من در لیدز تحت عمل جراحی رکتوپکسی رباتیک (robotic rectopexy)قرار گرفتم. در ابتدا همه چیز خوب پیش رفت. سپس برخی از بخیهها شل شده و روده ی من گیر کرد و پیچ خورد. این باعث شوک سپتیک(septic shock) و ایست قلبی(cardiac arrest) شد.
درد خیلی ناگهانی آغاز گردید. ظرف سی دقیقه، آمبولانس فراخوانده شد. من تقریباً سه روز با درد شدید در بیمارستان یورک ماندم. به من مقدار زیادی مورفین داده شد. چند دقیقه هوشیار میماندم و سپس ساعتها بیهوش میشدم.
من صفرای سبز تیره بالا میآوردم و به چندین دستگاه وصل بودم. در شرایط بسیار بدی بودم.
در یک لحظه، در حالی که پزشک با مادرم در مورد امتحان کردن یک داروی ضد تهوع جدید صحبت میکرد، از خواب بیدار شدم. مادرم همیشه هر وقت به هوش میآمدم آنجا بود. من موافقت کردم که دارو را دریافت نمایم و سپس دوباره بیهوش شدم.
دفعه ی بعد که بیدار شدم، اصلاً دردی احساس نکردم. همه چیز فوقالعاده بود. با مادرم شوخی کردم، که از دیدن این که من خیلی بهتر به نظر میرسم، خیالش راحت شد.
در طول آن چند دقیقه، احساس وجد و شعف در درونم شروع به شکلگیری کرد. انگار یک بادکنک پر از دوپامین در بدنم در حال انبساط بود و شادی مرا به نهایت خود میرساند.
با وجود این احساس فوقالعاده، حس کردم که چیزی اشتباه است. به مادرم نگاه کردم و به او گفتم: "حالا تسلیم میشوم. دیگر نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم."
در عرض چند ثانیه، به آهستگی و با آرامش از بدنم بیرون آمدم. هنوز میتوانستم همه ی چیزهایی را که در اتاق اتفاق میافتاد، ببینم و بشنوم.
چند پرستار پس از شنیدن صدای آژیر دستگاهها و فریاد مادرم، به داخل اتاق دویدند. یکی از پرستاران مادرم را تا راهرو همراهی کرد. صدای گریه و فریاد مادرم را شنیدم که از او میخواست به داخل برگشته و پسرش را نجات دهد.
پزشکی به داخل اتاق دوید و دستور داد یکی آدرنالین تزریق کند. سپس شنیدم که کسی پرسید چقدر طول میکشد تا به لیدز برسیم. شخص دیگری پاسخ داد که پانزده دقیقه طول میکشد.
تیم پزشکی را دیدم که شروع به فشردن قفسه ی سینه و آماده کردن دفیبریلاتور کردند.
در بحبوحه ی وحشت، از اتاق بیرون پریده و از پشت بام بیمارستان بالا رفتم. پیش از ترک بخش، متوجه چهرههایی از نور شدم که در سراسر منطقه قرار داشتند. به نظر میرسید که آنها نظارهگر اتفاقات بودند.
نمیتوانستم با آنها ارتباط برقرار کرده یا به وضوح بدانم که آنها چه هستند. آنها مرا به یاد شخصیتهای یک بازی ویدیویی میانداختند که هنوز قفل آنها باز نشده بود.
بودن در آسمان احساس آرامش فوقالعادهای داشت. هیچ درد، کوفتگی یا گیجی ذهنی نداشتم. بودن در آنجا به سادگی حس خوبی داشت.
این تجربه زیاد طول نکشید زیرا تیم پزشکی موفق شد مرا به هوش بیاورد. ناگهان از آسمان به پایین کشیده شده و به بدنم بازگردانده شدم.
همه چیز سیاه شد. احساس میکردم روی آب در یک فضای خالی و عظیم شناورم. میدانستم که در جایی فراتر از این دنیا هستم، اما کاملاً آرامش بخش بود.
