چیز بعدی-ای که بعد از تاریک شدن همه چیز به یاد میآورم این بود که ناگهان بالای یک ابر سفید ظاهر شدم. با نگاه کردن به بالای ابر، میتوانستم صدای کسی را بشنوم که صحبت میکرد. به بالا نگاه کردم، و میلیونها میلیون کودک روی ابر من ایستاده یا نشسته بودند، و همچنین روی ابرهای دیگر در اطرافم تا هزاران مایل.
ابرها تقریباً شبیه ابرهای وارونه به نظر میرسیدند. همه ی آنها سفید بودند، بدون سایه، به جز این که ابرهای دور به نظر میرسید که یک خط سیاه نازک روی آنها وجود دارد زیرا پوشیده از کودکان بودند. عیسی در مرکز ابر من بود و کودکانی هم در مقابل و هم در پشت سرم بودند که همگی به او نگاه میکردند.
عیسی از روی کتاب مقدسی که در هوا شناور بود، میخواند. همان طور که او صحبت میکرد و آنچه را که در آن بود دیکته میکرد، صفحات خود به خود ورق میخوردند. آنجا مکان بسیار زیبایی بود. احساس عشقی فوقالعاده قوی وجود داشت که حتی نمیتوانم اینجا روی زمین توضیح دهم. جای زخمها را روی صورت و دستانش دیدم. نمیتوانستم پاهایش را ببینم زیرا خیلی دور بودم و کودکانی در مقابل او نشسته بودند.
احساس کردم که اگر کودکان خیلی زود بمیرند، به آنجا میروند. انگار این دانش به سادگی به من منتقل شده بود.
همان طور که گوش میدادم، فرشتهای آمد و مرا گرفت. او مرا به جایی برد که کف آن کاملاً از شیشه ساخته شده و زیر آن آتش بود. در مرکز، پایه ی بزرگی به اندازه ی یک خانه قرار داشت. دو تخت به صورت نیم دایرهای در فاصله ی حدود ۲۰۰ فوت آن را احاطه کرده بودند.
روی پایه ی بزرگ، چهار موجود قرار داشتند. یکی همچون عقاب، یکی به صورت انسان، یکی شبیه گوساله و یکی همانند شیر. هر کدام شش بال داشتند و همه جای بدنشان با چشم پوشیده شده بود. چشمها رنگها، شکلها و اندازههای مختلفی داشتند و به طور تصادفی پلک میزدند.
این موجودات بدون هیچ تلاشی پرواز میکردند و آواز میخواندند: «قدوس، قدوس، قدوس پرودگار خدای متعال، که بود و هست و خواهد بود.» این آهنگ در درونم تکرار و طنینانداز شد. احساس میکردم که هر اتم درونم میرقصید، با عشقی که از هر کلمه ی آن جاری بود.
من آنقدر کنجکاو بودم که به سمت موجود عقاب مانند رفتم و شروع به نگاه کردن به یکی از بالهایش کردم که چیزی توجهم را جلب کرد. یکی از چشمها به من خیره شده بود و در درون آن میتوانستم انعکاسی از خودم را ببینم که از پشت به عقاب نگاه میکردم. قد آن موجود حدود ده طبقه بود و من نزدیک یکی از دو بال آن ایستاده بودم در حالی که آنها در حال استراحت بودند.
سپس متوجه عرش خدا شدم. بسیار عظیم بود و تا آسمان بالا میرفت. ابری قسمت بالایی آن را پوشانده بود، از جایی که دستههای صندلی قرار داشت. یک ردای سفید بزرگ از جلوی عرش پایین میآمد. زیبا بود.
روی زمین زانو زدم زیرا احساس میکردم بسیار بیارزش هستم. متوجه شدم که آتش زیر کف شیشهای به نظر میرسد با آهنگ موجودات در حالی که آواز میخواندند، میرقصد.
سپس فرشتهای که مرا به آنجا آورده بود، مرا به جای دیگری برد. بسیار زیبا بود. آبشاری از صخرهای عظیم پایین میآمد و رنگینکمانها دایرههای کاملی بودند که پایان نداشتند. در پایین آبشار، دریاچهای عظیم بود. آب آنقدر زلال بود که میتوانستم تا ته آن را ببینم. بستر دریاچه پوشیده از سنگهای زیبا با رنگهای مختلف بود.
تمام مدتی که آنجا بودم، میتوانستم صدای چهار موجود را بشنوم که همزمان به عبری و انگلیسی آواز میخواندند.
پس از مدتی گذراندن در آنجا و لذت بردن از زیبایی آن، فرشتهی دیگری به سراغم آمد. این فرشته موهای سفیدی داشت. او مرا به مزرعهای وسیع و پوشیده از علف برد. دستانش را روی شانههایم گذاشت، به چشمانم نگاه کرد و به من گفت که هنوز زمان من فرانرسیده است. او گفت که خدا برای من نقشهای دارد و میخواهد که من برگردم.
وقتی او مرا لمس کرد، اتفاقی افتاد. من فوراً چیزهایی را فهمیدم که نباید میدانستم. به او گفتم: "اگر این خواست خدا باشد."
وقتی بعد از مرگ به هوش آمدم، در گودالی از خون و استفراغ افتاده بودم. روی مبل اتاق نشیمن، نه چندان دور از جایی که کتک خورده بودم، دچار تشنج شده بودم. خیس عرق بودم، انگار کسی تمام خون را از روی من شسته و دیوار حالا تمیز شده بود.
چیزهایی میدانستم. میدانستم که قرار است ازدواج کنم. میدانستم چه تعداد فرزند خواهم داشت. میدانستم در این زندگی چه نوع کاری قرار بود انجام دهم، و همچنین شغلهای دیگری که خواهم داشت.
از زمان وقوع این اتفاق، بارها پیش آمده که دژاوو را تجربه کردهام، زیرا وقتی فرشته مرا لمس کرد، لمحههای کوچکی از آیندهام را دیدم. عجیبترین قسمت ماجرا این است که چقدر بعضی از آن اتفاقات شبیه به هم رخ دادهاند و دختر من چقدر همانند دختری است که در بهشت دیدم.
چیزهایی به من عطا شده بود که من خودم نمیتوانم توضیح دهم، مانند خرد، رؤیاهای آینده، تجربیات هنگام نماز و دعا و حس ارزشمندی فراتر از توضیح.
من باور دارم که همه ی ما مدتها پیش، زمانی که زمین خلق شد، خلق شدیم، اما تا زمانی که به دنیا بیاییم منتظر میمانیم تا این جهان را تجربه کنیم. مدت کوتاهی پس از این تجربه، من یک مسیحی شدم. این اتفاق تنها دو سال بعد رخ داد.
جنسیت: مرد
تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 06/00/1997
عناصر NDE:
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟ بله پدرم مرا کتک میزد و سرم را به گوشه ی دیوار میکوبید. گوشه دیوار تیز بود. یادم میآید که خونم را روی گوشه ی دیوار دیدم و احساس کردم که از جایی که پس از شش تا هشت ضربه به سرم، یک بریدگی ایجاد شده بود، از صورتم جاری میشود. یادم میآید که همه چیز واقعاً تاریک شد...
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟ من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم میتوانم بگویم فراتر از هوشیاری-ای که در زمین دارم، زیرا میتوانستم چیزهایی را ببینم و بشنوم و کارهایی را در بهشت انجام دهم که حتی نمیتوانستم اینجا روی زمین انجام دهم. به یاد دارم که دورتر از آنچه که همیشه میتوانستم اینجا روی زمین ببینم، میشنیدم و میدیدم و رنگها و جزئیات بیشتری را نیز میدیدم.
در چه زمانی از این تجربه در بالاترین سطح هوشیاری خود بودید؟ خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت میگیرد یا کند میشود؟ به نظر میرسید همه چیز به طور همزمان اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد. زمانی که در بهشت گذراندم، ماهها به نظر میرسید، اما مدت زیادی نمرده بودم. زنده تر از حد معمول لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. انگار میتوانستم رنگهای بیشتری ببینم، و برخی از رنگها را میتوانستم احساس کنم. میتوانستم دورتر ببینم و روی افراد بسیار دور تمرکز یا زوم کنم. لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید. در بهشت میتوانستم صدای آواز موجودات را در هر کاخی که بازدید میکردم بشنوم. در مقایسه با این که نمیتوانستم صدای افرادی را که در فاصله ۱۰۰ فوتی بودند بشنوم، این امر به ویژه زمانی که عیسی کتاب مقدس را تلاوت میکرد و من حدود ۳۰۰ فوت دورتر بودم، قابل توجه بود.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری میافتاد آگاه بودید؟ نه نامطمئن فقط به یاد دارم که همه چیز در تاریکی محو شد و سپس ناگهان در بهشت بودم.
