Blaženko K تجربه تحول معنوی (STE)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من NDE نداشتم، اما دو STE بزرگ یا «برخورد نزدیک با خدا» را در سال‌های ۱۹۸۹ و ۱۹۹۵، زمانی که ۲۵ و ۳۱ ساله بودم، تجربه کردم. --- نخستین تجربه، ۱۹۸۹ --- بیدار شدن از خواب در بعدازظهر یک روز تصادفی، در حالی که روی نیمکتی زیر یک درخت بزرگ در میدانی خلوت در مرکز شهر نشسته بودم، ناگهان و به طور غیرمنتظره‌ای احساس قوی بیدار شدن داشتم، به معنای واقعی کلمه مانند بیدار شدن از خواب. احساس می‌کردم که تازه از خواب بیدار شده‌ و تمام زندگی‌ام پیش از آن چیزی جز یک رویا نبوده است. همچنین احساس می‌کردم شخصی که آن رویا را تجربه می‌کند، فقط یک شخصیت در یک داستان است: گذرا، زودگذر و غیرواقعی؛ و «من»ی که در آن لحظه بیدار شد، واقعاً او نبود. به عبارت دیگر، من به «من»ی بیدار شدم که به همان اندازه که او واقعی‌تر از یک شخصیت داستانی در یک رمان است، از او واقعی‌تر بود. اندازه ی شگفت‌انگیز فضا و زمان، سپس، از وسعت باورنکردنی فضا و زمان و موقعیت دقیق خودم در آن، به شدت آگاه شدم. دیدم که جهان چقدر عظیم است. منظورم از «دیدم» در واقع «با تمام وجودم حس کردم» است. «حیرت‌آور» کم لطفی است. انگار وجودم به اندازه ی کل هستی، چه از نظر مکانی و چه از نظر زمانی، گسترش یافته بود. وسعت باورنکردنی جهان را با تمام کهکشان‌هایش و طول باورنکردنی و بی‌کران زمان را با تمام اعصار آن حس می‌کردم، در عین حال موقعیت دقیق لحظه ی حال و مکانی را که در تمام آن فضا و زمان وسیع بودم، حس می‌کردم. درست همین جا، همین الان، در تمام آن وسعت شگفت‌انگیز. من روی این نیمکت در این میدان این شهر در این کشور در این قاره در این سیاره در این منظومه در این کهکشان از تمام کهکشان‌ها و فضای خالی سرسام‌آور بین آنها بودم؛ و در این دقیقه از این ساعت و روز از این ماه در این سال از این قرن از این دوران. من به شدت خاص بودن آن مکان و لحظه ی دقیق را در متن کل جهان و تاریخ آن احساس کردم. اکنون ابدی. به طور متناقضی، با این که شاهد اندازه ی حیرت‌انگیز خود زمان بودم، به وضوح دیدم که در واقع زمانی وجود ندارد. یا به عبارت دقیق‌تر، هیچ چیز در حال گذر نیست. وجود دارد، اما