باربارا اس. تجربه تحول معنوی (STE) |
شرح تجربه:
سالها پیش در شهر نیویورک زندگی و کار میکردم. چند بار در هفته به یک درمانگر مراجعه میکردم تا به بسیاری از مسائل مربوط به بزرگ شدن در یک خانه ی الکلی رسیدگی کند. در طول یک جلسه، حدود ده سال پس از شروع درمان، درد عاطفی باقی مانده و مدفون شده از دوران کودکیام ناگهان شروع به بیرون آمدن کرد. نمیدانم چه چیزی باعث آن شد، اما احساسی شبیه استفراغ درد داشتم. این تا پایان جلسه ادامه داشت، در طول سفرم با مترو به خانه ادامه داشت و وقتی به خانه رسیدم هنوز بود. در مقطعی فکر کردم که به سادگی نمیتوانم از این مصیبت جان سالم به در ببرم. خیلی دردناک بود. به محض این که این فکر را کردم، باورنکردنیترین احساس عشق کاملاً مرا در بر گرفت، احساسی که هرگز پیش یا بعد از آن تجربه نکرده بودم. نفسانیتم از بین رفته بود.
منیتم از بین رفته بود. هیچ چیز نداشتم. به هیچ چیز نیاز نداشتم، حتی به کلمات. کاملاً احساس آزادی میکردم. متوجه شدم که این واقعیت است و دنیایی که در آن زندگی میکردم واقعیت ندارد. به من گفته شد که همه چیز عشق است. به کلمات نیازی نداشتم. افکار کافی بودند. میتوانستم بدون این که در بدنم باشم، در آپارتمانم که نورانی شده بود، حرکت کنم. در مقطعی صدایی شنیدم که به من گفت: "این چیزی است که تو خلق کردهای"، بدون هیچ قضاوتی. تنها چیزی که میتوانستم فکر کنم این بود: "اگر میتوانستم چیزی در این دنیا خلق کنم - زیبایی، باغ، گل - چرا باید این را خلق میکردم؟" من در یک آپارتمان بازسازی نشده در بروکلین زندگی میکردم. اصلاً برایم منطقی نبود. سپس، انگار کسی آنجا ایستاده بود و تکههای کاغذی با طرح کلی زندگی زمینیام را به من میداد، شنیدم: «این اسم توست، این آپارتمان توست، این شغل توست، این ماشین توست» و همینطور ادامه داشت. تنها چیزی که میتوانستم فکر کنم این بود: «نه، نه، نه، من هیچکدام از اینها را نمیخواهم!» اما من نمرده بودم و میدانستم که نمیتوانم در آن حالت باورنکردنی و دگرگونشدهی عشق مطلق بمانم. وقتی کاملاً به این حالت برگشتم، افسرده شدم. اما در نهایت آن را پذیرفتم، چون چه چارهای داشتم؟ به من هدیهای داده شده بود. فعلاً همین کافی بود. همین که میدانم آنجاست، مایهی آرامش است. چیزی است که باید مشتاقانه منتظرش باشم، اما نباید عجله کنم. باید تا جایی که میتوانم عشق را اینجا پیدا و ابراز کنم. این چیزی است که از من خواسته شده است. و باید چیزی زیبا خلق کنم چون میتوانم.
اطلاعات پیشزمینه
جنسیت: زن
تاریخ وقوع تجربه ی نزدیک به مرگ: ۱/۱/۱۹۹۷
عناصر تجربه ی نزدیک به مرگ
در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟
نامطمئن، بیماری، تروما یا شرایط دیگری که تهدیدکننده ی زندگی محسوب نمیشوند.
محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی میکنید؟ کاملاً خوشایند
آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟
من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم.
بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟
خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، هیچ مقایسهای وجود نداشت. من در قلمرو متفاوتی از وجود بودم. میتوانستم خارج از بدنم حرکت کنم. میتوانستم از طریق تلهپاتی بشنوم. من این را به عنوان واقعیت پذیرفتم، نه آنچه که زندگی کرده بودم.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری خود بودید؟
بی درنگ، زمانی که فکر میکردم نمیتوانم از دردی که احساس میکردم جان سالم به در ببرم.
آیا افکارتان سرعت گرفته بودند؟
نه
آیا به نظر میرسید زمان سرعت گرفته یا کند شده است؟
به نظر میرسید همه چیز به یکباره اتفاق میافتد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنای خود را از دست داد، زمان در طول تجربه وجود نداشت. این موضوع بیربط بود.
