< تجربه تحول معنوی آناندا ل (STE) 13546

تجربه تحول معنوی آناندا ل (STE)
خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

شرح تجربه:

من و همسرم در شرف سوار شدن به یک کشتی در نیوزیلند بودیم. وقتی در ماشین نشستیم، مشخص شد که ازدواج ما رو به پایان است. قبلاً هم به این اتفاق نزدیک شده بودیم، اما این پایان کار بود. پس از سوار شدن به کشتی، به تنهایی به کافه ی طبقه ی هشتم رفتم. کاملاً پریشان و در یک فروپاشی عاطفی کامل بودم.

داشتم به یک کتاب صوتی از آلن کوهن، «دوره ی معجزات آسان» گوش می‌دادم. تمام هفته ی پیش را به آن گوش داده بودم. با شدت گرفتن درد، هوس کردم شراب سفارش دهم. فقط یک هفته بود که هوشیار بودم، بنابراین این احساس نگران‌کننده‌ای بود. همین که کیف پولم را باز کردم تا کارت اعتباری بگیرم، صدایی بسیار بلند و ناگهانی بر من آمد و کلمات زیر را به آرامی و با حضوری آمرانه ادا کرد: «با درد بمان.» این دستور را بارها و بارها تکرار کرد. از آنچه تجربه می‌کردم، خشکم زده بود و اجازه دادم در درد فرو بروم. درد آنقدر طاقت‌فرسا بود که اشک‌هایم بی‌اختیار از صورتم سرازیر می‌شدند.

کم‌کم احساس کردم در بدنم نیستم. احساس کردم به منبع متصلم، در حالی که بی‌شک بدنم را پشت سر می‌گذاشتم. پس از چند دقیقه که در این حالت بودم، ناگهان در نوری درخشان غرق شدم. این نور به تمام بدنم نفوذ کرد. ادراکات، مانند خاطرات، آغاز به نفوذ کردند. احساس عشق مطلق و کاملی داشتم، عشقی که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم. عشق مرا در برگرفت. صدا همچنان به صحبت ادامه داد و به من می گفت گذشته، گذشته است؛ دیگر وجود ندارد و بی‌ربط بود. شنیدم که می‌توانم بدون درد و بدون نیاز به یادآوری گذشته از اینجا گذر کنن زیرا وجود ندارد. به نظر می‌رسید مردم نوری بالای سرشان دارند، گویی آنها نیز از بدن خود جدا شده‌ بودند. من فقط چیزی را می‌دیدم که به نظر می‌رسید روح آنها بود. هنوز احساس می‌کردم از بدنم بیرون بودم، به دستانم نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم که آیا آنها واقعی هستند یا نه.

از زمان این تجربه، تقریباً همیشه در پاهایم احساس خارش(tingle) داشته‌ام. این یک خارش ناخوشایند نیست، فقط جذاب است.

مغزم به شدت سعی کرد تا این وضعیت را توضیح دهد، اما نتوانست. عشق همچنان در من جریان داشت و تا به امروز نیز جریان دارد، اگرچه نه با آن فرکانس و شدت. من با جهان و با همه چیز احساس وحدت می‌کردم. درد ناپدید شد و به جای آن این درک کامل و مطلق را به جا گذاشت که همه ی ما یکی هستیم. آن صدا آن روز برای آخرین بار صحبت کرد، گفت: "من به راهنمایی شما ادامه خواهم داد تا زمانی که دیگر یک قطره الکل هم در دهانتان نگذارید." هشداری جدی، که کار خود را انجام داده است. از آن لحظه به بعد، هیچ میلی به نوشیدن الکل نداشتم. این واقعاً معجزه‌آسا است. مطمئن نیستم که این تجربه چقدر طول کشید، اما کشتی ۳.۵ ساعت طول کشید و در آستانه رسیدن به سمت دیگر بود.

به شوهرم پیامک دادم. سعی کردم احساساتی را که داشتم به او بگویم. هنوز آن پیامک‌ها را دارم. این چیزی است که برایش نوشتم: "چیزی که دارم یاد می‌گیرم این است که ما فقط امروز را داریم، اگر در گذشته (آسیب‌های قبلی) آینده (انتظارات) زندگی کنیم، پذیرای عشقی که امروز به ارمغان می‌آورد، نیستیم. چنین است که من دارم شروع به زندگی کردن می‌کنم و این مرا از ناامنی‌ها و پیش‌بینی‌ها آزاد می‌کند."