ثابت است، نه می‌آید و نه می‌رود. تمام اعصار، دوران‌ها، هزاره‌ها، قرن‌ها، روزها و دقایق آن در واقع فقط یک لحظه ی واحد هستند و این تنها لحظه‌ای است که وجود دارد. این همان لحظه اول هستی است، هرگز نگذشته، هرگز نمی‌گذرد و «لحظه ی بعدی» هرگز نیامده و هرگز نخواهد آمد. همچنین می‌توانستم به وضوح ببینم که همه چیز در آن هستی در واقع فقط یک چیز است. به نوعی، کثرت بی‌نهایت چیزها و موجودات یک توهم است و همه چیز در واقع یک واحد بی‌نام و بی‌شکل است: واحد و یکپارچه. و این واحد آگاه است و آن من هستم. «من»ی که از رویای این زندگی بیدار شد، خود این واحد بود. حضور همه جا حاضر در یک لحظه، احساس کردم که به شدت دیده می‌شوم. متوجه شدم که کسی، یک شخص، بی‌صدا مرا تماشا می‌کند که روی این نیمکت نشسته‌ام و این تجربه‌ی شگفت‌انگیز را دارم. اما این شخص همه جا، در تمام نقاط میدان دید من بود. اگرچه آنها نامرئی بودند، در واقع از هر چیز دیگری قابل مشاهده‌تر بودند. گویی نه در پشت یا داخل، بلکه در مقابل همه چیز پنهان بودند، نامرئی اما از هر آنچه در اطرافم بود، قابل مشاهده‌تر بودند. پدر در یک لحظه‌ی نفس‌گیر، احساس کردم که این شخص همه جا حاضر و جاودان، پدر من است. پدر به معنای واقعی کلمه و انسانی. والد مستقیم من، که مرا آفریده است. و او سعادت خالص را ساطع می‌کرد. لبخند سعادتمندانه ی او، که احساس می‌شد، نه دیده می‌شد، مانند درخشش هزاران خورشید است. با این حال، اگرچه به شدت احساس می‌کردم که نام این شخص پدر است، اما هیچ چیز پدرسالارانه‌ای در مورد او وجود نداشت. در واقع، شخصیتی که او از خود ساطع می‌کرد، حالتی بسیار مادرانه داشت: گرم و دوست داشتنی. از این رو، کاملاً می‌توانم درک کنم که شخص دیگری می‌تواند همان شخص را به عنوان مادر یا به عنوان یک شخصیت خنثی از نظر جنسیت تجربه کند. برای من، «پدر» صرفاً همان چیزی بود که من به شدت احساس می‌کردم و به همین دلیل است که او را اینگونه صدا می‌زنم. یکی با پدر. شگفتی بعدی به همان اندازه شگفت‌انگیز به زودی فرا رسید، زمانی که متوجه شدم و احساس کردم که در واقع من او هستم. من تقریباً با صدای بلند شوکه شده فریاد زدم: «من تو هستم!». و شاید حتی این کار را هم کردم، چه کسی می‌داند.