آیا حواس شما زنده تر از حد معمول بود؟
فوقالعاده زنده تر
لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
پیش از آن، همه چیز عادی به نظر میرسید زیرا چیزی بود که به آن عادت داشتم. اما ناگهان آپارتمانم روشنتر و درخشانتر شد. از دیوارها و سقف شگفتزده شدم. سپس ناگهان در آشپزخانه بودم، اما بدنم حرکت نکرده بود، اگرچه آن را نمیدیدم. من اصلاً از آن آگاه نبودم.
لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید.
پیش از این تجربه، صداهایی را به طور مبهم از بیرون میشنیدم. من فقط در طول تجربه از طریق تلهپاتی میشنیدم و متوجه هیچ صدای دیگری نشدم.
آیا به نظر میرسید از اتفاقاتی که در جای دیگری در حال رخ دادن است، آگاه هستید؟
نه
آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟
نه
آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات مرده (یا زنده)ای برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نور درخشانی را دیدید یا احساس کردید که در محاصره ی آن هستید؟
نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی
آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟
نه
آیا به نظر میرسید وارد دنیای غیرزمینی دیگری شدهاید؟
نه
آیا به نظر میرسید وارد دنیای دیگری، غیرزمینی، شدهاید؟
نه
در طول این تجربه چه عواطفی را داشتید؟
احساس میکردم که بخشی از عشق مطلق هستم. این تمام چیزی بود که در واقعیت وجود داشت. آنقدر فراتر از هر چیزی بود که تا به حال تجربه کرده بودم که هرگز نمیتوانستم آن را توصیف کنم.
آیا یک احساس آرامش یا لذت داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا یک احساس خوشی داشتید؟
خوشی باورنکردنی
آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.
آیا ناگهان به نظر میرسید که همه چیز را درک کردهاید؟
نه
آیا صحنههایی از گذشتهتان به شما بازگشت؟
آیا صحنههایی از آینده برای شما آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
نه
خدا، معنویت و دین
پیش از این تجربه چه دینی داشتید؟
غیر وابسته - اگنوستیک
آیا اعمال مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، اکنون به دنبال راهنمایی معنوی بیشتری هستم. این موضوع مربوط به زمان اخیر است، نه در زمان تجربه. دلیلش این است که من به این باور رسیدهام که این یک تجربه ی معنوی بوده و نه یک واکنش شیمیایی فیزیکی. من در زمان تجربه، الکل یا مواد مخدر مصرف نکردهام و هنوز هم مصرف نمیکنم.
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی - پروتستان، من معنوی هستم، اما به کلیسا وابسته نیستم.
آیا تجربه ی شما شامل ویژگیهایی سازگار با باورهای زمینی بود؟
محتوایی که اصلاً با باورهایی که در زمان تجربه داشتید، سازگار نبود. من درد عاطفی عظیمی داشتم که نمیتوانستم آن را متوقف یا کنترل کنم. فکر میکردم که مرا خواهد کشت. من پیش از این که ناگهان به من برسد، هیچ اطلاعی از این قلمرو دیگر یا حالت تغییر یافته نداشتم. من به دنبال آن نبودم. من اصلاً نمیدانستم که وجود دارد و اگر قبل از این که واقعاً آن را تجربه کنم، به من میگفتید، آن را باور نمیکردم.
آیا به دلیل تجربهتان، تغییری در ارزشها و باورهایتان ایجاد شد؟
بله، من بیشتر شروع به زیر سوال بردن معنویت کردم. من هدیهای را که به من داده شده بود، به عنوان هدیهای از جانب خدا پذیرفتم. آرزو میکردم که میتوانستم برای همیشه در این تجربه بمانم.
آیا به نظر میرسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شدید، یا صدایی ناشناخته شنیدید؟
صدایی شنیدم که نمیتوانستم آن را تشخیص دهم، من در آشپزخانه بودم و صدایی گفت: "این چیزی است که شما خلق کردهاید." هیچ قضاوتی وجود نداشت.
آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شدهاند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟
بله، فقط به این دلیل که وحدت را احساس کردم. هیچ کس مجبور نبود به من بگوید. من در آن بودم؛ من بخشی از آن بودم.
در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین
آیا در طول تجربه ی خود، دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدف خود به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد معنای زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه ی خود، اطلاعاتی در مورد زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، هستی متفاوت بود. واقعیت متفاوت بود. زندگی زمینی فقط یک ساختار بود، نه واقعیت. بنابراین، زندگی در قلمرو دیگری ادامه می یافت.
آیا در مورد چگونه گذراندن زندگیهایمان اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا در مورد دشواری ها، چالشها و سختیهای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟
نه
در طول تجربهتان، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟
بله، همه چیز عشق بود. چیز دیگری نبود.
بعد از تجربهتان چه تغییراتی در زندگیتان رخ داد؟
مدت زیادی طول کشید تا باور کنم تجربهام چه بوده است. مطمئن نبودم که آیا این یک واکنش شیمیایی است که بدن برای محافظت از بقای من ایجاد کرده است یا خیر. تنها از زمانی که به دنبال تغییر معنوی بودهام، از طریق کتابها و ویدیوهای مربوط به NDE از آنچه تجربهام بوده است، آگاه شدم. این یک تجربه ی نزدیک به مرگ فیزیکی نبود، بلکه یک تجربه عاطفی بود.
آیا روابط شما به طور خاص در نتیجه ی تجربهتان تغییر کرده است؟
بله، بیشتر، من روی قضاوت نکردن و گوش دادن به دیگران بدون ارائه ی توصیه در مورد زندگی و تجربیات آنها کار میکنم. به عبارت دیگر، کنترل را برداشته و رها میکنم.
پس از تجربه ی نزدیک به مرگ:
آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟
بله، بیان احساس عشق و بخشی از یک واقعیت متفاوت بودن غیرممکن است. این احساس فراتر از هر چیزی بود که تا به حال احساس کرده بودم.
در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، این تجربه را چقدر دقیق آن را به یاد میآورید؟
من این تجربه را دقیقتر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده اند، به یاد میآورم، من آن تجربه را کاملاً به یاد دارم. به طور مبهم دردی را که در مطب درمانگر شروع به بروز کرد، به یاد میآورم، اما به یاد نمیآورم چه چیزی باعث آن شد. سفر با مترو به خانه را به یاد نمیآورم، اما به یاد دارم که در اتاق نشیمن خود با درد وحشتناکی که متوقف نمیشد، روی زانوهایم بودم.
آیا پس از این تجربه، هدایای روانی، غیرمعمول یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از تجربه نداشته اید؟
بله، احساس میکنم که گویی توسط یک حضور الهی در موقعیتهای خاصی قرار گرفتهام. به عنوان مثال، قرار گرفتن در مکان مناسب برای نجات کالسکه ی یک بچه فراری که روزی از تپهای در پارک پایین میآمد. من احساس میکردم که انگار فرشتهای مثل یک جفت دست در آن زمان و مکان خاص به من کمک کرده است. از راهنمایی که کلوئی صدایش میکنم، راهنمایی میخواهم. معمولاً جواب میگیرم؛ اگرچه ممکن است همیشه فوراً جواب ندهد، اما خیلی زود، حتی برای مشکلات کوچکی که دارم. سعی میکنم به آنچه حس میکنم گوش دهم، این راهنما که از ناخودآگاه جمعی همیشه در دسترس استفاده میکند.
آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟
احساس عشق و این که تمام چیزی است که واقعاً وجود دارد. دوست دارم تا حد امکان آن احساس را به خاطر بسپارم. همچنین روی قضاوت نکردن دیگران کار میکنم، زیرا به خاطر زندگیای که در آن لحظه خلق کرده بودم، اصلاً قضاوت نشدم.
آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا پیش از تجربه ی خود از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟
نه
کمی پس از وقوع آن (چند روز تا چند هفته) در مورد واقعیت تجربه ی خود چه باوری داشتید؟
این تجربه قطعاً واقعی بود، میدانستم که واقعی است. فقط آرزو میکردم که میتوانستم در آن بمانم. اما من نمرده بودم و نمیتوانستم بمانم.
نظر شما در مورد واقعیت تجربهتان در حال حاضر چیست؟
تجربه قطعاً واقعی بود، تجربه مطلق بود. واقعیت بود. اما من اکنون اینجا هستم و در حالی که مشتاقانه منتظر عبور به قلمرو دیگری هستم، باید روی خودم در جایی که هستم کار کنم. من تلاش میکنم معنویتر، بدون قضاوت و دوستداشتنیتر شوم. این یک مبارزه است.
در هیچ زمانی از زندگیتان، آیا هیچ چیزی تا به حال هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟
نه
آیا چیز دیگری هست که بخواهید در مورد تجربهتان بیفزایید؟
فقط کاش میتوانستم در آن قلمرو بمانم.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه ی شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟
بله، این سوالات در واقع به من کمک کردند تا در مورد تجربهام دقیقتر و متفکرانهتر باشم، بنابراین از شما متشکرم.