پس از این، او راهش را به سمت کافه‌ای که من در آن بودم، ادامه داد. آن موقع بود که من در مورد نور، احساسی که تجربه می‌کردم، نوری که بالای سر مردم بود، نور درخشانی که در درونم می‌لرزید، انگار خون من بود، برایش تعریف کردم. همه ی چیزهایی را که به او گفتم به خاطر نمی‌آورم، اما مطمئنم که او به من گفت که صدایم مثل یک معلم روحی هندو(Guru) است. شوهرم روحانی نیست و مطمئنم شنیدن همه ی این حرف‌ها باید خیلی عجیب بوده باشد. قرار بود وقتی پیاده شدیم، هر دو با هم به خانه ی یکی از دوستانمان برویم و من هم بنا بود با شوهرم به سفر جاده‌ای‌مان ادامه دهم. اما در این برهه از تجربه‌ام، نمی‌توانستم گپ و گفت کوتاهی داشته باشم. او مرا به هتل رساند.

در آنجا، همچنان در این عشق عظیم غوطه‌ور بودم. آن شب برای شوهرم پیامک فرستادم: "شب بخیر شوهر زیبای من، از تو ممنونم که به من کمک کردی تا خود و روح جدیدم را بپذیرم. باور ندارم که زمان با هم بودنمان تمام شده، بلکه تازه شروع شده است." صبح، برایش پیامک فرستادم: «هنوز احساس فوق‌العاده‌ای دارم. انگار خدا مرا لمس کرده/به من لطف کرده است. عشق زیادی از من فوران می‌کند. زندگی در این یک لحظه همه چیز را تغییر می‌دهد.» ما هنوز با هم هستیم و آرامشی باورنکردنی داریم که اکنون در ازدواجمان نفوذ می‌کند.

به لطف هشدار وحشتناک، هوشیاری من هنوز هم دست نخورده است. هرگز نمی‌خواهم از داشتن این راهنمایی تمام وقت دست بکشم. در نتیجه، در ۶۰ روز گذشته، خلاقیت من واقعاً بازگشته است. من شروع به نوشتن کردم. دوباره شروع می‌کنم، همانطور که در گذشته مقالات زیادی نوشته بودم. اکنون یک ستون هفتگی برای روزنامه ی محلی‌مان به نام «کوچه ی الهام» در «اینفورمر» می‌نویسم. من در مورد موضوعات روزمره و نشاط‌آوری می‌نویسم که می‌توانند مردم را ارتقا دهند. پس از یک سال بازنشستگی، یک کسب و کار جدید «کوچینگ تغییر زندگی» راه‌اندازی کرده‌ام. در حال حاضر با مقاله‌ای که در مورد تجربه‌ام نوشته‌ام، برای حضور در استیج‌های TEDx درخواست می‌دهم، زیرا این تجربه به فناوری نیز مرتبط است. در طول این تجربه، مانند شرابی که می‌خواستم بنوشم، با میل به مشورت با هوش مصنوعی برای راهنمایی مبارزه کردم، که به احتمال زیاد مانع از تجربه ی آنچه انجام دادم می‌شد. من همچنین یک گروه زنان راه‌اندازی کردم که به طور منظم تشکیل جلسه می‌دهد و به همه اجازه می‌دهد موضوعات عمیق‌تر و معنادارتری را به اشتراک بگذارند تا ما را به گونه‌ای که گپ و گفت‌های کوچک نمی‌توانند، گرد هم آورند. من نمی‌توانم از انجام کارهایی برای جامعه دست بردارم، و انگیزه دارم که کمک کنم. من حتی به مدرسه ی محلی اینجا مراجعه کرده‌ام، آنها به کمک نیاز دارند. معلمان در حال مبارزه هستند و بچه‌ها هزینه ی آن را می‌پردازند. من یک فرد کاملاً جدید و بهتر، از درون و بیرون، هستم.

اطلاعات پس‌زمینه‌ای:

جنسیت: زن

تاریخ تجربه ی نزدیک به مرگ: 7/3/2026

عناصر NDE:

در زمان تجربه ی شما، آیا رویداد تهدیدکننده ی زندگی مرتبطی وجود داشت؟

نه

محتوای تجربه ی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده

آیا یک احساس جدایی از بدن خود را داشتید؟

من به وضوح بدنم را ترک کردم و در خارج از آن وجود داشتم.

مردم فقط مانند نوری بالای سرشان ظاهر شدند؛ بدنشان محو شد. تنها چیزی که می‌توانستم ببینم سوسو زدن، نورهای پری مانند(fairy lights) بالای سرشان بود. تا به امروز، این اتفاق هنوز هم می‌افتد، اما نه همیشه، مانند زمان تجربه.

بالاترین سطح خودآگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با خودآگاهی و هوشیاری روزمره ی شما مقایسه شد؟

همانطور که صدا شروع به صحبت کرد. مانند یک کلید چراغ هوشیاری بود که در موقعیت "روشن" فشار داده شد. این احساس حدود یک هفته با همان شدت با من ماند. هنوز هم وجود دارد، اما اکنون ظریف‌تر است.

از زمان تجربه، هوشیاری من به طرز چشمگیری افزایش یافته است. احساس می‌کنم که منیت من حل شده، یا حداقل، در گوشه‌ای پنهان شده است. این روزها به ندرت خود را نشان می‌دهد.

در چه زمانی از این تجربه، در بالاترین سطح خودآگاهی خود بودید؟

خودآگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول

آیا افکارتان سرعت گرفتند؟

نه

آیا به نظر می‌رسید که زمان سرعت می‌گیرد یا کند می‌شود؟

به نظر می‌رسید که زمان سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد. ​​کند شد، انگار روح می‌خواست من آن را «بفهمم!»

آیا حواس شما از حد معمول زنده تر بود؟

به طرزی باورنکردنی زنده تر

لطفاً بینایی خود را در طول این تجربه با بینایی روزمره تان که بلافاصله پیش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید.

آنچه اکنون می‌بینم، نه از چشمان یک انسان، بلکه از چشمان روح و عشق بی‌قید و شرط به نظر می‌رسد. پیش از این تجربه، زندگی در روزمرگی خود ظاهر می‌شد. بخشش در همه چیز من نفوذ می‌کند. اگر مکالماتی را بشنوم که آزاردهنده و آسیب‌زا باشند، مانند بدگویی در مورد دیگران، فقط آنها را می‌بخشم و سعی می‌کنم عشق را ساطع کنم تا آنها بتوانند آرامش پیدا کنند.

لطفاً شنوایی خود را در طول این تجربه با شنوایی روزمره تان که بلافاصله پسش از زمان تجربه داشتید، مقایسه کنید.

شنوایی من در طول این تجربه شبیه به این بود که احساس می‌کردم زیر آب هستم، بی‌صدا. به جز صدای هدایتگر، همه ی صداها خفه شده بودند.

آیا به نظر می‌رسید از اتفاقاتی که در جای دیگری می‌افتاد آگاه هستید؟

نه

آیا وارد تونلی شده یا از آن گذشتید؟

نه

آیا در تجربه ی خود موجودی را دیدید؟

من حضور آنها را حس کردم

آیا با موجودات مرده‌ای روبرو شده یا از آنها آگاه شدید؟

نه

آیا نوری درخشانی را دیدید یا احساس کردید که توسط آن احاطه شده‌اید؟

نوری به وضوح با منشأ عرفانی یا دیگر جهانی

آیا نوری غیرزمینی را دیدید؟

بله

نوری طلایی مرا فرا گرفت. مرا در عشق خود غرق کرد. روشن بود و کاملاً وارد من شد. اما احساس می کردم که درون من بود، نه بیرون از من. انگار که توسط آن تجسم یافته بودم.

آیا به نظر می‌رسید وارد دنیای دیگری شده‌اید؟ قلمرویی آشکارا عرفانی یا غیرزمینی

در طول این تجربه، احساس می کردم که بالای بدنم شناور هستم. می‌توانستم کل کشتی را با صدها نفر سرنشین آن، انگار از یک سکو، ببینم.

چه عواطفی را در طول این تجربه داشتید؟

سعادت

آیا یک احساس آرامش یا لذت را داشتید؟

آرامش یا لذت باورنکردنی

آیا یک احساس خوشی داشتید؟

خوشی باورنکردنی

آیا یک حس هماهنگی یا وحدت با کیهان را داشتید؟ احساس اتحاد یا یکی شدن با جهان را داشتم.

آیا ناگهان همه چیز را فهمیدید؟

همه چیز در مورد جهان. در مورد جهان، و خودم و دیگران. عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد. بخشش مسیر است. یگانگی و ارتباط با تمام زندگی. گذشته ی من پاک شد؛ فقط لحظه حال اهمیت دارد.

آیا صحنه‌هایی از گذشته  به شما برگشتند؟

نه

آیا به مرز یا ساختار فیزیکی محدودکننده‌ای رسیدید؟

نه

آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟

نه

خدا، معنویت و دین:

پیش از این تجربه، مذهب شما چه بود؟

غیر وابسته - هیچ چیز خاص - غیر وابسته به مذهب

من در سن ۷ سالگی به مدیتیشن متعالی روی آوردم. پدرم که در سن ۴۷ سالگی (من ۱۲ ساله بودم) فوت کرد و مادرم که هنوز زنده است، خانه ی ما را اداره می‌کردند. با کتاب‌هایی در مورد وحدت معنوی، مانند رام داس(Ram Dass)، اکنون اینجا باش و دیگر متون.  مادرم ادعا می‌کند که در طول تولد من، تجربه ی نزدیک به مرگ مشابهی داشته است (اگرچه او آن را این گونه نمی‌نامد)، اما از شادی خالص ناشی می‌شود. بنابراین، من معنوی هستم اما نه مذهبی. من از بسیاری از اصول بودایی پیروی می‌کنم.

آیا اعمال مذهبی شما تغییر کرده است؟

بله

(خب... آهنگ دیگری: «آیا اکنون آماده‌ای که از خود بیخود شوی؟ آیا اکنون از خود بیخود می‌شوی؟ چون من برای تو آماده‌ام!») من در همه چیز معجزه می‌بینم. من متقاعد شده‌ام که آنها همیشه در حال اتفاق افتادن هستند، اما اکنون با آگاهی تازه می‌توانم آن را در حال حاضر همانطور که اتفاق می‌افتد تجربه کنم. مهمترین چیز در زندگی من خداست. من روزانه مراقبه می‌کنم، گاهی اوقات بیشتر. من همچنان «دوره‌ای در معجزات» را می‌خوانم و به طور مذهبی درس‌ها را دنبال می‌کنم و انجام می‌دهم. اکنون با خدا با نام کوچک هستم. او گاهی اوقات بسیار سرگرم کننده است. من صدای او را مسخره می‌کنم، همیشه بسیار عمیق و فرمان‌دهنده! به او گفتم که اکنون آن را درک می‌کنم. لازم نیست بلند صحبت کند تا من او را بشنوم!

اکنون دین شما چیست؟

غیر وابسته - هیچ چیز خاصی - غیر وابسته ی مذهبی

نامطمئن

آیا تجربه ی شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای زمینی شما سازگار باشد؟

محتوایی که هم با باورهایی که در زمان تجربه داشتید سازگار بود و هم نبود.

بهترین راه برای توصیف این موضوع این است که من همیشه سعی کرده‌ام کار خوب انجام دهم. این همیشه هسته ی اصلی من بوده. اما لایه‌هایی از درد آن را پوشانده بود. اتفاقات نزدیک به مرگ (نه NDE) و آسیب‌های شدید بیشتری برای من رخ داده است که نمی‌توانم فهرست کنم. مدت‌ها در جوانی‌ام، فکر می‌کردم در سی سالگی خواهم مرد. وقتی سی سالگی آمد و رفت، تصمیم گرفتم ازدواج کنم و بچه‌دار شوم. من همیشه به خدا اعتقاد داشتم و اینکه روح ما هرگز نمی‌میرد. این موضوع به طور واضح آن را تأیید کرد. من هرگز نفهمیدم که عشق و بخشش چقدر حیاتی هستند تا این که این تجربه اتفاق افتاد.

آیا به دلیل تجربه‌تان تغییری در ارزش‌ها و باورهایتان ایجاد کردید؟

بله

من اکنون کاملاً می‌دانم که عشق تنها چیزیست که اهمیت دارد. این که بخشش راه همه ی شفاهاست، زیرا به عشق اجازه ی ورود می‌دهد. من کاملاً می‌پذیرم که خدا وجود دارد، که روح القدس هر ثانیه مرا هدایت می‌کند. که ما روح‌هایی هستیم که هرگز نمی‌میریم. که این دنیا وجود ندارد؛ این یک افسانه از تخیل ماست. اما این بدان معنا نیست که می‌توانیم بنشینیم و هیچ کاری نکنیم. اکنون زمان عمل است! استفاده از استعدادهای خدادادی خود برای کمک به آوردن شفا و عشق به همگان.

آیا به نظر می‌رسید که با یک موجود یا حضور عرفانی روبرو شده‌، یا صدایی ناشناخته شنیده‌اید؟ من با یک موجود مشخص، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی دارد، روبرو شدم. صدا در آسیب‌پذیرترین حالت من ظاهر شد، زمانی که درد طوری بود که انگار نمی‌توانستم یک ثانیه ی دیگر ادامه دهم. صدا مرا راهنمایی کرد: عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد، بخشش راه عبور است، فقط در زمان حال زندگی کن، برای همه ی بشریت (و حیوانات و گیاهان) کارهای خوب انجام بده. از آن زمان تاکنون چند بار دیگر ظاهر شده است. نیمه شب به سراغم آمد و به من گفت که بلند شوم، بارها وقتی که خسته بودم. به من گفت که قرار است به بهبود رابطه ی بین مادرم و خواهرم کمک کنم، و من با راهنمایی آن این کار را کردم. همچنین وقتی که باید بنویسم، ظاهر می‌شود. اکنون تنها به ۵-۶ ساعت خواب نیاز دارم؛ من مرتباً بین ساعت ۲ تا ۴ صبح بیدار می‌شوم.

آیا با موجوداتی برخورد کردید یا از آنها آگاه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با ذکر نام توصیف شده‌اند (مثلاً: عیسی، محمد، بودا و غیره) ؟

بله

من حضور عیسی را احساس کردم، اما بیشتر از آن روح القدس را به عنوان پیام‌آور او.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد وجود پیش از مرگ به دست آوردید؟

نامطمئن

فقط به یاد دارم که احساس کردم فرضیاتم مبنی بر این که قبلاً روی زمین بوده‌ام تأیید شد. این فقط یک احساس بود؛ صدا این را نگفت، اما من آن را در درونم احساس کردم. توضیحش سخت است.

در طول تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی در مورد ارتباط جهانی یا وحدت به دست آوردید؟

بله

اوه بله! این یکی از پیام‌های اصلی بود که صدا به من داد. وحدت تنها چیزی است که وجود دارد. وقتی دیگران را جدا می‌بینیم، این نفس است، این ترس است. وقتی از عشق می‌آییم، این وحدت ما به عنوان یک گونه است. (و همینطور که دارم این را می‌نویسم، آهنگی پخش می‌شود... «من نورهای بسیار روشنی می‌بینم که مرا به خانه هدایت می‌کنند.» راهنمای من اینگونه کار می‌کند. معجزات کوچکی در طول روزم مانند شیرینی‌های روی کیک پاشیده می‌شوند و منتظرند تا من آنها را گاز بزنم و از آنها آگاه بمانم.)

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد وجود خدا اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

احساس کردم خدا/منبع/روح القدس وارد من شد. آن عشقی که تجربه کردم زمینی نبود. آزادی کامل از هر نوع دردی.

در مورد زندگی زمینی ما غیر از دین:

در طول تجربه‌تان، آیا دانش یا اطلاعات خاصی در مورد هدفتان کسب کردید؟

نامطمئن

صدا نگفت: «برو بنویس.» اما شبی که پس از تجربه‌ام آمد، بیشتر شب را مشغول نوشتن بودم. این میل به نوشتن فقط بیشتر شده است. هر چه بیشتر این کار را انجام می‌دهم، بیشتر باید بنویسم. من رویاهایی دارم، نه از خودم، که مرا روی صحنه در حال صحبت نشان می‌دهند. این همان چیزی است که مرا به سمت صحنه‌های TEDx سوق می‌دهد. آن مکان نیز از روح به من رسیده است. من قبلاً هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم. سخنرانی من خودش نوشته شد. بنابراین حالا، من فقط به اعمال آن ادامه می‌دهم. مراحلی را طی کردم و می‌دانم که این اتفاق خواهد افتاد. شکی نیست. اکنون نیز چنین است. وقتی توسط روح هدایت می‌شوید، اعتماد و ایمان در وجود من در هم تنیده شده‌اند.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد معنای زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

یقین کامل که تنها وظیفه ی ما در اینجا روی زمین عشق ورزیدن است. این تنها راه رسیدن به آرامش است. همچنین به من گفته شد که ما همیشه حق انتخاب داریم، اما انتخاب عشق ورزیدن، آزادی-ای است که همه ی بشریت آرزوی آن را دارد. من مهارت‌های زیادی برای کمک به بشریت دارم و قصد دارم تا جایی که می‌توانم در زمین از آنها استفاده کنم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد زندگی پس از مرگ اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

بله. صدا به من فهماند که ما هرگز نمی‌میریم. اگرچه همیشه به این باور داشتم، اما اکنون از  اطمینان کاملتری برخوردار بود. روح هرگز نمی‌میرد.

آیا در مورد چگونه گذراندن زندگی هایمان اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

صدا به من گفت که ما قرار است خلاق باشیم. برای شاد و آرام بودن، باید آن را در تمام کارهایی که انجام می‌دهیم ابراز کنیم. عشق ما را در این امر راهنمایی خواهد کرد. نیازی نیست که چگونگی یا مکان را کنترل کنیم. ما فقط باید باشیم و اجازه دهیم که از ما جاری شود. برای من، این به معنای نوشتن، مربیگری و صحبت با مخاطبان است. ایمان کامل به همه چیز اکنون مرا هدایت می‌کند و مرا در آغوش گرمی ۲۴ ساعته و ۷ روز هفته قرار می‌دهد. من هیچ انتظاری ندارم؛ من دانش دارم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد دشواری ها، چالش‌ها و سختی‌های زندگی اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

فقط این که درد طاقت‌فرسایی که احساس می‌کردم، دریچه‌ای به سوی آرامش بود. این دریچه‌ای برای ورود عشق بود. این گونه بود که من آن را انتخاب کردم. یادم می‌آید که در ذهنم می‌گفتم... لطفاً بگذارید این درد متوقف شود! آن موقع بود که همه چیز اتفاق افتاد. برای من، واضح بود که انسان همیشه حق انتخاب دارد، که ما باید آرامش را بخواهیم تا آن را تجربه کنیم، و آن را در اعماق روح خود بخواهیم.

در طول تجربه‌تان، آیا در مورد عشق اطلاعاتی کسب کردید؟

بله

این پیام قاطع بود. همه چیز با عشق شروع و پایان می‌یابد. عشق تمام چیزی است که وجود دارد. ترس تنها احساس دیگری است که از ساختار انسانی به شکل نفس(ایگو) ناشی می‌شود و نقطه ی مقابل آرامش را به ارمغان می‌آورد: درد، جدایی از خودمان و بشریت. عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد.

چه تغییراتی در زندگی شما پس از این تجربه رخ داده است؟

تغییرات بزرگ در زندگی من

همانطور که قبلاً توضیح داده شد، من اکنون یک نویسنده ی پرکار هستم؛ این وسیله ی نقلیه عشق و ابراز خلاقیت من است که از منبع سرچشمه می‌گیرد. من یک کسب و کار جدید مربیگری و سخنرانی زندگی را شروع کرده‌ام (در صورت تمایل می‌توانید من را در لینکدین جستجو کنید). اکنون یک ستون‌نویس هفتگی هستم که داستان‌های الهام‌بخشی را در روزنامه ی محلی خود می‌نویسم. من کاملاً جامعه‌گرا (محلی و خارج از کشور) هستم. من یک گروه زنان، یک فضای امن که ما آن را قبیله ی واقعی می‌نامیم، راه‌اندازی کرده‌ام، جایی که همه ی زنان می‌توانند بیایند و به گفتگوی روح گوش دهند/به اشتراک بگذارند. من هیچ تمایلی به نوشیدن الکل نداشته‌ام (وقتی این تجربه اتفاق افتاد فقط یک هفته هوشیار بودم و در گذشته بارها سعی کرده بودم ترک کنم) و هوشیار بمانم، زیرا در روحم می‌دانم که دیگر هرگز نخواهم نوشید، زیرا می‌دانم راهنمای خود را از دست خواهم داد. اما فراتر از آن، من فقط نمی‌خواهم. می‌خواهم در تمام لحظاتی که روی زمین مانده‌ام، حضور داشته باشم. من و همسرم اکنون شفا یافته‌ایم و او دائماً از آرامش بین ما شگفت‌زده می‌شود؛ من کلی پول برای درمان صرفه‌جویی کردم! من از طریق ارتباط با روح، اخیراً با مادرم و خواهرم و همچنین با یک دوست صمیمی، توانسته‌ام مردم را شفا دهم. می‌بینم که همیشه از راهنمایی‌هایی که ازدواجم را بهبود بخشیده‌اند، بهره‌مند شده‌ام. همچنین، قبل از این تجربه، من بسیار رقابتی بودم. قبلاً فراموش کردم این را بگویم، بنابراین خوشحالم که شما همچنان این سؤالات را می‌پرسید. در دیوانگی شما روشی وجود دارد. این به سادگی باورنکردنی بوده است. من یک معتاد به ورزش، در تمام ورزش‌ها (در دبیرستان شناگر سطح بالایی بودم و یک مقام کامل برای دانشگاه کسب کردم، اما پس از این که شانه‌ام ترکید، تمام بودجه‌ام را از دست دادم)، در تمام بحث‌ها، اساساً در تمام جنبه‌های زندگی‌ام، بیش از حد رقابتی بودم. پیش از این تجربه، خودخواهی من درجلو و مرکز بود و نمایش را اجرا می‌کرد. اکنون، سه بار گلف من در هفته کاهش یافته است. دیگر به پیکلبال(pickleball) نمی‌روم. من هیچ اشتیاقی ندارم. احساس می‌کنم اتلاف وقت است. احساس می‌کنم که این کار خدمت به خودم بود. اگر به نوشتن ادامه دهم، می‌توانم در ماموریتم بسیار مؤثرتر باشم. من همیشه ذاتاً وسواسی بوده‌ام، اما اکنون این نوشتن یک انگیزه ی سالم است که به من کمک می‌کند تا نقش خود را در این دنیا برای خدمت‌رسانی ایفا کنم. هنوز هم ورزش می‌کنم، اما خیلی کمتر. اکنون بیشتر دویدن و یوگا است.

پیش از این از مدیتیشن فاصله گرفته‌ بودم، اکنون روزانه مدیتیشن می‌کنم، گاهی اوقات بیش از یک بار در روز. همچنین با ولع کتاب «دوره‌ای در معجزات» را می‌خوانم. در عوض تجربه‌ای که بسیاری از کسانی که آن را انتخاب می‌کنند، آن را نفهمیدن توصیف می نمایند، هر کلمه اش طنین‌انداز می‌شود. من آن را می فهمم.

آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه ی شما تغییر کرده است؟

بله

کاملاً! من و همسرم بالاخره (پس از ۱۳ سال آشفتگی) در آرامش هستیم. او زیاد می‌نوشد، به روح ایمان ندارد، گوشت می‌خورد (آخ جون) اما به نظر نمی‌رسد دیگر مهم باشد. من در مسیر خودم می‌مانم و او را همانطور که هست می‌پذیرم. دیگر نمی‌خواهم او را تغییر دهم. او همانطور که هست کامل است. درس‌هایی که او باید یاد بگیرد، درس‌های اوست، نه من.

شغل من فقط عشق ورزیدن به اوست. دیگر برای خوشبختی‌ام به او تکیه نمی‌کنم. عشق من اول و مهمتر از همه به خداست؛ هر آنچه نیاز دارم را فراهم می‌کند. آن عشق، دنیایی دیگر است؛ هیچ تجربه ی انسانی از عشق با آن قابل قیاس نیست. این عشق به شوهرم و به همه ی کسانی که با آنها در ارتباط هستم، گسترش می‌یابد، مانند چشمه ای که از دریا به زمین تشنه در کرانه‌هایش جاری می‌شود. من حتی به مادرم نزدیک‌تر شده‌ام و اکنون که او بسیار شفا یافته، خشم و خصومتش از بین رفته است. تنش بین من و خواهرم نیز اکنون از بین رفته. او در مسیر معنوی متفاوتی قرار دارد و من به او اجازه می‌دهم که آن را داشته باشد، و او به من اجازه می‌دهد که مال خودم را داشته باشم. هر رابطه‌ای با روح، که اعمال نیک از آن ناشی  شود، ارزشمند است.

پس از NDE:

آیا بیان این تجربه با کلمات دشوار بود؟

بله

این عشق و وحدتی است که احساس کردم و توصیف آن بسیار دشوار است. تا به امروز با من است. من کاملاً در آن احاطه شده‌ و از جایگاه متفاوتی به جهان نگاه می‌کنم. دانستن این که این جهان واقعاً وجود ندارد. این صرفاً مکانی برای «یادگیری» چگونگی عشق ورزیدن عمیق است. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم این است که با انجام کارهای خوب برای کمک به بشریت در هر ظرفیتی که می‌توانم، آن را نشان دهم. سی روز نخست پس از آن را چالش برانگیز یافتم، زیرا هنوز در این دنیا بودم، اما نه از آن. دریافته‌ام که هر چه اقدامات بیشتری برای کمک به دیگران انجام دهم، آسان‌تر می‌شود.

در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، این تجربه را چقدر دقیق به یاد می‌آورید؟

من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند، به یاد می‌آورم. من می‌توانم هر ثانیه از این تجربه را به یاد بیاورم، برخلاف خاطرات گذشته. من تا ابد سپاسگزارم که این هدیه به من عطا شده است. فقط ای کاش افراد بیشتری می‌توانستند آن را تجربه کنند. این با تبدیل شدن به انسان‌های تکامل‌یافته برای کمک به دیگران برای سوار شدن به اتوبوس، ما را از انسانیتمان نجات می‌دهد، در حالی که آن را نیز نجات می‌دهد. این بلیط منتظر همه است. وظیفه ی من این است که به آنها کمک کنم تا این را درک کنند. این هدف زندگی من است. این تبلیغ نیست؛ این یک دست مهربان است که در زمان مناسب در آنجا حضور دارد. وظیفه ی من این است که به جای انتظار برای وقوع زندگی، سهم خود را در بیدار کردن مردم به سوی زندگی ادا کنم.

آیا پس از تجربه‌تان، موهبت‌های روحی، غیرعادی یا ویژه ی دیگری دارید که پیش از آن تجربه نداشته اید؟

بله

به نظر می‌رسد که می‌توانم روح را برای شفای دیگران هدایت کنم. از زمان تجربه‌ام در هفت مارس ۲۰۲۶، تاریخ تولد دوباره‌ام در آگاهی، این اتفاق بارها و بارها رخ داده است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. نوشته‌های من، طبق همه ی روایت‌ها و نظرات دیگران، در سطح دیگری است و کاملاً از روح و منبع سرچشمه می‌گیرد.

آیا یک یا چند بخش از تجربه ی شما وجود دارد که برای شما به طور خاص معنادار یا مهم باشد؟

پیام عشق و وحدت با همه، پیام فراگیر است. این پیام، هر فکر و هر عملی را که انجام می‌دهم، هدایت می‌کند. من همیشه از اینکه راهنمایم با من است و راه را به من نشان می‌دهد، سپاسگزارم. اگر آگاه بمانم، مسیری را که قرار است برای کمک به هر چه بیشتر مردم طی کنم، می‌بینم.

آیا تا به حال این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟ بله شوهرم اولین نفر بود و او درست پس از تجربه ی اولیه با من بود. او مطمئناً گیج شده بود و مدام به من می‌گفت که من مثل یک معلم روحی هندو( گورو) به نظر می‌رسم، زیرا کلمات حکمت‌آمیز بی‌اختیار از من جاری می‌شوند هنگامی که روح از طریق من صحبت می‌کند. اما او همیشه پذیرنده بوده است؛ این موهبت اوست. و حالا، ماه‌ها بعد، او بیش از هر زمان دیگری مرا دوست دارد، و در روز تولد اخیرم، در کارت تبریکش نوشت: «من عاشق این توی جدید هستم!» من مطمئناً از داشتن او به عنوان شریک زندگی‌ام خوشبختم. من همچنین این موضوع را با مادر و خواهرم، هم از نظر معنوی و هم از نظر پذیرش، در میان گذاشتم. من چند دوست دیگر هم دارم که موضوع را با آنها در میان گذاشته‌ام، که آنها نیز بسیار دوست‌داشتنی، فهمیده و بدون قضاوت بوده‌اند. من بسیار مراقب هستم که این موضوع را با چه کسی در میان بگذارم. می‌دانم با چه کسی می‌توانم در مورد آن صحبت کنم. با این حال، تغییر این است که وقتی روی صحنه TEDx می‌روم، در مورد آن صحبت خواهم کرد، اما به صورت سطحی، به گونه‌ای که مخاطب از شنیدن پیام منصرف نشود، به خصوص به این دلیل که مانع از شنیده شدن پیام می‌شود. من دقیقاً می‌دانم چگونه آن را ارائه دهم تا «دیوانه» به نظر نرسم. (یک چیز دیگر هم که به نظرم تغییر کرده این است: من پیش از این تجربه، ماهی‌خوار بودم، حالا بیشتر سبزیجات می‌خوردم. اما اکنون، وقتی به ماهیگیری می‌رویم، مریض می‌شوم و خوردن ماهی برایم سخت است. فکر می‌کنم به گیاهخواری کامل روی آورده‌ام. نمی‌توانم کشتن چیزی را تحمل کنم، چه برسد به خوردن آن. آنچه این موضوع را جالب می‌کند این است که شوهرم یک شکارچی است.) بابت این حاشیه‌روی عذرخواهی می‌کنم.

آیا پیش از تجربه‌تان از تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) اطلاعی داشتید؟

بله

من فقط در مورد افرادی که این تجارب داشته اند خوانده بودم. گاهی اوقات با شک و تردید به آن نگاه می‌کردم. دیگر ندارم! اطلاع من از این که این تجربه "شاید" در دیگران اتفاق افتاده باشد، فقط با قدردانی از آن در دیگران، بر تجربه ی من تأثیر گذاشت. دوست دارم افراد دیگری که این چیزها را تجربه کرده‌اند بشناسم. من شخصاً کسی را نمی‌شناسم.

کمی پس از وقوع تجربه‌تان (چند روز تا چند هفته) چه باوری در مورد واقعیت آن داشتید؟

تجربه قطعاً واقعی بود. من در مورد اهمیت آنچه اتفاق افتاده شکی نداشتم. این تنها دلیلی است که من اکنون تعریف بهتری از انسان هستم. با گذشت زمان، بیشتر و بیشتر آن را در آغوش می‌گیرم و از این که «بیدار شده‌ام» احساس قدردانی می‌کنم.

حالا در مورد واقعیت تجربه‌ات چه باوری داری؟ تجربه قطعاً واقعی بود. من فقط می‌دانستم که خدا در طول تجربه در من بود و هر روز به طرز باورنکردنی-ای مرا هدایت می‌کند! نگران بودم که از بین برود. اما صدا به تعهدش به من احترام می‌گذارد که اگر مشروب نخورم، همیشه حضور خواهد داشت. ایمان من غیرقابل انکار است. انگیزه ی من برای انجام اعمال خدمت و کارهای نیک از طریق استعدادهای نویسندگی و ارتباطاتم، گواه ثابتی است، نه این که به آن نیاز داشته باشم! ​​(و حالا آهنگ دیگری می‌آید که با این کلمات می‌گوید... ای سرزمین مقدس، منتظرت بودم...) فکر می‌کنم روح از این که برایت می‌نویسم خوشش می‌آید!

در هیچ زمانی از زندگی‌تان، آیا هیچ چیزی هیچ بخشی از این تجربه را بازتولید کرده است؟

نامطمئن.

نه به شدت آن تجربه. اما صدا اغلب به اندازه ی کافی خودش را نشان می‌دهد. به جای این که مثل زمان تجربه مرا بیدار کند، اکنون روح را به عنوان یک موجود راهنما و همیشه حاضر احساس می‌کنم. همچنین، پاهایم بیشتر اوقات همچنان مورمور می‌شوند! وقتی مدیتیشن می‌کنم یا در مورد آن صحبت می‌کنم/می‌نویسم، مثل همین الان، این شدیدتر می‌شود. حالا می‌توانم انرژی را به دلخواه در بدنم بالا و پایین ببرم (چاکراها). اگر بنویسم، آن انرژی را در اطراف قلبم متمرکز می‌کنم، سپس کلمات آنطور که باید بیرون می‌آیند.

آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه دادید، تجربه شما را به طور دقیق و جامع توصیف کردند؟ بله من به هر سوالی از ته قلبم، تا حد امکان، پاسخ کامل داده‌ام، به این امید که بتوانم به گنجینه ی اطلاعات موجود در بانک اطلاعات شما اضافه کنم تا شاید به مردم راه دیگری برای زندگی و عشق ورزیدن نشان دهم.

آیا چیز دیگری برای اضافه کردن وجود دارد؟

«من» قبل از تجربه و «من» الان وجود دارد. چشمانم باز شده است؛ دعا می‌کنم که هرگز بسته نشوند. هدفم، عشقی که همیشه در من جاری است را می‌بینم. احساس خوشبختی و سپاسگزاری می‌کنم.