و با این حال، حتی با این که به هم نگاه می‌کردیم، هیچ تناقضی در این که من همزمان او باشم و هر دوی ما یک نفر باشیم، احساس نکردم. از این گذشته، من کاملاً آگاه بودم که در واقعیت فقط یک چیز وجود دارد، که هوشیار است و از این رو همچنین یک شخص، و این تنها شخصی است که وجود دارد. عشق، من همچنین به وضوح دیدم که او عشق است. باز، به معنای واقعی کلمه. او به سادگی عشق است، و عشق اوست. عشق، به اصطلاح، پدر است در شکل مایع؛ گرمایی که ما در قلب خود احساس می‌کنیم وقتی شخصی یا چیزی را که دوست داریم می‌بینیم، یا کاری را که دوست داریم انجام می‌دهیم، آن گرما خداست، که بی سر و صدا در قلب ما جاری می‌شود. واضح بود که عشق تمام چیزی است که وجود دارد. عشق به معنای واقعی کلمه ماده و تنها ماده ی جهان است. چیزی جز عشق در جهان وجود ندارد؛ و هیچ کس جز خدا نیست، و خدا و عشق فقط دو نام از یک چیز هستند، و تنها چیزی است که وجود دارد: آن یگانه. و این تنها چیزی که وجود دارد نیز یک شخص است، یک شخص به معنای بسیار انسانی: پدر. مایا(Maya)، ابر نگرانی‌ها از آنجایی که در آن زمان از زندگی‌ام، سفر معنوی من مرا به معنویت شرقی کشانده بود، در یک لحظه از پدر پرسیدم: "از نوشتجات فهمیدم که دنیای اطراف ما چیزی جز یک توهم نیست، مایا. اما اکنون می‌بینم که همه چیز در واقع بی‌نهایت واقعی‌تر از آن چیزی است که من تصور می‌کردم!" زیرا این جنبه‌ی دیگری از این تجربه بود: اگرچه روایت این زندگی در سطحی جز یک رویا نیست، اما همه چیز در اطرافم کاملاً حاضر بود، بسیار بیشتر از آنچه در این رویا احساس می‌شود، اینجا و اکنون. مایا یک اصطلاح سانسکریت برای توهم جهان است. در پاسخ، پدر گفت: "این مایا نیست. من به تو نشان خواهم داد چه چیزی واقعی نیست. این توهم است، این مایا است" و توجه مرا به انبوهی از مردم که در کوچه‌ی پشت کلیسای جامع که روبروی من در میدان بود، قدم می‌زدند، جلب کرد. او از آنچه به من نشان می‌داد بسیار غمگین بود. نگاه کردم، و مردم در راه خود به مغازه‌ها، محل کار، مدارس و خانه‌ها می‌رفتند، هر کدام در افکار خود. و بالای سر مردم، یک لایه ی ضخیم از چیزی وجود داشت که در تمام جهاتی که مردم بودند، کشیده شده بود، از چند متر بالای سرشان شروع می‌شد و حدود دوازده متر ضخامت داشت. چیزی وحشتناک، یک لایه ی شناور از تنش و اظطراب(spasm) همیشگی، نوعی گرفتگی روح.