هیچ دردی، هیچ تصویری یا مفهومی از زمان وجود نداشت. هیچکدام از اینها مرا نترساند یا نگران نکرد.
بعداً در بیمارستان عمومی لیدز به هوش آمدم. وضعیتم پایدار بود، اما هنوز در عذاب بودم.
چند روز آنجا ماندم زیرا جراح متخصصی که از من مراقبت میکرد، در اعتصاب بود. مادر ناامیدم از کسی خواست که با او تماس بگیرد.
به محض این که فهمید چه اتفاقی افتاده است، در کمتر از سه ساعت از لندن به لیدز رانندگی کرد. سپس چهارده ساعت روی من عمل جراحی انجام داد و تقریباً بیست و پنج درصد از رودهام را برداشت.
پس از ترخیص، به بیمارستان یورک برگشتیم تا تلفنم را که هنگام انتقال جا مانده بود، تحویل بگیریم. سرپرستاری که از مادرم مراقبت میکرد، آن را در جای امنی نگه داشته بود.
از پرستار به خاطر همه چیز تشکر و بابت جیغ زدن مادرم عذرخواهی کردم. پرستار گیج به نظر میرسید و پرسید منظورم چیست.
توضیح دادم که منظورم فریاد زدن مادرم برای نجات پسرش بود. پرستار و مادرم به هم خیره شدند. آنها گفتند که غیرممکن است که من آن مکالمه را دیده یا شنیده باشم.
سپس هر آنچه را که شنیده بودم شرح دادم. پرسیدم چطور کسی میتواند با آمبولانس در عرض پانزده دقیقه به لیدز برسد.
پرستار توضیح داد که تخمین پانزده دقیقهای برای آمبولانس هوایی است زیرا من در شرایط بحرانی بودهام.
هر سه تای ما آن مکالمه را در حالی که برای درک آنچه اتفاق افتاده بود، تقلا میکردیم، رها کردیم.
پس از این تجربه من هرگز کمک روانشناسی دریافت نکردم و از این بابت پشیمانم. باید از من حمایت میشد و پس از آن ارزیابی میشدم. این یک تجربه ی عظیم برای یک نوجوان شانزده ساله ی مبتلا به ADHD بود که بتواند آن را درک کند.
این تجربه عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داد و باعث شد با معنای زندگی دست و پنجه نرم کنم.
از آن زمان، احساس میکنم که تمام حواسم به بالاترین سطح خود رسیدهاند. گاهی اوقات حضور یا فضایی غیرمعمول را در اتاقها یا جاهای خاصی احساس میکنم. بوهای تندی را حس میکنم که انگار هیچکس دیگری متوجه آنها نمیشود.
همچنین گاهی اوقات همان چهرههایی را میبینم که مرا به یاد شخصیتهای بازیهای ویدیویی قفلشده میانداختند. وقتی تلاش میکنم مستقیماً رویشان تمرکز کنم، آنها ناپدید میشوند.
همچنین مواقعی بوده که به سادگی با نگاه کردن به شخصی در زندگیم فکر کرده ام که آن شخص در شرف مرگ است. برخی از آن افراد بعداً مردند.
به عنوان فردی مبتلا به ADHD، این تجربیات را طاقتفرسا یافتم. برای مدتی، برای فرار از افکارم به مواد مخدر پناه بردم.
در حالی که در دانشگاه بودم، LSD مصرف کردم. این تجربه به طور غیرمنتظرهای به من کمک کرد تا آنچه اتفاق افتاده بود را پردازش کنم. این به من اجازه داد تا حواس تشدید شدهام را از دیدگاه دیگری ببینم.
این احساس را می داد که انگار یک قسمت از مغزم به حالت خاموش تغییر کرده است. در ابتدا تصور میکردم که این احساس فقط در طول تجربه مصرف مواد مخدر دوام خواهد داشت. در عوض، این امر دیدگاه مرا به زندگی به طرز قابل توجهی تغییر داد.
