید که این یک افتخار است. چند روز بعد، پس از بازگشت از تجربهام، با او صحبت کردم.
******* پایان نقل قول ******** به یاد میآورم. به نظر میرسید که این یک افتخار است. چند روز بعد، پس از بازگشت از تجربهام، با او صحبت کردم.
سعادت حاصل از آن تجربه ماهها با من ماند. در واقع، فکر میکردم دیگر هرگز مرا ترک نخواهد کرد. با این حال، زندگی راهی برای بازگشت با شدت بیشتر دارد، تنها به این دلیل که اکنون میدانید که این میتوانست متفاوت باشد.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: مرد
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: 01/23/2016
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
نامطمئن. تجربه ی خودجوش خروج از بدن (SOBE;STE)، سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، فکر کردم دچار حمله ی قلبی شدهام، زندگیام از جلوی چشمانم گذشت و نتیجه را تسلیم کردم.
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟
کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
آگاهی از بدنم را از دست دادم
بالاترین سطح خوداگاهی و هشیاری شما در طول تجربه چگونه با خوداگاهی و هشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خوداگاهی و هشیاری بیشتر از حد معمول، سعادت و عشقی را احساس کردم که آنقدر شدید بود که فکر میکردم اگر بدنم حضور داشت، میمرد. در همان زمان، ذهنم احساس باز شدن کرد، گویی محدودیتها برداشته شده بودند و میتوانستم اطلاعات را به طور همزمان در جهات مختلف پردازش کنم، نه فقط از نظر ذهنی، بلکه به عنوان تجربهای زنده که فوراً با کلمات گفتاری ترکیب میشد. این یک هوشیاری بسیار شتابیافته بود.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خوداگاهی و هشیاری خود بودید؟
در تمام مدت. این یک خودآگاهی انفجاری با هوشیاری بیش از حد بود که چندین ساعت طول کشید.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
به طرز باورنکردنی سریع
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنای خود را از دست داده است، من اصلاً احساس ارتباط با زمان نمیکردم. با این حال، چیزی را تجربه کردم که مانند عمرها اطلاعات در کنار هم با مکالمهای خارج از گذر زمان بود. گویی در فضای بین افکار وجود داشت و زمان کمتری نسبت به خود کلمه صرف میشد تا عمرها درک را تجربه کند و به مکالمه با متن بازگردد. من از چندین رشته ی یادگیری تجربی که به طور موازی اتفاق میافتادند، آگاه بودم. زمان در آن حالت معنایی نداشت زیرا هر تجربه از زمان مستقل بود، به طور موازی زندگی میشد و بخشهایی از زمان بیپایان را ایجاد میکرد، با آگاهی کاملاً خارج از زمان.
آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟
به طرزی باورنکردنی زنده تر
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمرهتان که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
از قضا، از بین حواسی که من داشتم و سرعتشان بیشتر شده بود، بینایی من یکی از آنها نبود. این قلب من بود - ارتباط پرانرژی. آنقدر واقعی و بلند و زیبا شد که دیگر حتی به حواس دیگرم اهمیت نمیدادم یا متوجه آنها نمیشدم. تصاویر بصری همراه با این تجربه داشتم، اما به نظرم میرسید که این تصاویر تقریباً مانند یک اثر سرریز شده از ارتباط شدید قلبی بودند. میتوانستم ببینم، اما میدانستم که چشمانم نمیبینند. همه چیز غرق در نور بود.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمرهتان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
شنوایی من تغییر کرده بود. احساس میکردم با گوشهایم میشنوم، اما میدانستم که اینطور نیست. همچنین مکالماتی را که از طریق انرژی منتقل میشدند حس کردم که شنوایی طبیعی را تحت الشعاع قرار میدادند. این ارتباط، مانند زندگی در طول عمرهای دیگر، درونی و غریزی بود. هر کلمهای که توسط افراد آن سوی خط گفته میشد، این مکالمات یا تجربیات جانبی را بدون از دست دادن لحظهای در ریتم مکالمه ی گفتاری، آغاز میکرد.
آیا به نظر میرسید که از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد، آگاه هستید؟
بله، و حقایق بررسی شدهاند.