مانند یک ابر تیره ی دودی، اما من آن را از نظر فیزیکی ندیدم، بنابراین به معنای واقعی کلمه تاریک نبود. به نوعی آن را از درون حس کردم، مثل نوعی میدان مغناطیسی. به وضوح احساس کردم که این ابر از نگرانی‌ها ساخته شده است. به نوعی به افرادی که زیر آن بودند متصل بود و از افکار و احساسات نگران‌کننده ی آنها تغذیه می‌کرد و آنها را در یک حلقه ی معیوب به عقب برمی‌گرداند. این نگرانی‌ها، این آینده‌های خیالی که ما را نگران می‌کنند، این موقعیت‌های بد تجسم‌یافته در تخیل ما که ترس را در قلب ما می‌اندازند اما ما هنوز آنها را تصور می‌کنیم، این احتمالاتی که از آنها می‌ترسیم اگرچه واقعاً اتفاق نیفتاده‌اند، این سناریوهای بدی که در سرمان می‌چرخانیم؛ این فرافکنی‌های ماست، این توهم است. وجود ندارد، زیرا فقط تصور می‌شود. این مایا است. --- صحنه ی ابر نگرانی‌ها آخرین بخش این تجربه بود و به محض این که افکار، به طور دقیق‌تر کلمات و تفکر در قالب جملات، دوباره شروع به ظهور کردند، این احساس به سرعت و بدون توقف از بین رفت. در عرض چند ثانیه، دوباره خودم بودم که روی نیمکت نشسته بودم، حالا فقط حالت بیداری را از یک رویا به یاد می‌آوردم، درست همانطور که معمولاً یک رویا را از حالت بیداری به یاد می‌آوریم. --- تجربه ی دوم، ۱۹۹۵ --- مقدمه و زمینه این بار، این تجربه کاملاً خودجوش نبود. من با نشستن در مراقبه در طول یک بحران معنوی خاص، آن را به وجود آوردم، مصمم بودم تا زمانی که از پدر در مورد مسئله‌ای که مرا به شدت آزار می‌داد، پاسخی دریافت نکنم، آن مکان را ترک نکنم. در واقع در آن زمان هیچ نوع مراقبه‌ای انجام نمی‌دادم؛ فقط بسیار مصمم بودم که ترجیح می‌دهم در حالی که نشسته‌ام و منتظر پاسخ هستم بمیرم تا این که زندگی‌ام را بدون آن ادامه دهم. بنابراین ساعت‌ها در پارکی در جزیره‌ای کنار دریاچه نشستم، بدنم یا حتی چشمانم را حرکت ندادم، به یک نقطه خیره شدم و فقط منتظر ماندم. بعد از حدود چهار یا پنج ساعت، ناگهان اتفاق افتاد. نخست سکوت غران، سکوت را شنیدم. ناگهان متوجه نوعی سکوت فراگیر و همیشه حاضر شدم که برای گوش معمولی قابل شنیدن نیست، اما در واقع بسیار شنیدنی‌تر و به طور متناقضی بلندتر از تمام صداهای جهان است. این یک سکوت مطلق و ناشنواست، اما به طرزی باورنکردنی بلند و ساکت است؛ کلمه ی دیگری وجود ندارد. یا به طرزی باورنکردنی ساکت است، اما بسیار بزرگ، راه دیگری برای توصیف آن است. صداهای جهان ممکن است بلندتر از آن باشند، اما از طرف دیگر سکوت بسیار بزرگتر از جهان است. مانند این بود که ناگهان سکوت مطلق فضای بیرونی، فراتر از مرزهای سیاره‌مان را بشنوم. و با این حال، درست مانند پدر نامرئی، این سکوت نه در پشت، بلکه در مقابل تمام صداهای دیگر اطرافم پنهان بود. تنها بعدها در زندگی متوجه شدم که برخی از مکاتب شرقی از این پدیده آگاه هستند و آن را سکوت خروشان می‌نامند. در همان زمان دیوار نور، این سکوت مانند یک دیوار نور فوق‌العاده و غیرقابل توصیف عظیم احساس می‌شد. این سکوت صدای آن دیوار است. و من دیدم و دانستم که این دیوار نور خود خدا است، در اندازه ی غیرقابل تصور و غیرقابل درکش. من آن را دیوار می‌نامم زیرا تصوری از یک سطح نور بی‌نهایت و عمودی داشتم؛ یعنی خدا بی‌نهایت است. بزرگتر از جهان مخلوق. من به وضوح دیدم که چگونه جهان فیزیکی، همان جهانی که اندازه ی به ظاهر غیرقابل درک آن را شش سال پیش مستقیماً مشاهده و احساس کرده بودم، چیزی جز یک نقطه ی تاریک کوچک در این پهنه درخشان بیکران که خداست، نیست. خالق بسیار بزرگتر از خلقتش، یا حداقل از این جهان فیزیکی است. کودک بازیگوشی که پدر همه ی موجودات است. پس از مدتی، ناگهان او را دوباره در مقابل خود دیدم، دوباره نامرئی اما مرئی، و همزمان در همه جا در اطرافم. و دوباره او با درخشش باورنکردنی خود لبخند می‌زد. اما لبخند در واقع اصطلاح خوبی برای چیزی که این بار دیدم نیست. خنده ی کوتاه توصیف دقیق‌تری از چیزی است که اکنون احساس می‌کردم. درست مانند کودکی بود که هنگام بازی قایم‌باشک، به سختی خنده‌اش را با دستش کنترل می‌کند، اما توسط شخص ثالثی که بازی را انجام نمی‌دهد، دیده می‌شود. زیرا دیدم که او دید که من او را می‌بینم، و تقریباً می‌توانستم انگشتی را روی لب‌هایش ببینم و صدای "هی هی هی، هیس هیس!" خاموشی را بشنوم.