همچنین به من کمک کرد تا یاد بگیرم که چگونه ADHD-ی بدون دارو را به طور مؤثرتری مدیریت کنم.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 20/10/2016
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله ایست قلبی ناشی از شوک سپتیک.
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و در خارج از آن وجود داشتم. صدای فریاد مادرم بر سر پرستار را شنیدم و پرستاران در مورد انتقال هوایی صحبت میکردند در حالی که من بیهوش بودم؛ این موضوع بعداً توسط همان پرستار تأیید شد. من همچنین شنیدم که آنها در حالی که مادرم بیرون از اتاق بود، دستور تزریق آدرنالین را دادند. او تأیید کرد که من واقعا آدرنالین دریافت کردهام زیرا پرستار پس از پایدار شدن من به او اطلاع داد. کمی قبل، شاید حدود 5 تا 10 دقیقه طول کشید. همه چیز خوب به نظر میرسید. انگار که من در سلامت کامل هستم. جسمی و روحی. این شادترین احساسی بود که تا به حال داشتهام.
در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. در حالی که خارج از بدنم بودم، زمان با سرعت عادی احساس میشد. وقتی وارد خلأ سیاه شدم، هیچ درکی از زمان نداشتم. فوقالعاده زنده تر لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. من شماره ی چشمم -1.25 است. عینکم را نزده بودم، اما میتوانستم کاملاً ببینم. میتوانستم نوشتههای روی دیوارهای بیرون بخش را ببینم که هرگز نمیتوانستم ببینم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید. زنگ زدن گوشهایم از بین رفته بود. میتوانستم صدای جیرجیر تخت، قدمها، خودکارها، چرخ دستیها، فنجانها، همه چیز را بشنوم.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتد آگاه هستید؟ بله، و حقایق بررسی شدهاند. نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من حضور آنها را حس کردم. اشکال نوری که نمیتوانستم با آنها ارتباط برقرار یا آنها را تشخیص دهم.
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شدهاید؟ نه نامطمئن من نوری در تونل یا نوری روشن را در آسمان ندیدم. من اشکالی دیدم که فقط این اجسام شناور سفید/آبی درخشان بودند. من کاملاً نمیتوانستم آنها را تشخیص دهم، اما آنها مانند یک انسان عادی حرکت و میتوانستم صداهای ضعیفی را از آنها بشنوم. سعی کردم با آنها صحبت و از میان آنها پرواز کنم، اما آنها پاسخی نداده یا واکنشی نشان ندادند.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ مکانی ناآشنا و عجیب خلأ سیاه.
در طول این تجربه چه عواطفی را داشتید؟ وجد و سرخوشی. تا قبل از مصرف قرص چنین احساسی نداشتم. مردن فقط حس خوبی داشت. آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی
آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟ همه چیز در مورد جهان من میفهمم که ما بدنهای طبیعی خود را ترک و به عنوان روح به زندگی ادامه می دهیم. میتوانیم هر کاری که میخواهیم انجام دهیم، چ هر کجا که دوست داریم برویم. خلأ سیاه را زیاد نمیفهمم، اما وقتی در آن هستید اهمیتی نمیدهید. من آن را به عنوان صفحه ی سیاهی که پیش از پخش صحنه در یک بازی میبینید، در نظر میگیرم. گذشته ی من از جلوی چشمانم گذشت، خارج از کنترل من. لرزش تصاویر خاطرات گذشته، خانواده و دوستانم، مقاصد تعطیلات، خاطرات اصلی. خیلی سریع اتفاق افتادند پیش از این که وارد یک خلأ سیاه شوم.
آیا به یک مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده رسیدی؟ نامطمئن به درون آسمان پرواز کردم. زیاد دور نشدم چون داشتم به مادرم فکر میکردم. به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور نداشتم؛ یا برخلاف میل خودم بازگردانده شدم. وقتی در آسمان شناور بودم، دوباره به درون بدنم مکیده شدم.