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
نامشخص، من پس از این که قلبم به نور الهی منفجر شد، به سرعت از بدنم خارج شدم. اگر سرعت را کم میکردم، ممکن بود مانند یک تونل احساس شود، اما در آگاهی من، ورود آنی به نور بود.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم.
آیا با موجودات مرده(یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شدهاید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا ماورایی.
آیا نوری غیرزمینی دیدید؟
بله، نخستین چیزی که دیدم نور بود. نوری بود که تمام وجودم را پر از اشک کرد. نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم، و با این حال، آنها اشکهای غمانگیز نبودند، بلکه اشکهایی از نهایت سعادت و شادی بودند. نور همه جا بود. همه چیز بود. میتوانست تمام تجربه ی من باشد. در آن، پاسخ تمام سوالاتی را که میتوانستم به آن فکر کنم در زمانی کمتر از آنچه برای فکر کردن لازم بود، پیدا کردم. حتی سوالات فرعی که آن پاسخها مطرح میکردند، تقریباً در همان لحظه در زمان درک شده پاسخ داده شدند. نور همچنین ستون فقرات تجربیات من بود، زمانی که مکانیسم عملکرد بهشت به من نشان داده شد.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟ در یک قلمرو کاملاً عرفانی یا غیرزمینی، ساختمانها یا مکانهایی را که دیگران توصیف میکنند، ندیدم. تمام تجربه ی من در چیزی بود که به نظر ابرهای نورانی میآمد، هرچند نه مانند ابرهای روی زمین. "ابرها" تنها کلمهای است که میتوانم پیدا کنم که مناسب باشد. مانند بخشی زنده از من بود، همزمان محیط اطرافم و دنیای درونیام.
در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟
لایههای متعدد سعادت آشکار، آنقدر شدید که فکر میکردم اگر بدنم وجود داشت، میمرد. یک احساس فراگیر، تقدسی وصفناپذیر بود - همه چیز تا جایی منطقی بود که تمام رنجهای انسانی عمیقاً ارزش مقصد نهایی ما را داشتند، گویی حتی بدترین تجربیات من نیز بلوکهایی برای این عشق و سعادت الهی بودند.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آرامش یا لذتی باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟
دیگر احساس نمیکردم با طبیعت در تضاد هستم.
آیا ناگهان به نظر میرسید همه چیز را میفهمید؟
همه چیز در مورد خودم یا دیگران، درک جریان یافت. مانند یک شیر آتشنشانی از جهات مختلف به طور همزمان میآمد، هر کدام تمام جزئیات زندگی من را شرح میدادند و به من کمک میکردند تا هدف الهی را در تمام آن ببینم. در زمانی کمتر از زمانی که برای داشتن یک سوال لازم بود، انرژی سوال به طور کامل پاسخ داده میشد، گویی زندگیهای دیگری را زندگی میکردیم تا به طور تجربی پاسخها را ببینیم و در عین حال رشته ی فکر را در زمان واقعی حفظ میکردیم و همزمان به سوالات دیگر به روشی مشابه پاسخ میدادیم. ذهن نامحدود بود. همه ی پاسخها در مورد هر موضوعی وجود داشت. پرسیدن این سوال حتی ضروری هم نبود. فقط آغاز یک کنجکاوی منجر به جریان اطلاعات شد.
آیا صحنههایی از آینده نزد شما آمد؟
صحنههایی از آینده ی جهان، مکانیسم گذار جهان به من نشان داده شد. من استفاده از زبان مسیحی را دیدم، اما با تعاریف انرژی جدید که بیشتر ترکیبی از آموزههای عصر جدید و هندوست. وقایع با جزئیات کلامی برای من شرح داده شدند، اما در عین حال، من شاهد وقوع آنها بودم و احساس میکردم که در حال وقوع هستند. درک ما تجربی بود، که شامل این ایده بود که ما در حال ایجاد آن گذار هستیم. این امر قطعی و تغییرناپذیر نیست. این ظرفیت فردی و جمعی ما برای ارتباط با میراث الهیمان در حالی که هنوز در بدن هستیم است که با از بین بردن توهمات در آگاهی، این روند را به طرز چشمگیری تسریع میکند. من دیدم و احساس کردم چه اتفاقی میافتد وقتی که حجاب پوشاننده ی آگاهی سرانجام فرو میریزد و همه ی کسانی که روی زمین باقی میمانند به حالت بالاتر میرسند. این احساس، سعادتی وصفناپذیر بود، نه تنها برای خودم، بلکه به دلیل اثر موجی در آگاهی که در آن کسانی که گشوده هستند میتوانند همزمان سعادت هر شخص دیگری را تجربه کنند. تنها چیزی که از بیدار شدن خدا لذتبخشتر است، دیدن انعکاس تصویر او از سوی خدا در آینههای بیشمار انسانهایی است که همگی سعادت بیکران بیداری را بازمیتابانند. این فقط شادی یک نفر نبود، بلکه شادی همه ی ما بود، برای هر تعداد که آرزو داشتند آن سطح از شدت را تجربه کنند.
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
نه
خدا، معنویت و دین
پیش از تجربهتان دین شما چه بود؟
مسیحی- مورمون
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟ بله، من قبلاً آنقدر مورمون بودم که حتی نمیتوانستم سیستمهای اعتقادی دیگر را در نظر بگیرم. اکنون، احساس میکنم که به بسیاری از سیستمهای اعتقادی در این دنیا متصل هستم، اما میدانم که همه ی آنها محدود هستند. هیچ یک از آنها کلیدهایی را که برای کمک به گذار نهایی جهان نیاز داریم، ندارند. اینها نمیتوانند از اقتدار و سیستمهای خارجی ناشی شوند. آنها باید از درون بیایند.
اکنون دین شما چیست؟
غیر وابسته - هیچ چیز خاص - مذهبی غیر وابسته، بسیار معنوی، اما احساس میکنم که اصول عقاید تمام ادیان جهان در نهایت محدودکنندهی چیزی است که هست.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهای سازگار با باورهای زمینی شما سازگار بود؟
محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود. در حالی که من این تجربه را داشتم، احساس میکردم بیشتر آنچه دیدم و نشان داده شد، باورهای من را به طور کامل تأیید میکند. همه چیز با استفاده از زبان و نمادهایی که از پیشینه ی مذهبیام میفهمیدم به من نشان داده شد. با این حال، تا زمانی که هفته ی بعد دوباره به کلیسا نرفتم، متوجه نشدم که آن زبان چقدر متفاوت استفاده شده است. هر هفته پس از آن میدیدم که چگونه آن کلمات را تجربه میکنم و چگونه آن کلمات در کلیسا استفاده میشوند، کاملاً متفاوت هستند. این امر مرا به مطالعه ی ادیان دیگر سوق داد و در نهایت به این درک رسید که در مقطعی باید به ارتباط فردی خود با الوهیت اعتماد کنیم. آموزههای هر شخص یا گروهی، هر چقدر هم که مورد احترام باشد، در نهایت در مقایسه با بیداری فردی خودمان کم خواهد بود. هیچ کس نمیتواند برای ما روشن بینی یا رستگاری را تجربه کند. این را باید در فضای خودمان ببینیم و حس کنیم. تا به امروز، این را یک طنز بزرگ میدانم که خدا با استفاده از زبان و نمادهای دینم مرا از دینم آزاد کرد. همچنین جالب است که او حتی یک بار هم به من نگفت که آنجا را ترک کنم یا کار متفاوتی انجام دهم. او فقط قلب خودم را به من نشان داد و اینکه در نهایت در جای دیگری راحتتر خواهم بود، زیرا شکاف بین درک من و آنها همچنان در حال افزایش است. کلیدهای رهایی من در همان زبانی وجود داشت که به من اجازه میداد باور کنم که باورهایم تأیید شدهاند. خدا همزمان همه چیز را تأیید کرد و همه چیز را خرد کرد. فقط به بدن فیزیکیام زمان داد تا آن سفر را طی کرده و معنای بیشتری از این تجربیات را کشف کند.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد کردید؟
بله، باورهای من طی یک دوره ی چند ساله کاملاً از اعتقاد به یک خدای بیرونی که اطاعت را اجباری میکند، به خدایی که بخشی از ماست و هرگز نمیتواند ما را قضاوت کند تغییر کرد. معنویت از بیرونی به دلیل یک مرجع بیرونی به درونی تغییر یافت زیرا شادی ماست. ما هیچ اجباری برای تغییر یا متفاوت بودن نداریم. اما از طریق مشاهده ی صبورانه ی خود، به جنبههای محدودکننده ی آگاهی و روشهای انکار که ما را از شفای عمیق و شادی بیشتر باز میدارد، پی میبریم. اکنون میبینم که حقیقت برای حقیقی بودن نیازی به مرجع بیرونی ندارد. حقیقت رهاییبخش است. ما آن را به خاطر احساسی که در قلبهایمان ایجاد میکند، میپذیریم و نه به هیچ دلیل دیگری. هر چیزی که رهاییبخش نباشد و ما را از شادی سرشار نکند، حقیقت نیست، حداقل نه در نحوه ی ارائه/دریافت آن.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیدید؟
من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. در طول مدت حضورم در آن سوی جهان، با سه موجود روبرو شدم: ۱) عیسی ۲) موجودی که احساس میکردم "پدر آسمانی" من بود ۳) موجود دیگری که "مادر آسمانی" من بود. موجودات دیگری نیز در پسزمینه بودند که میتوانستم ببینم، اما نمیدانستم آنها چه کسانی هستند و نقش فعالی در تجربه ی من نداشتند.
آیا با موجوداتی روبرو یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟
بله، در حالی که در نور بودم، ابتدا احساس کردم، سپس دیدم که عیسی به من نزدیک میشود. انرژی او قبل از این که حتی او را ببینم، وارد فضای من شد و من شروع به گریه غیرقابل کنترلی کردم. او تجربیاتی را از سراسر زندگیام به من نشان داد که در آنها قادر به بخشیدن خودم نبودم و زیبایی هر یک را به من نشان داد و مرا از تمام قضاوتهای شخصی که در آن زمان داشتم، رها کرد. او همچنین با من از آیندهام صحبت کرد و گذار زمین به حالت بالاتر را به من نشان داد و اصول آگاهی که با آن به این هدف دست مییابیم را توصیف کرد. من دیدم که این چیزی است که ما در حال کمک به ایجاد آن در اینجا روی زمین هستیم. برخلاف آنچه در دین رایج آموزش داده میشود، گذار زمین توسط خدا یا سایر موجودات معنوی مانند عیسی دیکته نمیشود، بلکه چیزی است که توسط بیداری کسانی که هنوز روی زمین هستند ایجاد میشود.
در طول تجربهتان، آیا در مورد ارتباط جهانی یا وحدت اطلاعاتی کسب کردید؟
نامشخص، در زمان تجربهام، هنوز خدا را کاملاً خارج از خودم درک میکردم. با این حال، نوری به من نشان داده شد که در همه چیز، از جمله وجود خدا و خودم، وجود داشت. ذهن من به سختی میتوانست تناقض بین باور زمینیام مبنی بر جدا بودن خدا و تجربهام از وجود همزمان خدا در درونم را تحمل کند.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
در طول تجربهتان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟
بله، من گذار زمین به حالت بالاتر آن را دیدم. به من نشان داده شد که این درک منحصر به یک شخص یا دین نیست. این حق طبیعی همه ی ما بود. من مکانیسم تحریک حالت هوشیاری بالاتر و وسیلهای که جدایی بین ما و هوشیاری الهی را از بین میبرد را دیدم. احساس کردم که این هدف ویژه متعلق به همه ی کسانی است که قلبهایشان با این ایده طنینانداز و گسترش مییابد. من آنها را به عنوان نورهای زیادی در سراسر زمین دیدم، برخی از نورها روشنتر از دیگران، زیرا هر فرد کار خود را برای اتصال مجدد با طبیعت الهی خود انجام میدهد.
در طول تجربه تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، این بخش اصلی تجربه ی من بود. بخش بزرگی به نشان دادن چگونگی کمک سختیهای زندگی به یک حالت سعادت بسیار گسترده در طرف دیگر اختصاص داده شد. اما به طور خاصتر، پایان وضعیت فعلی زمین با تکامل آن به یک آگاهی بالاتر به من نشان داده شد. به من مکانیسم و نحوه ی افزایش سعادت کلی قابل دسترسی برای کل خانواده ی خدا نشان داده شد.
در طول تجربه تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، من تجربه کردم و مکانیسم چگونگی ایجاد بهشت از طریق نوری که در همه چیز و همچنین در درون ما وجود دارد، به من نشان داده شد. به من آموخته شد که این شادی در طول یک هستی بیپایان، همواره در حال افزایش است، به طوری که حتی ذات بیزمان خدا نیز هرگز نمیتواند خسته شود.
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، در مورد سختیها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، بیشتر تجربیات و سختیهای خودم در زندگی به من نشان داده شد. آنها بذرهایی بودند که از آنها عشق الهیِ فراگیر به درون سعادت فوران کرد. به گونهای که هنوز یاد نگرفتهام چگونه با آن ارتباط برقرار کنم، آنها ریشههای تقدسی بودند که در وضعیت وجودی آینده ما فوران کردند و باعث شدند که من احساس احترام الهی کنم و حتی برای سختترین تجربیات زندگیام اشک سعادت بریزم.
در طول تجربه ی خود، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟
بله،کل تجربه عشق بود. زندگی شده بود. نفس کشیده شده بود. آگاهی بود. عشق نیازی به انتقال نداشت. فقط بود. همه چیز بود. و با این حال عشقی که در آنجا تجربه میشود تقریباً هیچ ارتباطی با نحوه ی استفاده ی ما از آن کلمه در این دنیا ندارد.
پس از این تجربه چه تغییراتی در زندگی شما رخ داد؟
من تمام علاقهام را به کار، مذهب سازمانیافته و خانواده ی سنتی از دست دادم. من یک تغییر کامل و اساسی در زندگیام را تجربه کردم. من از دست دادن و ناامیدی دوستان و خانوادهای را تجربه کردم که نمیتوانستند با این تغییرات ارتباط برقرار کنند. من همچنین به سمت آنچه در زندگیام واقعی است، به سمت چیزهایی که قلبم را گسترش میدهند، گرایش پیدا کردم. احساس میکنم در سالهای پس از این تجربه، هیچ بخشی از زندگیام بدون تغییر باقی نمانده است.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه تان تغییر کرده است؟
بله، من دیگر با کسی که قبلاً در زندگی من بوده است، ارتباط برقرار نمیکنم. همه ی روابط من تغییر کرد.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، من سالها صرف نوشتن این تجربه و تجربیات دیگر کردم تا کلماتی را توسعه دهم که بتوانند آنچه را که احساس میکردم توصیف کنند. در ابتدا، قصد من برقراری ارتباط با دیگران نبود، بلکه یافتن کلماتی برای درک و التیام خودم بود. سختترین بخش بازگشت، بیگانگی ناشی از نداشتن واژگان لازم برای توصیف یک زبان پرانرژی بود. بدتر از آن، فهمیدن این بود که حتی کلماتی برای برقراری ارتباط با خودم هم نداشتم.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم، این تجربیات را با وضوح بیشتری نسبت به زندگی عادی به یاد میآورم. زندگی روزمرهام پس از آن غیرواقعی به نظر میرسید. دیگرسو مانند خانه است، و آرزو نداشتن برای آن را سخت میکند.
آیا پس از تجربهتان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا خاص دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟
بله، من اغلب میتوانم (بودن)در مسیر زندگی کسی را احساس کنم. میتوانم چندین خط زمانی، از جمله محتملترین خطوط زمانی ایجاد شده را ببینم. میتوانم احساس کنم که آنها در مورد آنچه خلق میکنند با خودشان صادق هستند یا صادق نیستند، و این که آیا هنوز نقش خود در ایجاد آن مسیر در این دنیا را انکار میکنند. اغلب میتوانم ببینم که چگونه میتوان به شیوهای مداخله کرد که مفید باشد، اگر انجام این کار برای من لذتبخش باشد. من اغلب میتوانم به مردم کمک کنم تا در مورد آنچه در قلبشان است صادقتر شوند، به گونهای که آنها را آزاد کند. در گذشته، من همچنین به مردم کمک کردهام تا از طریق مدیتیشن و سایر فعالیتهای آگاهیبخشی به فضای الهی خود متصل شوند.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟
احساس میکنم لحظات متعددی وجود دارد که در کمک به دیگران مفیدتر هستند. مورد اول برای افرادی است که از تجربیات مذهبی محافظهکارانه بیرون میآیند: من هیچ قضاوتی را تجربه نکردم. فقط عشق وجود داشت. خدا قضاوت نمیکند. خدا از هرگونه قضاوت شخصی و اجتماعی رهایی می بخشد. مورد دوم این است که ما زندگی خود را خلق میکنیم. ما به همان اندازه که در آنجا بودیم، در اینجا نیز به نور متصل هستیم. در واقع، هیچ "اینجا" یا "آنجا" وجود ندارد. پنهان شدن از این واقعیت که ما در حال ایجاد سختیها در زندگی خود هستیم، به ما در بهبودی کمک نمیکند. بهبودی مستلزم آن است که ما با آسیبهایی روبرو شویم که اجداد ما نمیتوانستند به آنها نگاه کنند، آسیبهایی که در DNA ما وجود دارد. ما باید یاد بگیریم که به بدن خود گوش دهیم تا به بهبودی آن کمک کنیم و شکاف آگاهی بین "اینجا" و "آنجا" را پر کنیم.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
بله، دانش من محدود به NDE-های مورمون بود که تا حد زیادی برای مطابقت با آموزهها/انتظارات کلیسا ویرایش شده بودند. من هیچ NDE-ی خارج از سیستم اعتقادی خود یا چیزی که میتوانست مرا به افکار متناقض با سیستم اعتقادی من سوق دهد، نمیخواندم، نگاه نمیکردم یا حتی آن را تصدیق نمیکردم.
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، احساساتی را تجربه کردم که برای من واقعیتر از هر چیزی بود که تا به حال در این زندگی تجربه کردهام. تجربه ی من واقعیت بود. این زندگی رویا بود. برای چندین هفته و حتی ماهها پس از آن، در آن حالت عمیق آرامش و سعادت باقی ماندم.
اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟
این تجربه احتمالاً واقعی بود، شکی ندارم که من این تجربه را داشتم. من در مورد معنای آن سوال دارم. من فیلترهای ذهنمان را بسیار بیشتر از زمانی که برای اولین بار این تجربه را داشتم، تشخیص میدهم. من تشخیص میدهم که این فیلترها نحوهی نگاه ما به جهان و تفسیر اطلاعات را تحت تاثیر قرار میدهند. زبان الهی به زبان ما منتقل میشود، زیرا این چیزی است که ما میفهمیم. اما همچنین این پتانسیل را دارد که باعث شود احساس کنیم باورهایمان تایید شدهاند، در حالی که در واقع ما تازه کلیدهای خروج از باورهایمان را دریافت کردهایم. من تشخیص میدهم که فقط به این دلیل که از چندین لایه باور عبور کردهام، به این معنی نیست که لایههای بیشتری وجود ندارد. من معتقدم که بیداری احتمالاً یک فرآیند مداوم است. باورهای من احتمالاً با داشتن لایههای بیشتر، به تکامل خود ادامه خواهند داد.و تجربیات عمیقتر.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
بله، من علاوه بر این تجربه، چندین تجربه ی دیگر نیز داشتهام. یکی از آنها به دلیل بودن در کنار کسی که چندین بار به دلیل عوارض ناشی از سقوط هواپیما فوت کرده بود، تحریک شد. او هدایایی برای کمک به افراد برای داشتن تجربه برونفکنی (OBE) داشت. یکی دیگر توسط یک متخصص ریکی(Reiki) هنگام دریافت همسوییهای من تحریک شد. دیگری توسط یک گوروی هندو(Hindu guru) در هند تحریک شد. دیگران به طور خودجوش در حین مدیتیشن به من رسیدهاند.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟
بله، این بهترین کاری است که میتوانم با دست و درک انسان انجام دهم.