این بار احساس نکردم که ما به اشتباه خودمان او را ندیده‌ایم. انگار او تقریباً عمداً در یک بازی شاد و مفرح از ما پنهان می‌شد. «هیس! الان منو می‌بینی، اما به کسی نگو!» تقریباً می‌توانستم از میان این لبخند و خنده‌ی فوق‌العاده شاد و براق بشنوم. با این حال، این بار به صراحت احساس نکردم که من او هستم. و از آنجایی که می‌دانستم به تنها کسی که آنجا بود نگاه می‌کردم، در مورد این که در آن زمان چه کسی هستم، گیج شده بودم. در قلبم پرسیدم: «پس چه کسی دارد تو را می‌بیند؟» به جای پاسخ، ناگهان در یک رؤیای عجیب غرق شدم. تالار خواب‌ها. یعنی، ناگهان خودم را روی زمین یک تالار بزرگ یافتم که به همراه بسیاری از افراد دیگر از خواب بیدار می‌شدم. تالار پر از افرادی بود که روی زمین دراز کشیده بودند، بسیاری خواب بودند، برخی نیز بیدار می‌شدند. انگار من روی زمین خوابیده بودم و حالا داشتم بیدار می‌شدم، درست مانند بسیاری از افراد دیگر در پیرامون تالار. و خوابی که از آن بیدار می‌شدم، زندگی من بود، این زندگی. به یاد دارم که آنقدر شگفت زده بودم که همه چیز جز یک رویا نبود. بنابراین این بار زندگی حتی بیشتر شبیه یک رویا شد، به معنای واقعی کلمه در حالی که من بیهوش دراز کشیده بودم، خواب می دیدم. در کنارم یک پیرمرد کوچک بسیار شاد ایستاده بود، و در عین حال به نوعی در حال ایستادن در کنار هر کس دیگری، بدون این که در حافظه‌ام تکثیر شود، که بلافاصله فهمیدم پدرم است. در واقع، من و همه او را از پیش از خواب می‌شناختیم. و همانطور که از خواب بیدار و از روی زمین بلند می‌شدیم، همه ی ما مستقیماً در آغوش منتظر و مهربان او قرار می‌گرفتیم. و با یادآوری رویاهایمان در این لحظه ی بیداری، صرف نظر از این که آنها فقط یک رویا بودند، همه ی ما شگفت‌زده شده، ناگهان متوجه شدیم که در زندگی رویایی خود چقدر خودخواه، متکبر و احمق بوده ایم، و به ویژه با دیدن و تشخیص پدر مهربان، از این که چقدر در زندگی رویایی خود بد و خودخواهانه رفتار می‌کردیم، به شدت شرمنده شدیم. می‌خواستیم عذرخواهی و از شرم گریه کنیم، اما پیرمرد کوچک حتی نمی‌خواست به ناله‌های خودخواهی ما گوش دهد. او از قبل همه چیز را در مورد آن می‌دانست و بلافاصله با لبخندی وصف‌ناپذیر و درخشان که به سختی جلوی خنده‌اش را می‌گرفت، ما را ساکت کرد، زیرا چیزی فوق‌العاده عالی و شاد، یا حتی یک شوخی، در ذهنش بود و بی‌صبرانه منتظر نشان دادن آن به ما بود. به ما که هنوز گیج و شرمنده بودیم، می‌گفت: «هیس، می‌دانم! می‌دانم چه کار کردید و می‌خواهید به من بگویید، اما نگران آن نباشید! واقعاً همه چیز درست است. هیس، مهم نیست، بیایید اینجا، به این نگاه کنید!» او اصلأ نمی‌توانست صبر کند تا ما از ناله کردن برای زندگی شرم‌آورمان دست برداریم؛ او عجله داشت چیزی بسیار مهم‌تر، چیزی باورنکردنی در اتاق دیگر، یا به سادگی خارج از این سالن را به ما نشان دهد. او ما را صدا می‌زد و به سمت تنها دری که در دیوارهای سالن، در گوشه‌ای قرار داشت، همراهی می‌کرد. پشت این در، چیزی فوق‌العاده بزرگ بود که او می‌خواست به ما نشان دهد، چیزی زیبا که به خاطر آن مهم نبود چقدر در زندگی‌ هایمان بد بوده ایم، نوعی غافلگیری خارق‌العاده که فوراً غم و گناه را از قلب‌هایمان پاک می‌کرد، چیزی باشکوه که به نوعی با زندگی های در رویای ما مرتبط بود، اما به روشی فوق‌العاده خاص که هیچ‌کدام از ما رویاپردازان انتظارش را نداریم. و این چیز آنقدر باشکوه، بزرگ و مهم‌تر از همه آنقدر سرگرم‌کننده است که او به معنای واقعی کلمه به سختی می‌توانست جلوی خودش را بگیرد و از خنده‌ی باورنکردنی، دوست‌داشتنی و درخشانش منفجر نشود.