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟ من واقعاً آنها را دیدم بسیاری از افراد عهد عتیق و عهد جدید آنجا بودند.
آیا نوری درخشان را دیدید یا احساس کردید که با آن احاطه شدهاید؟ نوری به وضوح با ریشه ی عرفانی یا ماورایی بله وقتی به عرش خدا نگاه کردم، از بقیه ی بهشت روشنتر بود و بهشت بسیار روشن بود.
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری شدهاید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی بهشت.
در طول این تجربه چه عواطفی را تجربه کردی؟ حیرت، آرامش، و احساس دوست داشته شدن کردم. بسیار خوشحال بودم.
آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟ آرامش یا لذت باورنکردنی خوشی باورنکردنی
آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را احساس کردی؟ نه همه چیز را در مورد خودم یا دیگران. وقتی فرشته مرا لمس کرد، آیندهام را دیدم و وقتی از مرگ بیدار شدم، بخشهایی از آن را به یاد آوردم.
آیا صحنههایی از گذشتهات برگشتند؟ نه پیشتر توضیح داده شده است.
آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکنندهای رسیدید؟ نامطمئن مطمئن نیستم. من به یک تصمیم آگاهانه یا قطعی برای بازگشت به زندگی رسیدم. فرشته از من پرسید که آیا میخواهم برگردم و من گفتم: "بگذار اراده ی خدا انجام شود."
پیش از این تجربه، دین شما چه بود؟ نمیدانم وقتی خیلی کوچک بودم (۵ ساله)، والدینم رفتن به کلیسا را متوقف کردند. اما برخی از کلاسها، رویدادها و موعظههای مدرسه ی یکشنبه را تا به امروز به یاد دارم. بله دو سال پس از این تجربه، از من دعوت شد تا به گروه جوانان بروم. شش ماه پس از دعوت، کشیش از اول قرنتیان ۱۳: ۴-۸(Corinthians 13:4-8) توضیح داد که عشق خدا چیست. توضیح دقیقاً همان چیزی بود که در بهشت احساس کردم. اگرچه در آن لحظه این تجربه را به یاد نمیآوردم، اما از این که خدا چقدر مرا دوست داشت و میخواست از صمیم قلب مال او باشم، شگفتزده شدم.
اکنون دین شما چیست؟ مسیحی - سایر مسیحیان مسیحی غیر فرقهای. محتوایی که با باورهایی که در زمان تجربه داشتید هم سازگار بود و هم نبود. خوب، در آن زمان من چیز زیادی در مورد خدا یا بهشت نمیدانستم. از تجربه ی اندکم در مدرسه ی یکشنبه میدانستم که شخصی به نام عیسی وجود داشت. میدانستم که روح القدس را داشتم، همانطور که در پنج سالگی چیزی را تجربه کردم، زمانی که تصمیم گرفتم به کشیش گوش دهم. اما چیز زیادی نمیدانستم. ما سالها به کلیسا نرفتیم.
آیا به دلیل تجربهتان تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟ بله دقیقا بعد از آن نبود زیرا من آن را خیلی درک نمیکردم. اما وقتی کشیش عشق خدا را توضیح داد و من دوباره حضور خدا را احساس کردم، فهمیدم که این دو چیز به هم گره خوردهاند و این زندگی من را تغییر داد. من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، روبرو شدم. دو فرشتهای که با من صحبت کردند در مقایسه با انسانهای عادی متفاوت بودند. توضیح آنها بسیار دشوار است زیرا چیزهای کمی وجود دارد که با آنها در اینجا روی زمین مشابه باشد. اما میتوانم بگویم که سلسله مراتبی وجود داشت. فرشته دوم از فرشته اول آراستهتر بود.
آیا با موجوداتی برخورد یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟ بله عیسی، داوود، متی(Matthew)، توماس و یوحنا(John). فرشته ی مقرب میکائیل ذکر شده اما دیده نشده است.
در طول تجربه ی خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ کسب کردید؟ بله خرد و دانش رویدادهای آینده در زندگی افراد دیگری که مستقیماً با آنها روبرو میشوم. نه
در طول تجربه خود، آیا اطلاعاتی در مورد وجود خدا به دست آوردید؟ بله هم عیسی و هم خدا آنجا بودند.
در طول تجربه ی خود، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟ بله در تمام مدتی که در بهشت بودم، این ارزش، این شایستگی را احساس میکردم، اما هنوز در برابر خدا احساس بیارزشی میکردم. این عشقی بود که احساس میکردم. بله ما مخلوق خدا هستیم، اراده ی او برای ما این است که با او باشیم و او با ما.
در طول تجربهتان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟ بله تمام کودکانی که خیلی زود، پیش از این که بتوانند تصمیم بگیرند از عیسی پیروی کنند، فوت کرده باشند، وارد بهشت می شوند، به ویژه جایی که من برای نخستین بار رفتم. بله عیسی شبیه نقاشیها و تصاویری که هر کلیسایی دارد، نیست. او بسیار زمخت به نظر میرسید؛ صورتش در همه جایش جای زخم داشت، به خصوص در پیشانیاش که تاج خار روی آن قرار داشت. به نظر میرسید که او را خیلی بد کتک زدهاند. موهایش ژولیده بود، انگار کسی چاقویی برداشته و آن را بریده است. در چشمانش آتش بود و وقتی صحبت میکرد، صدایش در تمام اتاقی که من در آن بودم، طنینانداز میشد، وقتی که او کتاب مقدس را تلاوت میکرد. شنل او سفید بود و یک کمربند طلایی داشت که روی آن حروفی نوشته شده بود که من حتی نمیتوانم بفهمم. درست همانطور که کتاب مقدس میگوید کلمهای روی آنها نوشته شده است که هیچ کس دیگری نمیتواند آن را بفهمد.
در طول تجربهتان، آیا اطلاعاتی در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی به دست آوردید؟ نه بله عشقی که در آنجا احساس کردم بسیار بیشتر از چیزی است که تاکنون اینجا تجربه کردهام. این عشق در بدن ما نفوذ میکند و مانند هوایی است که اینجا روی زمین تنفس میکنیم. عشقی که در بهشت احساس کردم بسیار شبیه به آن است، گویی مرا تغذیه میکند و زنده نگه میدارد.
چه تغییرات سبک زیستنی پس از تجربهتان در زندگی شما رخ داد؟ تغییرات بزرگی در زندگی من پس از مسیحی شدن در ۱۲ سالگی، تغییر بزرگی را تجربه کردم. من قبلاً به برادرم حسادت میکردم زیرا او در خانوادهام مورد توجه بود و مانند من کتک نمیخورد و مانند من با او بدرفتاری نمیشد. بنابراین وقتی والدینم از دنیا رفتند، او را کتک میزدم. وقتی مسیحی شدم، حسادت و خشم ناپدید شد، گویی خورشید برای اولین بار در درهای تاریک طلوع کرده بود. وقتی کشیش در شبی که مسیحی شدم درباره ی عشق خدا و عشق عیسی صحبت کرد، همان احساسی را که در ده سالگی در بهشت داشتم، احساس کردم. این حضور خدا بود. این همان حس عشق است. نامطمئن من در این مورد مطمئن نیستم.
پس از NDE:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟ بله چیزها و جزئیاتی در بهشت وجود دارد که نمیتوانم اینجا روی زمین توضیح دهم زیرا هیچ چیزی برای مقایسه با آنها وجود ندارد. من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، به یاد میآورم. خاطرات هنوز بسیار زنده هستند. انگار میتوانم آنها را دوباره زندگی کنم. واقعاً نمیتوانم توضیح دهم یا چیز زیادی در مورد آنچه اتفاق افتاده بگویم زیرا هیچ مشابهی در اینجا بر روی زمین برای مقایسه با آنها وجود ندارد.
آیا بعد از این تجربه، استعدادهای روحی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن نداشته اید؟ بله بله، بیشتر چیزهایی که مربوط به بدن خودم است. میتوانم به آن بگویم که دمای آن را تنظیم کن و به من انرژی بده. همچنین میتوانم به آن بگویم که درد را بیحس کند. پنج مکان در بهشت وجود داشت. من فقط سه مکان را دیده بودم که میتوانم توضیح دهم. در مکان سوم در بهشت یک دختر کوچک بود. آن دختر کوچک اکنون وجود دارد اما فقط هفت ماه دارد. من تعجب میکنم که وقتی بزرگ شود چه شکلی خواهد بود، اما فکر میکنم از قبل میدانم. همچنین احساس میکنم مکانی در بهشت برای همه ی کودکان که میتوانند به آنجا بروند برای من بسیار معنادار است. من با دانستن این که خدا مکانی مخصوص کودکانی که خیلی زود فوت کردهاند دارد، آرامش میگیرم. به نظر من این نشان میدهد که خدا چقدر کودکان را دوست دارد، همانطور که در کتاب مقدس توضیح داده شده است.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟ بله من این شهادت را با دیگران به اشتراک گذاشتهام. اکثر آنها با ناباوری واکنش نشان میدهند، حتی اگر خودشان مسیحی باشند. تعداد کمی هستند که ایمان دارند، بیشتر کشیشها. من با چند نفر صحبت کردم که آنها نیز تجربه ی نزدیک به مرگ داشتند و عیسی را نیز دیده بودند. دو نفر از آن افراد، عیسی را دقیقاً مانند من توصیف کردند: کتک خورده، پوشیده از زخم، با موهای تراشیده و صورت خشن. اما در او زیبایی-ای وجود دارد، اگرچه چشمانش آتشین بود. همچنین عشق بر لبانش و آرامش در چهرهاش موج میزد. نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت تجربه ی خود داشتید؟ این تجربه قطعاً واقعی بود. مدتی طول کشید تا بتوانم تجربهام را به خاطر بیاورم، زیرا کمی پس از بیدار شدن از تشنج، به دلیل ضربه ی مغزی، شش ماه فراموشی را تجربه کردم. اما پس از آن، توانستم همه چیز را از گذشتهام پیش از تجربه ی آسیبزا تا ضرب و شتم و تجربه در بهشت به یاد بیاورم، که در ابتدا فکر میکردم یک رویا است، اگرچه آنقدر زنده بود که حتی نمیتوانستم توضیح بدهم که یک رویا است. تجربه قطعاً واقعی بود. وضوح خاطره از واضحترین خاطرات کودکی-ای که دارم، واضحتر است. من فرشته را پس از تجربهام در زندگی واقعی دیدهام. به طور خاص یک بار او را دیدم که در ۱۷ سالگی در طاق جلوی اتاق پدر و مادرم ایستاده بود. پدرم سعی داشت دستم را بشکند چون سگ خانواده در توری را شکست. من تازه از سر کار به خانه برگشته بودم و تنها کاری که از دستم بر میآمد گریه کردن بود چون فرشته را آنجا ایستاده دیدم. فرشته به من گفت گریه کنم، سپس فرشته به دنبال پدرم وارد اتاق شد و پدر در را بست. پدرم ۳ روز در اتاق ماند. او قادر به حرکت نبود. مادرم به او کمک کرد تا روی صندلی راحتیاش بنشیند و او ۲ روز دیگر آنجا نشست.
آیا تا به حال در زندگیتان هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازسازی کرده است؟ بله کسانی بودند که وقتی فرشته مرا لمس کرد، در آیندهام دیدم، کسانی که نامشان را میدانستم، هرچند هرگز آنها را ندیده بودم. یادم میآید که آنها را در کلیسای قدیمیام ملاقات کردم: یک مادر و فرزندش. وقتی آنها را ملاقات کردم، از قبل نام آنها را میدانستم و آنها تعجب میکردند که من از کجا می دانستم. همچنین، دیدن فرشته، و همچنین فرشتگان دیگر اینجا بر روی زمین، مانند زنده کردن تجربه ی گذشتهام است. بله بله.