خدا، معنویت و دین:
پیش از تجربهتان چه دینی داشتید؟ بدون وابستگی - اگنوستیک نه
اکنون چه دینی دارید؟ بدون وابستگی - اگنوستیک ویژگیهایی که باورهایی که در زمان تجربه داشتید هم سازگار بود و هم نبود. من غسل تعمید داده شده و برخی از خانوادهام مذهبی هستند، اما مرد ریاضی و علوم بودهام. هرگز در مورد بهشت یا جهنم گمانی نداشتم، زیرا هرگز آن را تجربه نکردهام. من یک انسان حیوانی هستم، بنابراین سالها فکر میکردم که تناسخ در کار خواهد بود. هرگز فکر نمیکردم ارواح واقعی باشند. حتی یک بار. همه چیز میتواند با ریاضی و علم توضیح داده شود، اما دیگر نه.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله زیاد به زندگی فکر نکنید و فقط مهربان باشید.
آیا با موجوداتی برخورد کرده یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟ نامطمئن
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله خلأ سیاه نه از این سیاره است و نه از هیچ کجا با مفهوم زمان. من خدایی یا چیزی مذهبی ندیدم، اما هرگز سعی نکردم آن را ببینم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ نه بله خوش بگذرانید و هیچ چیز آنقدر عمیق نیست. وقتی زمان شروع ماجراجویی واقعی ما فرا برسد، میتوانیم زندگی کرده و هر کاری را که میخواهیم انجام دهیم.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله فکر میکنم افرادی که دیدم، افراد فوت شده بودند، سرشار از امید که اعضای خانوادهام باشند. فکر میکنم نتوانستم با آنها صحبت یا آنها را درک کنم چون کاملاً آماده نبودم، یا هنوز زمان من فرا نرسیده بود. نه
در طول تجربهتان، آیا در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟ نه نامطمئن وقتی جرقههای افراد را میدیدم، گاهی اوقات دو نفر با هم بودند. امیدوارم فکر کنم مردم در زندگی پس از مرگ نیز یکدیگر را انتخاب میکنند. واقعاً دلم برای دخترم تنگ میشود.
پس از تجربهتان چه تغییرات زندگی در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگی من نامطمئن
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ نه من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع این تجربه رخ دادهاند، به یاد میآورم. من همه چیز را به یاد میآورم، کل فرآیند، هر چیزی که وقتی از بدنم خارج شدم گفته شد. نمیتوانم به یاد بیاورم دیروز چه خوردم و شکافهای شدیدی در حافظه داشتهام، اما هر اتفاقی که در بیمارستان افتاد را به خاطر میآورم.
آیا پس از این تجربه، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از این تجربه نداشته اید؟ بله احساس این که کسی قرار است بمیرد. من مرگ پدربزرگم و همسایه ی بغلیام را به آنها اطلاع دادم. حیوانات متعددی که میشناختم بیمار بودند، اما نمیتوانستم آن را توضیح دهم. اکثر آنها را به دامپزشک بردند و به آنها گفته شد که هیچ کاری نمیتوان برایشان انجام داد؛ زمان (مرگ) آنهاست. مراقب نزدیکان خود باشید.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ نامطمئن در بخشهایی. نمیخواهم باورهای دیگران را خراب کنم. من به راستی پیشتر افرادی را از نظر ذهنی خرد کرده ام. نه
کمی بعد از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربهتان داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی نبود. من حقایق را بررسی کردم. این یک نگاه آزاد به آنچه در پیش است بود. امروز خواندن تجربیات دیگران باعث شده است که به راستی باور کنم که در حال دیوانه شدن نیستم. این تجربه قطعاً واقعی بود. من دارم.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله من گاهی اوقات از حالت واقعیت خارج و به زاویه ی دید پرندگان میروم. بوییدن بوهای خاص میتواند خاطرات را آنقدر قوی به من برگرداند که احساس میکنم به گذشته پریدهام. زمان به یک مفهوم عجیب تبدیل شده است. بله کاملاً درست است. فقط با خواندن سوالات احساس بهتری دارم.