من ندیدم چیست. درست پیش از این که به در برسیم، رؤیا تمام شد و من به خودم روی دریاچه بازگشتم، شگفت زده نشسته و در حال نگاه کردن به باران رقیقی که از میان درختان می‌بارید. اما مطمئناً در انتظار روزی که پدر عزیزترینم، چیزش را به من نشان دهد نمی توانم صبر کنم، شوخی کیهانیِ باورنکردنی به طرز غیرقابل تصوری بزرگ خدا.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: مرد

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۲۳/۰۹/۱۹۸۹ عناصر تجربه نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ خیر، بدون رخ دادن هیچ تصادف یا آسیبی، بدون هیچ ماده روانگردانی، سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، سالم

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من آگاهی از بدنم را از دست دادم

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، هوشیاری روزمره ی من به وضوح فقط نوعی رویای آگاهی بالاتری است که در آن بیدار شدم.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ از همان لحظه ی اول، زمانی که "از خواب بیدار شدم" و به همان اندازه تا پایان.

آیا افکار شما سرعت گرفتند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟ به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، همانطور که در پاسخ آمده است، به نظر می‌رسید همه چیز به طور همزمان اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنی خود را از دست داد.

آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بودند؟ نه

لطفاً بینایی خود را در طول تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. هیچ تفاوتی وجود نداشت. اگرچه در تجربه ی نخست، احساسی از وقوع آن - و وجود «خود» من - در جایی بالاتر از بدنم وجود داشت، و این که شخصیت «داستانی» در جایی پایین‌تر از من «افتاد»، در واقع هیچ چیز در میدان دید من تغییر نکرد. من به معنای واقعی کلمه بدنم را ترک نکردم (مانند یک OBE)؛ من هنوز همه چیز اطرافم را از طریق چشمان آن بدن می‌دیدم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. در تجربه ی نخست تفاوتی وجود نداشت. در تجربه ی دوم، من توانستم این سکوت خروشان «پنهان» را بشنوم. اما در مورد صداهای دنیای اطرافم، هیچ تفاوتی وجود نداشت.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقات جای دیگری آگاه هستید؟ نه

آیا وارد تونلی شدید یا از آن گذشتید؟ نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری غیرمعمول و درخشان

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟ بله، من دیدم که جهان یک قطره کوچک و تاریک در یک "اقیانوس" بی‌کران نور است که همان خداست. به جز این که "اقیانوس" صاف و عمودی بود، به همین دلیل است که من آن را "دیوار نور" می‌نامم.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ نه

در طول تجربه چه عواطفی را احساس کردید؟ احساسات اصلی عبارتند از: هیجان از تجربه ی چیزی که قبلاً فقط در مورد آن خوانده بودم؛ حیرت از "اندازه ی واقعی" فضا و زمان؛ شادی از دیدن پدرم و این که چقدر ما را دوست دارد؛ ناراحتی از این که چقدر در خوابی که روی زمین سالن می دیدم خودخواه و احمق بودم.

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا اتحاد با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید همه چیز را درک می‌کنید؟ نه

آیا صحنه‌هایی از آینده به ذهنتان خطور کرد؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ نه

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟ من در یک خانواده ی کاتولیک "استاندارد" از مؤمنان و گهگاه کلیساروها متولد و بزرگ شدم که به مناسک اصلی کاتولیک احترام می‌گذاشتند اما فراتر از آن خیلی مذهبی نبودند. اگرچه در کودکی به مدرسه ی یکشنبه می‌رفتم، اما در اوایل نوجوانی با درک پوچی مناسک و ناسازگاری بین آنچه کشیشان به ما آموخته بودند و رفتارشان، به یک خداناباور تبدیل شدم. این موضوع وقتی تغییر کرد که در اواخر نوجوانی‌ام کتاب «زندگی پس از زندگی» دکتر مودی را خواندم، که در آن زمان جدید بود، و فهمیدم که زندگی پس از مرگ وجود دارد و آنچه ما در زندگی انجام می‌دهیم بر آن زندگی پس از مرگ تأثیر می‌گذارد (یعنی اهمیت انسان خوب بودن). این موضوع مرا به سفری برای مطالعه ی آموزه‌های همه ی ادیان بزرگ فرستاد، در حالی که هرگز نیازی به تعلق به هیچ یک از آنها احساس نکردم.

آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟ نه

اکنون دین شما چیست؟ من به ادیان دیگر یا چندین دین تعلق دارم، و به هیچ دین خاصی عمل نمی‌کنم. در مورد باورهای اصلی‌ام، تجربیات (توصیف‌شده) خودم «اول و آخر» چیزهایی هستند که به آنها باور دارم. در واقع، آن چیزهایی که من اصلاً باور نمی‌دانم. این چیزی است که من می‌دانم. جدا از اینها، در مورد جزئیات همه چیز «بین» خودِ زمینیِ خوابیده‌ام و سطح نهایی وجود (خدا) که تجربه کردم، و در مورد منابع و آموزه‌های خارج از تجربیات خودم، عمدتاً تمایل دارم چیزهایی را باور کنم که امانوئل سوئدنبرگ تجربه کرده و در مورد آنها نوشته است. با این حال، من به «کلیسای جدید»، شکل سازمان‌یافته ی پیروان او، تعلق ندارم. اما توصیفات او از خدا، واقعیت و شخصیت او، بیشترین تطابق را با تجربیات من دارد؛ و آنچه او در مورد چگونگی «عملکرد» سطوح مختلف وجود (جهان‌های معنوی) می‌گوید، از بین تمام ادبیات و آموزه‌های معنوی که در طول زندگی‌ام تحقیق کرده‌ام، برای من بیشترین معنا را دارد.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی سازگار با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که با باورهای شما در زمان تجربه‌تان هم سازگار بود و هم سازگار نبود، یکی بودن همه چیز، عشق بودن همه چیز، لحظه ی ابدی... اینها چیزهایی بودند که قبلاً در موردشان خوانده بودم و به طور ضعیفی می‌دانستم، اما تجربه ی این که این «چیزهای پیش پا افتاده» چقدر درست هستند، عالی بود. بزرگترین شگفتی و چیزی که بیشترین ناسازگاری را با باورهای قبلی داشت، این بود که خدا پدر من/ما است. اگرچه تا زمان نخستین تجربه، من قبلاً در مورد همه ی ادیان اصلی تحقیق کرده بودم و کتاب مقدس، قرآن، وداها، گیتا، سوتراهای بودایی و غیره را خوانده بودم، اما هرگز واقعاً با ادیان ابراهیمی و تصویر آنها از خدای شخصی، چه رسد به ایده خدای پدر، «همخوانی» نداشتم. با گذشت زمان، بیشتر به مکاتب شرقی، بودیسم و به ویژه ذن علاقه‌مند شدم. مطمئن بودم که ایده ی غربی از خدا به عنوان یک شخص، فقط تقریبی از برهمن است، برای ذهن‌های «کمتر معنوی» غربی. بنابراین وقتی فهمیدم که خدا واقعاً یک شخص است، حتی اگر واقعیت خودش بسیار بیشتر از این باشد، شوکه شدم. و به خصوص این که این شخص واقعاً پدر ماست، به معنای کاملاً انسانی.

آیا به دلیل این تجربه، تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله، نه واقعاً در ارزش‌ها، زیرا من از قبل در مسیر معنوی بودم، اما در مورد باورها، شناخت پدر و حضور او قطعاً تغییری در نحوه ی نگاه من به جهان پس از آن ایجاد کرد.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی ناشناخته شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم، خدا را تحت نام پدر ملاقات کردم، دیدم و احساس کردم. من هیچ ابایی ندارم که او را خدا بنامم، زیرا دیدم که این شخص فقط جنبه‌ای شخصی از یکتاست؛ به عبارت دیگر، واقعیت نهایی، تنها «چیز» و شخصی که واقعاً وجود دارد. همه ی موجودات، اشخاص و چیزهای دیگر فقط محتوای ذهن این آگاهی نهایی هستند.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، من خودِ وحدت را به وضوح و با صدای بلند مشاهده کردم، وقتی دیدم که همه چیز و همه کس در واقع فقط یکی هستند.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله، تقریباً هر جنبه‌ای از این تجربه‌ها نوعی دانش خاص بود.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟ بله، در تالار خفتگان، پدر بی‌صبرانه می‌خواست هدف واقعی زندگی را به ما نشان دهد، که وقتی آن را ببینیم، به طرز باورنکردنی و خوشایندی ما را شگفت‌زده خواهد کرد. از آنجایی که من نتوانستم ببینم که چیست، اطلاعات خاصی ندارم، اما قطعاً این آگاهی را دارم که حتی یک هدف خاص برای زندگی وجود دارد.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟ بله، در اولین تجربه می‌دانستم که من در واقع یکتا/خدا هستم و بنابراین طبق تعریف، جاودانه هستم. در تجربه ی دوم، زندگی زمینی به معنای واقعی کلمه فقط یک رویا بود که از آن بیدار می‌شویم؛ و خدا در تمام طول «خواب» در کنار ماست. حتی اگر آن صحنه (تالار خفتگان و پدر ایستاده در کنار ما) فقط یک نمایش نمادین بود، من مطمئن هستم که آنچه منتقل می‌کند حقیقت دارد. ما به نوعی در حال دیدن این زندگی هستیم و قطعاً از آن بیدار خواهیم شد (و زندگی را «در آنجا» ادامه خواهیم داد) و خدا همیشه با ماست.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی به دست آوردید؟ مطمئن نیستم، مطمئن نیستم که چیز دیگری را فراموش کرده باشم یا چیزی را توصیف کنم.

آیا در طول تجربه‌تان، اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ بله، فقط تا جایی که همه چیز به محض این که بفهمیم موضوع از چه قرار بوده، بی‌اهمیت می‌شود.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، بله، در «سطح صفر» واقعیت، عشق به معنای واقعی کلمه تمام چیزی است که وجود دارد. همه چیز حتی از عشق ساخته شده است، اگرچه درک آن از دیدگاه زمینی ما غیرممکن است.

چه تغییرات سبک زیستنی پس از تجربه‌تان در زندگی شما رخ داده است؟ ممکن است کسی فکر کند که پس از دیدن ابر نگرانی‌ها و نفرت‌انگیز بودن آن و غیرضروری بودن نگرانی‌ها، دیگر هیچ نگرانی در زندگی نخواهم داشت، اما به این راحتی نیست. با این حال، دهه‌ها تجربه ی زندگی، همراه با این آگاهی از وفور نگرانی، طول کشید تا این دانش به ثمر بنشیند. خوشبختانه، با گذشت زمان این اتفاق افتاد و می‌توانم بگویم که امروز نگرانی پدیده‌ای بسیار نادر در زندگی معنوی و عاطفی من است. اما حضور مداوم پدر را بسیار بهتر به یاد می‌آورم و از آن زمان به بعد ذهنم را رها نکرده است. دانش آن، دیدگاه من را نسبت به زندگی رنگ می‌دهد و در طول روز بارها به پدر روی می‌آورم زیرا می‌دانم که او اینجاست و مرا می‌شنود و می‌بیند.

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی این تجربه تغییر کرده است؟ نه

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، اگرچه مجبورم جنبه‌های گوناگون این تجربه را به ترتیب بنویسم - و حتی به خاطر بسپارم - اما همه چیز اتفاقی بود. همزمان در یک زمینه ی واقعاً بی‌زمان.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم.

آیا پس از تجربه‌تان، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟ نه

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه‌تان، دانشی در مورد تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟ بله، همانطور که در یکی از پاسخ‌های بالا توضیح داده شد، یادگیری در مورد NDE دقیقاً همان چیزی بود که حدود شش یا هفت سال پیش از نخستین تجربه، مرا از ملحد به مؤمن تبدیل کرد. این کار با کتاب مهم دکتر مودی شروع شد و پس از آن، وقتی می‌توانستم سایر روایت‌های منتشر شده ی NDE را پیدا کنم، آنها را می خواندم. در زمان اولین تجربه‌ام به اینترنت دسترسی نداشتم، بنابراین کتاب‌ها تنها منبع من بودند. این دانش بر تجربیات من تأثیری نداشت. هر دوی آنها مستقیم تر از چیزی بودند که تحت تأثیر چیزی قرار بگیرند.

کمی پس از وقوع (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ تجربه قطعاً واقعی بود. از همان لحظه اول پس از تجربه ی اولیه و تا به امروز، آنچه را که تجربه کردم نه تنها واقعی، بلکه واقعی‌ترین چیزهایی می‌دانستم که تا به حال تجربه کرده‌ام. حس «پرتاب شدن» به سطحی از واقعیت که در مقایسه با آن، این فقط یک رویا است، آنقدر قوی بود که جای هیچ شکی نیست.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ تجربه قطعاً واقعی بود، در نکته ی قبلی پاسخ داده شد.

در هیچ زمانی از زندگی‌ شما، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ بله، نه به طور کلی، و هرگز به این شدت، اما سال‌ها پس از تجربه ی دوم، یک مرحله ی «روان‌گردان» در زندگی داشتم، جایی که با مواد روانگردان مختلف آزمایش می‌کردم، نه برای سرگرمی، بلکه برای تحقیق در مورد آگاهی. گاهی اوقات، در سفرهای روانگردان، می‌توانستم پدر را در تصویر ببینم، درخشان و سعادتمند مثل همیشه. اغلب، این یک «هی، می‌بینمت!» شاد بود، که در جوابش با خوشحالی «چشمک» می‌زد (با احساسی از هیجان) «بله! خیلی وقته ندیدمت! از سفرت لذت ببر پسرم»

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه‌ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله