Birdie L. تجربه نزدیک به مرگ
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید




شرح تجربه:

من نوجوانی افسرده و مضطرب بودم و از پدرم بسیار عصبانی. با این که دوران کودکی بسیار شادی را با خانواده‌ی بزرگ و گسترده‌ام شامل پدربزرگ و مادربزرگ، عمه‌ها، عموها، پسرعموها و غیره داشتم، پدرم لکه‌ی ننگ این تصویر بود و من واقعاً از او متنفر بودم. من محل شلاق‌زدنش بودم؛ همچنین به عنوان گوسفند سیاه خانواده شناخته می‌شدم. سال اول دبیرستانم مرا عمیقاً زخمی کرد و به سرعت افسرده شدم. در ابتدا تحت درمان خفیفی بودم. سپس نخستین اقدام به خودکشی‌ام اتفاق افتاد و پس از آن مدت کوتاهی در بیمارستان بستری و دو هفته در بیمارستان روانی ماندم. یک برنامه‌ی درمانی جدید آغاز شد، اما آرزوی من برای یافتن آرامش ابدی هنوز تمام نشده بود. دوباره خودکشی کردم و منجر به بازگشت مستقیم به بیمارستان روانی شد. آنها مرا تحت درمان جدید و بسیار قوی‌تری قرار دادند. من هنوز مصمم بودم که بروم و حرکت بعدی‌ام را برنامه‌ریزی می‌کردم. چند هفته طول کشید و سرانجام همه چیز برای جهش نهایی من به سمت آرامشی که مدت‌ها در انتظارش بودم، آماده شد. من الکل را از والدینم دزدیده و در لباس‌هایم پنهان کرده بودم. منتظر ماندم تا مادرم با تمام داروهایم از داروخانه برگردد. خودم به آن دسترسی نداشتم چون قبلاً دو بار با آن اقدام به خودکشی کرده بودم. منتظر لحظه ی مناسب ماندم تا قرص‌ها را در اتاقم به همراه الکل بخورم. همه چیز را قورت دادم. بعد، متوجه شدم که کامپیوتر را در اتاق نشیمن روی پیام‌های چتم باز گذاشته‌ام. مادرم این را مشکوک می‌دانست، بنابراین سریع برنامه پیام‌رسانم را بستم. کوکتل داشت شروع به اثر کردن می‌کرد. پیش از خاموش کردن کامپیوتر به بهترین دوستم جواب دادم: «خداحافظ، خیلی خوشحالم». وقتی به اتاقم برگشتم، او به من زنگ زد. با خودم فکر کردم: «وای نه، یادم رفت گوشی‌ام را هم خاموش کنم.» جواب دادم، هرچند نمی‌خواستم. حرف زدنم نامفهوم بود و او گفت: «بیا یک بازی کنیم. فریاد بزن «مامان!» ببینیم چه کسی می‌تواند بلندتر فریاد بزند.» بعداً فهمیدم که در آن لحظه، او احساس می‌کرد نیرویی او را تسخیر کرده است که مال خودش نبود و از طریق او عمل می‌کرد. در حالی که در حالت شادی و هیجان بودم، فریاد زدم «مامان!» مادرم فوراً آمد و فهمید. او به طور متناوب مرا حمل کرد و به سمت ماشین کشید. این آخرین خاطره ی من است. من در صندلی مسافر ولو شده بودم و مادرم مرا تشویق می‌کرد که بمانم. مایع گرمی را بین پاهایم حس کردم و سپس بالای بدنم بودم. خودم را در آن حالت رقت‌انگیز دیدم. سپس دیدم که ماشین با سرعت در حال حرکت است و مادرم مرا به بیمارستان می‌برد. مطمئن بودم که آتش‌نشان‌ها به این سرعت نبودند. وارد یک "تونل" فوق‌العاده شدم که همزمان درخشان و تاریک بود. نور انتهای آن اینجا روی زمین ناشناخته است. سپس، قلب "نور" را دیدم. در حال حرکت بود اما بی‌حرکت، که آن را غیرقابل توصیف می‌کند. قدرتی از این "خلأ کامل" ساطع می‌شد، که شدید و بی‌نهایت به نظر می‌رسید. هیچ حسی قابل مقایسه با آنچه ما اینجا می‌شناسیم وجود نداشت. تجربه ی "من هستم" با تمام قدرت و هستی‌اش در حالت خام و خالصش شگفت‌انگیز بود. سپس احساس "بازگشت" به بدنم را داشتم. آن دردناک‌ترین لحظه ی زندگی من بود. من تصادفی نکرده بودم، اما تمام بدنم درد می‌کرد. بدنم سنگین شده بود و همه چیز دردناک بود. نور کورکننده ی خورشید به چشمانم آسیب می‌زد و صداها به گوش‌هایم حمله می‌کردند. تماس ملحفه با پوستم بسیار ناخوشایند بود. این بازگشت به دنیا باعث شد احساس کنم کاملاً شکست خورده‌ام، همانطور که از اولین کلماتی که به ذهنم رسید، "اوه، لعنت" مشخص بود. سپس پدر و مادرم را دیدم که هر دو لباس سفید بیمارستان به تن داشتند. سرشان روی تخت بود و گریه می‌کردند. من را لوله گذاری کرده و به تخت بسته بودند. می‌خواستم فریاد بزنم و به تارهای صوتی‌ام فشار آوردم. آنقدر روی تخت تقلا کردم که صفحه ی مانیتور قلب از جا کنده شد. دستگاه شروع به پخش یک بوق طولانی و شبیه به مراسم تدفین کرد، در حالی که من هنوز سعی می‌کردم فریاد بزنم. سخت‌ترین بخش کل این داستان، بازگشت هوشیاری به بدنم بود. بدنم سنگین است؛ افکارم سنگین است؛ و حواسم سنگین است. سرانجام، پس از چند روز مراقبت‌های ویژه، به بیمارستان روانی برگشتم، اما این بار ویژه ی بیماران اسکیزوفرنی بود. من نوجوانی بودم که با بزرگسالان زندانی شده بودم. درمان بسیار سنگین بود و من تبدیل به یک زامبی شدم. مادر عزیزم مرا از آنجا بیرون آورد. من باعث رنج زیادی شدم و خیلی به او مدیونم. چند سال طول کشید تا این تجربه ی نزدیک به مرگ را حتی به خودم هم بگویم. به سادگی می‌گفتم: «زیباترین چیز در زندگی‌ام مردن بود و بدترین چیز، بازگشت به زندگی.» از زمان این تجربه، سعی کرده‌ام بر افکار تاریکم غلبه کنم.

هنوز تا چند سال بعد افکار تاریک داشتم و گاهی اوقات آنها افکار خودکشی بودند. اما همیشه، در نهایت به خودم یادآوری می‌کنم، "نه، این تصمیم من نیست؛ من حق ندارم خودم را بکشم." همانطور که مسیر مسیحی خود را طی کرده‌ام، افکار خودکشی ناپدید شده‌اند. وقتی افکار غم‌انگیز به ذهنم می‌رسد، تکرار می‌کنم، "من به نور تعلق دارم" و این فوراً مرا آرام می‌کند. بدون خدا، واقعاً معتقدم که دوباره خودکشی می‌کردم و شکست نمی‌خوردم. اما اینجا هستم. من آن را "دیدم" و زندگی‌ام را عمیقاً و به شدت تغییر داد. در اعماق وجودم احساس آرامش می‌کنم. این نور هر روز همراه من است، همراه با این حس "سبکی" کامل. برای من، خدا و این NDE به وضوح به هم مرتبط هستند. گفتن "من خدا را دیدم" جسورانه است، زیرا فعل "دیدن" به هیچ وجه کافی نیست و بسیار متظاهرانه به نظر می‌رسد. بنابراین، من آن را این طور نمی‌گویم. اما برای شما، همانطور که دارم آنچه اتفاق افتاده را تعریف می‌کنم، آن را می‌گویم. واقعاً، در اعماق وجودم، می‌دانم که الماس خالص و خام "من هستم!" را تجربه کردم.

اطلاعات پیش‌زمینه

جنسیت: زن

تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱/۱/۲۰۱۰

عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ نامطمئن، اقدام به خودکشی، مصرف بیش از حد دارو یا مواد مخدر، احیای قلبی ریوی (احیای قلبی ریوی)، مرگ بالینی (قطع تنفس یا عملکرد قلب)، احیا و به دنبال آن چند ساعت کما.

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ کاملاً خوشایند

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، خودآگاهی بدون هوشیاری، اما هوشیاری خالص در طول OBE.

در چه زمانی از تجربه در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟ هیچ هوشیاریی وجود نداشت. بالاترین سطح هوشیاری در حرکت تغییرناپذیر و بی‌نهایت «من هستم» بود.

آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟ نه

آیا به نظر می‌رسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟ به نظر می‌رسید همه چیز به یکباره اتفاق می‌افتد؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنی خود را از دست داد، زمان تمام معنی خود را از دست داده بود، و این فوق‌العاده بود! دیگر زمان وجود نداشت.

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟ نه

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. هیچ ارتباطی با بینایی از چشمان ما ندارد! من به دو سوال قبلی پاسخ منفی دادم زیرا در NDE-ی من هیچ فکر یا حسی وجود نداشت. باز هم، هیچ ارتباطی با آنچه در اینجا تجربه می‌کنیم ندارد.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. هیچ ارتباطی با شنوایی از گوش‌های زمینی ما ندارد!

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتد آگاه بودید؟ نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟ بله، تونلی بدون لبه، که فقط با ظرافت‌های نور "محدود" شده است. نوری شگفت‌انگیز در انتها (از دیدگاه زمینی ما غیرقابل توصیف است).

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ نه

آیا با موجود مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از وجود آن آگاه شدید؟ نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟ نوری به وضوح منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی دیدید؟ بله، غیرقابل توصیف.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شده‌اید؟ قلمرویی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی. اگر بخواهم آن را توصیف کنم، مانند یک بخار اثیری بی‌نهایت بود، در حرکت دائمی اما ساکن (مانند دریا)، بدون محدودیت، بدون مهار اما هنوز پر. هیچ چیز تعریف شده، هیچ چیز ترسیم شده، هیچ چیز شبیه به مواد و چیزهایی که اینجا می‌بینیم نیست.

در طول تجربه چه عواطفی را تجربه کردید؟ تکرار می‌کنم که کلمات زمینی قادر به توصیف تجربه ی زیسته نیستند، اما باید تلاش کنم. آرامش شدید، سبکی، عشق بی‌نهایت، قدردانی، شادی.

آیا یک احساس آرامش یا لذتی داشتید؟ آرامش یا لذتی باورنکردنی

آیا احساس خوشی داشتید؟ خوشی باورنکردنی

آیا یک احساس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان به نظر می‌رسید که همه چیز را می‌فهمیدی؟ همه چیز در مورد جهان، حتی مسئله ی فهمیدن چیزی هم نبود. دیگر هیچ فکری وجود نداشت! انگار هیچ آگاهی شخصی هم وجود نداشت. فقط وجود متعالی که همه چیز را در بر می‌گیرد.

آیا صحنه‌هایی از گذشته‌تان به شما بازگشت؟

آیا صحنه‌هایی از آینده به شما بازگشت؟ نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟ به مانعی رسیدم که اجازه ی عبور از آن را نداشتم؛ یا برخلاف میلم به عقب رانده شدم. پس از بیدار شدن، این احساس را داشتم که با یک "لگد" خیرخواهانه به عقب رانده شده‌ام.

خدا، معنویت و دین

پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ غیرمرتبط - اگنوستیک، والدین من ملحد و ضد دین بودند. اما مادربزرگ و عمه‌هایم مؤمن بودند، هرچند خیلی به آنها عمل نمی‌کردند. وقتی شش سالم بود، هنگام بازی با عروسک‌هایم، احساسی زنده و فکری بسیار درخشان داشتم: همانطور که عروسک‌هایم را هدایت می‌کردم و به آنها جان می‌دادم، یک موجود برتر نیز همین کار را با من می‌کرد، با همه ی ما. لحظه ی فوق‌العاده‌ای بود. تقریباً در همان سن، من هم یک خواب خیلی تکراری می دیدم. در خانه‌ام، کف زمین باز می‌شد و یک فضای خالی روشن و سفید نمایان می‌شد. همه چیز (مبلمان، دیوارها، خانواده‌ام) به جز من در آن می‌افتاد. می‌ترسیدم و همه چیز در اطرافم سفید و نورانی می‌شد. می‌ترسیدم چون نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. این خواب تکراری تأثیر عمیقی بر من گذاشت. این دو اتفاق، با وجود والدین ملحدم، دری را در قلب من باز کرد؛ دری به سوی ایمان به «چیزی بزرگ و غیرقابل درک».

آیا از زمان تجربه‌تان، اعمال مذهبی شما تغییر کرده است؟ بله

اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - کاتولیک، من خودم را مسیحی می‌دانم. هر روز کتاب مقدس و سایر کتاب‌های معنوی مسیحی را می‌خوانم. با این حال، هنوز قدمی برای غسل تعمید برنداشته‌ام و معتقدم که تجربه ی نزدیک به مرگم را نوعی غسل تعمید می‌دانم. بنابراین از این که هنوز غسل تعمید نگرفته‌ام نگران نیستم. با توجه به شغلم به عنوان یک کشاورز، انجام یک دوره ی آموزشی مذهبی نسبتاً پیچیده است.

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی مطابق با باورهای زمینی شما بود؟ محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، سازگار بود و هم نبود. چیزی قدرتمند و عظیم وجود دارد که ما را در بر می‌گیرد، غیرقابل تصور برای ذهن ما، که توسط بدن‌هایمان محدود شده است.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان داشتید؟ بله، قبلاً ذکر شده است.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌اید، یا صدایی غیرقابل شناسایی شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی دارد، روبرو شدم. صدایی نیست، جز وجود متعال.

آیا با موجوداتی روبرو شده‌اید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره)؟ نه

آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟ بله، وجود ابدی، تغییرناپذیر و ناب.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟ مطمئن نیستم، من کاملاً سوال را نفهمیدم.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد معنای زندگی کسب کردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ کسب کردید؟ بله، یک موجود ابدی، تغییرناپذیر و خالص وجود دارد.

آیا اطلاعاتی در مورد چگونگی گذراندن زندگی هایمان به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی به دست آوردید؟ نه

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد عشق به دست آوردید؟ بله، موجود ابدی، تغییرناپذیر و خالص.

پس از تجربه‌تان چه تغییرات سبک زیستنی در زندگی‌تان رخ داد؟

آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربه‌تان تغییر کرده است؟ بله

پس از NDE

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله، زیرا "چیزی" بسیار بزرگتر از چیزی است که ما اینجا روی زمین تجربه می‌کنیم! با این کلمات زمینی غیرقابل توصیف نیست، زیرا شبیه هیچ چیزی نیست که ما در وجود مادی و تجسم یافته ی خود می‌دانیم.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده است، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟ من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. "حافظه"ی NDE قدرتمند و پاک نشدنی است.

آیا پس از تجربه ی خود، استعدادهای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشتید؟ نامطمئن

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که به طور خاص برای شما معنادار یا قابل توجه باشد؟

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله

آیا پیش از تجربه ی خود، از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟ نه

کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. برای من، قطعاً واقعی بود اما تفسیر یا درک آن با این ذهن محدود بدنم دشوار بود.

اکنون در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری دارید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. قطعاً واقعی بود، زیرا قدرتمندترین تجربه‌ای بود که تا به حال "زیسته‌ام".

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟ نامطمئن، این تجربه هر روز در من حک شده است.

آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربه ی خود بیفزایید؟

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله